دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


30 فروردین 1383

 دوست دارم روی تخت دراز بکشم و از گوشه پنجره تکه ای از آسمان آبی را ببینم که گه گاه با ابری سفید رنگ به رنگ میشود، سرشاخه های درخت چنار پیداست، دوست دارم همانطور که دراز کشیده ام با تکان سرشاخه های سبز چنار کنار پنجره خودم را تکان دهم، به آسمان نگاه میکنم، به نقطه چین ابرهای سفید، به آن پرنده ای که نمیدانم اسمش چیست، اما صدایش، دیوانه ام میکند، به پرهای خاکی رنگش وبه آن طوق سفید زیر گردنش نگاه میکنم، پرنده آواز میخواند. ظهر است، بچه های  مدرسه ای از مینی بوسها پیاده میشوند و پرنده بال میگشاید و از روی شاخه چنار کنار پنجره میپرد، ظهر است و تن، در خماری خواب قیلوله بعد از ظهر؛ با هر تکان شاخه ها خودش را تکان میدهد. آسمان پیداست، آن نقطه آبی و روشن، که گاه کلاغی ... خطی میکشد بر تمیزیش.
هوس چای تازه دم کرده ام، خانه ساکت و ساکن است. دوست دارم کسی باشد تا برایم چایی بیاورد، چای دم کشیده در استکانهای کمر باریک، دوست دارم رنگ چای را زیر نور خورشید ببینم و شامه ام را از عطرش پر کنم.چشمهایم را میبندم.
 
میخوابم
زیر نور خورشید و زیر آسمان آبی
تن به سبزه ها میسپارم
چشمهایم را میبندم
صدایی میاید
سایه بالهای بزرگ هواپیما روی زمین میافتد
چشمهایم را میگشایم
صدایی میاید
مسافرانم در راهند...
 
 
 
 
 

یادداشتها (8)



29 فروردین 1383

من گفته بودم
                در ی که به آن ميکوبيد
                                                 سالهاست که بسته است
من گفته بودم
               کسی نيست
                              که از آن سوی در
                                                           خواهان ديدار کسی باشد
گفته بودم
کسی نيست
تا
لحظاتش را با ما
                               تقسيم کند
 

یادداشتها (11)



25 فروردین 1383

در کجا ايستاده ام خدا .... چرا؟؟؟؟
و بعد از ديدن اون عکسها اين نوشته...
ويران ميايی!
ويران می آيم
در اين روزها
ويرانی
و کسانی که ديگر نيستند...
 

یادداشتها (10)



22 فروردین 1383


کارگاه
صبح بود و سال نو هنوز پشت ساعت 10 مانده بود،
صبح بود، نفس زمین زیر سرمای بی موقع بهار به هن هن افتاده بود،
جوانه درختها و شکوفه هایشان زیر تن پوش نرم برف دوباره خوابیده بودند،
سال نو هنوز پشت ساعت 10 مانده بود.
قبرهای کنار هم ،
خاکستری و بی صدا،
قبرهای خیس،
انسانهای تنها،
هفت سینها بر سر قبر،
سبزه ها،
شب بوها،
جعبه های شیرینی،
شمعهای نیمه سوخته و خاموش،
شیرینهایی که دست به دست میچرخید،
بزم عید در کنار مردگان،
جشن نوروز در قبرستان،
انسانهایی که هنوز نفس میکشیدند،
انسانهای هنوز به خیال خود زنده،
انسانهایی با چشمهایی خیس،
ردیف قبرهای به هم نزدیک و تمیز و خیس،
مادر بزرگها، عموها ، پدربزرگها...
سبزه ها و شب بوها و هفت سینها،
توپ تحویل سال نو،
و مبارک باد زندگان،
در کنار قبرها،
نه انگار که در قبرستانی،
برف زنده بود،
من زنده بودم،
آن جوان تنها بر سر قبری نشسته زنده بود،
آن پیرمرد قران خوان هم،
و آن کودک سمج و شیطان که ترقه بازی میکرد،
در میان قبرها،
و میدوید.
زنی در این میان،
دوبازو میان دو فرزند،
بالا ی سر قبری نشسته،
هنوز بی سنگ و بی اسم و بی عکس،
و مردی،
که دیگر نبود،
یعنی بود،
تا همان دیروزش،
تاخرید عید خانه،
تا قرارهای مسافرت فردا،
مردی بود ،
با ان صدای بلند و ان خنده هایش،
که تا دیروزش بود.
مردی با سبیل سیاه و قدی کوتاه،
مردی با چشمهایی قهوه ای و ریز،
مردی بود ،
که دیگر نبود.
 
برف میبارید،
فضای بین من و سطح سفید آسفالت را هاشور میزد،
برف روی زمین نشسته بود و من از فضای ماشین از پشت پنجره تیره وبخار گرفته به برف نگاه میکردم،
به برف بی موقع و به سرمای الکی،
برف میبارید، مینشست روی سطح ماشین و بعد آب میشد،
و سال جدید بعد از ساعت 10:18 شروع شده بود....
 




17 فروردین 1383

داستان « مسابقه داستان نويسی » من را اگه نخوندين در  شماره اين هفته « کاپوچينو» بخونين.

یادداشتها (23)



15 فروردین 1383



هيچ دلم نميخواست برگردم. هوای خوب، رانندگی عالی، هفته دوم که خلوت خلوت شده بود، هر روز پلاژ و آبتنی، هر روز خواب عالی بدون فکر، تلوزيون هم که هيچی نگاه نکردم و روزنامه هم نخوندم، اعصابم آروم آروم بود..تازه لب دريا تونستم يک نفری را که داشت آب ميخورد نجات بدم، قربونش برم نجات غريقها با اون اندام درشتشون تا برسن خانومه قطعا مرده بود...کلی تفريح سالم کردم، دوچرخه سواری، شنا، پياده روی، جت اسکی...وای از پارک دلفين که آخرش بود...بهتون توصيه ميکنم اگه رفتين کيش بجای خريد کردن پولتون را بزارين و برين پارک دلفين... از اون روزی که رفتيم هی قرار گذاشتيم که طلوع خورشيد را ببينيم که نشد. البته اين قرار را هر سال ميزاريم:) ولی خب به غروبش رسيديم. خوشحالم که يه جايی در ايران هست که اينقدر تر و تميز و درست و حسابيه، من که کلی حال کردم، فقط دلم نميخواست بيام تهران، اصلا. از اين سرو صدا و شلوغی و دود و اخبار بيزارم، ولی خب ديگه همينی است که هست حالا هم که رسيدم، خونه خالی و تاريک .. نشستم روبروی اين مونتيتور و هی وبلاگهاتون را زير و رو ميکنم ولی هنوز خيليها آپديت نکردن، راستی اون پرنده بود توی کارتون سند باد، همونی که نوکش گنده و زرد بود، از اونها هم ديدم توی همون مجموعه پارک دلفين، طاووس با پرهای باز هم تا به حال نديده بودم که ديدم، شير دريايی هم همينطور.

راستی من نديده بودم که به راحتی مردم مشروب بخورن توی رستوران ، که ايندفعه ديدم، با مزه و همه چيز، البته پيدا کردن مشروب در کيش يه مقدار سخت بود چون خيلی گرون بود ولی من توی يکی از رستورانها ديدم که قشنگ کنهای ودکا روی ميزشون بود..خب ديگه مملکت اسلاميه ديگه..

البته کارتينگ هم جالب بود ولی بيشتر آقايون ميرفتن، ميدونيد از اون کارهايی بود که آدم بايد خيلی اعتماد به نفسش بالا ميبود، شايد از نظر من اينطوره، همه ايستاده بودن و نگاهت ميکردن..سخته ديگه ... ولی خب به قول معروف پاتوق شده بود شبها.
وای از کنسرت ناصر عبدللهی بگم، افتضاح به حدی که مردم تا آخرش ننشستن و هوووووووووش کردن و اومدن بيرون.من نميدونم وقتی امکانات کافی برای اجرای کنسرت نيست چه اصراری دارن که کنسرت بدن
شما ميدونستين که دريای کيش کوسه نداره؟( منظورم اطرافشه) منهم تازه فهميدم که دو علت هست که در اطراف کيش کوسه ديده نميشه بغير از يک نوع « کوسه پرستار»(که کوچيکه و غذاش فقط ماهيه) ، جزيره کيش يک جزيره مرجانی است و به همين علت کوسه ها بخاطر اينکه بدنشون با مرجانها اصابت نکنه نزديک نميشن و دوم اينکه اطراف جزيره پر از دلفينه و دلفين يکی از خطرناکترين دشمنان کوسه است! خب ديگه ميتونين با خيال راحت برين شنا کنيد:)

 

یادداشتها (12)