نشسته ام روبه روی پنجره، بی حرف و مات زده. همان پنجره ایی که شب ها، کنار تن بی رنگش، صدها صدا فریاد می شود، همان پنجره ایی که حالا، معجزه ایی شده است، پنهانی.
آن پنجره ی خاموشی که با آستری سفیدش، من را از جهانم، از آسمانم، از خیابانم، جدا می کرد حالا شب ها، به نعره ی من، می لرزد. به نعره ی من، به صدای من ، انگار اوست که دهان گشوده، که فریاد می کشد.
از نفس که می افتم، حنجره ام که زخمی می شود، بغضم که می ترکد، توی تاریکی خانه، راه می افتم و می روم توی ایوان، طنین صدای تو را، از دور می شنوم، که هرشب، بلندتر از دیشب است و فریادت، ای نازنین، زخمی تر . توی ایوان می ایستم، شمع را روشن می کنم و به صدای تو گوش می دهم که چطور، آسمان تهران را به نعره ات می لرزانی و می بینم، که چطور،گنبد کبود تهران، در گرماگرم این روزهای تابستانی، برای تو، سرخ می شود، اشک می ریزد.
نشسته ام روبه روی پنجره، تو می گویی تابستان گرم است و طولانی، می گویی روزها کش داراست و تنبل، می گویی آن نهال کوچک و تردی که در بهار کاشتی، در تابستان رشد خواهد کرد، می گویی تابستان هم تمام خواهد شد.
چیزی نمی گویم، خسته ام، این اشک های لعنتی، این بغض مدام، این کابوس خون و فریاد،این خشم فروخورده و این تحقیر، از یادم نمی رود.