.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

14 آذر 1387

امروز پنج شنبه است، یادش بخیر سال های دهه ی بیست زندگیم که اکثر پنج شنبه هاش به مهمونی و گشت و گذار و خیابون گردی و باحال بازی و تفریح با دوستان و رستوران و خلاصه خل بازی می گذشت.
هنوز اون حس هارو دارم، هنوز انرژی اش را دارم، شاید یه کمی فرق کرده باشم نوع تفریحم اما هنوز حس و حالش را دارم، اما دیگه کسی نیست که باهاش بخوام تقسیمش کنم. مدت های زیادیه که این حس پنج شنبه ها داره منو اذیت می کنه، حسی که انگار باید تمام پنج شنبه های سال را یه کار جالبی انجام داد، یه کار هیجان انگیز، اما فایده نداره که، برای همین هم سعی می کنم بهش فکر نکنم، خیلی مواقع موفق می شم اما خیلی مواقع مثل امشب موفق نمی شم، عصر هم واسه ی خودم رفتم استخر اریکه، موقع بیرون اومدن دسته دسته دختر و پسر و زن و مرد هایی را می دیدم که داشتن می رفتن رستوران یا سینما یا شاید هم برگشته بودن از جفتش. کلی دلم سوخت ها!
خلاصه مثل زن های خانه دار رفتم یه پاکت شیر و یه کاس ماست کم چرب خریدم و برگشتم خونه. دیگه ببینید اوضاع چقدر بیریخته که بابام هم هی چند ساعت یه بار می گه : جایی نمی ری امشب؟
نوچ...
خلاصه، اگر هم کاری می کنم و جایی می رم انگار دارم خودم را به زور راه می برم، انگار دارم خودم را مجبور می کنم. نمی دونم چه مرگم شده؟ دل تنگم؟ احساس تنهایی می کنم؟ بی حوصله ام؟ والا برنامه ریزی هم که دارم برای تمام هفته اماونقدر که نمی فهمم کی شب می شه کی روز، اما این پنج شنبه ها، این پنج شنبه های لعنتی بدجوری توی مخم رفته.انگار آدم تنها بودن خودش رااین جور روزها بیشتر حس می کنه.



یادداشتها (3)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

... اين عالم سوم است .. خدائي ندارد ..
خودت رو گرفتار کارهاي اعصاب خورد کن بکن تموم ۵ شنبه ها فراموشت مي شن.يه پيشنهاد اعصاب خورد کن:کتاب دومت رو هم بده ارشاد!
خداييش حامد راست مي گه... پيشنهاد بعدي؟؟؟
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: