.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

5 آذر 1386

- لعنتی
کورمال کورمال روی زمین دست کشیدم تا چراغ قوه را پیدا کنم. روشنش کردم و دور اتاق چرخاندم. شمع ها را دیدم. منصور از توی دستشویی داد کشید:
- یکی به دادمن برسه.
خندید و شروع کرد به آواز خواندن:
- شمع و چراغ هارو روشن کنید...
زیر لبی غر زدم .شمع ها را روشن کردم. نادرروی زمین نشسته بود، جعبه ی پازل پنج هزارتایی را که تازه خرید بود باز کرده و داشت ندیده قطعه های پازل را از هم جدا می کرد نگاهش کردم و گفتم:
- چی چی را داری جدا می کنی؟
نادر شانه اش را بالا انداخت.
منصور از دست شویی بیرون آمد و گفت:
- یه دل سیر نمی زارن آدم...
گفتم:
- اه خفه شودیگه .
شمع ها را دور تا دور خانه چیدم و گفتم:
- الانه که دوباره سرد بشه. حالا اینبار معلوم نیست تا کی برق نباشه.
به صفحه ی شب رنگ ساعتم نگاهی کردم. رو به نادر گفتم:
- سیما نیومد چرا؟
بدون آنکه منتظر جواب بشوم پشت پنجره رفتم. شهر خاموش بود و سیاه. کسی توی کوچه ها نبود. منصور گفت:
- حداقل قدیم ها آجیر خطر می کشیدن
چهار زانو نشست کنار نادر و جا شمعی بزرگ شش شاخه را نزدیکتر آورد. نادر همانطور که روی پازل ها قوز کرده بود گفت:
- دپوی شرق. امشب دپوی شرق را می زنن.
نشستم روی مبل گفتم:
- چطور اینقدر مطمئنی؟
سایه ی سیاه نادر روی دیوار می لرزید گفت:
- تا حالا که تاسیسات برقی را زدن، تخریب تاسیسات اتمی صلاح هیچ کدوم نیست به کشورهای همسایه اسیب می زنه
منصور بلند شد و از توی کیفش پاکت سیگاری را بیرون آورد.
نادر با پوزخند گفت:
هنوز تهران را خوب نشناختن.
منصور سیگارش را روشن کرد و به دیوار تکیه داد و گفت:
خداییش خب کارسختیه
پیش خودم فکر کردم چقدر این ها اراجیف می بافند. نگران سیما بودم که قرار بود یک ساعت پیش برسد و هنوز نرسیده بود. موبایل ها آنتن نمی داد.یک چیزی انگار توی گلویم گیر کرده بود و شب و روز حلقم را فشار می داد...
ادامه دارد



یادداشتها (5)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

بوی عطر شیرینی هوا رو پر کرد. انگار از لای پنجره ها داخل اتاق نفوذ کرده بود. ابتدا شیرینی آن خوشایند بود، ولی کم کم مویرگ های بینی ام شروع به سوختن کرد. نفسم تنگ شد. مثل اینکه جریانی غلیظ مانند مار در هوا حرکت می کرد و به حلقم فرو می رفت. به سرفه افتادم. سرم گیج می رفت. خودم را به دیوار زدم. حالت تهوع بهم دست داد. به زمین افتادم. سعی کردم جیغ بکشم. از درون می سوختم. چشمانم تار شد. نفسم بند اومد. شیمیایی زده بودن
parisa
سلام عزيزم جنسيت راوي در نيومده هنوز. بوس
سلام. از تصور زندگي در جنگ کمي وحشت زده شدم . اما ميدانم با گذشت صد و سي روز از جنگ . وقتي هيچ کاري نداشته باشم حتما شاهنامه ميخوانم. شايد چون پايانش خوش است . شايد هم چون به خودم در ۲۵۰۰ سال قبل حسودي بکنم. اميدوارم جنگي در پيش رو نداشته باشيم. راستي فاصله ي بين اسفند 1384 تا دی 1385 تاريخ دقيق و طولاني هر ماهه ي وبلاگتو حيف کرده. از آشنايي باهاتون خوشحالم.
... مادر گفت هنگامه را دیپورت کردند.. جمعه دعوتم عروسی هاله .. سیب زمینی و نمک و روزنامه کیمیا شده .. گاز هم از صبح قطعه .. گفت ساسان کو؟ دلم شور زد ..
زمينيان تقصيري ندارند پا بند شده اند به هيچ
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: