نه نه نه
خوش به حال اونکه خوابه
ما به بيخوابی دچاريم
نه نه نه
نه نه نه
نه نه
روی « نه» ها کليک کنيد.
یادداشتها (23)
n ترک بک (0)
ندانم کجا ديده ام در کتاب
که ابليس را ديد شخصی به خواب
ببالا صنوبر بديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره ميتافت نور
فرارفت و گفت: ای عجب، اين توي؟
فرشته نباشد بدين نيکوی
تو کاين روی داری بحسنٍ قمر
چرا در جهانی به زشتی سمر*؟
چرا نقشبندت در ايوان شاه
دژم روی کرده ست و زشت و تباه
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاری برآورد بانگ غريو
که ای نيکبخت اين نه شکل منست
وليکن قلم در کف دشمنست
- بوستان سعدی-
*سمر: به بفتح اول و دوم مشهور و نيز به معنی افسانه
یادداشتها (13)
n ترک بک (0)
«روز والنتاين»، گوشهامون پر شده اين چند روزه از اين قبيل حرفها، روز عشق، روز دوستی..گوشهامون پر شده از مخالفتها و موافقتها..همه در موردش حرف ميزنن يه روز همه پسندی شده اين والنتاين. شما چطور فکر ميکنيد؟
دوستی از من میپرسيد : نظرت چيه راجع به اين روز؟ منهم گفتم : بهانه ايست برای کنار هم بودن و خوش گذرونی. گفت: قبول که بهانه ايست و از نظرمن هم هيچ اشکالی نداره ولی به نظر تو يه روز بخصوص ميتونه روز عشق باشه و يا همچين چيزی وجود داره؟ گفتم : ديگه به هيچ چيز اطمينان خاصی ندارم، اينکه وجود داره يا نه...نميدونم.
ولی يه چيزی را ميدونم و اين اون روح شاد جمعی است. رواج اين روز در مملکت ما ( من از تهران فقط خبر دارم البته) شايد تنها يک بهانه است برای دور هم بودن بهانه ای برای خوش بودن خنديدن بهانه ای برای اينکه وقتی ميری بيرون همه شاد و خوشحالن، مثل شب عيد، که انگار اگه کاری هم نداشته باشی تنها از ديدن مردمی که دارن خريد ميکنن يا شيشه هاشون را تميزميکنن يا فرش روی پشت بوم پهن ميکنن خوشحال ميشی ، يک جور حس خاصی که تو ميدونی مال همه است، اين روح شاد جمعی يک حالت خاصی به آدم ميده، يه جورايی خوبه و اگه خيلی زياد روش فکر کنی يه جورايی ناراحت کننده، اينکه با وجود جشنهای بسيار زيادی که در فرهنگ و تاريخ ما وجود داره چرا همه اونها به دست فراموشی سپرده شده و ما به عاريت يک روز خاص را از غرب وارد فرهنگ شهرنشينی خودمون کرديم. آره ، به اينجای کار که ميرسی، خب، آدم غصه ميخوره... همين که با چنگ و دندون تونستيم عيد نوروز و چهارشنبه سوری را نگه داريم - با شکوه- خودش خيلی می ارزه و اگه ميتونستيم جشنهای ديگرمون هم زنده کنيم اونهم ديگه خيلی باارزشتر از روزهای به عاريت گرفته از غرب ميشد.ولی فعلا همينی است که هست، و روز والنتاين هر چند که مثل همه روز های ديگه است، اما اگه تا دم گل فروشی سر کوچه بری ميفهمی که يه روز عادی نيست، شايد نيست و يا شايد هست، در راهه و هست، همه به هم تبريک ميگن، خاله ها و عمه ها و گاهی پدرها، مادرها، عشاق جوان ، نامزدها، دوستهای قديمی، دوستهای جديد، پسرها و دخترها و خلاصه نسل من و تو و نسل بعد از ما.
امروز بابا از من میپرسيد تو چه گلی دوست داری؟ رز؟
اگر قبولش دارين خب روز ولنتاينتون مبارک.
اگه قبولش ندارين اشکال نداره خب ولی چه ميشه کرد حداقل غر نزنيد.
اگه مثل من نميدونيد احساس واقعيتون چيه، خب من پيشنهاد ميکنم مثل خودم فقط سعی کنيد خوشحالتر از روزهای ديگه باشيد،غر نزنيد، حرص نخوريد، فکر نکنيد اينهم يه سياست خارجی و از طرف دشمنانه، نه واقعا. قبول کنيد اين روز هست نه مثل روزهای ديگه و نه زياد متفاوت با روزهای بعدی...
دوست داريد عشق خودتون را بسنجيد - يک کمی والنتاينی باشيد امروز-
يک کمی هم با اين آهنگ بخنديد- نا سلامتی امروز روز خوشحالی و عشقه-
اگه هيچ خيالی نيست که هيچی.
با فال و کف بينی و فال قهوه و از اين جور چيزها اگه حال ميکنيد - ای بابا همين يه روزه-
اينهم برای عشاق قديمی.
فقط ميتونم بگم توی اين آشفته بازار يه روز هم واسه خودش يه روزه يه بهونه کوچک برای خوشبختيهای ما.شايد چهره آبی عشق امروز پيدا باشد...
یادداشتها (11)
n ترک بک (0)

عکاسی
گوشهايم را نميگيرم، حتی سرکی هم ميکشم از گوشه پنجره به آسمانی که به رنگ پرچم ايرانم ميشود، به صدايش گوش ميدهم ، درون دلم چيزی فشرده ميشود، چيزی جا به جا شده است، همان چيزهايی که ديگر سر جايشان قرار نگرفت. همان آشفتگی خوابهای کودکی، همان واهمه از تاريکی و از اين صداهايی که حالا می آيد. همان نفرت از صدای خش خش موج راديو... نه نميخواهم بشنوم. به صدای الله اکبری که ديگر نميشنوم ميخندم. به صدای هيچ صدايی که در اين شب ميشنوم ميخندم.گوشهايم رانميگيرم نه! به چهره شاد مجری اخبار نگاه ميکنم که ميگويد طنين صدای الله اکبر مردم آسمان پايتخت را لرزانده است...به او نگاه ميکنم و به پشت سر، نه به رو به رو به هيچ جا اصلا..صداها نميگذارد..گريه های شبانه و تفريح روزهای تعطيل جنگ که چيزی نبود جزء ديدن خرابه های مرگ همسايه.
صدا می ايد. ميشنويد؟ من اين صداها را دوست ندارم. اين صداييی که من را ياد تکه پاره های وطنم مياندازد. ميشنويد؟ من نمی خواهم ولی ميشنوم...من نميخواهم ولی ميبينم. صداها نميگذارند، صداها ميگويند لطفا محل سکونت خود را ترک کرده و به پناه گاه برويد... صداها من را تنها نميگذارند. بگذار باشند. امشب اما...شبی است در تاريخ من...تاريخ ما...هزارساله های خاکستری.
مطلب و پيشنهادی از وبلاگ« من نه منم »در مورد انتخابات.
اين روزها نميشودروزنامه خوان باشی و نگران نباشی، مطلبی از شادی صدر.
تصاويری به مناسبت ربع قرن ....و پيروزی ....مبارک است ...
یادداشتها (14)
n ترک بک (0)
نوشتن گاهی اوقات سخت ميشه، بخصوص وقتی اونقدر فراغ خاطر نداشته باشی که تمرکز کنی، دائم ذهنم از روی اين مسئله به روی يکی ديگه ميپره و گاه اين ذهنيات خسته کننده ميشه. ديگه امروز با ندا احساس کرديم بابا جون بسه اينقدر جدی بودن، يک کمی لودگی و مسخره بازی نيازه هر آدميه در طول زندگی تا از اون فضاهای خسته کننده و تکراری خارج بشه.
اوضاع زندگی من و بابا هم به خوبی پيش ميره، گاهی اوقات يک جور شيرينی خاصی پيدا ميکنه، مثل مواقعی که بابا بدنبال يه پيرهن مناسب برای کت و شلوارش ميگرده يا موقعی که دو نفری دنبال يه چيزی ميگرديم که فقط مامان ميدونسته کجاست، همين چيزهای کوچيکه که گاهی يه خاطره موندگار ميشه .
ديگه مرز بين خاطره نوشتن در دفتر خاطراتم و وبلاگ نويسی را گم کردم، وقتی توی دفتر خاطراتم مينويسم انگار دارم توی وبلاگ مينويسم و برعکس.
سريال کيف انگليسی را ديده ايد؟ من چون دفعه پيش نديده بودم ايندفعه حسابی دنبال کردم و فکرم ميکنم يکی از تاثير گذارترين قسمتهاش همين امشب بود:
« کاری که شما دارين ميکنين، نتيجه شطرنج بازی کردن ديگرانه..»
اين مردک ديگه در ايران چه ميکنه؟
بزرگداشت صادق هدايت و فروغ
شبنامه در شهرک غرب؟؟؟ من که نديدم.
خلاصه اوضاع هشل هفته...دعوا سر نفته...سر نخ اين اوضاع از دست ما در رفته...
یادداشتها (7)
n ترک بک (0)

عکس از آبنوس البرزی
من و بابا شدیم عینهو گربه هایی که سبیلشون را قیچی کردن و هی قیقاژ میرن. میدونید امروز با بابا فکر میکردیم اگه یکی از ماها بمیره وضعیت خونه چقدر غیر قابل تحمل میشه، البته به قول خودمون خدا نکنه واز این حرفها ولی خب واقعیت را که نمیشه کتمان کرد،بگذریم. حالا دیگه صفحه حوادث روزنامه ها را کسی بلند بلند برای بقیه نمیخونه و تقریبا تلوزیون هم دیگه روشن نمیشه. با بابا کلی بحثهای سیاسی کردیم و تازه شاید یه مسافرت دو روزه هم با هم بریم جنوب.
مامان بعداز دوازده یا سیزده ساعت پرواز از فرانکفورت تا سانفرانسیسکو، حدود یک ساعت و سه ربع در فرودگاه بابت انگشت نگاری و غیره معطل شده، مامان و یه بنگلادشیه و یه آفریقاییه را بردن توی یه اتاق با سه تا پلیس اسلحه به کمر و سه بار ازش انگشت نگاری کردن و ازش عکس گرفتن و ازش هی پرسیدن چند سالته؟ و کجا به دنیا اومدی؟ ننه ات کی بوده؟ بابات کی بوده؟ کی به دنیا اومدن ؟ کی مردن؟ آدرس محل اقامتت را بده. آدرس محل کار پسرت. دو تا معرف در ایران با شماره تلفن و آدرس معرفی کن، شماره تلفن مدرسه ات را بگو... خلاصه ، روز اول اونقدر عصبانی بود که ما نتونستیم باهاش حرف بزنیم، جالب اینجاست که ایرونیهای دیگه ای هم توی پرواز بودن ولی انگار مامان من از همه بیشتر شبیه تروریستها بوده! تازه این ماجرا بعد از این هست که یک دور هم در سفارت آمریکا انگشت نگاری کرده بودن و یک ماه هم مدارکشون را فرستاده بودن « اف.بی . آی» چک کرده بود. معلوم نیست دیگه این مسخره بازیها چیه! بابا که میگه من بهشون میگم اگه خیلی ناراحتین برمیگردم، حالا از همه بدتر اینه که مامان خب یک کمی انگلیسی بلد بوده ولی بابام هیچی بلد نیست... ادامه دارد.
بهتون پیشنهاد میکنم که مطلب « به قلم سر دبیر» امروز روزنامه شرق را بخونید، و همچنین سخنرانی بهاالدین ادب نماینده سنندج را.
یادداشتها (29)
n ترک بک (0)

انجمن عکاسی ايرانشهر - آرمان استپانيان
ظرف شستن با چهار فصل ويوالدی هم عالمی داره ها، به شرطی که بابای آدم فوتبال ايتاليا و نميدونم کجا را نگاه نکنه با گزارش اون آقا بد صداهه!هر چند که با بابا از فردا شب قرار گذاشتيم که شام را در قابلمه بخوريم هم برای کم شدن زحمت ظرف شستن و هم ميدونيد کلی در همه چيز صرفه جويی ميشه! اول بابا پيشنهاد ظرفهای يک بار مصرف را داد ولی من بخاطر عدم بازيافت سريع اين ظرفها و آسيب به محيط زيست اين طرح را رد کردم و بهتر ديدم بهتر است از همان قابلمه استفاده شود....ادامه دارد.
*...وزير مختار انگلستان در سال ۱۳۰۵ گزارش داد: مجلس ايران را نميتوان جدی گرفت. نمايندگان آزاد نيستند، همچنانکه انتخابات آزاد نيست. وقتی شاه بخواهد چيزی تصويب شود، تصويب ميشود. اگر مخالف باشد، رد ميشود و اگر بی نظر باشد، مذاکراتی مفصل و بی هدف صورت ميگيرد.* ( از کتاب ايران بين دو انقلاب. يرواند آبراهاميان- ص ۱۲۶) خود حديث مفصل خوان از اين مجمل....
اينهم پيام احمد باطبی راجع به انتخابات
يه خبر خوب هم در خبرنامه خوشحالی است خواستين لينکش کنار صفحه است برويد بخوانيد.
یادداشتها (15)
n ترک بک (0)
بالاخره مامان را راهیش کردیم رفت. رفتن به فرودگاه برای من کمی سخته، هیچ وقت نتونستم برای بدرقه دوستانی که برای همیشه از ایران رفتن به فرودگاه برم، حتی صمیمی ترین دوست ونزدیکترین فامیلم، ولی دیشب میدونستم که مامان سه یا چهار ماه دیگه برمیگرده و برای همین با خیال راحت رفتم فرودگاه، دیدن خوشحالی مسافران و غم چشمهای کسایی که باید انتظار و تنهایی را تجربه کنن جالب بود، دیدن عصبی بودن آدمها بخاطر اضطراب سفر، دیدن مادرهای خیلی پیری که شاید توی دلشون فکرمیکنن این آخرین دیداره؛ و دیدن نگاه آبی و خیس مادرم که تا لحظه آخر برمیگشت و ما رو نگاه میکرد. از این که یه چند ماهی میره پیش پیام خوشحالم و از اینکه توی هر فامیل وآشنایی حداقل یکنفر بین اعضای خانواده اش نیست، ناراحت. از اینکه مامان و پیام بعد از شاید 20 سال با هم کنار سفره هفت سین میشینن خوشحالم و از اینکه چرا اینطوری همه بایداز هم جدا بشن ناراحت. این قوم آریایی هم مثل قوم یهود سرگردان و آواره این کشور و اون کشور شد. مامان و بابای من قسطی اون یکی بچه اشون را میبینن، خیلی ها این حال را دارن میدونم. حالا تا راهی کردن اون یکی مسافرم( پدرم) یه یک ماهی مونده و وظیفه نگهداری از خانه و پدر و غیره به عهده منه. باید بگم که مامان به شدت بابا را لوس کرده و من اصلا نمیدونم با این سیستم چطوری برخورد کنم، بابام پیتزا و ماکارونی و لازانیا و خورش کرفس و خورش بادمجان دوست نداره، و بخاطر اینکه دیابتی هست همیشه باید یه چیزی برای خوردن توی خونه وجود داشته باشه، غذاهای بیرون معده را ناراحت میکنن وچرب هستن و خب البته بابا چربی هم داره. مسئولیت غذا درست کردن یه طرف بابام معتقده که آشپزخونه نماد پاکیزگیه یه زنه، و باید برق بزنه، خب دیگه من موندم و مستبد دوست داشتنی و مهربون خونه و یه عالمه کارهای ریز ودرشتی که حالا که مامان نیست کم کم پیداشون میشه.
یادداشتها (25)
n ترک بک (0)
« من وجوجه هایم»
فایده نداره، هرچی بهشون میگم فایده نداره، پدر و پسر پاشون را کرده اند توی یه کفش و انگار میخوان منو مثل یک حریف جنگی مغلوب کنن. هر چقدر بهشون میگم:« بابا من میترسم»، اول با تمسخر نگام میکنن و بعد زیر زیرکی میخندن، متاسفانه دلیل دیگه ای ندارم، نه وسواس نه آلرژی نه هیچ چیز. صدا ی زر زر امیرحسین که در میاد هومن یواشکی میاد توی آشپزخونه ، دقیقا موقعی که دارم با احتیاط خمیر پیراشکی را چپ و راست مثل قنداق بچه می بندم میاد و زیر گوشم میگه :« زن گنده خجالت بکش..» خب موضوع اینه که من نمیفهمم که گنده بودن من چه ربطی به ترس داره، تازه همین چند روز پیش بود که توی همین تستهای روانشناسی هومن کشف کرد که کودک درون من(9) سالشه و نه بیشتر. سر میز شام امیر حسین قهر میکنه و از غذای عزیزش دل میکنه و میره توی اتاق. منهم که مثلا قهرم و باباش هم که بین غذا و بچه... بشقاب هارو که جمع میکنم هومن میشینه روی مبل راحتی پاهاشو دراز میکنه روی میز و کامپیوتر کوچکش را میگذاره روی پاهاش و شروع میکنه به تایپ کردن نامه،همیشه یه نامه ای هست که باید تایپ بشه؛ برای دوست قدیمی برای رئیس جدید برای شرکتهای مختلف تجاری. من که هیچ از این کامپیوتر های فسقلی خوشم نیومده، دوست دارم اونم مثل بقیه وسایل خونه جا داشته باشه مخصوص به خودش نه اینکه مثل اسباب بازی دست به دست بگرده و بشه همه جا بردش، هومن هر شب برنامه اش همینه، تازه دستور یه قهوه داغ هم میده وبعد از اینکه کارش تموم شد و انگشتهاشو یک به یک شکوند یه سیگار برگ روشن میکنه، ژست میگیره و شروع میکنه با کانالهای تلوزیونی ور رفتن، آخر شب هم من باید ازاین تونیکهای ضد ریزش مو به سرش بمالم که بتونه همجا پز بده که چقدر خوب از موهاش نگهداری میکنه. امیرحسین هم که به نیم ساعت نیمرسه که یادش میره قهر بوده میاد و از در یخچال آویزون میشه و همیشه چیزی برای خوردن میخواد، و جدیدا بعد از بازیهای کامپیوتری ودوچرخه دنده ای و لگوهای چند صد تکه و مریخ ونپتون وپلوتون که از سقف و در ودیوار آویزونه، رفته و دستش را گذاشته درست روی چیزی که آرامشم را بهم بریزه.  همیشه شبهایی که با هومن بگو مگو میکنم کابوس میبینم، بلند میشم و زیر ملحفه را وارسی میکنم، قلبم مثل پتک به قفسه سینه ام میکوبه، یک لیوان آب میخورم و نگاهی به امیر حسین میاندازم که مثل یک فرمانده قهرمان میان سربازهایش خوابیده. میرم توی جام و چشمهامو میبندم، اما باز بعد از چند ساعت همون موجودات خیس و کوچک ولزج روی پوست بدنم سر میخورن و من ازترس فقط چشمهامو باز میکنم رو به هومن که اون لحظه داره توی خواب میخنده.
امیر و هومن را فرستادم بیرون از خونه، امیر حسین همیشه سرویس را دم در معطل میکنه، غر غر میکنه ، داستان میگه ، معما میگه و آخر با گریه از در خونه میره بیرون و نمیخواد مثل بقیه دکتر ومهندس بشه میخواد حمّال بشه، با ژست مخصوصی ادای آدم بزرگهارو درمیاره و میگه: مگه این مملکت حمّال نمیخواد؟. من وهومن میخندیم انگار نه انگار که شب پیشش همه باهم قهربودیم، همدیگر را میبوسیم و من میشم فرمانروای بی رغیب خونه ، کارها رو روبه راه میکنم به بانک میرم و قبض های مختلف را میپردازم، سبزی خوردن میخرم، میخوام عصرونه به هومن نون و پنیر و سبزی بدم. امروز امیر حسین کلاس زبان داره و دیر میاد؛ با خیال راحت یه لیوان چایی میریزم و روی کاناپه ولو میشم، خواب مثل یه فرشته مهربون می مونه که به طرفم میاد و گرمم میکنه، توی یه تشت نشسته ام و دو تا کفگیر به دستم هست و همراه هاکلبری فین که عینهو دایی رضامه دارم روی رود می سی سی پی قایق سواری میکنم دایی رضا یا همون هاک با اون لبهای گوشتی و شکستگی روی ابرو شبیه ناخداهای بد اخلاق شده، بهم میگه میخوای ماهی هارو ببینی؟ من سرمو تکون میدم و موهای چتری مشکی ام روی پیشونی ام تکون تکون میخوره، میگم آره میاریشون بیرون؟ دایی رضام کج کج میخنده و میگه نه ! تورو میبرم پیششون . بعد سرمومیگیره و میکنه توی رودخونه می سی سی پی که حالا یه حوض کوچک مستطیل شکله وسط باغچه خونه مادرجون؛ من دست و پا میزنم ویکهو از جام میپرم، برفی که از صبح شروع به باریدن کرده بودحالا همه جا رو سفید پوش کرده، تلفن زنگ میزنه و منو حسابی از خواب بیدار میکنه، خواهر هومنه که راجع به مهمونی هفته آینده حرف میزنه و آخر میگه که راستی چرا برای امیر حسین..؟ شستم خبر دار میشه که امیر حسین دیشب یواشکی با عمه اش صحبت کرده،میخندم، اونقدر زیادکه شکمم بالا و پایین می پره و تازه میفهمم که هومن چرا بهم گفته «گنده» و خدا را شکر که نگفته «خرس گنده»، هلیا هم با من میخنده؛ وقتی میگم که میترسم، خنده جیغ مانندش شلیک میشه توی گوشی تلفن و ناراحتم میکنه، اما سعی میکنم زودفراموش کنم، خیلی وقته که یاد گرفتم زود فراموش کنم. هومن زنگ میزنه و چند تا شماره تلفن میخواد و میگه که بعد از ظهر خودش میره دنبال امیر حسین و ثبت نام امیر حسین هم فرداست که باید من برم وگرنه تاریخش میگذره. میشینم کنار پنجره و به آسمون نگاه میکنم و فکر میکنم نمیتونم تشخیص بدم آسمون چه رنگیه، سفید یا خاکستری؟ برفها رونگاه میکنم که تند وتند فضای خالی ما بین من و درختها و خونه های روبه رو را هاشور میزنه؛ یاد بچه گیهای امیر حسین میافتم که می نشست همینجا و سرش رامیچسبوند به شیشه و به بچه های توی کوچه نگاه میکرد. بلند میشم، سیبی ازتوی یخچال درمیارم وگاز میزنم و میرم سراغ کتابخونه و با خودم فکر میکنم اگه موضوع جدی باشه چی؟ میشینم روی تختم و کتاب را ورق میزنم ، حواسم نبوده و یک از کتابهای طراحی هومن را برداشتم. الکی شروع میکنم به ورق زدن کتاب:« دایی رضا و دایی فرهاد توی حیاط خونه اشون ولوله به پا کردن از درو دیوار بالاو پایین میرن و هیچ به غر غر های مادر جون گوش نمیدن که باید مشقهاشون را بنویسن، مادر جون با بلوز و دامنی که هیچوقت گلهاش باهم جورنیست تند و فرز از پله ها بالا و پایین میره و النگوهاش توی هر قدمی جرینگ جرینگ صدا میده؛ برگهای زرد درختها زیر پای داییها خرد میشن و انگار که اصلا همون برگهایی نبودن که تابستون زیر سایه اشون دایی شاهزاده میشد و من سیندرلای تپل چشم سیاه. من از مدرسه همیشه مجبور بودم برم اونجا، از اون لحظه ای که میرسیدم کتاب و دفترمو پهن میکردم روی میز نهارخوری که کنار پنجره بود و پنجره رو به حیاط ، وتوی خیال من حیاط پر بود از درختها ی سیب آبنباتی و گیلاسهای درشت شیشه ای که رنگ به رنگ بودن و نور خورشید ازشون رد میشد و هر کدومشون میشدن هزار رنگ عینهو پنجره های رنگی اتاق آقاجون، گلها شکلاتی بودن ومن هیچ کدومشون را نمیکندم فقط لیسشون میزدم، حالا داییها توی باغ آبنباتی ایستادن و به گربه اشون که جلوشون داره میزاد نگاه میکنن، دایی فرهاد یکی از پارچه های چیت مادر جون را از توی گنجه برداشته و گذاشته زیر گربه اش و دایی رضا دستکشهای آشپزخونه را کش رفته و دستش کرده و ایستاده بالای سرگربه و جفتشون یه پارچه بستن به صورتهاشون که یعنی دکترن، من از لابلای گلهای شکلاتی و درختهای آب نباتی از گوشه چشمم نگاشون میکنم، اونا گربه را نوازش میکنن و گربه هم تند وتند میزاد، داییها میخندن و فکر میکنن که دارن کار مهمی انجام میدن، من دائم روی صندلی جا به جا میشم و قلبم توی سینه ام آروم و قرار نداره که دایی رضا فوری میاد توی اتاق و گوشی سیاه تلفن را برمیداره و شماره ای میگیره که معلوم میشه شماره «خاله جان دکتره» خاله ام که در تیمارستان پرستاره و همه بهش میگن خاله جان دکتر، دایی میگه گربه نمیتونه بزاد و خاله جواب میده که حتما شونه بچه اش گیر کرده . دایی میپرسه : حالا باید چیکارکنیم؟ و خاله جان جواب میده که باید بچرخونینش... دایی رضا خدا حافظی نکرده تلفن را قطع میکنه و میره بالای سر گربه و اونو سرو ته میخوابونه.
مادر جون میرسه بالای سرشون و دوتا پس گردنی محکم بهشون میزنه و منو نشون میده و میگه : از این بچه یاد بگیرین ... ولد چموشها برین درستون را بخونین. من دست و پامو جمع میکنم و شروع میکنم به نوشتن مشقهام، رادیو همیشه از صبح الکی روشنه و داره یه ترانه قدیمی پخش میکنه، من خودم را با ریتم آهنگ تکون تکون میدم و از دنیای آب نباتی میام بیرون و میرسم به میازار موری... که میبینم یه چیز خیس و کوچکی روی شونه راستم وول میخوره، نگاهم از گوشه چشم به موجود نحیفی می افته که هیچ چیز نیست جز یک توده درهم خیس، دائی ها پشت سرم میخندن و میگن : ببین چه خیسه! ببین چه خیسه. ومن از گوشه صندلی روی زمین افتادم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
کتاب را میبندم، شاید همه چیز یک شوخی بچه گانه بوده، ولی هومن هنوز دلیل قهر بودن بیست ساله من و دایی هایم رانمیدونه. دکترها و داروها و جلسات مشاوره و گفتار درمانی هم هیچ کدوم نتونستند این فوبیای لعنتی را در من از بین ببرن. روی تخت دراز میکشم، اگر بخوام تعریف کنم که شبیه قصه هاییی میشه که شبها برای امیر حسین میگم. کاسه چه کنم گرفتم دستم ، تصمیم میگیرم که بگم و باید شهامتش را داشته باشم که تعریف کنم ، میتونم قیافه هومن را بعد از شنیدن ماجرا تجسم کنم اما مهم نیست... تلفن زنگ میزنه و هومنه که میگه امشب مهمون داریم. هیچ از مهمون ناخوانده خوشم نمیاد، بلند میشم، از دنیای سیندرلا و سیبهای آب نباتی خودم را بیرون میکشم ، تند وتند شروع میکنم به جمع آوری خانه که همیشه یه گوشه اش قسمتی از قلعه گم شده امیر حسین را میشه پیدا کرد، هومن نگفت که مهمون ناخونده کیه ومن هم زیاد پاپی نشدم. میز آماده است و میوه ها شسته و کمی از تنقلات شب یلدا هم که باقی مانده را توی ظرف بلوری کوچکی می ریزم، و آماده مینشینم که صدای زنگ در میاد و متعاقبا صدای امیر حسین که با مشت و لگد به در میکوبه و میخنده و با پدرش مشاعره میکنه، در را باز میکنم ، امیر حسین با خوشحالی توی بغلم میپره و مهمونش را نشونم میده، مهمون کوچک لابه لای ملحفه سفیدی به من چشم دوخته و صدای جغه جغه میده، من کمی عقب عقب میرم و جلوی چشمهای بهت زده هومن و امیر حسین از هوش میروم.
پونه ابدالی
13/10/82
دوستهای نازنينم اگر مشکلی در خوندن اين متن داريد به اين آدرس مراجعه کنيد لطفا:
www.adabkade.com/story/short/145.html
یادداشتها (20)
n ترک بک (0)
یک لیوان چای معطرو گپ وگفت
شوخی با دوست پاشکسته در خانه
ترس از رانندگی در اتوبان خلوت
شوهای پوچ ماهواره
سکس و لباس و آرایش
ماشین و خنده وتبلیغ
بی پولی پدر بزرگ
خسته شدن از فرش کهنه نخ نما
بوی نای فقر
گرفتاریهای خنده دار
نمایشهای روحوضی انتخابات
زلزله، سیاست، شمارش آرا
ریشهای نتراشیده تلوزیون
پلیس زن ، نمایش قانون زیر چادر
ایست، مانتوی تنگ، توقیف
ایست ، بوی مشروب، توقیف
ایست، صدای خنده، توقیف
ایست، لحظات شاد، توقیف
ایست، عشق ممنوع ، توقیف
ایست، اعتیاد ، توقیف
ایست، فاحشه، توقیف؟؟؟
ایست ، فکر، توقیف
ایست، سیاست، توقیف
ایست، نوشتن، توقیف
ایست، خواندن، توقیف
…
« …اغلب دچار این احساس هستم که همانند موشی در هزار تویی گیر کرده ام و این هزار تو دریک آزمایشگاه علمی است و عده ای دانشمند میخواهند بدانند از میان این تعداد موشی که از مبدا هزارتوها به سوی پنیری که در مقصد گذاشته شده است حرکت میکنند، کدام باهوش ترند.آنچه مرا اذیت میکند، این است که گویی این دانشمندان با یکدیگر توافق کرده اند که باهوش ترین موشها را بکشند و مغز آنهارا آزمایش کنند.این شاید کار مفیدی است؛ چون عاقب شاید روشن بشود که چرا بعضی از موشها باهوش تر از بقیه هستند. اما موش باهوشی را در نظر بگیر که اتفاقا متوجه این شده استکه در یک هزار توی آزمایشگاه حرکت میکند. خب او باید چه کند؟ خود را هوشیار نشان دهد؟ هیچ بعید نیست که جانش را از دست بدهد. برعکس خود را خنگ جلوه بدهد؟ این خنگی را تا کجا باید ادامه دهد؟ تا آخر زندگی ؟…… میدانی عزیزم من نه ناامید هستم نه به پوچی رسیده ام. اما از این احساس دایم در آزمایشگاه بودن رنج میبرم…»*
* کتاب : سگ و زمستان بلند- شهرنوش پارسی پور- ص 73
یادداشتها (22)
n ترک بک (0)