|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
31 شهریور 1382
26 شهریور 1382
با سلام..نميدونم چرا هرکاری کردم نتونستم که سفرنامه را بنويسم احساس کردم کار بيهوده ايست...و هر کاری هم کردم که حداقل بخاطر قولی که دادم بنويسمش .نتونستم . اولين بد قولی وبلاگی منو ببخشيد..نميخواستم اينطور بشه ...
22 شهریور 1382
13 شهریور 1382
... هی در انتظار در انتظار روزی که بنشينی و با من با خودم با چشمهايم حرفی بزنی شايد از سر غرور بود يا خودخواهی که تو را ميخواستم..ناباورانه . و قبولت ميکردم هر چقدر که کم بودی اما بودی سراسر تمام آن چند سالی که جوانی خوانديمش و زير باران ترانه های قديمی زمزمه کرديم...تو بودی عين حقيقت و لمس تنت اوج سرمستی بود اوج خواستنهای بيشتر وبيشتر و همين مرا تا سر حد جنون می کشاند تا آن حدی که با تمام ناتوانائيهايت در دوست داشتن من ميخواستمت...بعد از آن همه راه رفتنهای بی وقفه در کوچه پس کوچه های پايتخت بعد از ان همه خنديدنهای سر مستانه و بی پروا بعد از جسارت من برای با تو بودن و هميشه بودن اينگونه مرا نخواستی.
11 شهریور 1382
5 شهریور 1382
امشب مریخ پیداست ، روشنترین بعد از ماه در آسمان.راستش بدنبال یه کتاب میگشتم که یه کمی اطلاعات راجع به مریخ بهم بده از اونجائی که پسر برادر8 ساله ام قراره که در آینده فضا نورد بشه کتابهایی داره که من ازشون سر در نمیارم.امروز صداش کردم و سراغ یکی از همون کتابها را گرفتم گفتش که برده خونشون ولی زودی میاره، گفتم که نه من برای امروز میخواستم .گفت چی میخواستی ؟ گفتم راجع به مریخ اطلاعات میخواستم گفت من بلدم بگم عمه؟گفتم بگو. گفت مریخ یه سیاره بزرگ وگردو زرده که توش چندتا لکه سیاه داره... |
|||||