دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


30 مهر 1382

« ...ميتوانی  سر مقاله اين هفته ات را درشت تيتر بزنی که زنی از تنهايی فاحشه شد...»
ادامه داستانم را در سايت سخن بخوانيد و مثل هميشه من را از نظراتتان آگاه کنيد.
www.sokhan.com/cstories.asp?id=30838

یادداشتها (15)



27 مهر 1382

به دوستی ميگفتم : تو چرا هيچ کارت به آدميزاد نميبره؟ ساعت ۱ صبحانه ميخوری ۸ شب نهار٬  ۱۱ شب  تازه مهمون داری٬شام هم کره عسل ميخوری تازه سر کار هم ميری و ورزش هم ميکنی ...
با خنده گفت من از روزمره گی خسته شدم رسيدم به شب مره گی...
لابد اين هم يک نوعش است٬ از کجا معلوم٬ شايد ساعتهای اون درست باشه!!! و ما چپکی زندگی ميکنيم....

یادداشتها (18)



26 مهر 1382

گاهی اوقات نميشه چيزی نوشت ٬ همه جملات ميان توی ذهنت ولی تا ميرسن نوک قلم انگار آب ميشن٬ مشغول وبگردی بودم که ديدم يکی از وبلاگيها يک سايت جالب معرفی کرده٬ حتما همتون از اين چيزها زياد ديدين و زياد خونديد مثل خودم اما هميشه لذت بردين نه؟ حالا به امتحانش می ارزه :
http://positivepause.com

یادداشتها (6)



21 مهر 1382

کتاب و اخبار و چای
بلند شو و زندگی را لمس کن٬
آواز پرنده ها کله سحر٬ شيطنتهای گربه ها روی ديوار٬
بلند شو و زندگی را لمس کن٬
صدای خنده دختران بازيگوش که در راه مدرسه زنگ در خانه را به صدا در مياورند و بعد در ميروند٬ و تو از خواب نازنين ظهر بلند شده ای و فکر ميکنی که :اگر دستم بهشان برسد!!
بلند شو و زندگی را لمس کن٬
اندرزهای قديمی پدر٬ دلواپسيهای مادر٬
بلند شو کمی زندگی را بچسب...
ميرود اين ساربان کم کم و گاهی زود زود!
اما تو بلند شو همين است که هست ٬ زندگی را لمس کن.
آيا به نظر شما عدد يک از همه عددها بزرگتر نيست؟
پس بلند شو و زندگی را لمس کن
هيچ کس يک فيل کوچولوی صورتی نديده؟
د يالا بلند شو !!! قدرت لامسه ات کجاست؟لمسش کن ميتونی؟
آش کشک خاله يا هميچين چيزايی٬ زندگی؟ بدو بدو ٬ لمسش کن...خوشمزه است؟
به چشم برادری عجب هيکلی داره اون...پس بدو ........لمسش کن!!!
بارون مياد پنجره ها رو تازه شسته بودم٬ آآآآآآآآآآآاه بدو بگيرش٬ زندگی بودا!!لمسش کن ...
چه صدای قشنگی داره اون يارو که تير و تخته ميخره بخصوص جمعه ها که مياد ساعت ۲ و ميخونه....................خريداريم...پس بدو کفش نميخواد با دمپايی بدو رفتا...لمسش کن.
هی رفيق ...هان چی؟بدو لمسش کن...
زندگی؟ اوپسسسسسسسس بدو لمسش کن....
دری وری نوشتن که کاری نداره پس بابا بدو لمسش کن ديگه اَه حوصله ام را سر بردی

آبرو م را بردی با اين نوشته هايت...هيس. ..فيلم زندگی شروع شده بدو لمسش کن

یادداشتها (35)



18 مهر 1382

من خوشحالم با اجازتون ديگه ايندفعه از نق نق خبری نيست٬ من از خبر زير خوشحالم فقط همين:
جايزه صلح نوبل امسال نصيب شيرين عبادی، فعال ايرانی حقوق بشر شده است. کميته جايزه نوبل در نروژ گفت اين جايزه به دليل فعاليت های خانم عبادی در زمينه حقوق بشر و ترويج دمکراسی در ايران به وی اعطا می شود.
www.bbc.co.uk/persian/news/story/2003/10/031010_la-citation.shtml
 
 

یادداشتها (22)



15 مهر 1382

دوستان عزيزم سلام
من طی يک حادثه نه چندان تازه ولی ناگوار شايد٬ قسمت مهمی از احساساتم را از دست دادم٬ پای غرورم شکسته٬ امروز صبح ديدم ميلنگه٬ يک قسمتهايی از روحم را توانستند پيدا کنند ولی نه همه اش را ٬ بقيه اش را جائيی گذاشتم که نپرس!!! جراحات وارده بسی زياد است در نتيجه از بازسازی قسمت مهمی از روح و احساسم صرف نظر کرده اند يا کردم يا ...شايد!!! اما مسکنی برای روح درد ميشناسيد؟؟ در ناصر خسرو هم نبود٬ دل يا همان قلب ديگر سر جايش نيست گفتند جا به جا شده٬ ولی پيدايش نميکنند ديشب خواب ديدم همراه با قسمتی از خاطراتم گم شد٬ با من بود يکهو ولی نبود٬ پيش آمده حتما يک چيزی هست بعد يکهو نيست٬ دندان عقلم افتاده اون اصليه بود و ديگه بايد ...! اما چشمهايم سالم است٬ متاسفانه!! ميگويند ميشود حدس زد از روی نگاه ٬ که قلبم کجاست و همان تکه پاره هايی که گم شده !!! ولی من يک پيشنهاد دارم چشمهايم را واگذار ميکنم يا ميفروشم يا رهن ميدهم ۹۹ ساله٬ کسی يک جفت چشم قهوه ای متوسط با مژه های معمولی نميخواد؟؟؟

 

یادداشتها (34)



12 مهر 1382

نميخواستم که تکراری بنويسم ٬ ولی وقتی کلاغه هميشه دير به خونه اش ميرسه و تمام قصه ها دروغ ميشه٬ چه کنم؟ شما فکر کنيد من نوشته ای ديگه ای ندارم اين شعر منو زجر ميده کاش هيچ وقت به اين درجه از احساس نرسيده بودم که اين را بنويسم٬ وقتی ۸ شهريور اين شعر را گذاشتم روی وب نيلوفر بهم زنگ زد و گفت« پونه خودت اينو گفتی؟» منم گفتم «آره» و تو دلم گفتم کاش هيچ وقت همچين احساسی را تجربه نميکردم و چنين چيزی را نمينوشتم اون موقع فکر ميکردم که تمامی احساسم همانی هست که نوشتم ولی حالا٬ وقتی جای خالی دندونه درد گرفت٬ بدجور ...وقتی ديدم درد پيچيده توی « احساسم» ٬ «روحم» و ديدم که چاره ای ندارم جز اينکه تحملش کنم فکر کردم دوباره نوشتنش اشکالی نداره. زندگی لابد تجربه همين دردهاست و گذشتن از همين حادثه هايی که وقتی برمی گردی و نگاهشون ميکنی فکر ميکنی کابوس بوده٬ بايدگذشت و رفت رو به جلو ٬ خاطره های خوش ديگه گذشته٬ بهتره بهش فکر نکرد٬ ميدونيد گفتن اين حرفها چقدر آسونه.. ولی عمل کردن بهش٬ همون عمل کردن بهش هست که روح آدم را له ميکنه و آخر سر چيزی ازت باقی نميمونه٬ يا شايد هم ميمونه٬ ها؟ نميدونم شما بگيد. من ديگه حرفی ندارم برای گفتن٬ هوا عجب معرکه است جون ميده برای عاشقی...برای زير ابر راه رفتن و خنديدن٬ برای کوه رفتن و عدسی خوردن٬ برای تجربه ترم اول دانشگاه و نگاه کردن به استاد و هيچی نفهميدن٬ عجب هوای معرکه ايست ٬ برای نشستن توی ايوان خانه کتاب خواندن و به اسمان نگاه کردن و پرواز کلاغها را دنبال کردن.عجب هوای معرکه ايست برای تجربه چيزهای جديد٬ هيجان انگيز٬ ترسناک...برای نويسنده شدن٬ برای زبان خواندن٬ برای آهنگ گوش دادن٬ عجب هوای معرکه ايست برای وبلاگ نويسی٬ عجب هوايی است برای اينکه پدر را محکم بغل کنی٬ برای برادرت ميل بزنی بگی بابا پاشو بيا ايران دلمون تنگه٬ عجب هوای معرکه ايست برای خنديدن و زيادخنديدن بلند خنديدن٬ برای گريستن٬ زجه زدن٬ زار زدن...هوا عجب هوايی است برای هيچ بودن٬ الکی رفتن٬ دل شکستن٬ بد جنس بودن... عجب هوايی است امروز برای « زندگی کردن»
بگذار بخاطر رفتنت
                            کلاغها٬
                                            رخت سياه تن کنند.
                                                    اوج دلتنگی 
                                                     لحظه ايست٬
                                                                که ديگر تو را نميخواهم...
 

یادداشتها (30)



9 مهر 1382

يادم باشد٬
حرفی نزنم که به کسی بربخورد٬
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد٬
راهی نروم که بيراه باشد٬
خطی ننويسم که آزار دهد کسی را.
يادم باشد
که روز و روزگار خوش است ٬
همه چيز بروفق مراد است و خوب!
تنها٬ تنها
دل ما دل نيست٬ آره!!(از کاست دوستت دارم - ناصر عبدالهی)



یادداشتها (12)



6 مهر 1382


شينده بودم ميگن دندونی را که درد ميکنه بايد کند انداخت دور٬ يه مدتی بود که دندونه درد ميکرد٬ولی خوب دندونم بود ديگه يه عمری با هم زندگی کرده بوديم کی دلش می اومد بکندش٬ ولی درد زياد شد و دندونه مايل نبود خوب بشه٬ منم کندشم ولی ننداختمش دور٬ گذاشتمش گوشه کشوی ميز٬ هر چند وقتی نگاهش ميکردم٬ دلم براش تنگ ميشد آخه٬ روزهای خوشمزه ای را باهم تجربه کرده بوديم٬ به چيزهای زيادی خنديده بوديم٬ و باهم عصبانی شده بوديم...تا يه روز ديدم جای همون دندون قديمی يک دندون ديگه داره در مياد٬ خوشحال شدم و روزها گذشت ٬ و ما به هم عادت کرديم و دندونه حسابی جا افتاد..اما اين يکی هم ... کندمش و گذاشتمش زير بالشتم تا فرشته ها بيان و جاش برام هديه بذارن...ولی.
بعد از يه مدت ديگه باز يه دندون ديگه و تکرار همون ماجرا... از دندون درد خسته شدم٬ اما دندونامو دوست دارم٬ چرا وقتی ميرن دوباره ميان؟ ديگه اين اخريها دندونهارو نگه نميداشتم چون همشون عين هم بودن هم سايز و هم قواره و همه هم از يک جنس.ديگه نگرشون نميدارم بلکه می برمشون توی يک جای دور و پرتشون ميکنم بيرون...اما ميدونين چيه هنوز اون اوليه جاش ته کشوی ميزمه و هنوز دلم براش تنگه...
نوشته ای که ساعت ۵ صبح بنويسيش بهتر از اين نميشه.. بيخوابی است و هزار حرف نگفته و درد..جای همون دندونه که ديگه نيست درد ميکنه و من ديگه بريدم.

