گفتم: چه آسمون قشنگی شده امروز
از پنجره ماشین داشت بیرون را نگاه می کرد.
گفت: معلوم نیست اون ابرها کجا داره می ره، کجا می خواد بباره؟
به ابرها اشاره کرد که سفید سفید بودند و می رفتند طرف دماوند.
گفت: دلش انگار خیلی پره، نگاش کن.
به کوه ها نگاه کردم. حالا نوک قله هایشان سفید بود.
گفتم: خوب باریده امسال.
گفت: اما ماه آخر سال همیشه با زمستون یکی می شد، امسال که دیر سرد شده.
خندیدم. گفتم: کره ی زمین داره گرم می شه
ایستاد پشت چراغ قرمز و ترمز دستی را کشید.
گفت: خدا جای درست نشسته می دونه چی کار کنه.
پیچید طرف راست، رو به جنوب.
فکر کردم: جای درست نشستی خدا؟
گفت: به این می گن آسمون چند رنگ، اونور سفید بود اینجا سیاه.
به جنوب نگاه کردم، ابرها آبستن رگبار بودند.
یادداشتها (6)