.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

9 دی 1386

چقدر سهراب می خواندم وقتی که دبیرستان می رفتم. چقدر روی دیوارهای مدرسه شعرهایش را می نوشتم و چه کیفی می کردم که حفظ بودم نیمی از کارهایش را . امروز که همینطور در خانه می پلکیدم و طرح می زدم و مشق می نوشتم یاد روزهای مدرسه افتادم. کتاب شعر سهراب را برداشتم. جابه جایش را خط کشیده ام و نظر نوشته ام و نقاشی کرده ام و ... شعر چه چیز خوبی است. سیراب می شود روح آدم با خواندنش.
« امشب
در یک خواب عجیب
روبه سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت.
سیب خواهد افتاد،
روی اوصاف زمین خواهد غلتید،
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
راز، سرخواهد رفت.
ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید.
سرراه ظلمات
لبه ی صحبت آب
برق خواهد زد،
باطن آینه خواهد فهمید.
امشب
ساقه ی معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد،
بهت پرپر خواهد شد.
ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.»

**
هوا سرد است. سرد است سرد است سرد است...امشب شب سال نوی میلادی است. مبارکه!



یادداشتها (5)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

مبارکه. ايميلي نرسيده بود. موضوع چيه؟
من در اين تاريکي فکر يک بره روشن هستم که بيايد علف خستگي ام را بچرد من در اين تاريکي امتداد تر بازوهايم را زير باراني مي بينم که دعاهاي نخستين بشر را تر کرد من در اين تاريکي در گشودم به چمن هاي قديم به طلايي هايي که به ديوار اساطير تماشا کرديم من در اين تاريکي ريشه ها را ديدم و براي بته نورس مرگ آب را معني کردم سهراب هم عالمي بود سهراب هم
محمود بودم و هستم با تمام موداري و کچلي ام. برادرم مي گويد محمود از پنج سالگي تا کنون هيچ تغيري نکرده است. من روي ديوار مدرسه چيزي نوشته ام و نه لاي دفترچه خاطراتم. اما نمي دانم چرا مثل شما هنوز مشق هايم تمام نمي شود. صبح از خواب بيدار شدم. هانيسمک خوردم. باز پونه نوستالژي مدرسه را دارد اما من هنوز وارد مدرسه نشده ام. من هر هفته بچه ها را جمع مي کنم و داستان مي خوانيم. اما فقط بچه ها بچه ها شما داستان نمي خوانيد. راستي چقدر پريشاني مرد؟ کودکم نمي ميرد. به دنيا نمي آيد. دوستي تندي مي کند که چرا فرار مي کني از کودکي ات؟ مي ترسم کودک بمانم. برايم هايکو خواند: وقتي کودکي مي ميرد چشم هايش به خانه مي ماند به حلواي خوشمزه اي که مادر مي پزد
خيلي وقته سهراب نخوندم . بايد برم سراغش، نرم و آهسته .
از وقتي ازش بدم اومد ديگه طرف اش نرفتم.اما براي کتاب ات.من تو ۵ ماه ام.اميدوارم هفت ماهه فارغ بشم!از شوخي گذشته آن قدر کش مي يابد اين داستان که خود داستان جداگانه اي است که حتا اسم ناشرت را فراموش مي کني و حتا يادت نمي آيد کدام کارت را داده بودي براي چاپ و حتا آن قدر دور و قديمي به نظرت مي رسد روز عقد قرارداد که ناخودآگاه مي روي به سوي نوشتن کاري جديد!و مدام با خودت تکرار مي کني کاش آن جاي اش يا فلان جمله را عوض کرده بودم.يعني همين کاري که الان دارم انجام مي دهم.
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: