دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


24 آبان 1382

صبح بيدار ميشوم، در رختخواب معطل ميكنم..نميدانم چرا! بلند ميشوم، هوا آفتابي است با آسماني به رنگ فيروزه و ابرهاي قلمبه سفيد، چيزكي ميخورم، زياد خوابيده ام ، از در خانه بيرون ميزنم، براي پياده روي، زير نور آفتاب كه هستم، گرمايي خاص احاطه ام ميكند انگار ميان نوارهاي زريني قدم ميزنم، هوا طور خاصي است من را به ياد آسمان يخ زده بعد از يك روز برفي مياندازد، نفس ميكشم، نفسي عميق، لبخند ميزنم، راننده كاميوني چراغ ميزند، رد ميشوم، ميروم به بانك، پولي را كه جمع كرده ام به حساب ميريزم، ياد حرف پدرم ميافتم، /تا هفت سوراخ پول قايم كن/ راه ميافتم، همه راه ميروند گاهي تند و گاهي آهسته .از روي پل عابر كه رد ميشوم به آدمهايي نگاه ميكنم كه از زير پل با احتياط از لابلاي ماشينها ميگذرند، لحظه اي مي ايستم، دماوند پيداست، نفس ميكشم، غرور مرموزي درونم ريشه ميدواند و بزرگ ميشود، ميخندم، در دلم ، با خودم. راه ميروم، تويوتاي قرمزي كنار پايم مي ايستد، شيشه را پايين ميدهد ، نگاهم ميكند، نگاهش ميكنم، نميخندم، ميرود. ميرسم به شهر كتاب دوري ميزنم صداي عصار مي ايد با صدايش ميخوانم، /من مست وتو ديوانه/ كتابي كه ميخواهم نيست ، كتاب ديگري ميخرم، راه رفته را برميگردم، پياده رو وسيع است و با شمشادهاي بلندي احاطه شده، درختهاي چنار بالاي سرم زرد و نارنجي است ، پياده رو خلوت است ، ميترسم، به ياد صفحه حوادث روزنامه ها ميافتم، خنده ام ميگيرد، از كنار پيرمردي ميگذرم، زنگ مدرسه ها به صدا در ميايد، پسر بچه ها سوت ميزنند،به ياد مدرسه نميافتم،چيزهايي ميگويند، ميگذرم.
به خانه كه ميرسم،ميفهمم كه زياد راه رفته ام انگشتهاي پايم درد ميكند و رگهاي روي رانها ذوق ذوق ميكند، بي حوصله ام ، تلفن را ميكشم، گشتي در دنياي اينترنت، / اتم ، مجلس هفتم، زن ببرنما/ . كتاب تازه ام را ورق ميزنم، روزنامه را باز ميكنم/ دختر فراري، ايدز، جنگ، ترجمه هاي جديد كتابهايي از دوراس،وضعيت اسفباربنزين، زاغه ها، معتادها/ سرم به دوارن ميافتد.نور خورشيد روي تخت افتاده ،گرم ميشوم ، ميخوابم.
بيدار ميشوم، مادرم افطارميكند، پدرم با ظرف غذا و روزنامه ها ميايد، كلاهش را برميدارد، مي بوسمش، لپهايش نرم است، تيره است ، گرم است ، مادر تسبيح مياندازد، پدر آواز ميخواند،خانه از بوي پدر و نگاه مادر و عطر چاي پر ميشود، تلفن زنگ ميزند دوستي قديمي است از انور آبها صدايش را ميشنوم ، ميخندم ، صحبت ميكنيم ، حرفهاي دخترانه ، ميگويد ميخواهم براي زندگيم تصميم بگيرم، ميگويم ماه هاست كه همين حرف را ميزني، ميخندد، خدا حافظي ميكند.تلوزيون روشن است، شام ميپزم، چند نفر درعراق مرده اند و چند نفر در فلسطين و كسي نارنجكي در زمين ورزشي انداخته و سيل آمده و زلزله ميايد و طرحي را شوراي نگهبان رد ميكند و... آهنگي را زمزمه ميكنم،/ من مست وتو ديوانه../ خانه از صدا لبريز است صداي مادرم مي ايد، شام ميخوريم، چاي ميريزم، روي مبل راحتي مينشينم، عكسهاي توي قاب به من ميخندند،من كودكم در دستهاي برادرم، برادرم در دستهاي مادرم، پدرم با موهاي پر پشت و بازوهاي عضلاني، چشمهايم را ميبندم...صداي پدر ميايد، باز به خاطره اي تكراري در 30 سال پيش ميخندد، صداي مادرم رانميشنوم، ميدانم با هيجان بازبه همان خاطره گوش سپرده، به اتاقم ميايم، چراغ را روشن ميكنم ، دفتر خاطراتم را برميدارم، مينويسم : خانه از شادي لبريز است.

یادداشتها (17)



23 آبان 1382

هواي خوش پائيز
امروز هوا خيلی عاليست! بزنيد بيرون اگه شده فقط برای چند دقيقه.

شايد اين آب روان ميرود پای سپيداری تا فرو شويد اندوه دلی...

یادداشتها (13)



20 آبان 1382

اگر پيروزيها هميشه موقتی است چه باک اين دليل نميشود که ما دست از مبارزه برداريم...(آلبر کامو)
****************
ممنون از دوست عزيزم که خبر تکذيب درگذشت منصور تهرانی را به من داد در هر حال اميدوارم که ايشان سالم و سر حال باشند.
*************
 

یادداشتها (9)



18 آبان 1382

ميخواهم بگريَم
وتمام آرزوهايم را در جايی دور دفن کنم
و پيدا شوم در خودم بی هيچ رويايي،
و خودم باشم بی هيچ فردائی
ميخواهم گريه کنم
و زير باران اندوه دلم را بشويم
و سنگينی اينهمه سال دوستی را کنار بگذارم
ميخواهم بروم
ميخواهم بدوم
ميخواهم بخوانم
***
هيچ قلبی بی عشق نماند خدايا
و هيچ عشقی آلوده به نيت ناپاک انسانی
و هيچ زنی
در آرزوی کلمه ای، حرفی، نشانه ای
نباشد
که بداند
دوستش دارند ، بخدا.

یادداشتها (12)



13 آبان 1382

تنهايی چه مزه عجيبی داره !!!!
مزه شير جوشيده ميده با عسل.
مامان من شير داغ دوست ندارم...

یادداشتها (18)



11 آبان 1382

...«بهروز با ان هيکل درشت خودش را جمع کرده بود و با حالتی از حزن و بی گناهی و ترس مثل شاهينی افسون زده ی نگاه يک افعی بی حرکت بر لبه ی صندلی نشسته بود. رفعت سر را کج کرد. نگاه به قالی و با تهاجمی آشکار گفت: ميخواهيد زن جور ديگری باشد. چه جوری؟ نميدانيد چيزی که او را ميسازد همين نگاه ها و همين حرفهاست. او رامرتب متوجه تنش ميکنيد. از بس زير گوشش ميگوييد،بقچه بنديلش را ببين.نميدانم فلان جايش را ببين! ....بايد به تو به پورداوود و به هرآشغال ديگری که اسمش مرد است حالی کرد که ما خارج از حدودی که در آن قرارمان ميدهيد هم وجود داريم يا می توانيم داشته باشيم.......
تازه تو به من بگو پسر جان؛اگر همه ی زنها نجيب باشند، شماها چکار ميکنيد؟هان؟..ميخنديد لبها به لرزه ای ناگهانی موج برداشت.چهره شکست و صدايی خش دار و تلخ ، بی کينه ای ، چيزی، گفت: لابد بايد سرتان را بگذاريد زمين و بميريد..»*
از کتاب مهر گياه- امير حسن چهل تن - انتشارات نگاه-۱۳۸۲
فکر نکنيد فمينيست شدما نه ! اين تنها يک قسمت از کتاب بود که من خوشم اومد بنويسمش..خب ديگه من وقتی هيچی ندارم بنويسم ميرم سراغ کتابهايی که قبلا خوندم ببينم کجاهاشو خط کشيدم برای هميچين مواقعی...شاد باشيد دوستان
 
 

یادداشتها (6)



7 آبان 1382

ميبنم که طبع داستان نويسيم حسابی گل کرده و گل کرده امشب که يارم ... ای بابا ببخشيد يه خورده غير روشنفکرانه شد، چند تايی کتاب خوندم اين چند روزه که بد نيست بگم شايد دوست داشته باشيد بخونيد:
واهمه های بی نام و نشان : غلامرضا ساعدی
دو دنيا: گلی ترقی
زن در تفکر نيچه :نوشين شاهنده
و يکی هم که الان دستمه و هنوز تمومش نکردم ، پنج گفتار در بيان روانکاوی:فرويد
خودتون حدس بزنيد که چه شير تو شيری هست از لحاظ کتاب خوندن من.
خب بايد بگم که برای برنامه آينده يک داستان کوتاه ديگه هست که ميخوام براتون بنويسمش، فکر کردم اگه دوباره امروز يه داستان بذارم صدای همه در مياد.
آيا هنوز قادريد کيلومترها راه را با لذت قدم بزنيد؟
اختيار زندگی خويش را خود بدست گيريد؛چه روی خواهد داد؟ چيزی وحشتناک: کسی را برای سرزنش نخواهيد يافت. «اريکا يونگ»
 

یادداشتها (15)



3 آبان 1382


یادم نميآيد كه دقيقا از چه زماني فضاي ميهمانيهاي خانگي كه سرشار از صداي ساز و تاس تخته نردها و خنده هاي سرمستانه و پايكوبيهاي شبانه بود، پر شد از دود عجيب و گيج كننده و سنگين آن چيز قهوه اي رنگي كه دود ميشد و دودش شيرين و تلخ و سنگين بود و انگار لابلاي تمام منافذ پوست آدم مينشست، يادم نيست كه از كي كت و شلوارهاي اتو كشيده و برق كفشها و دامنهاي كوتاه و رنگي جاي خودش را داد به پيژامه و شلوار كردي و كتاني و پيراهنهاي گل و گشاد، براي لم دادن و دراز كشيدن و سنگيني سر را به جائي تكيه دادن.
دست علي را ميكشيدم و وادارش ميكردم كه كنار من برقصد، علي با گامهاي كودكانه اش تند و تيز ميرفت زير صندلي و از آنجا به زير دامن خانمها خيره ميشد و ميخنديد.
"- بهش ميگن سناتوري! اون گنده ها كه دست بابامه." 
   من خودم را پشت در جمع ميكردم و از لابلاي دود غليظي كه به سر گيجه ام مي انداخت به دست پدر علي خيره ميشدم. علي تكه شاخه خشكي را از درخت ميكند و انجيرخشك شده سفتي سرش ميچسباند و اداي پدرش را در ميآورد و من را ميخنداند. انگار مبلها و صندليها فراموش ميشد، اتاقها پوشيده از مخده و آباژورهاي پايه كوتاه و مجمعهاي بزرگ پر از نبات و پولكي و گز و خرما و عسل و ملوديهاي شش و هشت كه بدنها را تاب ميداد شده بود آوازهاي سنتي كه درگوشه اي خفه ميخواند و گاه خاموش ميشد.
-" علي اون چيه؟ اوني كه مثل پودر كاكائو ميمونه ولي پررنگتر؟"  
 علي تكيه داده بود توي تاريكي و با ماشين جديدش مشغول بود و بدون آنكه سرش را بلند كند گفت
:" سوخته"   
 "- چي سوخته؟"
 من دست پاچه اطرافم را توي تاريكي پاييدم و دوباره از لاي در به پدرعلي نگريستم كه ميخنديد و چشمهاي مشكي اش ريز ميشد و اطرافش پر از چين و چروك، علي به من نگاهي كرد و ماشينش را روي حاشيه فرش گذاشت و بطرف من هل داد:
-" بيا بازي" من ماشين را سروته كردم و بطرفش هل دادم و خنديدم. 
-" ميدونم انگار آبش ميكنن و دوباره ميكشن."
من سوار ماشين شده بودم و در حاشيه پر گل فرش دور ميشدم.
مردها اوايل در حال نقض كردن كرده اشان بودند و ميگفتند براي تفريح است و گاه هفته اي يكبار و آنهم شب جمعه ها كه در دكان كاباره ها و رقاص خانه ها و ديسكوهايي كه من تنها شنيده بودمشان بسته شده بود و آن ماده قهوه اي رنگ خوشبو جاي همه آنها را ميگرفت و كسي چه ميدانست، كه اشكالي نداشت يك بست و دوبست آنهم تنها براي نشئگي شب تعطيل و كرخت شدن كه نه از جاني واكرها و ويسكيهاي آنچناني كه همه اش را همان تيله قهوه اي رنگ داغ انجام ميداد. و زنها غيض مي كردند و دماغهايشان را چين ميدادند و مي ترسيدند و عقب مينشستند و بچه ها منع شده بودند ا زديدنش و بوئيدنش كه انگار همه جا بود و ميچسبيد به تن، و همينطور شد كه پذيرائيهاي خالي شد از مهمانهايي كه ديگر تاب نشستن روي مبلهاي استيل دسته طلائي را نداشتند و فرم خانه تغيير ميكرد و آن سالنهاي خاموش با روكشهاي نخي سفيد روي مبلهايش ، شد جولانگاه بازيهاي كودكانه ما كه زير ميزها قايم ميشديم و لمس ميكرديم و مي بوسيديم وداغ ميشديم.
-" بالاخره تونستم يكي كش برم."             
 -" چطوري؟"
-" يه اسكن گذاشتم كف دست سلطان برام آورد."
-" تو ديوونه اي علي اگه بابام بفهمه.."
علي دستهايش را توي جيبش كرد و اين پا و آن پا شد و از لابلاي درز پرده نگاهي به داخل اتاق انداخت.
زنها به مردها پيوستند و خانمهاي دكتر و مهندس كه انگار از دماغ فيل افتاده بودند آهسته كنارمنقل ها ي بزرگ طلائي رنگ نشستند و با ناخن هاي لاك زده لوله وافور را ميگرفتند و فوت ميكردند و دود ميكردند و قورت ميدادند.
-" بابا ي تو كه كله اش تو يقهً زريه"
-" خفه شو"
-" ببين زنكه چه اشتهايي داره"
-" ميگم خفه شو عوضي".
و زنها سرديشان ميشد و چاي غليظ با نبات زعفراني ميخوردند و لم ميدادند و پاهاي خوش تراششان را روي هم مي انداختند و سيگارها را در چوب سيگاريهاي بلند وكوتاهشان ميگذاشتند و ميخنديدند.
و همين هفته اي يكبارها بود كه شد دو روز و سه روز هر روز و هر شب مهماني و حتي شبهاي جشن تولد ما و ما خجالت زده از ان بوي غليظي كه روزي عجيب بود و خوش و اكنون از درز در اتاق بيرون ميزد و انگار همه جا بود و به همه چيز انگار ميچسبيد و برافروخته مي شديم از ديدن آن مرد سبزه روي ريزه اي كه انگار هميشه خدا زير ناخنهايش پر از چربي روغن ماشين بود و هيچگاه هم درست حرف نميزد ويك ريز با آن دندانهاي زرد و بد رنگش ميخنديد و نرخ ميداد و نرخ ميگرفت و دكتر و مهندس و تاجر را عنتر خودش ميكرد، وچقدر دير فهميديم كه آن بسته هايي كه مياورد و نمي برد همان حبه هاي ريز ريز شده توي ظرف نقره اي پايه بلندي بود كه دود ميشد و خوش اخلاق مي كرد و بي خيال.
-" چي ميكشي؟"
-" سيگاري"
-" اه بابا تو هم پاك خل شديها"
-" از ترياك دردسرش كمتره"
-" تو از كجا ميدوني؟"
-" امتحانش كردم عزيز"
علي بلند قد شده بود و چهار شانه با چشمهاي ريز مشكي و صورت استخواني با سيگاري كه از گوشه لبهايش نمي افتاد.
و ما در همان اتاق ممنوعه مي نشستيم و روي خاكسترهاي توي منقل شكل درست مي كرديم و با فرچه خاكسترهاي روي تشكها را پاك ميكرديم و اداي بزرگترها را در مي آورديم، علي ساقي ميشد و من همان زني كه لاك داشت و بلند ميخنديد و عجب اشتهايي داشت.
روي تخت دراز ميكشم و به آن حاشيه پر از گل روي فرش فكر ميكنم و گلها انگار رشد ميكنند و بزرگ ميشوند و پرنده ها جان ميگيرند و من سوار ماشيني ميشوم كه بو ي ادكلنهاي مردانه ميدهد و بوي سيگار و بوي ترياك و دور ميشوم . چه رخوت خوش بويي دارد اين سايه سياه.
3/8/82
 

یادداشتها (21)