|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
16 تیر 1387
ساعت نه صبح است. من توی اتاقم توی یک هتل وسط شهر نشسته ام.از دیشب یک ریز باران می آید،اما حالا کم کم دارد آسمان باز می شود، امیدوارم، چون هنوز من چتر ندارم اینجا، باورتان می شود؟ اینجا چتر نداشته باشی انگار کفش نداری، اما من هنوز پررو بازی در آوردم و نتیجه اش این شد که امروز مانده ام توی هتل. یادداشتها (4)
يادداشتها
باله که حتما چيز جذاب درجه يکي بوده. جايمان خالي. ولي من خيلي جاها تنهايي مي روم چون تا بخواهي منتظر يک نفر بماني که آنجا را دوست داشته باشد و همراهت بيايد احتمالا کار از کار گذشته است. و ديگر اينکه دوست ندارم دوستي را به صرف اينکه دوست من است و همراهيم مي کند بجايي ببرم که فقط مورد علاقه خودم است. ولي .اي ازآن روز که کسي که همراهت است آن چيز را دوست داشته باشد. چه خوشي مي گذرد. مي تواني تا ساعتها درباره آن چيز صحبت کني و لذت ببري. تا باد چنين بادا. خوش بگذرد. من همين ها را مي خواهم بدانم و چه تمرين خوبي است براي نوشتن. نوش جان آبجي و سلامتي. با بيمزکي غذاهاشون موافقم. ولي کيک و بيسکويت و شيرينياي خوبي دارن ها. هيچي بهتر از اين نيست که تنهايي با يک کوله مسافر شهري باشي نديده. ببخش که ايناها درکت نمي کنم ولي آدم تو اين تنهايي ها به فرديت خودش ميرسه. بووووووس. مي گم اين رضيه گاهي اوقات حرفهاي خوبي مي زنه ها:)
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||