.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


26 اسفند 1381


صداي پايش را مي شنوم، آن نيروي جاودان، آن حس سبز جاري در دل زمين را
صدايش را مي شنوم همگام با صداي گنجشكها،طنازي جوانه ها ، عشقبازي باران و خاك
صدايش را ميشنوم و مي بويمش، انگار در تمامي فضاي خاك وطنم جاريست
مي بينم، دگرگون شدن ،دوباره زندگي،دوباره سبز سبز سبز
حس بلوغ و نو شكفته شدن زمين را در نگاههاي مردم وطنم مي بينم
مي بينم اين حس جمعي زيبا و سبز را اين تمايل به لبخند به عشق به درود
لطف لبخندمان را چرا دريغ كنيم؟
مي بينم كوشش براي حفظ تمام اين لحظه ها ، اين ثانيه ها
پاسداري از « سين ها» « سورها» « سيزده ها..»
لذت رسيدن به سال نو
لحظه دگرگون شدن
لحظه دوباره درود ، لبخند
دوباره عشق
او در جان ماست،جاريست مثل رها شدن درآسمان خيس بهار
صدايش كنيم، صدايش كنيم، اي گرداننده دلها و چشمها
اميد را مي خواهيم و كاميابي، و اگر دين نداريم لا اقل آزاده ... آزادي
ايران را مي خواهيم ،اي اداره كننده شبها و روزها ايران را مي خواهيم، همانگونه... مرزپرگهر
مردمانمان، مردمانمان اي دگرگون كننده زمانها و حالها، سر بلند پر از غرور... شاد
صدايش كنيم و بگوئيم ، بگوئيم به لطف وجودش كه اينگونه سبز است و زيبا
به لطف حضورش كه در تمامي جوانه ها ، صداي پرندگان ، نم باران
در تمامي دلهاي ما جاريست
حال مارا به بهترين حالها مبدل كند
به اميد حق به اميد يگانه آفريدگار اين خاك
به اميد لطف پروردگار
به اميد بخشايش و معجزه و كرم و رحمت
سال نو را با لبخند با ايمان
با عشق با اميد
سالي با گشايش و راستي
سالي پر از بركت ، آزادي، حس دوباره غرور و سربلندي
عشق مي ورزيم به يكديگر با تمامي وجودمان

نوروزتان پيروز




پونه n یادداشتها (2)


24 اسفند 1381


موهايش را با شانه اي چوبي به عقب كشيد،دستي بر رخ ونگاهي دريايي بر خودش، لبخند كم رنگي لبهاي خشكيده اش را درخشان كرد.
تنها با اولين روزنهَ خورشيد فردا ،لحظه انتظار، لحظه فراموشي تمامي تنهائيها،لحظه گريستنهاي بي صدا،لحظه هاي گذر حيض چشمان ناپاك،به پايان مي رسيد.
زن تكيه بر درگاه چوبي خانه اش داد،خانه ائي قدكشيده بر ترك دست و غمِ دل و موهاي سپيد.
ايستاد و ديگر بار درياي چشمهايش را به سياهي مخمل گونه آسمان پيشكش كرد.
چشمك ستارگان آن آخرين شامگاهِ تنهايي را با ناز مي خريد و با طنّازي پاسخ ميداد.
تمّناي لحظه ديدار در دلش گرمائي ديگر بار به عشقي داد كه سالها از ياد برده بود،بود يا نبود؟ ديگر حتي نمي دانست كه در دلش چه مي گذشته و چه مي گذرد،هر چقدر به پايان لحظهَ انتظار نزديكتر مي شد انگار كه هيچگاه انتظار نكشيده بود.
لحظه رسيدن وگپ زدن و زير طاق آسمان دوباره و دوباره تن به گرماي عشق سپردن،لحظه ديدار فرزند پدر نديده با پدر...
زن دل به خاطرات قديمي سپرد ، چشمها را از آسمان بر گرفت و زير لب ترانه اي قديمي را زمزمه كرد،هزارباره به سراغ آئينه رفت.
«شهابي دل آسمان را شكافت»
اولين روزنه هاي خورشيد، هزارباره و هميشگي زمرد سبز شهر را نوراني كرد.
زن دستها را سايباني كردبر دو تيله ابي چشمانش و نگاهش را بر روي جاده تيز كرد،وقدمي به عقب يا به جلو،لرزشي بر زانوانش افتاد،برگشت رو به عقب يا به جلو،دعائي را زير لب زمزمه كرد و نگاه از كوچهَ خاكي بر گرفت.
جمعيتي سياه پوش، مويه كنان ،جسد سوخته مردي غيب را در راهي خاكي بر در خانه زني تنها مي بردند.
«زندان گرگان به يكباره خاكستر شده بود»
دي ماه 1381

پونه n یادداشتها (2)

15 اسفند 1381


چيزي به پايان تنهائيهايم نمانده
يار شرقي ام درراه است
همان خواهر مهاجر

مي رسد
براي بوسه عيد و نفس دوباره زمين
لابلاي زمستان پا در ركاب

مي رسد
و تنهائيها را باد خواهد برد
گريه هاي فروخورده از ياد خواهد رفت

مي رسد
با يك بغل حرف وخنده
دردو دلهاي دخترانه
نگاههاي خيس از دوباره پيش هم بودن

مي رسد
و عكسهاي روي ديوار خجالت زده پس مي كشند

براي گره زدن روياها با سبزه عيد ، ميرسد
براي شمارش دوباره ستارگان
براي بودن و باهم بودن

« كسي نيست
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زود تر چيزها را ببينيم
ببين ، عقربكهاي فّواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند.....(سهراب سپهري)»

تنها دوروز ديگر به پايان تنهائيهايم نمانده...







پونه n یادداشتها (3)

9 اسفند 1381

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهيها حوضشان بي آب است.

«سهراب سپهري»

پونه n یادداشتها (1)

7 اسفند 1381


در گذر روياها از ذهنش؛ تنها دماوند را مي ديد سر بر آسمان سائيده و بالابلند،آن هزارسالهً سفيد پوش، دماوند را ميديد كه بر گستره آسمان نيلگون تهران انگار كه بر همگان فخر مي فروخت.
زن چشمها را گشود رو به پنجره وتنها مخمل شب را ديد كه انگار تا ابد به سياهي مي زد، نامه
هاي هزار بارخوانده شده زير انگشتانش مي رقصيدند و كاغذها نامطمئن و گيج ميان دستهايش در آمد و رفت بودند.
زير دعاي مادر بزرگ و هراس پاشيدن آب براي دوباره آمدن، زن انگار كه خنكاي عطرآگين اب را بر صورتش حس مي كرد، لبخندي كم رنگ بر يادي دور لبانش را مزين كرد.
چشمها را بست و دل سپرد به هزارپارهً روياهايش كه با هر شهابي به نزديكي لمس يك آرزو مي رفت و بر ميگشت.
زن دل سپرد به خنده هاي شيرين عصرگاهي در كوچه پس كوچه هاي دريانو؛
آرامش غروبِ زمستان،
تفآل حافظ در شب يلدا،هيجان عيد و بوسه بارون بر تن زمين واز نو شكفته شدن؛
زن دل سپرد به گذر جوانيش در كنارپنجرهً رو به چناروكلاغ و آسمان؛
گذر ثانيه اي يك هواپيما وسوسوي ضعيف چراغي دور به معناي خداحافظ.
دل سپردن به شعر سهراب و ريز خنديدن زيرپتوهاي سنگين خانهَ پدري؛عطش بوسه و عشق ودلهره...گم شدن در شعف روياي جواني و...
ونزديك شدن به نقطه اي كه نه آرزوئي بود و نه رويائي،تنها رفتن بود و بس.
هجرت به دياري كه نه خواب ستارگانش تعبيري داشت نه صداي پرندگانش نغمه اي.
هجرت ،هجرت،هجرت...
زن چشمها را گشود و دل به تيرگي آسمان سپرد و ترانهَ اي دور،دورترازسياهي شب راانگاربه ياد مي آورد،انتظار بوديانبود؟انگار كه سالها را گم كرده بود،رفته بود يا نه؟انگارهيچگاه از زادگاهش دور نبود،انگار هيچ گاه تلخ و غريب وتنها نگريسته بود،انگارهيچ گاه عددها رااز روي تقويم گم نكرده بود.
زن در دل دل انتظاري شيرين،كورسوي رنگين شهري را در دوردست ديد،پنجرهً كوچك هواپيما كم كم تهران را قاب مي گرفت و زن دراظطراب ودلواپسي رسيدن ونرسيدن، صداي برخورد چرخهاي هواپيما و همهمهَ شيرين مسافران وگذراشكها رابرپوستش به يكباره به جان خريد.
انگار كه هيچ گاه نرفته بود.
پله هاي هواپيما را كه بسمت پائين رفت،چشم دوخت بر آسمان تهران،سجده برزمين زدوخاك وطن را بوسيد،موعد رسيدن و تازه شدن،عطش خاك و بارون،عطرياس و گذرنگاه مادربزرگ
همه يك جا دركنارش بود،هم اكنون در خانه بود.










پونه n یادداشتها (1)

5 اسفند 1381



مرد نوازنده يكنواخت و بي احساس مي زد.
دستهايش در رفت و برگشت دائم روي كليدهاي پيانو گوئي خارج از اراده و فكرو عشق در تلاش براي تصاحب يك قطعه نان بودند،مرد نوازنده با آن عينك بزرگ و موهاي فرفري،ژوليده و بي احساس مي نواخت و نتهاي يك قرن موسيقي وطني را در خلال يك پرس غذاي لذيذ به بهاي اندكي مي فروخت،كسي توّجهي نداشت،همه مي امدند،مي رفتند،قرارهاي عاشقانه،صحبتهاي كاري،برخوردهاي عصبي،هيچ كس انگار نمي شنيد كه مرد نوازنده بدون عشق و خالي از احساس بدنبال حقوق ماهانه اش بر روي كليدهاي پيانو ميگردد.
مرد نوازنده مي نواخت،و انسانهائي مي آمدند و مي رفتند،انسانهائي بدون گوش.

مرد نوازندهً بي احساس براي انسانهائي بدون گوش مي نواخت.

پونه n یادداشتها (7)

3 اسفند 1381

مي دونستم آخر قصه منو تو....

كلاغه به خونه اش دير رسيد!!!

قصه ما دروغ بود.

پونه n یادداشتها (7)