.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

26 فروردین 1387

توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!
دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر.
سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد.
هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم.
چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند.
صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه
گفت: از کجا؟
گفتم: ایران
خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟
پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم
دست دادیم.
گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟
گفتم: پونه
و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه
پسر گفت: خب « ب»
گفتم : نه « پ»
پسرگفت: خب «ب» دیگه!
دوزاریم کج بود انگار.
گفت: من اسمم « ترکی» است.
نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ...
برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم.
ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم.
بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟
شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند.

کمبریج-19 فروردین 87



یادداشتها (14)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

من هم بروانه هستم:)
بابا ديگه ايران رو همه مي شناسن. تازه اگر بگي پرژيا. مي گن يو مين ايران؟ يا اگر بپرسند زبونت چيه بگي پرژن مي گن يس فارسي! حالا چه خبر کمبريج؟ در مورد ظرف ها هم دوستانه و محکم نگوشيت کن باهاشون. قرار بگذاريد.
در دنيا براي ما هم جا هست / ميتوانيم به آمريکا برويم / روي پل بروکلين بايستيم / و براي قايقرانان دست تکان دهيم / يا به فرانسه برويم / و در کافه اي روبروي سن قهوه بنوشيم / در عوض اينجا نشسته ايم / در اين اتاق روشن / به خدا فکر ميکنيم . (شعر:ع .آبيز ) ------------------------------------------------------------- سلام. نميدانم شما کجاي جهان ايستاده ايد و چرا و چطور ،اما اميدوارم روزگارتان به خوشي سپري شود.ما هم که نميتوانيم سفر کنيم،چشمهايمان را مي بنديم و در خيال ميرويم جاهايي که تا به حال نرفته ايم. ايام خوش.
دلم تنگ شد براي تنهائيت.
چه جاي خوبي رفتي براي تجربه اندوزي. ولي زود برگرد.
رنگ داشت نوشته ات.دمت گرم. تنهایی در کمبریج از چه جنس است؟
امیدوارم به زودی تو آشپزخونه ی رو به رو یه صندلی هم به تو بدن.ضمنن اسم اون خانوم باید مرجان باشه نه مرجانه!من فرانسه نمی دونم ولی احتمالن اون ه یا ای در تلفظ فرانسه نوشته شده.تو که دم دست ات فرانسوی داری زودتر بپرس.ایران هم خبری نیست.خیالت تخت.
مطلبي رو که برام فرستادي خوندم دوستم همش قشنگ بود. حسابي تجربه کسب کن از اين موقعيت ها هميشه پيش نمياد. دلمون هم برات تنگ شده
بوووووس
با ژولين موافقم. چقدر نوشته ات دلچسب بود و چقدر نکته سنجي هايت عالي. راه آب و برفک زياد و ... متريال نوشتن که جور است و پشتکار هم که مي دانم فراوان داري. پس با دست پر برگرد. جايزه ها منتظرند.
تجربه خیلی جالبیه ها
...انگلیس تو کشور ها تک است .. کمبریج توی شهر ها.. تو هم نوی گل ها..
سلام. خوبيد؟ يعني اميدوارم خوب باشيد. تصويرتون رو درست يادم نمي‌آد. اما مي‌دونم كه نشاط زيادي توي چهره‌تون بود. اگه يه تصوير بزاري بد نيست. درباره‌ي متنت هم خواهم نوشت. به زودي. به اميد ديدار. راستي. برنامه‌اي اگه بود خبرم كن. جشنواره‌اي. كنگره‌اي. فستيوالي. هرچيزي. خداحافظ
Arash
che khoob ke doostanetan oghde ie , bad khah va dorogh goo o farib kar nistand ke be jaye teshvigh, tahghir va na omidetan konand. ba cheshmane baz harekat konid....
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: