|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
31 شهریور 1382
سلام پائيزمن فصل پائيز فصل رهايی برگ از اسارت زمين سلام پائيز موعد رسيدن خنکای صبح روزهای کوتاه شبهای بلند سلام پائيز خيس و نارنجی و سرد سلام رويای مدرسه و دانشگاه بوی پاک کن و مداد ياد لحظه های دوست داشتنی زندگی پائيز ياد عشق قديمی سلام فصل دلتنگی سپردن دل به رويای نيمه شب ياد شيرين بارون و خاک ياد تلخ لحظه های بی کسی سلام موعد رسيدن سکوت و تاريکی انتظار بوسه خاک و بارون پائيز ابدی زيبای سردو زرد و نارنجی حس غمگين تمام فصلها خموش و خجل پائيز هزار رنگ ... ۵/۷/۸۰ خوب به سلامتی کافی شاپ وبلاگيها هم راه افتاد...http://www.cafe-blog.com//
26 شهریور 1382
با سلام..نميدونم چرا هرکاری کردم نتونستم که سفرنامه را بنويسم احساس کردم کار بيهوده ايست...و هر کاری هم کردم که حداقل بخاطر قولی که دادم بنويسمش .نتونستم . اولين بد قولی وبلاگی منو ببخشيد..نميخواستم اينطور بشه ... تقديم به دوستهای خوبم :بهارک کامليا ليلا رضا و.... که عطر خاطراتشون هنوز در گوشه گوشه اتاقم جاريست ... و ديگر نيستند در کنار من همچون گذشته: «می بينی باز داره پائيز مياد همون بوی مست کننده اواخر شهريور هوا رو به خنکی ميره و روزها کوتاه ميشه..می بينی باز مثل ۲۱ سالگيم عاشقم . عاشق بوی مهر و اضطراب دانشگاه و ترم جديد..حالا دوباره همون شلوار بلند چهار خونه طوسی و بنفشمو پوشيدم و کم کم پنجره هارو می بندم و دوباره دل می سپرم به صدای سياوش قميشی و غرق ميشم توی همون خاطره هايی که جاودانه شده در ذهنم همان سرو صداهای مستانه ما در دل کوه همان قرارهای ساعت ۷ صبح کنار پمپ بنزين ولنجک همون در رفتن از کلاسهای درس و دانشگاه و گم شدن توی کوچه پس کوچه های دارآباد...من دوباره جوان ميشم و می خندم و ...زندگی و کار و آينده ..چه لغات بی معنی بود يه زمانی..چقدر خنده دار بود سياست چه ناآشنا بود مصيبت فقر رنج.. دوباره بوی پائيز و رنگارنگی درختها..دوباره عشق کوه و عاشق شدن و پرسه زدن و بيخيال شدن.. داره دوباره مثل هميشه مثل همين ۲۷ سالی که گذشت پائيز از راه ميرسه و چند وقت ديگه کوچه پس کوچه های شهر پر ميشه از دخترهای مقنعه سفيد مضطرب وزنگ مدرسه و بوق سرويسها شبها دوباره کش مياد و عشق ديدن فيلم و خوندن کتاب زير پتو و خوردن قهوه داغ دوباره مياد سراغم اما اينبار چيزی که جاودانه در خاطرم در سالهای ديگه می مونه تنهايی عجيبی است که دورتا دور اتاقم پيله بسته...»
22 شهریور 1382
سلام عزيزان من برگشتم . سفرنامه ام را در ۲ يا ۳ قسمت از سه شنبه تقديم ميکنم رفته بودم پارک ملی گلستان و هوا بسيار عالی بود نه زيادی ابری نه بارونی نه آفتابی شديد خيلی باحال و ملس...اين گل هم گل آستر در کهکيلويه و بوير احمد است وطنی وطنی است مال خودمون....ممنون از اينکه برام پيغام گذاشته بوديد. موريس وبستر:«بسياری از مردم لايه نقره را در انتظار طلا از دست ميدهند.»
13 شهریور 1382
... هی در انتظار در انتظار روزی که بنشينی و با من با خودم با چشمهايم حرفی بزنی شايد از سر غرور بود يا خودخواهی که تو را ميخواستم..ناباورانه . و قبولت ميکردم هر چقدر که کم بودی اما بودی سراسر تمام آن چند سالی که جوانی خوانديمش و زير باران ترانه های قديمی زمزمه کرديم...تو بودی عين حقيقت و لمس تنت اوج سرمستی بود اوج خواستنهای بيشتر وبيشتر و همين مرا تا سر حد جنون می کشاند تا آن حدی که با تمام ناتوانائيهايت در دوست داشتن من ميخواستمت...بعد از آن همه راه رفتنهای بی وقفه در کوچه پس کوچه های پايتخت بعد از ان همه خنديدنهای سر مستانه و بی پروا بعد از جسارت من برای با تو بودن و هميشه بودن اينگونه مرا نخواستی. سخت است سخت است کسی را بخواهی و او ... آه! بگذريم از اينهمه درد چه ميگويم در اين تاريکی. اين کيست که اينطور به من زل زده و اينقدر شبيه من است...چرا حرفی نميزند..کيستی تو؟ سايه ای ؟ خوابی ؟ منی؟ رويايی؟ شايدخوابم و تمام اين واگويه ها تنها خوابی است که بيداری تلخيش را ميکاهد..اما نه! شاخه های درخت ديروز خشک بودند و امروز هم ...هيچ دو خوابی شبيه يکديگر نيست....
11 شهریور 1382
خنديدنِ من يعنی من هستم گريستن در مقابل تو ........ خنديدنِ من يعنی مبارزه مبارزهِ من عليه تو در اين پستوی مجازي... من هستم. گاه فرياد ميزنم بودن من در اين جا يعنی من عليه تو هر کار ی هم که بکنی من هستم و اين يعنی چيزی که تو نميخواهی ولی من هستم با لبخندم شعرهايم شعارهايم خاطره هايم و اين يعنی من ه س ت م ه س ت م ه س ت م عليه تو. اين خاک اگر قسمت شود ذره ای هم از آنِ من دارد و اين يعنی من ..... تو *عکس از جمشيد برزگر--- منبع سايت بی بی سی فارسی
5 شهریور 1382
امشب مریخ پیداست ، روشنترین بعد از ماه در آسمان.راستش بدنبال یه کتاب میگشتم که یه کمی اطلاعات راجع به مریخ بهم بده از اونجائی که پسر برادر8 ساله ام قراره که در آینده فضا نورد بشه کتابهایی داره که من ازشون سر در نمیارم.امروز صداش کردم و سراغ یکی از همون کتابها را گرفتم گفتش که برده خونشون ولی زودی میاره، گفتم که نه من برای امروز میخواستم .گفت چی میخواستی ؟ گفتم راجع به مریخ اطلاعات میخواستم گفت من بلدم بگم عمه؟گفتم بگو. گفت مریخ یه سیاره بزرگ وگردو زرده که توش چندتا لکه سیاه داره... خوب اینم خودش حرفیه دیگه!! ولی جالبیه قضیه اینجاست که این سیاره بعد از هزاران سال امشب دوباره دیده میشه و از اونجایی که میگن هیچ اتفاقی بی دلیل نمی افته من از وقوع این حادثه خوشحالم ...خوشحالیه بی دلیل مگه عیبی داره؟ راستی حالا با تمام این تفصیلات ایا این سیاره با چشم غیر مسلح قابل دیدنه؟ اصلا میشه از تهران دیدش؟ خلاصه د رهمین راستا داشتم کتابخونه ام را میکاویدم که یه مطلب راجع به مریخ پیدا کردم در کتاب میناگر عشق به این شرح:«مریخ از ستاره های منظومه شمسی است ... و بدون شک از نخستین سیاراتی است که بشر نخستین آنرا کشف کرده... این ستاره در تصورات ایران و یونان و روم خدای جنگ بوده است ازاین رو منجمان احکامی مریخ را کوکب لشکریان و امرای ظلم و دزدان و مفسدان و آتش کاران شمرده اند.قهر و شجاعت و جسارت و سفاهت و لجاجت و دروغ وتهمت و ایذای مردمان و زنان وخیانت را بدو نسبت داده اند...»* قربونت مریخ جون ما تو رو ندیده اونقدر از این چیزا داریم توی مملکتمون اصلا مریخ را از اینجا صادر کردن به کهکشان..خلاصه اش خدا آخر عاقبت مارو بخیر کنه که مریخ ندیده این هستیم وای به حال .... |
|||||