|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
31 فروردین 1388
کتاب سروناز را باز نمی کنم. میزارمش روی میز. طرح جلد سفید و آبیش را دوست دارم. مهم این نیست که کجا دیدمش و کی. سر کلاس فلان استاد یا خونه ی اون یکی. راستش اینا کمترین اهمیتو داره. مهم اینه که، اون خنده ها و اون صدا، می آد حالا سراغم. شب ها و روزها، وقت و بی وقت. حالا مهم اینه که اون رنگارنگی لباس ها، اون هماهنگی خاصی که در پوشش بود، حالا حتی، توی خواب هم سراغم می آد. یادمه سارا همیشه می گفت این لباس هات رنگ بال های پروانه است. خودت هم عین پروانه ایی. یادداشتها (1)
يادداشتها
متن مربوط به جوزدگي و سينما را خيلي خوب نوشتي. باهات موافقم.
آدرس ترک بک این نوشته:
لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند:
|
|||||