.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

8 خرداد 1387

در حال وبگردی بودم که مطلب حامد را خواندم. هرچند منظور او از ان نوشته افشین قطبی بود و غیره اماچیزی را به خاطرم آورد که حیفم آمد به شما نگویم. اول می خواستم در قسمت نظرخواهیش این مطلب را بنویسم دیدم بهتراست اینجا باشد. فرقی ندارد.هرچند چیزی که می گویم حاصل تجربه ی دوماه زندگی کردن در شهر کمبریج بیشتر نیست.

قبل از آنکه بیایم اینجا،قبل از آنکه اصلا جایی باشم غیراز ایران و تهران برای زندگی،همیشه دوستان خارج از کشور رفته از فرهنگ بالای غربی ها می گفتند و طریقه ی رانندگی و آشغال نریختن توی خیابان و چقدر همه اشان باادبند و لبخند می زنند و هرگز از خیابان و چراغ قرمز رد نمی شوند و جایشان را به پیرزن ها می دهند و خلاصه،توی سر ما می زدند تا دلشان می خواست. من از همه جا بی خبر هم دربست قبول می کردم.حسرت می خوردم که ای داد چرا پس ما توی ایران اینطور نیستیم. و خوش بحالشان که آن ها اینقدر باادبند و غیره.
اما خب زندگی در اینجا چیزی دیگری به من نشان داد. روزهای اول باور نمیکردم شاید،نه تنها کسی پشت چراغ قرمز عابر نمی ایستاد که همه بدون استثنا رد می شدند و من با دهان باز نگاهشان می کردم، از آشغالهایی که توی خیابان می ریزند تا دلتان بخواهد عکس گرفتم.برایتان می فرستم اگر خواستید. متلک گفتن و چراغ زدن و بوق زدن؟؟؟ صد رحمت به میدان انقلاب. فردای روزهایی که اینجا مسابقه ی فوتبال هست دلم می خواهد سری به مغازه های نبش خیابان بزنید، شیشه های شکسته.و آشغال سیگار که دیگر پوشش خیابان است .آخر هفته ها کسی کاری ندارد که تو خوابی یا بیدار، مریضی، امتحان داری خیر سرت، تا نیمه های شب صدای عربده کشی هایشان را می شنوی و تا دلت بخواهد صدای عق زدن ها وسط خیابان. اینجایی که من زندگی می کنم کجاست؟ کمبریج! شهر زیبا و دانشجویی بریتانیای کبیر. هفته ی سوم و چهارم بود شاید که یک شب یکی از بچه های خوابگاه را خونین و مالین دیدم توی حیاط، جویا شدم، گفتند کتک کاری اشان شده وسط شهر، بچه های خوابگاه انقدر ترسیده بودند که هنوز هم که هنوز است شب ها تنها بیرون نمی رویم. پلیس هم گفته بود که عادی است این قضایا! عادی؟ بعد ازآن خیلی از پسرهای خوابگاه را دیدم که سرو صورتشان زخمی بود، عادی بود لابد. عادی می شود.
توی سینما با موبایل حرف زدن فقط مختص ما ایرانی ها نیست. آشغال توی خیابان ریختن هم . سرعت رفتن هم.صدای بلند موزیک توی ماشین در نیمه شب هم.
منکر خیلی چیزها نمی شود شد، خیلی چیزهایی که اینها دارند و ما نداریم اما، توی سر خودی زدن و دائم حسرت کشیدن که اینجا اینطور است و ایران اینطور نیست چاره ی کار نیست.
والا هرچه گشتیم آن چیزهایی که دوستان می گفتند پیدا نکردیم. مقداری لبخند زورکی شاید از نسل قدیم و البته تا دلتان بخواهد رنگ رنگ رنگ...




 

 

 

 

 


 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: