.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

5 مهر 1387

همینجوری که دارم راه می روم توی خانه و فکر می کنم، دمپایی های پدر را جلوی پایش جفت می کنم،همانطور که دست هایش را می گیرم تا بنشانمش روی تخت، که چشمش را تازه عمل کرده و درد دارد. و دلم ریش می شود وقتی می گوید: بابایی اینبار خیلی درد داشت.
همینجور که دارم فکر می کنم،و راه می روم، گاهی می نشینم، گاهی ظرف می شویم، آهنگ گوش می دهم، فکرم می پرد سوی کتابی که دارم می خوانم و حسرت می خورم به روزهایی که چقدر لذت می بردم از ترکیبات عجیبی که نویسنده کتاب خلق می کرد برای بیان یک حالت یا یک تصویر و حالا اما هر صفحه ی کتاب پر است از « به تخمم» های مکرری که خب اصلا خوب نیست تخم آقای نویسنده را یاد آدم بیاورد.
همینطور که نشسته ام روبه روی تلوزویون، فکر می کنم این خوانندگان ایرانی از نفرین و الهی بمیری و تکه تکه بشوی بالاخره دست برداشتند و حالا انگار کمی مثبت تر شده اند و از عشق می گویند و فکر می کنم که این آهنگ مهدی اسدی را دوست دارم که بشنوم البته نه اینکه ببینم. چون به نظرم هر سه تایشان سخت « گی » به نظرم می رسند.
همینجوری که می نشینم پای کامپیوتر و آهنگ گوش می کنم فکردخترهای خوش اندامی می افتم که پوست های برنزه دارند و ناخن های همیشه مانیکور کرده و نگاهی به ناخن های خودم می اندازم که شش هفت ماهی هست سوهان نخورده و نمی شود زیاد بلندشان کرد که کار تایپ را سخت می کنند . فکر می کنم از همین فرداست که بروم کلاس ورزش که بدجور از عرض و طول دارم قطور می شوم.
همینطور که برای شخصیت یکی از داستان های کوتاهم در به در به دنبال یک بیماری زنانه می گردم که نازایش کنم می فهمم که سی و دوسالگی یعنی دور شدن از سن بارداری. و خوشحالم که دور می شوم از این سن و از این لغت بارداری و سن باروری خیلی بدم می آید.
همینطور راه می روم و خنکای یک شب پاییزی می ریزد توی اتاقم. فکر می کنم اگر الان عاشق بودم یعنی چطوری بود اوضاع؟ و حالا که یک جایی را گیر آورده ام که تا دلم می خواهد به عشق زهرماری بیست سالگیم فحش بدهم، یک فحش آبدار حواله اش می کنم و دلم خنک می شود و خوشحالم که شما هم همین الان، از همان فحش های رکیک زشتی که فقط می تواند دل آدم های دل سوخته را خنک کند حواله اش کنید.
وهمینجوری این جمعه گذشت.



یادداشتها (4)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

پونه جان يك جاهاي ديگري هم از اين عشق بيست سالگيت نوشته بودي و خوانده بودم. حتم دارم تا وقتي كه اين عشق بيست سالگي را فراموش نكردي و اينطور بهش بد و بيراه مي‌گويي و اون عشق هم هي مي‌آيد توي ذهنت و آوار مي‌شود رويت. عشق جديدي متولد نخواهد شد. همه ما توي زندگيمان عاشق شديم، شكست خورديم، زجر كشيديم، اما برد با اونهايي بوده كه كنار گذاشته‌اند و طرف مقابل را بخشيده‌ اند. مطمئنم كه تا او را نبخشي، هيچ عشقي سراغت نخواهد آمد. و مي‌داني که زندگي بدون عشق چهقدر کسل کننده است . پس بيا الان درست همين حالا او را ببخش و به آن به صورت يكي از خاطرات زودگذر كه باعث بيشتر شدن تجربه‌ات شده نگاه كن.
.. عشق همين است .. لعنت بر آن بر ( او ) يعني .. پونه خانم سي سالگي تازه اول عشق است .. جذابيت خانم ها تمامي ندارد ..
حالا که بعد مدت ها در کیلومتری نزدیک تر قرار دارید نسبت به ما ، فرصت خوبی است تا سلام کنم خدمت تان و خوش آمد و آرزوی سلامتی و خوش احوالی همین !
سلام پونه جان از وبلاگت خوشم آمد. دعوتت مي كنم سري هم به بلاگ دونيم بزني
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: