.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

31 فروردین 1388

کتاب سروناز را باز نمی کنم. میزارمش روی میز. طرح جلد سفید و آبیش را دوست دارم. مهم این نیست که کجا دیدمش و کی. سر کلاس فلان استاد یا خونه ی اون یکی. راستش اینا کمترین اهمیتو داره. مهم اینه که، اون خنده ها و اون صدا، می آد حالا سراغم. شب ها و روزها، وقت و بی وقت. حالا مهم اینه که اون رنگارنگی لباس ها، اون هماهنگی خاصی که در پوشش بود، حالا حتی، توی خواب هم سراغم می آد. یادمه سارا همیشه می گفت این لباس هات رنگ بال های پروانه است. خودت هم عین پروانه ایی.
روزهایی که با هم بودیم کم نبودن. مهمونی ها و جلسه های داستان خونی و دور هم جمع شدن ها. گریه کردن ها، خندیدن ها. و حالا تنها چیزی که توی یادمون مونده، صدای شعرخوندنشه. صدایی که برامون می خوند. شعرهایی که برامون توی کارت های تولد نوشته بود. خاطره هایی که حالا، هرکس که می شنوه، زود یادش می آد.
حالا دیگه نیست. موقع بودنش کار خاصی نکردیم براش. هرکسی درگیر بود توی زندگی خودش. حالا که نیست، مثل تما آبا و اجدادمون، خب، طبیعیه که یادش بیفتیم. بیشتر یادش بیفتیم. بیشتر و بیشتر و بیشتر.
من برای خودم متاسفم که این چند وقت آخر، ندیدمش. راستش شرمنده هم هستم. دوستش داشتم همیشه. حالا هم که نیست دوستش دارم. احساس خوبی ندارم. حال خوشی هم ندارم. سروناز رفت. حالا نیست. دیگه نیست. حالا باید برم و شماره ی موبایلشو از توی گوشی ام حذف کنم.



یادداشتها (1)

 

 

 

 

 


 

يادداشتها

متن مربوط به جوزدگي و سينما را خيلي خوب نوشتي. باهات موافقم.
آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: