من با خودم
به همین شکل ساده از چیزی که زندگی ست
سخن میگویم.
یکی از برادرهایم در خارج از کشور زندگی میکند، همان ینگه دنیا، کشور آرزوها. و خارج ازهرگونه نژاد پرستی ایرانی و وطن پرستی- که گاهی مارا به آن متهم و مسخره میکند- یک زن سیاه پوست آمریکایی دارد و جدیدا یک بچه تپل و خپل که عناوین مختلفی بهش دادیم از جمله : پیراشکی، شیر شکلات، جان جانان و... که اسمش را گذاشته اند: زکریا منصور - گفتم که برادرم هیچ تعصبی ندارد- مادرم برای دیدن نوه تازه به دنیا آمده اش – البته الان دیگر تازگی ندارد چون دقیقا روز تولد من بدنیا آمد- میخواهد که به ینگه دنیا سفر کند. خب طبق معمول از برادرم میپرسد که : چی میخوای از اینجا برات بیارم؟ واو در جواب میگوید: یه پادری که روش به فارسی نوشته باشه «خوش آمدید» و یه فرش که نقشه ایران را توش کشیده باشند. گفتم که برادرم به تعصب ما میخندد. و ماجرا از اینجا شروع میشود:
مغازه فرش فروشی اول که از روی تبلیغهای تلوزیونی آدرسش را برداشتیم: - سلام آقا. -... -ببخشید یه فرش میخواستیم که نقشه ایران توش داشته باشه.- بله خانم؟ فروشنده سرش را میخاراند و من دوباره میگویم: یه فرش که...- نقشه ؟ - بله آقا نقشه ایران . فروشنده میرود ویک تابلو فرش از سرباز هخامنشی میاورد – نه آقا نقشه ایران همون گربهه. – منظورتون نقشه ایرانه ؟آها!!! نه خانم پیدا نمیکنید...
مغازه دوم:-... -... – یه فرش که روش...- ها؟ - آقا نقشه ایران – نه خانم نقشه که نه ولی اینو داریم اینوداریم اینو داریم.... سربازهای هخامنشی جلوی رویم رژه میروند و میهمانهای پادشاه که هدیه آورده اند و گاهی نقشی از ستونها و سر ستونها... – آقای محترم نقشه ایران گفتم نه سرباز هخامنشی...فروشنده محترم شانه هایش را بالا میاندازد و رئیسش را صدا میکند: نقشه ایران؟ داشتیم اتفاقا فروش خوبی هم داشت اما مدیریت که عوض شد دیگه نزدیم....
همان روزی که باران میامد رفتیم میدان هفت تیر سراغ فرش فروشیهای ماشینی، فکر کردیم اگر فرش نداشته باشند حتمی « پا دری » به زبان فارسی دارند..همینطور زیر- باران باید رفت- میرفتیم که بوی قهوه شنیدیم ، اصلا بویش مستمان کرد، همینطور دور از جان شما - مثل هاپو- بو کشیدیم و رسیدیم به قهوه فروشی - ادنا- البته قهوه خشک میفروخت ولی روی یک تکه کاغذ چروکیده و زرد رنگ که گوشه شیشه کثیف مغازه اش زده بود نوشته بود: «قهوه آماده» داخل شدیم و مرد ریش نتراشیده و نخراشیده با بلوز گل منگولی و خلاصه...- زیر باران باید رفت-... بوی قهوه بیشتر از اینها مستمان کرده بود که به خاطر چهره عبوس آقای ادنا ( لابد) روبرگردانیم و برویم، آقای فروشنده گفت: از تمام شهر میان از اینجا خرید میکنن اما میدونین چیه خانم؟ به مادرم نگاه میکرد، من را اصلا نمیدید. – اگه دوتا جوون بیان اینجا وقهوه بخوان من از مغازه بیرونشون میکنم. توی دلم گفتم:آفرین باهوش...و حیف که قهوه را سفارش داده بودیم وگرنه اون رگ لریم گل میکرد و یه چیزی به آقاهه میگفتم. نمیشد، نم نم بارون وبوی سنگین وتلخ قهوه و اون سفارش عجیب برادرم ، حس خشونت را درمن از بین برده بود. خلاصه جور دیگر دیدیم و به اولین ودومین و سومین مغازه رفتیم: - اقا پادری ... اقاهه صبرنمیکردکه من جمله ام را تمام کنم و پادریهای رنگارنگش را جلویم کشید، - نه آقا میخوام روش نوشته باشه خوش امدید. مرد نگاهی کرد و یه خارجیش را برام آورد: - نه آقا به فارسی نوشته باشه...- چی خانم به فارسی؟ مرد پوزخندی زد انگار که من حرف بدی زده باشمها بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نچ ، نداریم. و قصه ما همینطور ادامه پیدا کرد، بعضی ها البته استقبال هم کردند و گفتند: چه فکر جالبی..! بعضی هم البته با اخم جوابمان را دادند و گفتند..... ! و ما دست از پا دراز تر بدون فرش و بدون پادری آمدیم خانه.....
دوستهای خوب بلاگ اسکایی من که لینکشان را در کنار صفحه ام دارم، اگر مایل هستند تا شروع دوباره کار بلاگ اسکای چیزی بنویسند میتونن از صفحه من استفاده کنن، متاسفانه آدرسهایشان را نداشتم تا برایشان همین پیغام را میل کنم،ولی اگر خواستند بنویسند هم در اینجا وهم در خبرنامه خوشحالی میتوانند مطالبشان را بگذارند. فقط کافی است نوشته اشان را برایم پست کنند- از نوع الکترونیکی-.
پدر نیلوفر- جنسیت گمشده- مریض شده و نیلو حسابی کلافه است، اگر خواستید مطلبی برایش بنویسید او الان در پرشین بلاگ مینویسه. نیلو جانم : این طور نمیشود که تا ابد، از طعم ولرم خاک و این خواب تشنه و تحمل چیزی به اسم زندگی ترسید..!
دیروز خیریه وبلاگ نویسها بود، البته من ساعت 3 رفتم و زیاد شلوغ نبود، کاش بیشتر تبلیغ میکردند. با این حال دستشان درد نکنه و خدا پشت وپناهشان. دوباره وطن را خواهیم ساخت.
خب برای بازی جدیدی که راه افتاده کی با من شرط بندی میکنه؟ میدونین که منظورم کدومه...ای بابا شما هم که مثل همون اقا فرش فروشه شدین...!!
باد پر از غصه چیزهای درگذشته است....
یادداشتها (22)

تو چطور تونستی بفهمی که خدا هستی؟*
خدای عزیز چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
خدای عزیز من اون عروسی رفتم و اونا وسط کلیسا همدیگه رو ماچ کردن، اشکالی نداره؟
خدای عزیز من آمریکایی هستم تو کجایی هستی؟
خدای عزیز، به خاطر برادر کوچیکم متشکرم ولی من دعا کرده بودم که یک توله سگ داشته باشم.
خدای عزیز، چرا تو این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمیدی؟
خدای عزیز، اگه به من یه چراغ جادو مثل مال علاء الدین بدی، من به تو هرچی که بخوای می دم، البته به جز پولم و بازی شطرنج.
لازم نیست که نگران باشی. من همیشه دو طرف خیابون رو نگاه میکنم.
*از کتاب: نامه های بچه ها به خدا- گردآوری: استوارت هامپل و اریک مارشال- برگردان : دل ارا قهرمان- نشر میترا- 1382
اینهم یه نامه از طرف یه بچه بیست و هفت ساله به خدا:
خدایا، نگاه کن ببین نقشه ایران را توی بساطتت داری؟ نکنه نقشه ایران رفته زیر پونز؟
می تونم یه چند روزی باهات قهر باشم...؟؟
کجایی خدا جونم؟ دوست دارم گاهی اوقات محکم بغلت کنم و فشارت بدم...!
یادداشتها (14)
همون روزیکه بارون میامد رفتم داروخانه، گفتم: ببخشید آقا جعبه کمکهای اولیه دارید؟ گفت: بله خانوم کوچیک یا بزرگ؟. گفتم: ببینم چی توش هست؟ گفت: خانوم توش خالیه. من چند لحظه ای نگاهش کردم گفتم: بله؟ گفت: باید به سلیقه خودتون اونو بچینید. فکر کردم مگه دکور اتاقه!!! گفتم باشه حالا جعبه اش را بیار... اخه روز قبلش یه دوستی برام یه نامه الکترونیکی زده بود که بعد از زلزله یعنی اگه نمردیم و دزدیده نشدیم و زیر آوار چند روزی معطل نشدیم و دچار خفگی با گاز نشدیم وبهمون تجاوز نشدو زیر دست و پا له نشدیم...چه کارهایی میتونیم بکنیم . خب منهم فکر کردم اولین چیز یه جعبه کمکهای اولیه است. البته به هر کسی گفتم به ریشم خندید و گفت: ایشالا که نمیاد( زلزله رامیگفتن) منهم تصمیم گرفتم که عیدی به همه دوستهام یه جعبه کمکهای اولیه بدم( البته پر) .
پدرم متولد مسجد سلیمان است.
سال 76 برای دیدن خانواده پدری به اهواز رفتم. بقولی برای یافتن هویت گمشده. خانواده پدرم در « ایذه» و « دهدز» ساکن بودند و من با پسر عمویم که ساکن اهواز بود، عید سال 76 را در کنار آنها گذراندیم.از اهواز به ایذه حدود سه تا چهار ساعت راه در جاده ای کمابیش کوه و گردنه و از ایذه به دهدز حدود یک ساعت . ایذه در 200 کیلومتری شمال شرق اهواز است. به گفته مردم محلی آنجا، نخستین بار پارسها در ایذه که « انشان» یا « آنزان» نامیده میشد اقامت کردند،حکومت ایلامیان( عیلامیان) در آنجا تاسیس شده است. باورتان میشود که آنها هنوز به خورشید قسم میخورند؟ میگویند این قسم ها بازمانده آیین میترایسم است. برای رفتن به ایذه از جاده رامهرمز رد شدیم. محصولات کشاورزی آنجا باقالی و برنج و گندم و جو است بصورت دیم. کوه گچ هم دارند به اسم « پاگچی». جاده کوهستانی بود، از روستاهای «کم توله»، « دشت نا» و « رود زرد» رد شدیم و از شهرستان باغ ملک. برنج این شهرستان به « عنبر بو» معروف است .برنجی که من هر کاری که کردم در تهران به آن خوش مزگی نشد که نشد. کشاورزی به صورت دیم است؛ و مردم میگفتند که این محصولات کفاف خرج و مخارج زندگیشان را نمیدهد برای همین جوانها به شهرهای بزرگ و یا کشورهای عربی کوچ کرده اند برای کسب در آمد. به ایذه که رسیدم فکر کردم اینجا همان جاییست که ادعا میکنم دوستش دارم اینجا قسمتی از وطن من است، هوای خوش بهار و کوهای زاگرس و آن طبیعت بکر و مردم خونگرم دل هر ایران دوستی را سر شوق میاورد. مردم ایذه مردم تعصبی هستند، آنها روی نژاد و زبان و خاکشان تعصب دارند. من مهمان یکی از همین مردم خوب سرزمینم بودم که با عشق و با عشق و با عشق از ایران میگفت از فرهنگش از تاریخش از همه چیز آنقدر با عشق میگفت که تو محو آن کوهها و محو آن حرفها انگار صدای سم اسبهای ایل بختیاری را میشنیدی. حس میکردی که این خاک بوی دوهزار سالگی میدهد.
ولی واقعیت را نمیشد کتمان کرد، این سرزمین هم مثل همه جای وطن من پوست انداخته بود و فقیر بود، روستا در پذیرش بافتهای جدید شهر نشینی مرددبود، کوچه پس کوچه ها پر بود از خانه ها ی بهم چسبیده که مملو از بچه بودند، بچه های سرزمین من. آن سالی که من آنجا بودم میگفتند جمعیت ایذه دویست هزار نفر است. میتوانید در آنجا آثار باستانی فراوانی ببینید، مثل « اشکفت سلمان» و« کول فّره» و« در خُنگ اژدر» و سنگ نوشته ها و آثار حک شده روی سنگ مربوط به دوره عیلامیها. میتوانید یک دنیا عشق را بدون هیچ منتی پذیرا باشید میتوانید در کمترین حد امکانات خوش باشید. میتوانید آنجا یک « ایرانی باشید».
من آنجا را خوب به خاطر دارم؛ شلوارهای دبیت و گیوه ملکی و کلاه خسروی، چوخا و شال و قبا. جووه و لچک و هوز ومینا..من آنجا زندگی کردم میان مردمش هرچند کوتاه. میشناسمش از کوههای بلندش از هوای دلپذیرش از مردمی که بی ادعا ایرانشان را دوست دارند، من آنجا را میشناسم از دستهای پینه بسته بی بی شیرین از نگاه مهربان عمو خیبر و عمه گلی ، از کوه قارونش از گردنه ُلقام گیرش از قله مُن گشت..از شیرهای سنگی وصدای زنگوله بزغاله ها...
نوشتم تا به یادگار و به حق نان ونمکی که آنجا خورده ام بدانند که شب و روز برایشان دعا میکنم تا انها هم به درد هموطنانم در بم دچار نشوند، بدانند که دوستشان دارم، بدانند که اگر خودشان مراقب نباشند متاسفانه کسی نیست تا کمکشان کند. تا به امروز 36 بار ایذه و مسجد سلیمان لرزیده است، با پسر عمویم که صحبت کردم گفت آنجا خیلی سرد است و باران میاید، گفت خانواده ها زیر تختهایی که تابستان در حیاط میگذارند رفته اند و پناه گرفتند...
تکه هايی از يک شعر سروده کوروش کيانی قلعه سردی از کتاب « آنزان»
ای کهن ولايت باستانی ام
قهرمان سربلند داستانی ام
سينه ات پراز شعله های آتش است
سرزمين تو
مهد مردمی
مثل آرش است
مهد مردمی که خون سرخشان
روی دامن تو ريخته است
گرچه تارو پودت از
هم گسيخته است
وه! چه روزهای روشنی کنار ايل
با ترانه های ساده ای از اين قبيل
« گاگريوی ودی بلال» سروده ام
و سالهای سال
پا برهنه همره بچه های « مال»
سنگلاخهای کوه را برای جستن
بوته ای « چويل» طی نموده ام...
آه شهر خفته ام
عقده های آتشين سينه را نگفته ام
آه مالمير، شهر با وقار من
پس چرا دختران سربلند ايل « کل » نميزنند؟
پس چرا دگر
مردمان روزگار عشق
بر دهل نميزنند؟
آه ای دلير مرمان که خفته ايد
مگر تفنگهايتان زنگ خورده است
يا غرور ايلتان سنگ خورده است
..
آه شبانان گله های نی لبک
عاشقان با نمک
پس چرا به گوشمان نميرسد
نغمه های دی بلالتان
آه ای مسافران که اسب هايتان شيهه ميکشند
خوش به حالتان
ای گوزنهای سر بلند جنگل تنوش
آی دختران شاد پيرهن «بنوش»
آی برزگر که دست پينه بسته ات
آبروی ايل ماست
عشق حق ماست
عشق حق ماست
( کتاب انزان - ص ۱۰۲ - ۱۳۷۴)
یادداشتها (21)
تو
جامه دان پر ميکنی
من
خالی از جان ميشوم
یادداشتها (10)
« ساعت 5 بعد از ظهر روز جمعه است 11 مهر1382 توی تراس نشستم، آسمون کیپ تا کیپ گرفته و خاکستریه، صدای بوق ماشینها میادو شایان دوباره بهونه میگیره و دیکته نمینویسه، هوا خنک شده همونجوری که وسط مراد آرزو داریم بشه ولی هیچ وقت نمیشه. گلدونها بغل گوشم ردیف شدن، عطر یاس با بوی تریاک قاطی شده، همسایه عزیز صبح و ظهر و شب نمیشناسه. برگها در حال زرد شدن و سکوت عجیب روزجمعه. باز دارم تکرارمیکنم برای خودم تموم اتفاقهایی که سالهاست از من فاصله گرفته اما من بهشون چسبیدم. مادر جونم هم همینطوربود، خدا بیامرز، آنقدر به خاطراتش چسبید تا افسردگی گرفت و بعد فراموشی، آدمهایی را که نبودن یا مرده بودن را میدید و باهاشون حرف میزد، توی خونه اش نشسته بود و میگفت منو ببرین خونه ام، ما همه دورش بودیم و بازمیگفت:«من تنهام» من بهش میگفتم پس ما چی؟ مگه ما اینجا نیستیم؟ سرش را تکون میداد با اون موهاکی تنک مشکی اش که خودم براش رنگ میکردم، سرش را تکون میداد و مینشست همینجایی که من نشستم و به آسمون خیره میشد. باد میاد، شایان از ترس بابا نشسته یه گوشه و مثلا داره ریاضی میخونه، همونجوری که ماها میخوندیم؛ کتاب را باز میکردیم و یواشکی توی فکرمون میرفتیم توی رویاهای دست نیافتنی، میشدیم ملکه با لباس بلند سفید، میشدیم پری دریایی، فرشته ای با بالهای بزرگ. بابا داره راه میره، نوار پهن لاستیکی با صدای کمی زیر پایش میچرخه، داره غر میزنه که کباب ظهر سفت بوده که دیگه از این رستوران غذا نگیریم، وقتیراه میره و به روبه روخیره میشه، دوساعت تمون بدون حرف فقط از پنجره کنار دستش به آسمون زل میزنه، به شیروانی خونه ها به درختهای چناربه پرواز کلاغها. مامان گردوها روولو کرده توی ایوان تانمش خشک بشه. منم زل زدم به صفحه سفید دفتر خاطرات که حالا نصفش سیاه شده. وای شایان چقدر حرف میزنه: آن چیست که همه چیز توش جامیگیره؟!..»
سارا انتهای خودکار را گوشه لبش گذاشت و به دفترش نگاهی انداخت، موهای خرمائیش را پشت گوش داد وسرش را به پشتی بلند صندلی حصیری گذاشت، پا روی پا انداخت، دمپایی بزرگ ابری از پایش سر خورد و به زمین افتاد، به سقف خاکستری آسمان خیره شد و چشمهایش را بست:
« - درد داری؟ - آره. – بگو کجاهاست؟ - یه جایی همین حوالی. دستش را دور قلبش چرخاند. – عجیبه توکه از من هم سالمتری. خم شد دنبال چیزی روی زمین میگشت، چیزی که لابلای باغ بزرگ و گنجشکهای روی فرش گم شده بود،گلهای سرخ و گلبهی با برگهای سبزو زمینه شیری گلها، شکفته بودند در یک مستطیل رنگین. نگاهش تار شد و آهسته مه رقیقی انگاراطرافش را سفید کرد، گلهای قالی نور میشدند و پرندگان جان میگرفتند و پرواز میکردند. ماشین نقره ای رنگ در پیچ جاده پیچید، گردنه گدوک عجب دوغ معرکه ای!. – داریم راستی راستی میریم شمال ها! . پسر دنده را عوض کرد وبا یک دست فرمان را چرخاند، صدای موسیقی و خنده در هم آمیخت، ماشین در خم جاده گم شد. خورشید بالا آمده بود، رنگ اتاق عوض میشد. روبه روی آئینه که ایستاد نگاهی به طوق سیاه زیر چشم انداخت، خواست نفسی عمیق بکشد، دستش را روی قفسه سینه گذاشت، درد میکشید، از جایی دور، نه آنجا که دورتر.»
- عمّه، عمّه، سه نه تا؟ . سارا پرید، رنگها وصداها پس رفت و خورشید نورش را جمع کرد پشت ابرها. خیره به شایان نگاه کرد اما چیزی نمیدید، چیزی نمیشنید، شایان پا پی شد، پلک نمیزد و جواب نمیداد.
« امروز شنبه ابری و خاکستری، با صدای غارغار کلاغها و اخم مادر و کلاس زبان شروع شد. دیش خواب دیدم که عروسی کرده ام، چقدرهمه چیز شیرین و دوست داشتنی بود، پشت پلکهایم انگار خواب گرما داشت و مزه، مثل شیرینیهایی که تازه پخته ای. صبح که بیدار شدم و قیافه ام را در آئینه دیدم دوباره گریه کردم، ازهمان گریه ها ی بی صدایی که تنها سرشانه آدمها میلرزد و حتی چشمها و نوک دماغ آدم هم سرخ نمیشود. آسمان را که یکدست خاکستری دیدم فکر کردم عجب هواییست امروز برای عشق بازی و سایه خاکستری را پشت پلکهایم کشیدم و خطی مشکی توی چشمم. ساعتها اینگونه میگذرد، رسیدن به احساسهای ناخوشایند واقعی.»
سارا چرخی در اتاقش زد، با هر زنگ تلفن از جامیپرید و دوباره آرام میگرفت، دفتر جلد چرمی اش را از این دست به آن دست داد و از پنجره به آسمان زل زد، فکر کرد شده است همان چیزی که نمیخواست وباز به آسمان نگریست و در دلش گفت: خدایا این اتفاقی است که افتاده نه؟ نمیدونم تا کی و کجا و چرا ولی لابد شکل گرفتن روح یعنی افتادن همین اتفاقهای ساده و نه چندان دور از ذهن، به من گفتند نگو چرا؟ گفتند از خدا که نمیپرسند چرا؟، چون کار خدا چرا ندارد. چه حرفهای احمقانه ای. میپرسم و هزار بار می پرسم. پیشانیش را به پنجره چسباند، خنکای شیشه از پوستش میگذشت و حسی خوشایند را به استخوانش میرساند، چرخی زد و به سمت کتابخانه رفت و حافظ را برداشت، صدای مادرش را میشنید که با کسی صحبت میکرد، چشمهایش را بست و کتاب را روبرویش گرفتن و چیزی زیر لب گفت و کتاب را گشود.
« من عروس بی حجله و بی جشن. در همین هواها بود که اتفاق ممنوعه افتاد و حوا سیب را از درخت چید، سیب سرخ، و من خودم را به تو میچسباندم و آنقدر از بهشت آدمهای معمولی دور شدم که دیگر برگشتنی نبود. خودم را میسپارم به دست سنگینی رخوت آلود قرصهای خواب که اطراف را رنگ سفید میزند و جسم را سبک میکند و پلک را سنگین.»
سارا گونه های خیسش را با پشت دست خشک کرد، ناخنش را میجوید، بین کتابخانه و پنجره در رفت و آمد بود، ساقه درختها خودشان را از سنگینی برگها سبک میکردند: «به من گفتن تو مردی ، اما دروغ میگن، من میدونم، همین دیشب، همین دیشب اینجا بودی، بساط عرق را چیده بودیم روی میز، نور چراغها رو کم کرده بودیم من برات یه لقمه نون و کالباس گرفتم توخندیدی و گفتی : هیچ لقمه ای اندازه این تا حالا به من مزه نداده. من خندیدم و سرم را تکون دادم تو بهم نگاه کردی و گفتی :راست میگم به خدا. و دو تا چشمهای قهوه ای درشتت درست شده بود عین بچه ها، بچه هایی که اصرار دارن حرفشون درسته. آره تو دیشب اینجا بودی، ولی اونا نفهمیدن، میگن تو مردی ولی دروغ میگن.هی میان توی اتاق و منو نگاه میکنن که دارم کتاب میخونم میگن خوبی؟ منهم بهشون میخندم میگم : اینقدر مثل مریضا حال منو نپرسین. بعداز اتاق بیرون میرن .دیروز بارون اومد، هوا از صبح کیپ تا کیپ ابری بود، بوی خاک بلند شد، هوا هوای کوه رفتن بود و عدسی خوردن، هوای ترم اول دانشگاه و زل زدن به استاد و هیچی نفهمیدن، هوای عاشقی بود دیروز، هوای گریستن. توی این هوا به من میگن تو مردی، مگه میشه، من توی این هوا زنده شدم با تو.
یواشکی تسبیح را قایم کردم زیر بالش، شبها که منتظرم زنگ بزنی هی ذکر میگم ، گاهی اوقات خوابم میبره بعد فکر میکنم زنگ زدی و من خواب بودم، اونا مواظب من هستن، حتی می ترسن به تو فکر کنم، چیه این قرصا، مشت مشت میچپبونن توی دهنم، اما چه احساس خوبی داره ،یکجور رخوت شیرین...»
سارا آلبوم عکسهایش را از ته کمد بیرون کشید فکرکرد تمام ماجرا یک شوخی احمقانه بیشتر نبوده، یک شوخی به بهای از بین رفتن همه احساسش. باغچه های پر گل و کیکهای تولد ، استخر وکوه و لبهای خندان، زیر دستش ریز ریز میشد :
- بالاخره یه روزی باید این اتفاق میافتاد.
-....
- میگی چه کنم ، بابا منم میخوام زندگی کنم تو چسبیدی به یه مشت خاطره.
-...
– فکر کردی همه اون آدمهایی که یه روزی دورت بودن و حالا نیستن یه دقیقه هم به اون روزا فکر میکنن.
-....
- باز شروع نکن تو از اول هم میدونستی ما....
سارا پیش خودش گفت به چه چیزی باید اطمینان کرد؟ خندید، یک مشت مو از کنار گوشش پیش چشم آورد و نوک موهایش را نگاه کرد، چند تایی را با تیزی دندان کند، فقط میتوانست مطمئن باشد که مادرش همانی استکه هست و نه بیشتر. چراغ اتاق تا نیمه های شب روشن بود.
«یکشنبه . چه فرقی دارد چه ساعتی و چه روزی. هوا یخ، هوا سرد، هوا منصف. لبها خندان، چشمها براق، کاش در این شهر که حتی تک تک درختانش بوی تو را میدهد دیگر نمیماندم، میگریزم از خاطره ها از دلتنگی از هجوم یکباره تو که در بازی ذهنی ام میایی و میروی..چقدر از این کلمات در رنجم چقدر این کلمات من را آزار میدهد . می هراسم از دیدن و دل بستن و جداییی.»صدای زنگ تلفن به خودش آورد گوشی را که برداشت دوست قدیمی اش بود از آنسوی جهان، شادی دوری را به یاد آورد و بی دغدغه خندید، دوستش گفت : میخواهم برای زندگیم تصمیم بگیرم.سارا گفت : تو ماه هاست که میخواهی این کار را بکنی . حرف زدند. حرفهای دخترانه . سارا گوشی را که گذاشت فکر کرد: تصمیم برای زندگی؟ و شانه هایش را بالا انداخت.
نیمه های شب بیدارشد، دهانش تلخ و خشک بود، گونه هایش گر گرفته بود، عطر و خاطری دور در ذهنش جان میگرفت و گم میشد:«باغچه خانه دارآباداز هیاهوی کنجشکان یه لحظه آرام نداشت، نسیم خنک تابستان ساقه های ترد رزهای صورتی را آرام آرام تکان میداد. جلوی آئینه ایستاده بود، فرهاد به چهارچوب در تکیه داده بود، جلو آمد، دستش را دور کمرش حلقه کرد، گردنش را بوسید، از آئینه توی صورتش خندید، داغ شده بود، تمام وجودش میلرزید، فرهاد نگاهش کرد، همان نگاه با چشمهای درشت قهوه ای ، سرشاراز معصومیت و لذت، سرشار از دو حس متناقض، چقدر دوستش داشت...»از خواب بیدار شد خانه سر سبز دارآباد جلوی رویش میان مه سفید رقیقی گم میشد. چراغ رو میزی را روشن کرد پشت میزنشست ، بی قرار بود یکجور بیزاری و یاس در درونش موج میزد، قلم را از توی قلمدان چوبی روی میز برداشت: « تومرا بغل میکردی و میخوابیدی، ولی من بیدار میماندم به صورتت نگاه میکردم، به خط مورب چشمهای درشتت که بسته بود، به لبهای بر آمده و گوشتیت به دو خال قهوه ای رنگ گودی گردنت و به صورتت دست میکشیدم روی لبهایت، چشمهایت، مژه هایت و میبوسیدمت و پیش خودم فکر میکردم که باید تورا در ذهنم حک کنم....روزها به طرز ناراحت کننده ای به بطالت میگذرد، چقدر دلتنگم ..باید تمومش کنم ولی نه نمیدانم یعنی خدایا میشود...نه. باید این ماجرا جایی در وجودم تمام شود...کاش نیرویی بالاتر از نفرین کردن داشتم تا تمام عقده ها و ناراحتیهاو التماسهایم درونش حل شود...اما نه نفرین نه.» دفترش را به گوشه ای پرت کرد، روی تخت نشست، ملحفه گل و بته دار جا به جا چین خورده و از گوشه تخت بیرون زده بود، فکر کرد مردها هم با آنهمه ادعا نمیتوانند... فکر کرد نمیتوانند چی؟ سرش را لرزاند، گوشه لبش میلرزید، زیر پتو رفت ، گرمای پتو احاطه اش کرد، قرصها بی رمقش کرده بود، پلکهایش سنگین شد، پشت بوته گلهای رز صورتی پنهان شده بود، باغچه پر از صدای ولوله پرندگان بود.
پونه ابدالی- طرح اول 29/آذر/ 1382
بازنویسی 12 / دی / 1382
یادداشتها (9)
آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
شنگینک ومنگینک، سر بسته به زریّنک
چون منکر مرگ است او، گوید که « اجل کو، کو؟»
مرگ آیدش از شش سو گوید که « منم، اینک.»
گوید اجلش کای خر، کو آن همه کرّ و فّر؟
وان سبلت و آن بینی وآن کبرک و آن کینک؟
کو شاهد و کو شادی؟ مفرش به کیان دادی؟
خشت است تو را بالین، خاک است نهالینک
ترک خور و خفتن گو، رو، دین حقیقی جو
تا میر ابد باشد بی رسمک و آیینک
چون مرد خدای بینی، در رخ مفکن چینک
این هجومن است ای تن و آن میر منم، هم من
تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
شمس الحق تبریزی، خود آب حیاتی تو
وان آب کجا یابد جزء دیده نمگینک؟
*****************************
هر چه میخواستم بگویم این شعر داشت، دیگر چه میتوانم بگویم وقتی به اندازه یک ارزن جان هیچ کداممان ارزش ندارد، اگر فکرکنیم که حتی یک در میلیون میتوانستند این حادثه را پیش از وقوع اعلام کنند، فاجعه میشود جنایت... همان چیزی که در تاریخ ما.... چرا باید نزدیک ترین مرکز لرزه نگاری به بم 400 کیلومتر با این شهر فاصله داشته باشد؟ چرا نیروهای امدادگر خارجی باید مدتهای طولانی در فرودگاه منتظر باشند ؟ چرا توی این فاجعه حجاب زنان امدادگر باید اینقدر مهم باشد که آقایان آبروی نداشته امان را بیشتر ببرند؟
چه می گویم؟
و این برف سفید که سراسر شهرم را آذین بسته چقدر زیباست، ماشینها در خیابان مانده اند، چرا خیابانها را تیغ نمی اندازند؟ شاید آن ماشینها هم در راه بم گرفتار دزدان قافله شدند؟
اگر حوصله کردید این داستان راهم در سایت سخن بخوانید و اگر فکر میکنید که خیلی دردسر دارد بگویید ازین به بعد داستانهايم را درهمین وبلاگ بگذارم..:
http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=31200
یادداشتها (7)

روی تخت هتل پارسیان در شیراز نشستیم و نقشه ایران را روبرویمان گشودیم، انگشتهای باریک ولاغر بهارک روی شهرها میگشت،گفت: امسال رفتیم کیش واصفهان و شیراز... گفتم: سال دیگر که بیایی میرویم یزد و کرمان میرویم بم...
دست پاچه مانده ام که آیا بنویسم یا که نه!! گفتم زیاد نگو فقط نوشتم : شبهای کویر سرد است. گفتم نکند یک ماه دیگر یادت برود؟، شرمنده بودم ا زچیزی که هنوز فراموشش نکرده ام ، فراموشی؟ یادم هست یک شب از همان شبهای شورو فطور جوانییمان توی حیاط خانه فلامک با لیدا حرف میزدم، خودش میداند و یادش هست که چه میگفتیم یادم هست که گفت: فراموشی؟ نه هیچ وقت هیچ چیزی فراموش نمیشود. میدانم منظورش از هیچ چیز، یاد عزیزی بود که زمانی داشت و حالا....
ننوشتم، این چند روز فکرکردم همه نوشته اند و هیچ حوصله برای کسی نمانده.
ولی امروز دیگر نتوانستم، دلشوره داشتم، دلشوره! فکر کردم روستا ها چه شد؟ هیچ کس جوابی نداد فکرکردم فقط بم نبود فقط بروات نبود، روستاها چه شد؟ اما صدایم خشک و تلخ میپیچید و به من برمیگشت...گفتم بنویس پونه، چیز دیگری نداری باید بنویسی.
کیست که این شبها بدون کابوس زلزله سر بر بالین نگذاشته باشد؟ کیست که زیر پتوی گرم رختخوابش برود و لحظه ای نیندیشد که.... چند روزی با خدا قهر بودم، از آن مدل قهرهایی که حرف هم میزنی ، توقع هم داری، اما قهری. انگشت تهدیدم را به سویش گرفتم و تکان تکان دادم و حرف زدم ، استدلالهای منطقی و غیر منطقیم را فقط گوشهای خدا میشنید، وبعد التماسهایم و اشکهایم و آخر شد خدایا مددی برسان، مردمم، تاریخم ، فرزندانم...خدایا!
دیدم همه شدند اعضای یک پیکر، دیدم سربازهای مو طلائی و چشم آبی که حتی زبان من را نمیدانستند با دارو و غذا و آب و نیروی انسانی رسیدند، دیدم مرزها شکسته شد، دلها یکی شد. وقتی کمک میکردی دیگر فکر نمیکردی دستی که کمک تورا تحویل میگیرد کیست. دیدم من و بسیجی و آخوند و سپاهی و هنرپیشه و ورزشکارو شاعرو هنرمند و کارگر و کارمند و بیکارو مجهول شده ایم اعضای یک پیکر.
سیراب از این عشق و گریان از آن درد؛ باز دیدم این درد است که بر هر عشقی، بر هر ایثاری، بر هر محبتی سایه میاندازد و تو را وادار میکند که باز مرز بگذاری و طبقه بندی کنی و قضاوت...نفرت.
اخبار ضد ونقیض است دوستان... نوشته اند و خوانده اید..انسانهای زیادی بدون سرپرست شدند یا معلول یا بیکار، یادتان باشد که هر شهری که در این چند سال ویران شد آیا دوباره پا گرفت؟ ویرانه ها آبادان ، سیل زدگان گلستان، خانه های بیروح رودبار،خرمشهر..قزوین.... بم.
باز وادارمان کردند که مرز بگذاریم و قضاوت کنیم و ... افسوس که هیچ!
باز این درد را با خودمان میکشیم ، باز نگاهمان از چیزهایی تر میشودکه نه مرگ است نه زلزله که زندگی است و ....هیچ.
میخواهم بنویسم چرا و چرا وچرا؟؟؟ اما نمینویسم، از تنها حرف زدن و هیچ نشدن بیزارم. تمامش میکنم بایک جمله:
شبهای کویر سرد است ونگاههای زیادی به دستان ما که میتوانیم بدون واسطه کمکشان کنیم،فرزندی بپذیریم ، یاور خانواده ای باشیم ، کاری بجوییم ، عشقی بدهیم.. دانسته اییم که در این خاک تنها خودمانیم که باید دستهارا روی زانو بگذاریم ، بلند شویم رو به آسمان و بگوییم : یا خدا.
در تهران به بیمارستانهای شریعتی، میلاد، امام خمینی و محمدرسول الله بروید و برای بچه های بم کتاب و اسباب بازی ببرید
خبرنامه خوشحالی با تيتر فرشته مرگ و سال نو ميلادی به روز شد
http://goodnews.persianblog.com/
یادداشتها (10)

جملاتم را با چه آغاز کنم نميدانم
ديشب مردم قبل از نيروهای امداد در فرودگاه رسيده بودند،مردها تشکها و لحافهارا روی سر گذاشته بودند و زنها قوطی های کنسرو و ....هر کس به بضاعتش...زنی که لحاف عروسيش را هديه ميداد و بچه ای که کيسه ای چيپس دستش بود...نيروهای امداد که رسيدند همگی شدند عضو يک خانواده...
پيشنهادی دارم برای کارخانجات سازنده پتو ، چادر،وسايل گرمايشی و مواد غذايی: خرج يک روز تبليغ تلوزيونی را به هموطنانتان هديه دهيد
هموطنان پزشک : سازمان نظام پزشکی از شما دعوت به همکاری کرده است با اين شماره تلفنها تماس بگيريد ۸۸۰۹۵۹۴-۸۹۷۸۲۸۰
دوستان جهت اهدا خون به پايگاه های سيار م تجريش و فلکه اول صادقيه و همچنين به خ وصال و م وليعصر رجوع کنند
دوستان عزيز
شبهای کوير سرد است
کار امروز را به فردا نيفکنيد
برای اهدا کمکهای غير نقدی به پايگاههای هلال احمر در ميدانهای : شهدا ، شوش، خراسان،ونک ، تجريش، سعادت آباد ( کاج) آزادی، انقلاب، هفت تير..و امامزاده صالح،
شهرک محلاتی، ايستگاه شماره يک توچال، خ کارگر شمالی کوچه شهيد مهدی زاده ، خ ترکمنستان نبش کوچه زيتون....
بجه های وبلاگی ديگر اينکه مال کدام سرور هستيد و در کجا مينويسيد را کنار بگذاريد قرار وبلاگيها در روز يکشنبه هفت دی ماه در پارک نظامی گنجوی است ساعت ۴
بياييد کنار هم باشيم ، اختلافات و دلخوريها را بگذاريد برای يک روز ديگر .
شبهای کوير سرد است هموطنان من و در بم حتی يک ديوار سالم نمانده تا درکنارش پناه بگيرند مردم انجا بيش از هر چيز به وسايل گرمازا و لباس احتياج دارند.
اگر انسانی هست در اينجا که عضو مسجد محلشان ميباشد پيشنهاد کنيد درهای مسجد را برای پناه دادن به بی خانمانها بگشايند....
يکی شويد
قرار ما فردا
برای اطلاع بيشتر به اين آدرس رجوع کنيد:http://gharare7dey.persianblog.com
یادداشتها (3)