همیشه شیرکاکائو داغ منو یاد بچه گی هام می اندازه. بیشتر یاد اون مواقعی که باید می رفتم بیمارستان پارس و آزمایش خون می دادم برای اینکه شک کرده بودند کلیه هام یه مشکلی داره. نمی دونم چرا همیشه این اتفاقها در فصل زمستون می افتاد. همیشه برای اینکه من راضی بشم تا آزمایش بدم و جیغ و داد راه نیندازم به من وعده ی اون شیرکاکائوها را می دادن. یادمه که باید ناشتا آزمایش می دادم و بعدش که اون شیرکاکائورا میخوردم چه حالی می کردم. اغلب اوقات هم زبونم می سوخت.
حالا هروقت از جلوی بیمارستان پارس رد می شم مزه شیرکاکائو می آد زیر زبونم. هرچند که خاطره ی خوبی نیست بیمارستان رفتن اما خاطرات بچه گی همیشه یه جاهایی برای آدم عزیز و جالب می شه هرچقدر هم که مشکل گذشته باشه.
حالا توی این سرما شیرکاکائو نمی چسبه؟
پس این آفتاب کی در میاد ؟
یادداشتها (5)