
امروز بر خلاف روزهای گذشته هوا خوب بود ، میشد در هوای آزاد ایستاد، نفس کشید و به درختان تنومندو سر به فلک کشیده فرهنگسرای نیاوران نگاهی
انداخت و منتظر بود منتظر کسانی که دوستشان داری ، منتظر کسانی که میشناسیشان نه به چهره که به اسم و قلم ..امروز هوای خوبی بود برای لذت بردن و بودن
در کنار جمعی که گرم و صمیمی بودند با سیگاری گوشه لب، لبخندهایی که چینهای صورتشان را عمیق ترو ریزتر میکرد و با نگاهی که سرشار بود از همه چیز، از
عشق، درد و زندگی....
سومین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری با صحبتهایی از پگاه احمدی شروع شد و بعد فرزانه طاهری آمد گرم و صمیمی و با لرزش کمی در صدا از عملکردهای یکسال
گذشته بنیاد گفت وبعد محمد علی سپانلواز داوران مرحله نهایی بیانیه بنیاد را قرائت کرد.
پر گویی نمیکنم همین را بدانید که از دیدن چهره هایی که میخواندمشان به هیجان آمده بودم: محمود دولت آبادی - سید علی صالحی- سیمین بهبهانی- مهدی سحابی- فریبا وفی- فریده لاشائی و زویا پیرزاد و... چهره هایی که میشناختمشان : بهمن فرمان آرا- نگار اسکندر فر- فاطمه معتمد آریا و ....
از آثار راه یافته به مرحله نهایی در مرحله مجموعه داستان اول کاری از خانم سهیلا بسکی به نام باره کوچک و همچنین خنده در خانه تنهایی کاری از بهرام مرادی برنده این دوره جایزه ادبی شدند و همچنین در مرحله دوم مجوعه داستان خانم شیوا ارسطوئی به نام آفتاب مهتاب از نشر گیو برنده این دوره شدند. همچنین درقسمت رمان/داستان کاری از نشر چشمه به قلم خانم فریبا وفی جایزه امسال را از ان خود کرد.
هیات داوران بیشتر به درون مایه های اندیشه پشت اثر، آشنایی زدایی، جان بخشیدن به اشیاء، لایه های متعدد معنایی در اثر، زوایای تازه و ساختار منسجم ، نثر ساده و زیر پوستی، و به قولی به ابداع-اجرا و جهان بینی اثر توجه کرده بودند.
گپ و گفت و چای
فلاشهای دوربین
هوای خنک عصر اخرین روزهای پاییزی
تلخی عصر جمعه را از یاد برد.(پونه ابدالی)
************************
وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک
به گاه شیرخواری گاهواره
به دور درد پیری عین چاره
وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان
وطن یعنی هویت،اصل، ریشه
سر آغاز و سر انجام و همیشه
ستیغ صخره و دریا و هامون
ارس، زاینده رود، اروند،کارون
وطن یعنی سرای ترک یا پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی گذشته، حال، فردا
تمام سهم یک ملت زدنیا
از کاست ای عاشقان کاری از عليرضا عصار شعر از عليرضا شجاع پور
یادداشتها (15)
او روبه روی سواحل نيلی رنگ دريايی نشسته دريايی که حتی روی نقشه نيست..صورت اصلاح شده با سبيلی پر پشت ومشکی دارد...سيگار برگی در دست و ليوانی ويسکی.او دارد ميخندد...
سلام نميدونم چطور بايد برايت نامه بنويسم نمی خواستم بگويم سلام اما ياد نگرفته ام طور ديگری نامه ام را شروع کنم. حالا که عکس مضحک و خنده دارت سرتاسر دنيا پخش ميشود و تو معروفتر از هميشه شده ای و تيتر خبرهای روز دنيا، احساسهايم متناقض شده ، ميدانی، سالهاست روح نفرت را از هر چيزی که غير ماست در من پرورش داده اند. ولی من حالا و اکنون مثل خود تو مستاصل روبروی چهره ات نشسته ام و تو را ميبينم. به خانه که رسيدم مادرم از دور با خوشحالی دادزد و گفت: گرفتنش.و من صدای ان مرد را شنيدم که با آن لهجه غليظ امريکايی و آن افه های هاليوودی گفت:ما گرفتيمش...ميدونم که اين صدا و اين لحظه تاريخی خواهد شد..آره صدام!جدی جدی تو خودت بودي؟ من را ياد رابينسون کروزوئه انداختی بيشتر تا صدام حسين، مرد مستبد عرب! ته اون تونل تنگ و تاريک چه ميکردي؟ نه ! تو صدام نبودی ولی انگار چرا بودی، همان کسی که خوابهای کودکيم را آشفته ميکرد و کاريکاتورهايش تمام ديوارهای منتهی به فرودگاه را پوشانده بود.ميدانی صدام وقتی روی صفحه تلويزيون آنطور مستاصل ديدمت گريه ام گرفت نه اينکه دلم به حالت سوخته باشد، نه ! کدام ايرانی استکه دلش بحال صدام بسوزد؟ يادمه قبل از شروع جنگ بعضيها از اينکه تو تسليم نشده بودی خوشحال بودند و ميگفتند: صدام يک مرد است...ميگفتند: خوب شد بالاخره يک نفر جلوی بوش ایستاد.ولی من اینطور فکر نمیکردم و البته مهم نیست که من چه فکر میکردم ...آره میگفتم دیشب وقتی تمام رسانه های خبری خبر از دستگیری تو میدادند من ویرانه های خرمشهر را به یاد آوردم...ویرانه های آبادان...کوچه پس کوچه هایش خانه هایش مغازه هایش...میدانی صدام من هیچ وقت انجا نبوده ام هیچ گاه انجا را ندیده ام..اما حس غریبی داشتم من زیرسایه تمام این دردها بزرگ شده ام و روح آن حوادث در تمامی رگهای بدنم جاریست... وقتی دیدمت فکر کردم : بیچاره چرا اینطورشده؟ اما من سقوط را میفهمم من له شدن و پایین افتادن را درتاریخم در غرورهای نداشته ام و در چهرههای آشنا دیده ام. ولی پائین افتادن تو دم گوش من خیلی لذت بخش بود صدام جان یادت که نرفته من یک ایرانیم ولی این حس مشکوک یکنوع لذت بردن از رنج توو یک جور احساس درماندگیست برای خودم...ای بیچاره نفرین چند زن فرزند مرده را پشت سر داری؟ میتوانم صورتهای آشنای دیگری را درهیبت توببینم چقدر دوست دارم که حس مردم عراق را تجربه کنم..شاید بخاطر همین احساسات میگریستم خودم را جای آنها میگذاشتم و خیلیها را جای تو.
از صحبتهایم چه میفهمی؟ من نه بیمار روانیم نه یک انسان جنگزده نه جبهه رفته نه درمانده نه فقیر نه .... من ایرانیم یک دخترایرانی واز دیدن رنج تو در شادی که این نه رنج تواست که هراسی است در چشمهای بیمارآنهایی که زیر صدای گامهای مستبدشان روزگار میگزرانم...آره صدام اگر واقعا تو باشی من خوشحالم از دستگیری تو از درمانده شدنت از کثافتی که از سر و ریختت میبارید از اینکه ... من خوشحالم در بطن وجودم
از نتیجه ای که میبینم.
او دارد میخندد...
یادداشتها (20)
نوشتن خوبه، من نوشتن را دوست دارم بخصوص وقتی که مدت زيادی ننوشته باشم..اين کلمات که ريز ريز نوشته ميشه روی کاغذ و صدای برخورد قلم با کاغذ را دوست دارم...و اين سرما اين سرمای گزنده که انگشتهای ادم را کرخت ميکنه .. با خودم فکر ميکردم که منتظر چی هستی پونه جان؟ زندگی همينه و آينده همين الانه..همين لحظه ای که ديگه گذشته شد...بايد از همين لحظه شروع کرد و به نقطه ای که نميدونی کی هست تمومش کرد...آره بابا جون ...
اجازه بدين کمی از خودم صحبت کنم
من ايرانيم از نوادگان کوروش هخامنشی....
زنده باد ايرانی آزاده
یادداشتها (15)
سلام عزيزان من برگشتم
و ماندنی شدم در اين خاک عزيز.به سختی سرماخورده ام از همين جديديها که همه گرفته اند و البته کامپيوترم هم به هم ريخته خيلی بد.به زودی زود برميگردم و به همه شما عزيزان سر خواهم زد . باور کنيد بی معرفت نيستم کسايی که اين سرماخوردگی را گرفته اند ميدانند که چه بد درديست.ممنونم از کامنتهاتون و ممنونم از همه چيز . تا بعد.
یادداشتها (14)
سلام
تا چند ساعت ديگر پونه از روی خليج فارس می گذرد می رود که بختش را برای رفتن و تجربه کردن رفتن و ديدن آزمايش کند ! راهی را می رود که شايد همه ما يک روز امتحان کرديم بعضی موفق شديم و بعضی هم نه !!!!!!!من برايش دعا می کنم که اين فرصت تجربه کردن و ديدن را به او بدهند هر چند که رفتن او هم مثل رفتن آدمهای گلی که در زندگيم بودند تلخ است تلخ چرا که دوری تلخ است نبودن تلخ است و تنهای را تجربه کردن سخت است.و برای من اضافه شدن يک دو صفر ديگر به شماره او ! دلم تنگ می شود ! برايش دعا کنيم که هر آنچه که در تقديرش به خيرش خواهد بود شود! من آمدم که بگويم شنبه صبح ساعت ۸ به ياد پونه باشيم و برايش موجهای مثبت بفرستيم و منتظر باشيم تا يک شنبه که با خبر های خوش بيايد و خودش اينبار برايمان تعريف کند. (نيلوفر)
یادداشتها (18)
هميشه چشمی هست که از ديدن من برق بزنه يا چشمم از ديدن کسی..هميشه سايه ای هست که دلم بخواد زيرش استراحت کنم، کمی! هميشه دوست دارم سايه ای باشم برای آسايش...هميشه حرفهايی هست که تسلی ميده و حرفهايی دارم که عشق ميبخشه، هميشه هستم باورکن! هميشه باش، بزار باور کنم ايندفعه را...هميشه بخند تا باهات بخندم هميشه گوش بده تا بهت گوش بدم، گاهی هم برو . يه مدتی شايد نبايد که باشی.. منهم ميرم يه جايی سر کوه قاف شايد، هميشه نبايد باشم، گاهی اوقات نبودن در کنار هم بهتر از بودنه ، هميشه تنها چيزی که ميمونه برام اگر باشی يا نباشی اينه که دوستت دارم و اين تنها چيزی است که دارم .
همين.
یادداشتها (11)