|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 مهر 1382
« ...ميتوانی سر مقاله اين هفته ات را درشت تيتر بزنی که زنی از تنهايی فاحشه شد...»
27 مهر 1382
به دوستی ميگفتم : تو چرا هيچ کارت به آدميزاد نميبره؟ ساعت ۱ صبحانه ميخوری ۸ شب نهار٬ ۱۱ شب تازه مهمون داری٬شام هم کره عسل ميخوری تازه سر کار هم ميری و ورزش هم ميکنی ...
26 مهر 1382
گاهی اوقات نميشه چيزی نوشت ٬ همه جملات ميان توی ذهنت ولی تا ميرسن نوک قلم انگار آب ميشن٬ مشغول وبگردی بودم که ديدم يکی از وبلاگيها يک سايت جالب معرفی کرده٬ حتما همتون از اين چيزها زياد ديدين و زياد خونديد مثل خودم اما هميشه لذت بردين نه؟ حالا به امتحانش می ارزه :
21 مهر 1382
کتاب و اخبار و چای
18 مهر 1382
من خوشحالم با اجازتون ديگه ايندفعه از نق نق خبری نيست٬ من از خبر زير خوشحالم فقط همين:
15 مهر 1382
دوستان عزيزم سلام
12 مهر 1382
نميخواستم که تکراری بنويسم ٬ ولی وقتی کلاغه هميشه دير به خونه اش ميرسه و تمام قصه ها دروغ ميشه٬ چه کنم؟ شما فکر کنيد من نوشته ای ديگه ای ندارم اين شعر منو زجر ميده کاش هيچ وقت به اين درجه از احساس نرسيده بودم که اين را بنويسم٬ وقتی ۸ شهريور اين شعر را گذاشتم روی وب نيلوفر بهم زنگ زد و گفت« پونه خودت اينو گفتی؟» منم گفتم «آره» و تو دلم گفتم کاش هيچ وقت همچين احساسی را تجربه نميکردم و چنين چيزی را نمينوشتم اون موقع فکر ميکردم که تمامی احساسم همانی هست که نوشتم ولی حالا٬ وقتی جای خالی دندونه درد گرفت٬ بدجور ...وقتی ديدم درد پيچيده توی « احساسم» ٬ «روحم» و ديدم که چاره ای ندارم جز اينکه تحملش کنم فکر کردم دوباره نوشتنش اشکالی نداره. زندگی لابد تجربه همين دردهاست و گذشتن از همين حادثه هايی که وقتی برمی گردی و نگاهشون ميکنی فکر ميکنی کابوس بوده٬ بايدگذشت و رفت رو به جلو ٬ خاطره های خوش ديگه گذشته٬ بهتره بهش فکر نکرد٬ ميدونيد گفتن اين حرفها چقدر آسونه.. ولی عمل کردن بهش٬ همون عمل کردن بهش هست که روح آدم را له ميکنه و آخر سر چيزی ازت باقی نميمونه٬ يا شايد هم ميمونه٬ ها؟ نميدونم شما بگيد. من ديگه حرفی ندارم برای گفتن٬ هوا عجب معرکه است جون ميده برای عاشقی...برای زير ابر راه رفتن و خنديدن٬ برای کوه رفتن و عدسی خوردن٬ برای تجربه ترم اول دانشگاه و نگاه کردن به استاد و هيچی نفهميدن٬ عجب هوای معرکه ايست ٬ برای نشستن توی ايوان خانه کتاب خواندن و به اسمان نگاه کردن و پرواز کلاغها را دنبال کردن.عجب هوای معرکه ايست برای تجربه چيزهای جديد٬ هيجان انگيز٬ ترسناک...برای نويسنده شدن٬ برای زبان خواندن٬ برای آهنگ گوش دادن٬ عجب هوای معرکه ايست برای وبلاگ نويسی٬ عجب هوايی است برای اينکه پدر را محکم بغل کنی٬ برای برادرت ميل بزنی بگی بابا پاشو بيا ايران دلمون تنگه٬ عجب هوای معرکه ايست برای خنديدن و زيادخنديدن بلند خنديدن٬ برای گريستن٬ زجه زدن٬ زار زدن...هوا عجب هوايی است برای هيچ بودن٬ الکی رفتن٬ دل شکستن٬ بد جنس بودن... عجب هوايی است امروز برای « زندگی کردن»
9 مهر 1382
يادم باشد٬
6 مهر 1382
3 مهر 1382
2 مهر 1382
روزگار آئينه را محتاج خاکستر کند |
|||||