 
 
 
 
 

یادداشتها (21)



3 مهر 1382


هميشه دقيقا موقعی که فکر ميکنی همه چيز بر وفق مراده٬ موقعی که بادپائيزی بوی عشق قديمی و ياد دوستان را برات مياره٬ موقعی که آرامشی شيرين توی زندگيت هست و احساس ميکنی ميتونی شيرينيشو زير دندونات حس کنی و فکر ميکنی که ای خدا قربونت برم اگه ميديدمت محکم بغلت ميکردم و ماچت ميکردم توی همين احساسهای رنگارنگ و گوگولی مگولی که باز ته ته دلت بر اساس اون سنت  قديميت   يه جور ترس و نگرانی از برهم خوردن اين آرامش هست ٬ خلاصه وقتی که ديگه مطمئنی که زندگی بهتر از اين نميشه٬ يکهو يه اتفاق کوچولو موچولوی ۵ دقيقه ای  ميافته که اين آرامش را بهم ميريزه٬ اتفاقی که چون دليلی براش پيدا نميکنی می اندازيش گردن حکمت خدا و از اين جور چيزا٬ همين اتفاقه که تمامی اون شيرينی را از بين ميبره و تو ميشينی چهار زانو روی تخت و مثل مرتاضها زل ميزنی به روبروت٬ به ديوار يا کتابخونه يا در دستشوئی يا قاب عکسها که همشون دارن ميخندن٬ ميشينی و وقتی دوستهای خوبت زنگ ميزنن و دلجويی ميکنن و بهت ميگن « نکنه گريه زاری راه بندازي» تو با قلدری ميگی :« من ؟ من و گريه؟ شوخی ميکني» و همون موقع هست که ساعت ۹:۳۰ مثلا خوابت ميگيره و تلفنها را ميکشی و میپری توی تخت و هی غلت ميزنی و غلت ميزنی ولی آخر سر ميری از توی کشوی ميز ۲ تا قرص برميداری و مياندازی بالا و سرت را ميکنی زير بالشت و ....برو بريم.
شايد اگه مثل من از دست خودت عصبانی هم باشی و خيلی هم زياد٬ توی عالم خيال  يکی محکم ميزنی توی گوش خودت و باز هم عصبانی ميشی که بابا آخه چرا عصبانی هستی؟و اخر سر ميخندی...
ميدونيد دوستان
هميشه دقيقا لحظه ای که فکر ميکنيد که به به چقدر عاقليد و داريد با درک وشعور زندگی ميکنيد و تصميماتتون درسته و اون زير ميرا به بقيه فخر ميفروشيد که « من دارم درست زندگی ميکنم» يک اتفاق کاملا مضحک زندگينامه اتون را زير و رو ميکنه.. تازه اون موقع استکه ميفهمييم که نه بابا اونقدرها هم ....و وقتی برای اين احساسها هيچ دليل قانع کننده ای نيست ...همون عصبانيت هست که مياد سراغمون ٬ عصبانيت از دست خودمون و ...
گاهی اوقات فکر ميکنم که چرا آرامش زندگيم را يک اتفاق ساده بايد از بين ببره و برای همينه که ناراحت ميشم و عصبانی ميشم و دلم ميگيره و سرم را ميکنم زير بالشت و حالا نخند کی بخند.....
ولی باور کنيد يک چيز را بايد اعتراف کنم از اينکه با همه ناراحتی که امروز داشتم ولی ديدم که ميتونم اينجا بنويسم و انسانهای ديگه ای هم بيا ن و بخونن و به من دلداری بدن يک جورايی احساس آرامش بهم دست داد مثل مواقعی که توی دفتر خاطراتم مينوسم و سبک ميشم...مثل مواقعی که با دوست صميميم حرف ميزنم و سبک ميشم ولی ايندفعه نشد اون دو تا ٬ ایندفعه اين وبلاگ بود که منو سبک کرد حتی برای چند لحظه ای که دارم مينويسم....

بقول سهراب : هميشه خراشی است روی صورت احساس
 
 

یادداشتها (12)



2 مهر 1382

روزگار آئينه را محتاج خاکستر کند
                                            يک ضرب المثل قديمی

یادداشتها (6)