|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
27 مرداد 1387
کم کم دارم شب ها خواب ایران را می بینم. صبح ها قبل از آنکه چشم باز کنم، بعد از آنکه مغز فرمان می دهد که بیدار شو و به فاصله کسری از ثانیه تا گشودن چشم، فکر می کنم توی اتاق خودم هستم. چشم ها که باز می شود، گوش ها که می شنود، غژ و غژ تشک زهوار دررفته ی خوابگاه یادم می اندازد که هنوز اینجایم. به سقف اتاق نگاه می کنم. قبل تر از من یک آدم باذوق ستاره های شب رنگ را به سقف چسبانده. شب ها که چراغ را خاموش می کنم همگی اشان می درخشند. یادداشتها (4)
يادداشتها
تهانی
پونه جان
وبلاگت را امروز کشف کردم. این جا همه چیز، از گرافیک گرفته تا نثر و تا وبلاگ هایی که لینک کرده ای، به طرز ترسناکی آشناست.
اما چرا وبلاگت فید ندارد؟ یک فکری به حال ما معتادهای ریدر بکن!هورا ُخوشحالم که برميگردي به نمايندگي از دوستدارانت گاهي اين نوشتهها هم مثل همان بو دلتنگي را تشديد ميكند. دلتنگی حتی به غربت هم ربطی ندارد این را بعد دانستم که در خانه ی خوئم هم نمازهایم را شکسته خواندم ....قصه ات دلتنگم کرد ...دروغ نمیگویم انگار عادت کرده ام یا خودم دلتنگی را دوست دارم
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||