دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


30 مرداد 1382

 

صدای سخاوتش را شنيديد ديشب؟ چه مهربانانه در پی هزار نيايش بر تن خشک تهران باريد. امروز دلم گرفته به اندازه تمامی قطرات بارانی که ديشب بر تن تهران نشست:
آسمان من
ديشب
به زفاف رفتند با قطرات تو اين برگهای خشکيدهِ باکره
باريدی ديشب آسمان تهران
ابر شهر ايران زمين
پايتخت
ببار
چه رنگی دارد شبهای تهران بی سخاوت ابرهای تو آسمان من
ببار
اما نه
کمی صبر کن.آرامتر  آن گوشه را اما نه نه
آن گوشه را  خيس نکن پسر بچه ای روی تن سفت زمين بيهوش افتاده؛ شايد خواب آغوش مادرش را ميبيند.
صبور باش آسمان من
ميشنوی؟ صدای شکستن را ميشنوی؟
زنی برای يک شب بيشتر زنده ماندن تن را به چند اسکناس فروخت؟
آرامتر باش ابر پر غرور
دختری از صدای قطرات تو آوای لالائی مادر نداشته اش را ميشنود.
شنيدی صدای پای آن پيرمرد ژنده پوش سيه چرده را ؟شنيدی؟
فرزندش را؛ فرزندش را کجای اين شهر بی ستاره پنهان کرد؟
بيشتر بمان بيشتر ببار
امشب نطفه هزاران فرزند ايران زمين زير نوای قطرات تو بسته ميشود.
تو بگو آسمان من
بگو بر ما چه ميگذرد اين شبهای بی اميد؟
بگو موريانه ها کجای اين داربست را جويدند که اينگونه بی صدا فرو می نشيند؟
شهر نفرين شده من را کدام دعای معجزه گر دوباره جان خواهد بخشيد؟
ببار آسمان تهران به اندازه چشمهای همه ما ببار که ما خشکيده ايم...

یادداشتها (15)



22 مرداد 1382

دوست های خوبم:
ممکنه که تا مدتی نتونم بنويسم و حتی به وبلاگ های شما سر بزنم پس تا بعد در پناه خدا سالم و تن درست باشيد!!

اين هم يادی از حميد مصدق :

چه انتظار عظيمی
هميشه منتظرم و کسی نمی ايد
صفای گمشده آيا
بر اين زمين تهی مانده باز می گردد؟
اگر زمانه به اينگونه
- پيشرفت اين است
- اگر چه مرتجعان را هميشه بد گفتم-
مرا به رجعت تا غار
مدد کنيد
که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره
با من هميشه بيمي هست
که آخرين نشانه صدق از ميانه برخيزد

هميشه مي گفتم
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
--- وقتی که بودن نا مطلوب است ---
خوب است

کتاب :از جداييها اثر حميد مصدق سال ۱۳۵۸ ص۶۶


یادداشتها (12)



12 مرداد 1382

بارها از خودم پرسيدم که کيستم ؟
فرای موقعيت و مکان و نژاد و تحصيل
حال ميخواهم شما هم بدانيد که من کيستم:
من
دختر حوا
مخلوق آن ذات ابدی
يک انسان
اشرف مخلوقاتم

نزديک تولدمه گفتم يه بار ديگه خودمو معرفی کنم۱۵ مرداد را فراموش نکنيدا من کلی با اين دوستهای وبلاگيم به همه پز دادم ...
در ضمن به اين دوست تازه وارد من هم سری بزنيد:
picharex.persianblog.com

یادداشتها (16)



8 مرداد 1382

 

باز هم دنیای مجازی اینترنت به من عشق داد. موضوع اینه که اینهمه هم که میگن تکنولوژی بد چیزی نیست فعلا که به درد ماها خیلی خورده از هر نظر...
سالها بود که دور هم جمع نشده بودیم، یکی همیشه کم بود دیگه ، شاید یه 4 سالی میشد... وقتی که روشنایی صفحه مونیتور شیشه عینکمو برق انداخت دیدم هم بهارک آن لاینه هم کاملیا من و دو تا دیگه از دوستای قدیمی هم اینور دنیا. کاملیا در کانادا تازه از خواب بیدار شده بود داشت شیر گرم میخورد به توصیه دکتر البته چون برای نی نی به دنیا نیومده اش لازمه، بهارک هم در استرالیا می خواست بخوابه جالب اینجا بود که اونم داشت شیر میخورد البته نه برای نی نی اش چون خودش هنوز نی نی است. ایران هم حدودا ساعت 6 بعد از ظهر بود  این برای دوستهایی که هفته ای هفت روز کنار هم بودن و هیچ وقت هم خواب جدا شدن از هم را هم نمی دیدن خیلی مزه داشت ما کنار هم بودیم اما نه مثل قبل چرا که هیچ وقت هیچ چیز مثل گذشته ها نمیشه با این حال ما کنار هم بودیم با کلی جیغ و عشق و حرفهای دخترونه....خیلی از شما ها این احساس را تجربه کرده اید خیلی احساس خوب و در عین حال غم انگیزی است ... من کاملا گردش کره زمین را در ان لحظه ناب حس کردم....
 ميخواستم چشمهای تورا ببوسم »
تو نبودی باران بود
نفهميدم چه شد که باز
يکهو وبی هوا هوای تو کردم
ديدم دارد ترانه ای به يادم می آيد
گفتم شوخی کردم به خدا؟«
نقل از کتاب ساده بودم تو نبودی باران بود: سيد علی صالحی

یادداشتها (21)



4 مرداد 1382


 
 
من همیشه دوست دارم که از نوشته های خودم یا شعرهام یا داستانهای آماتوریم در این خونه بنویسم از شعار دادن وتعریف خاطره هم زیاد خوشم نمیاد،اما گاهی از دردو دل کردن خوشم میاد اینجا همه به حرفت گوش میدن و خیلی مهربونند.
قرار گرفتن در این فضای مجازی با انبوهی از افکا ر وتخیلات و خواسته ها و حتی دردو دلهای روزمره شاید نشون دهنده این واقعیت است که نسل ما چقدر تنهاست، و این دنیای مجازی مجالیست برای بروز دادن همه آنچیزی که داریم، فکر میکنیم، و درون آن زندگی میکنیم، ما شاید از این جهت به این خانه های کوچک و خصوصیمان اینقدر وابسته شدیم که هیچ گاه فرصت بروز احوال و اعتقادات و خواسته هایمان را نداشته ایم ، یا شاید چگونه مطرح کردن آن را به ما یاد نداده اند، ما از این جهت بهم پیوند میخوریم که بدون هیچ گونه محدودیتی دریچه افکارمون را می گشائیم و بی پروا خواسته ها و ذهنیات و روزمره گی هایمان را می نویسیم و در معرض دید کسانی قرار میدهیم که کماکان مثل خود ما هستند، ما در این دنیای مجازی نقد پذیر شده ایم و همچنین جرات پیدا کرده ایم که نقد کنیم ...شاید بتونیم اصطلاح « جامعه وبلاگی » را در مورد خودمون بکار ببریم، جامعه ای که همگی از طریق ذهنیات و احساساتشون با هم آشنا می شن و به هم پیوند میخورند، دوستیها و ارتباطاتی شکل میگیره که از نظر نوع و محتوا با سایر تجارب ما متفاوته، در این میان نظرها رد وبدل میشه ، وقتی آدم طرف مورد نظرش را نمی بینه انگار راحت تر راجع به کارش نظر میده و این به نظر من آغاز یک تمرینه برای اینکه ماهم بتونیم روبروی هم بنشینیم ، داستان بخوانیم، شعر بگوئیم، از هنر و سیاست و دین و عشق و جنسیت و ... صحبت کنیم، نه با اصرار و پافشاری بر اینکه درست میگوئیم بلکه با آرامش خاطر که این نظر من است و من به نظر بقیه احترام میگذارم و میشنوم. فرهنگ شنیداریمان طی این روزهای وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی داره تقویت میشه  انتقادها را میخوانیم و سعی در برطرف کردن مشکلاتمون می کنیم و این آغاز خوبیه از نظرمن دوستان، آغازی که ما بوجودش اوردیم آنرا خودمان خلق میکنیم از خودمان میگوییم از عشقها، ترسها، ناکامیها،عقاید سیاسی،عقاید دینی از تاریخ شعر موسیقی ورزش ازچیزهایی که کوچک و اندکند اما مایه خوشحالی ، آیا همه این چیزها کافی نیست برای در کنار هم بودن؟ آیا همه اینها بهانه های کوچکی برای خوشبختی نیست؟
 

یادداشتها (20)



2 مرداد 1382

شما آزادی نخواهيد تا ما ديکتاتور نشويم
 

یادداشتها (10)