من و www.jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.com سال ۷۵ هم دانشگاهی بوديم سر کلاس يکی از دروس تخصصی بود يا چيز ديگه يادم نمياد دقيقا اما من چشمم به دهن استاد بودو اون هم مثل هميشه يا کتاب ميخوند يا شعر ميگفت. راستی راستی که رشته اش را دوست نداشت برای همين نتيجه نشستن کنار دستش و نوشتن جزوه اين می شد که می بينيد:
« دگرگونی اساسی در نظام جامعه ودگرگونی در نظام سیاسی یک جامعه از ویژگیهای بارز انقلاب است.
بهت حسودیم میشه از اینکه اینهمه احساس قشنگ داری و اینهمه قشنگ مینویسی و من تمام این حس های
آبی و طلائی را از دست دادم ودیگه نمی تونم بنویسم.... شرکت فعال و موثر مردم همراه با خشم و خروش زیاد، از ویژگیهای دوگانه و بارز انقلاب شمرده می شود بسیاری از جنبش های جمعی همراه با خشونت الزاما از انواع پدیده های انقلابی نیستند.... « خیلی وقتها غصه می خورم، غصه تموم چیزهایی رو که داشتم و دیگه سالهاست که این دقیقه های لعنتی من و دارن از اونها جدا میکنن، از رنگ عجیب خونه مادر بزرگم از سکوت و مهربونی عصرهای بچگی از بوی نوی مداد و کاغذ نو از تموم اون چیزهای که روزی من می خندوند ولی امروز این بزرگی لعنتی با این رنگ کدر و دلگیرش تموم زندگی منو برادشت و فرو کرده توی جیبش!»
... بحران عمیق مشروعیت یا حقانیت دولت از پیش فرضهای انقلاب محسوب می شود در تئوری مارکسیستی...« حالا من از روزهای بچگیم از همه اون بوها و رنگهای آشنا و مهربون دور میشم و هیچ چیز نمی تونه منو نجات بده واین خیلی دردناکه!»...انقلاب نه یک دگرگونی جامعوی است و نه یک کنش تاریخی بلکه یک لحظه نادر یک حادثه کمیاب و یک انفجار در طول تاریخ جوامع انسانی است اگر انقلاب واقع می شود بدین سبب است که قبلا تغییرات ژرفی در طرز تلقی مردم و وجدان جمعی جماعات یا بخشی از آن روی داده است..« روزهایی بود که فکر میکردم روز تولد بهترین و خاصترین روز زندگی آدم است هنوز هم فکر میکنم که خاصترین روز هست ولی روزهاست که فکر میکنم زندگی وقتی که آدم بزرگ میشود پوست آدم را آرام آرام میکند وفتی بچه ایم به روی خودمان نمی آوریم که دردمان آمده است ولی وقتی بزرگ می شویم دلمان می خواهد داد بزنیم و بگوییم دردمان آمده ولی باز هم فکر می کنیم : آدم بزرگها که داد نمی زنند! بزرگ شدن خیلی درد دارد!» منظور از فراشد انقلابی یعنی طرح تغییر رژیم یا رژیم افکنی در حقیقت هدف چنین طرحی واژگونی اقتدار حاکم است ...« لعنتی منو بردی توی حیاط خونمون که یک کاج بزرگ توش بود.ببین چقدر هوا خوبه برای اینکه یک فرش کوچولو پهن کنی و تموم اسباب بازیهاتو اون وسط پهن کنی و بعد حیاط رو آب پاشی کنی وبنشینی و غرق در رویاهات بشی و با اسباب بازیهات به رویاهات شکل بدی. حالا چی شدیم.... لعنتی منو کجاها بردی چه کنیم حالا؟» خواستهای انقلاب ریشه در تمنیات جمعی دارد که اقتدار یک رژیم را کاملا نفی می کند و معمولا با جنبشهای اعتراضی همراه است....« سوت بزنیم!....بزنیم ...پس میریم که داشته باشیم!!!» خانم ابدالی ؟؟؟؟
وایییییییییی استاد چی میگفت؟؟؟ اهان یادم افتاد کلاس جامعه شناسی انقلاب بود.
تا يادم نرفته بگم که خيلی از شعر www.zartosht1350.persianblog.com/ خوشم اومد کارش درسته ها !!ممنونم ازش خيلی زياد.
یادداشتها (17)
n ترک بک (0)
آفتاب از آسمان رفته
شب رسيده
من
کلمات نا مفهومی می نويسم
دوست داشتم شاعر ميشدم
و تو
شعرهايم را بلند ميخواندی
چقدر اينهمه سال منتظر بودم
تا تو شعری از من بخواهی .
انگار تمام اين روزهای تنهائی را
درون حبابی زندگی کرده ام
سبک و شناور و شکننده
من فقط
روزها را گذرانده ام
و هی نوشتم
شکننده تر از هميشه
و سبکتر
کاش تو
شعرهايم را ميخواندی
یادداشتها (22)
n ترک بک (0)
ای قوم به حج رفته کجاييد؟

یادداشتها (15)
n ترک بک (0)

بازيم مي دهند
اين فکرهای آشفته
شمع را روشن مي کنم
مي نشينم
مي ترسم
در خانه مانده ام
تمام بازيها
مرا آشفته ميکند
مرا ميترساند
اشک مي ريزم
ستاره ها پيدا نيستند
ماه در شب گم شده
من
ميترسم.
یادداشتها (0)
n ترک بک (0)
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هيچ مگو

یادداشتها (12)
n ترک بک (0)
سرگيجه داشتن هم احساس عجيبی است...انگار روی زمينی نامطمئن راه ميروی احساس سستی از نوک انگشتهای پاهايت به تمام بدنت منتشر ميشود و تو رها و گيج وقتی برميگردی و پشت سرت را نگاه ميکنی فکر ميکنی.وای من اينهمه راه را چطور امدم؟
من هنوز برای خيلی از سوالهايم جوابی پيدا نکردم. شايد زندگی گشتن دنبال همين جوابهاست يا نه! نميدونم!
« من نميدانم
که چرا ميگويند: اسب حيوان نجيبی استو چرا در قفس هيچکسی کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد....
چشمها را بايد شست
چقدر سعی کرده ايم که جور ديگری ببينيم؟
اصلا جور ديگر دیدن يعنی چه؟
واقعا چرا ؟
چرا در قفس هيچ کسی کرکس نيست؟
یادداشتها (5)
n ترک بک (0)

دعا همیشه آرامش دهنده است، خوشبختانه از گرفتاریهای روزمره که بگزریم،حال و احوالم بهتر از همیشه است .با هم این دعا را میخوانیم و اندیشه را میگشائیم به امید لبخند و اشاره اش، به امید بهروزی و کامیابی:
یک دعا از فرانسیس مقدس:
پروردگارا، من را ابزار آرامش خویش قراربده،
بگذار در هر جاکه نفرت است، عشق درو کنم،
و هر جا آسیب است عفو،
هر جا شک است ایمان،
هرجا نومیدی است امید،
هر جا تاریکی است نور وهر جا غم است سرور.
ای پروردگار عالم به من لطف کن تا بیشتردر پی تسکین بخشیدن باشم تا آرام شدن،
همانطورکه می فهمم، فهمیده شوم،
همانطور که دوست دارم ، دوست داشته شوم،
زیرا دراثر دادن است که دریافت می کنم،
در اثر بخشیدن است که بخشیده می شوم....

یادداشتها (13)
n ترک بک (0)
هیچ ....
«-نخواب نه نخواب.بیدار بمان این سرما تورا خواب میکند.»
«خواهم بخوابم ... واژه ها سنگینند...
خواب اما سبک...»
«بیدار شو این سرما ! این سرما ی لعنتی .....»
«خو ا ب دیدم
تخت جمشید را آتش زده بودند
و چشمهایی خیس از اشک بود... »
فریاد زدم ... اما صدایم گم شد خفه شد لال شد. نوری از پنجره می تابید... شعله آتش بود. جائی را اتش میزدند... رفتم دیدم
چشمها اما
نه به اشک
به سیلی شاید شبیه
اندوهناک
فریاد زدم
اما صدایم .... پشت پنجره ایستاد و به من خندید.
یادداشتها (8)
n ترک بک (0)