دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


آرشیو

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
اسفند 1381
بهمن 1381

 

 

 

 

 


وبلاگ من

درباره من
ایمیل

5 آذر 1386
اگر همین قدر خوش خیال باشیم - قسمت سوم

- لعنتی
کورمال کورمال روی زمین دست کشیدم تا چراغ قوه را پیدا کنم. روشنش کردم و دور اتاق چرخاندم. شمع ها را دیدم. منصور از توی دستشویی داد کشید:
- یکی به دادمن برسه.
خندید و شروع کرد به آواز خواندن:
- شمع و چراغ هارو روشن کنید...
زیر لبی غر زدم .شمع ها را روشن کردم. نادرروی زمین نشسته بود، جعبه ی پازل پنج هزارتایی را که تازه خرید بود باز کرده و داشت ندیده قطعه های پازل را از هم جدا می کرد نگاهش کردم و گفتم:
- چی چی را داری جدا می کنی؟
نادر شانه اش را بالا انداخت.
منصور از دست شویی بیرون آمد و گفت:
- یه دل سیر نمی زارن آدم...
گفتم:
- اه خفه شودیگه .
شمع ها را دور تا دور خانه چیدم و گفتم:
- الانه که دوباره سرد بشه. حالا اینبار معلوم نیست تا کی برق نباشه.
به صفحه ی شب رنگ ساعتم نگاهی کردم. رو به نادر گفتم:
- سیما نیومد چرا؟
بدون آنکه منتظر جواب بشوم پشت پنجره رفتم. شهر خاموش بود و سیاه. کسی توی کوچه ها نبود. منصور گفت:
- حداقل قدیم ها آجیر خطر می کشیدن
چهار زانو نشست کنار نادر و جا شمعی بزرگ شش شاخه را نزدیکتر آورد. نادر همانطور که روی پازل ها قوز کرده بود گفت:
- دپوی شرق. امشب دپوی شرق را می زنن.
نشستم روی مبل گفتم:
- چطور اینقدر مطمئنی؟
سایه ی سیاه نادر روی دیوار می لرزید گفت:
- تا حالا که تاسیسات برقی را زدن، تخریب تاسیسات اتمی صلاح هیچ کدوم نیست به کشورهای همسایه اسیب می زنه
منصور بلند شد و از توی کیفش پاکت سیگاری را بیرون آورد.
نادر با پوزخند گفت:
هنوز تهران را خوب نشناختن.
منصور سیگارش را روشن کرد و به دیوار تکیه داد و گفت:
خداییش خب کارسختیه
پیش خودم فکر کردم چقدر این ها اراجیف می بافند. نگران سیما بودم که قرار بود یک ساعت پیش برسد و هنوز نرسیده بود. موبایل ها آنتن نمی داد.یک چیزی انگار توی گلویم گیر کرده بود و شب و روز حلقم را فشار می داد...
ادامه دارد

یادداشتها (5)



 

يادداشتها

بوی عطر شیرینی هوا رو پر کرد. انگار از لای پنجره ها داخل اتاق نفوذ کرده بود. ابتدا شیرینی آن خوشایند بود، ولی کم کم مویرگ های بینی ام شروع به سوختن کرد. نفسم تنگ شد. مثل اینکه جریانی غلیظ مانند مار در هوا حرکت می کرد و به حلقم فرو می رفت. به سرفه افتادم. سرم گیج می رفت. خودم را به دیوار زدم. حالت تهوع بهم دست داد. به زمین افتادم. سعی کردم جیغ بکشم. از درون می سوختم. چشمانم تار شد. نفسم بند اومد. شیمیایی زده بودن
parisa
سلام عزيزم جنسيت راوي در نيومده هنوز. بوس
سلام. از تصور زندگي در جنگ کمي وحشت زده شدم . اما ميدانم با گذشت صد و سي روز از جنگ . وقتي هيچ کاري نداشته باشم حتما شاهنامه ميخوانم. شايد چون پايانش خوش است . شايد هم چون به خودم در ۲۵۰۰ سال قبل حسودي بکنم. اميدوارم جنگي در پيش رو نداشته باشيم. راستي فاصله ي بين اسفند 1384 تا دی 1385 تاريخ دقيق و طولاني هر ماهه ي وبلاگتو حيف کرده. از آشنايي باهاتون خوشحالم.
... مادر گفت هنگامه را دیپورت کردند.. جمعه دعوتم عروسی هاله .. سیب زمینی و نمک و روزنامه کیمیا شده .. گاز هم از صبح قطعه .. گفت ساسان کو؟ دلم شور زد ..
زمينيان تقصيري ندارند پا بند شده اند به هيچ
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: