.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

27 مرداد 1387

کم کم دارم شب ها خواب ایران را می بینم. صبح ها قبل از آنکه چشم باز کنم، بعد از آنکه مغز فرمان می دهد که بیدار شو و به فاصله کسری از ثانیه تا گشودن چشم، فکر می کنم توی اتاق خودم هستم. چشم ها که باز می شود، گوش ها که می شنود، غژ و غژ تشک زهوار دررفته ی خوابگاه یادم می اندازد که هنوز اینجایم. به سقف اتاق نگاه می کنم. قبل تر از من یک آدم باذوق ستاره های شب رنگ را به سقف چسبانده. شب ها که چراغ را خاموش می کنم همگی اشان می درخشند.
صدای سرخوردن چرخ های چمدان ها را روی آسفالت کوچه ی پشت اتاقم می شنوم که از در اصلی خوابگاه دور می شوند یا به آن نزدیک. این صدا، صدای سرخوردن چرخ های چمدان، نوای همیشگی شنبه ها و یکشنبه های خوابگاه است. دانشجوهایی که می آیند و می روند، دوهفته ، سه هفته، دوماه، پنج ماه... گاهی می شناسیشان، گاهی نه! گاهی دمخورت می شوند، گاهی نه.
زیر پتو خزیده ام و بالشتم را سفت بغل کرده ام. بهارک تا همین هفته ی پیش، پای همین تخت خوابیده بود، توی این اتاقک تنگ و تاریک. چطور یک نفر می تواند با رفتنش روح و هوش و حواس را از تن و جان آدم ببرد؟ نمی دانم. هنوز گیجم.
به بهارک گفته بودم آن وقت ها که می آمدی ایران، بعد از رفتنت، دعا دعا می کردم که چیزی جا گذاشته باشی توی اتاقم. همه خانه را می گشتم تا چیزی پیدا کنم که مال تو باشد اما تو هیچ وقت هیچ چیزی جا نمی گذاشتی و من همیشه تحسینت می کردم که چقدر حواست جمع است. اما حالا که خودت یک چیزهایی را به عمد جا گذاشته ایی ، دست و دلم می لرزد تا بهشان دست بزنم. این شیشه ی عطر و آن کرم. بوها. بوها همیشه من را پرت می کنند ته ته خاطراتم. هنوز جرات ندارم. هنوز می ترسم. شیشه ی عطرت را ته چمدانم چپانده ام که مبادا ببویمش.
باد خنکی از لای پنجره می وزد داخل اتاق، باران می آید، لیدا می گوید دیگر پاییز شد، فکر می کنم تهران هنوز گرماگرم تابستان است. دیروز به لیدا گفتم دلم تنگ شده است برای شنیدن صدای اذان. یک چیزهایی هست ته وجودمان که نمی شود بریدشان گذاشتشان کنار، چیزهایی مثل عطر باران های تهران، مثل بوی یاس ، مثل صدای اذان، مثل گوش دادن به صدای نفس کشیدن های بابا موقع خواب یا پچ پچ نمازخواندن مامان...
می نشینم روی تخت، ساعت ده صبح است.تا همین چند شب پیش، توی این پنج ماهی که اینجا بودم، نشده بود که شب ها کابوس ببینم، خوب خوابیده بودم همه ی شب ها را از فرط خستگی بود یا شادمانی بی اندازه، پلک هایم بسته می شد قبل از اینکه سرم به بالشت برسد، اما این چند شب، باز دوباره، راه نفسم تنگ می شود، کابوس می بینم...




یادداشتها (4)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

تهانی
پونه جان وبلاگت را امروز کشف کردم. این جا همه چیز، از گرافیک گرفته تا نثر و تا وبلاگ هایی که لینک کرده ای، به طرز ترسناکی آشناست. اما چرا وبلاگت فید ندارد؟ یک فکری به حال ما معتادهای ریدر بکن!
هورا ُخوشحالم که برميگردي به نمايندگي از دوستدارانت
گاهي اين نوشته‌ها هم مثل همان بو دلتنگي را تشديد مي‌كند.
دلتنگی حتی به غربت هم ربطی ندارد این را بعد دانستم که در خانه ی خوئم هم نمازهایم را شکسته خواندم ....قصه ات دلتنگم کرد ...دروغ نمیگویم انگار عادت کرده ام یا خودم دلتنگی را دوست دارم
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: