.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 

.: فتوبلاگ :.  
برای تکه ای نان


.: نقد ها و بررسی ها :.
داریوش بلادی

9 تیر 1388

دراز می کشم روی تخت. به پهلو.چراغ ها خاموش است. کامیونی دارد در دور دست بار آهن خالی می کند. صدای سایش آهن ها و افتادنشان روی هم من را یاد صدای تیر می اندازد. تیراندازییی که همین هفته ی پیش از سعادت آباد صدایش به گوش می رسید.
چشم هایم را که می بندم خودم را در قد و قامت یک تک تیرانداز ماهرفرض می کنم، چیزی شبیه همان تک تیراندازی که در فیلم نجات سرباز رایان بود. همانی که تمرکز می کرد و دعا می خواند قبل از تیر زدن. خیلی دوست داشتم آن شخصیت را.حالا همانطورم. تک تیراندازی دقیق، فرز، باهوش. اما هرچه می کنم نمی توانم بزنم توی قلب یا گلو.
جایی پناه گرفته ام، دعا هم نمی خوانم، دقیق می شوم توی همان چشمی ، نفسم را حبس می کنم، قطره های عرق را می بینم که روی پیشانیم نشسته و بعد از لحظه ایی ، بنگ.
می زنم توی زانوتوی ران. شیطنتم گاهی گل می کند و دوست دارم کمی بالاتر از ران را هم نشانه بگیرم که یکهو چشم هایم را باز می کنم . به نفس نفس افتاده ام.





 

 

 

 

 


 

يادداشتها

آدرس ترک بک این نوشته:


لیست وبلاگهایی که به این نوشته اشاره داشته اند: