.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

16 تیر 1387

ساعت نه صبح است. من توی اتاقم توی یک هتل وسط شهر نشسته ام.از دیشب یک ریز باران می آید،اما حالا کم کم دارد آسمان باز می شود، امیدوارم، چون هنوز من چتر ندارم اینجا، باورتان می شود؟ اینجا چتر نداشته باشی انگار کفش نداری، اما من هنوز پررو بازی در آوردم و نتیجه اش این شد که امروز مانده ام توی هتل.
بیرمنگهام بزرگترین شهر بعد از لندن است. شهر بزرگی با یک کانال آب بسیار زیبا به اسم Britaniaکه درست از وسط شهر می گذرد و پر است از قایق های کوچک خوش رنگی که شما را دعوت می کنند به نوشیدن یه قهوه یا خوردن صبحانه انگلیسی. راستش را بخواهید بعد از سه ماه من برای اولین بار دیروز صبحانه معروف انگلیسی را امتحان کردم. گلاب به روتون! به ذائقه من که خوش نیامد. اصولا انگلیسی ها آشپزی اشان خوب نیست، اینرا خودشان می گویند، مزه و نمک و چاشنی را خوب استفاده نمی کنند، بیرمنگهام که دیگر انگار نوبر همه اشان است از بی مزگی غذا، خلاصه دردسرتان ندهم.
دلیل اصلی من برای آمدن به اینجا دیدن « باله-Petrushka,Le Baiser de la fee,Card Game» اثر« استراوینسکی» بود. فکر کرده بودم دو روز هم بیشتر بمانم و شهر را ببینم. فکر بی خودی بود البته، تنهایی هیچ نمی چسبد، تو بگو جزایر قناری هم اگر بروی، وقتی تنهایی نتیجه اش باد هواست. خلاصه بعد از گشت و گذار در شهر و رفتن به موزه و گالری، دیدن باله آنهم برای اولین بار ، بسیار بسیار جذاب بود،آنچیزی که برای من جالب بود جمعیت زیادی از سالمندان بود که به تئاتر آمده بودند. سالن « Hippodrome» یک ساختمان تمام شیشه ایی کاملا مدرن بود با سه طبقه مجزا که در هر طبقه یک سالن تئاتر وجود داشت و برای هر طبقه هم یک کافه و یک رستوران مجزا.
من نمی توانم نظری راجع به باله ایی که دیدم بدهم، نه تا به حال قبلا باله دیده بودم نه تاریخچه ایی راجع به آن می دانم و نه هیچ چیز دیگر. تنها حسی که داشتم حس دریافت موسیقی و رقص زیبایی بود که چشمهایم را نوازش می داد.حسی که مدت ها از ان محروم مانده بودم.
باله که تمام شد خوش خوشک راه افتادم توی خیابان ها به قدم زدن، ساعت پنج و نیم بود و مغازه ها یک به یک می بستند، اینجا اینطور است دیگر، مغازه هایش زود می بنندند، این یکی که اصلا با گروه خونی ما جور در نمی آید، فکر کنید، ساعت شش یک روز تابستانی همه جا تعطیل است،انگار توی شهر ارواح راه می روی، خلاصه بعد از خوردن یک شام در ساعت شش و نیم، آن هم یک شام تقریبا بی مزه، و یک گیلاس شراب سفید( الحق که این یکی خوب از آب در آمد) راهی هتل شدم.
حالا هم که باز دوباره باران می بارد چه جور از همان هایی که می شود برایش شعر خواند:
بارون میاد شر شر
پشت خونه ی هاجر
.....
یا یک همچین چیزهایی....



یادداشتها (4)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

باله که حتما چيز جذاب درجه يکي بوده. جايمان خالي. ولي من خيلي جاها تنهايي مي روم چون تا بخواهي منتظر يک نفر بماني که آنجا را دوست داشته باشد و همراهت بيايد احتمالا کار از کار گذشته است. و ديگر اينکه دوست ندارم دوستي را به صرف اينکه دوست من است و همراهيم مي کند بجايي ببرم که فقط مورد علاقه خودم است. ولي .اي ازآن روز که کسي که همراهت است آن چيز را دوست داشته باشد. چه خوشي مي گذرد. مي تواني تا ساعتها درباره آن چيز صحبت کني و لذت ببري. تا باد چنين بادا. خوش بگذرد.
من همين ها را مي خواهم بدانم و چه تمرين خوبي است براي نوشتن. نوش جان آبجي و سلامتي.
با بيمزکي غذاهاشون موافقم. ولي کيک و بيسکويت و شيرينياي خوبي دارن ها. هيچي بهتر از اين نيست که تنهايي با يک کوله مسافر شهري باشي نديده. ببخش که ايناها درکت نمي کنم ولي آدم تو اين تنهايي ها به فرديت خودش ميرسه. بووووووس.
مي گم اين رضيه گاهي اوقات حرفهاي خوبي مي زنه ها:)
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: