|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
3 بهمن 1387
صبح که بیدار می شوم به خودم می گویم یا اینطور بهتر است به خودم یادآوری می کنم که نمی شود صددر صد به چیزی مطمئن بود. حالا لابد یک خوابی چیزی دیده ام که یادم نمانده و فقط همینش ته ذهنم مانده، بعد غلت و واغلت می زنم، بالشت را بغل می کنم و سعی می کنم همانطور خوابیدنکی شانه هایم را بالا بیاندازم، برای خودم همیشه، برای تمام کارهایم، درصدی برای عوض شدن عقیده باقی می گذارم. برای بقیه هم، درصدی برای عوض شدن عقیده اشان، احساسشان، بگو همه چیزشان. هرچند که باز وقتی با همان تغییر روبه رو می شوم تعجب می کنم، بهت زده می شوم، بگیر اصلا افسرده می شوم. اما حداقل این را می دانم که از قبل فکرش را کرده ام،تصورش را کرده ام و روی چیزی، کسی یا عقیده ایی، قسم بی خودی نخورده ام. یادداشتها (6)
يادداشتها
حرفهاي ات را ميفهمم. من معتقدم اين ترس از اين شهر ميآيد. ميدانم که تو تهران را خيلي دوست داري ولي نگاه کردن به آين آسمان درهم ريخته و سترون در دو ماه گذشته همان چيزي را به همراه دارد که تو نوشتي. خانم جان تا ما رو داري از چيزي نترس. اين يعني استفاده از ؛عدم قطعيت؛ و چه زباني دارد اين مطلبت. شهر که همان شهر است. حساسیت ماست که گاهی بالا می رود گاهی از یادمان می رود. این شهر که این قدر دوستش داریم تا بوده همین بوده. نمي دانم که چه حرفي پيش آمد که يادم رفت بگم که اگر مي خواهي؛ شرق بنشه؛ مندني پور را ببري. حالا هم اگر مي خواهي برايت بياورم. فقط يک کامنت کوچک بگذار. مشهد انتخاب نشدم. اصلا اين حرفها بهت نمي آد. بهت مي آد آدمها بيان پيشت از اين حرفها بزنن .
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||