.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
عکس های قبلی


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

21 آذر 1387

تازه بعد از دو هفته است که امروز فهمیدم،آن گوشه ی خانه که درست روبه روی تلوزیون است و می شود لم داد روی مبلش و خلاصه کاسه ی سوپی خورد، جای مناسبی نیست برای داستان نوشتن و کلا نوشتن. حالاست که به اهمیت مکان ها پی می برم. مکان هایی خاص برای نوشتن و نه هرجایی.
با آنکه می شد آنجا، ازپشت پنجره قاب چوبی اش، درخت های چنار را دید، گوشه ایی از برج میلاد را و آسمان خاکستری را و لابد این حالتش جان می داد برای نوشتن، اما نداد، جانی که نداد هیچ، جانی هم داشت می گرفت، برای همین برگشتم همین جا، پشت میز چوبی ام، درست روبه روی کتابخانه و نشسته ام و انگار دلم می خواهد چیزهایی بنویسم که شاید چند هفته ایی بوده که نمی توانستم چون بد جور اسیر همان مبلی شدم که قبلا هم شرحش را داده ام.
امروز بغض عجیبی گیر کرده است توی گلویم(این ترکیب بغض عجیب هم از آن ترکیب های کلیشه ایی است).
دیشب هم خواب دیدم دارم گریه می کنم. پریشب هم. گریه گریه گریه، این نفس تنگی بود که از خواب می پراندم،قفسه ی سینه ام درد می کرد، می نشستم روی تخت، نفس می کشیدم،نفسی راحت از اینکه خواب می دیدم و باز چه خواب هایی که تکراری بودند، که سال هاست تکراریند و هربار من را اینطور آشفته، اینطور دل نگران، اینطور بی هوش و حواس می کنند.
امروز نه انگار، دلم می خواهد گریه کنم اما نمی دانم چرا؟ از خودم می پرسم برای هر اشکی باید دلیلی وجود داشته باشد اصلا؟ و از اینکه برای هر کاری که می کنم در ذهنم دلیل می تراشم خسته شده ام. دلیل برای خودم و برای دیگران. و این چراها و این دلیل ها و این توجیه ها خسته ام می کند. خسته ام کرده است.
سردم است، هوا غبار دارد و این غبار خاکستری و بد رنگ انگار می چسبد به جانم، سردم است و بغض دارم و انگار دارم سکوتم را و تنهاییم را از دست می دهم. انگار دارم همه چیز را از دست می دهم. سردم است، می روم چرتی بزنم شاید سرحال آمدم، می روم کتابی بخوانم، قهوه ایی بنوشم، می روم به دوستی زنگ بزنم، آهنگی گوش بدهم، می روم راه بروم، سوت بزنم، می روم فیلم ببینم، می روم می روم می روم اما، روزهایی هست که تمام این «می روم ها» ته می کشد، کفگیرش می خورد ته دیگ و چاره تنها همان مبل است، با یک کاسه سوپ شاید، جای دنجی که فقط می شود رویش لم داد و بیهوده ترین کارها را با رضایت انجام داد.



یادداشتها (9)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

قشنگ بود.زياد هم سر کتاب ات حرص نخور چون مي گن بررسي ها سريع تر شده،اين تنها قسمت کاره که از هيچ کس کاري بر نمي اد و بهترين راه و سخت ترين راه اينه که بهش فکر نکني!و اميدوارم زير ديگ سوپ هميشه روشن باشه!
راستش مدتهاست که گريه نکرده ام و اصلا يادم نيست که آخرين بار کي گريه کردم. روان شدن اشک روي صورت را هم که ديگر نگو. البته موقعيت اش پيش آمده ولي انگار اين بهت است که هميشه مي آيد جاي اشک. انگار که تعريف هاشان براي مغزم جابجا شده باشد. اين مي روم ها براي من هميشه گي است و البته وسعت انتخاب هام مثل تو گسترده نيست. و هميشه حس مي کنم که کاري بايد مي کردم و از برنامه عقب هستم. هميشه مي خواهم کاري را سريع تر انجام دهم تا برسم به عقب افتاده ها ولي فايده اي ندارد.
... هیچوقت مبل های پشت سر را خراب نکن ..
منهم دائم فکر میکنم باید به جایی برسم اما عقب افتادم.همین باعث تشویش می شود همین باعث اضطراب می شود.اما اینرا مطمئن باشید که مبل های پشت سرم را خراب نمی کنم
اين هفته يه سري به ما بزن. شيريني خورون داريم. شايد کمي حالت خوب بشه. البته شايد.
اگر چیزی بگویم می گویند " کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!" با این حال اگر برای این آسمون خاکستری و شهر دود آلود و سیاهی هایش نسخه ای پیچیدند خبرت می کنم.شاید مشابه اش به دردت بخورد. عکس ها رو برات رایت کردم.در اولین فرصت می رسونم به دستت. راستی سلام پونه جان، خوب باش دیگه!
هه! خوب مظلوم نمایی می کنیا! اکه یکی ماشینمم پاییده بود که از وقتی تو اون خیابونه پارک شد تا وقتی رفتم سراغش چه قدر طول کشید معلوم می شد!!! الهی بمیییییرم واست ننه......
عجب! مي گم اين مظلوم نمايي هم از آن کارهاست ها!
همش تقصير آمريکاييهاست که فيلمهاي هاليوودي ميسازن و بعدش ما فکر مي کنيم زندگي بايد خيلي هيجان انگيز باشه درست مثل فيلمها اما واقعيت ماجرا اينکه زندگي همينه دل خوشي به چيزهاي ساده و کوچک اينارو که ميگم فکر نکني خودم خيلي بلدم براي همينه که بعضي وقتها دلم براي گذشته هام تنگ ميشه چوم ميبينم اون وقتها با نبود خيلي چيزهايي که الان مثلا زندگيمون رو راحت کرده خوشحالتر بودم . کافيه به اين فکر کني که يک روزي ممکنه خيلي چيزهاي هيجان انگيز بياد اما اين دلخوشيهاي ساده بره مطمئنم که همين ساده ها رو دوست خواهي داشت.
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: