|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
3 شهریور 1387
ساعت نه ا زخواب بیدار می شوم. صدای باران را دوست دارم. پشت پنجره کمی می ایستم. لپ تاپ و کتابم را بر می دارم و می روم توی آشپزخانه، آشپزخانه هم بزرگتر است و هم پرنور تر، سرعت اینترنت هم اینجا بالاتراست نمی دانم چرا! چایی به سبک ایرانی، کتری و قوری و هل و دارچین. نان و پنیر را روی میز می گذارم، رادیو فردا را می گیرم و سایت های خبری را یکی یکی باز می کنم. هنوز ریتم رقص سالسا از دو شب پیش توی تنم هست، همانطور که دارم خودم را تکان می دهم و با آهنگ خیالی و هم رقص خیالی می رقصم برای خودم چایی می ریزم. یادداشتها (4)
يادداشتها
هميشه به خوشي همانطور که با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نميشه با گفتن اينکه مرگ وجود ندارد دلمان خنک نميشه چون از وقتي که او رفته و برنگشته فهميدم وجود داره. راستي اين حرفها چيه واسه رضي نوشتي؟ ؛؛داستان دارم اما دادم به چ و ح و خ و نميدونم به کي؛؛ زودتر يه داستان دست و پا کن بيا که کار داريم!!!! من در اون يکي وبلاگت کامنتي گذاشته بودم که متاسفانه جوابي دريافت نکردم! ... مرگ حرکتي با سرعت نور است آنقدر سريع مي آيد که ديده نمي شود ..
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||