.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
عکس های قبلی


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

15 مهر 1387

دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را... ای رِند مانده بر دو راهی دریا و دایره
خدا را چه دیده ایی!
( به کسی چه مربوط!)
می روم کتابی بخوانم، هرچه که باشد.
می روم از میان همه ی نامها
چیزی، چراغی، چیزی شبیه چراغی بیابم.
هی می رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری ست.
باید به گونه یی از کف هفت دریا و دایره بگذرم
که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند،
زور که نیست، نمی خواهم این صفوف ساکت و مغموم
حروف ساده ی مرا دریابند، آینه لو می رود، ستاره لو می رود،
نرگس و هوای ساعت سه،
سرود مخفی ماه لو می رود.
هی می رسم کنار دانستگی
اما باز ندانسته عاشقم!
می روم کتابی برای گریز از گمان گریه بخوانم،
می روم از میان تمام رویاها
رازی،آوازی، رازی شبیه آوازی بیابم.
هی می رسم کنار خویش و باز سایه سار صدای تو جای دیگری ست.
زورکه نیست، کوتاه بیا دل نامسلمان منِ خراب!
پنهانگریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست،
ترا نیز به انعقاد هر آری بی دلیل عادت نداده اند!
« سید علی صالحی»



یادداشتها (2)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

ممنونم که حالی از من می‌پرسی. بد نیستم. خبری ازت نیست. به خاطر سوغاتی یواش می ری یواش می آی دیگه!؟
سلام...اينجا چقدر قشنگه.... واين چقدرتر! قشنگه: هی می رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم!
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: