دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


31 اردیبهشت 1383

شعرهای ترافیکی- 1
 
از اونجایی که مجبورم هفته ای 6 بار( سه بار رفتن سه بار برگشتن) از اتوبانهای همت و مدرس و چمران رد بشم، آن هم در ساعتهای پر ترافیک روز، هی فکر کردم چه کنم در این ساعتهای گران قدری که هدر میرود در میان آهنهای رنگین؟ از اونجایی که آبجیتون یه نمه ( اینهم از ادبیات صدا و سیمایی است دیگه- من که اصلا تلوزیون نگاه نمیکنم اه اه ) علاقه مند به مطالعه و شعر و از این جور حرفها است، تصمیم گرفتم یه دفترچه کوچولو با قلم بزارم کنار دستم و هر وقت ذوق شاعریم گل کرد،( خدایی نکرده تراوشات مغزی من هدر نره و ادبیات ایران زمین یه نابغه را از دست نده) برای دل خودم شعر بگم  و از موقعی که من به پیشه شریف وبلاگ نویسی روی آوردم دل من و دل شما نداره، هر چیزی را که برای دل خودم مینویسم برای شما هم مینویسم ، این شعرها همه تقدیم میشود به 1- به تمام اتوبانهای تهران که از آنها متنفرم 2- تمام پلیسهای عزیز 3- تمام راننده تاکسی ها :
 
 
 سرم درد میکند و چشمهایم میسوزد،
به روبه رو نگاه میکنم،
به صف طویل ماشینها،
کمی بالاتر یا پایینتر،
کسی نمیداند،
حتما تصادفی شده است،
که بار اینهمه معطلی بر دوش ماشینها افتاده،
سرم درد میکند و چشمهایم میسوزد،
اتاق خوابم را در نظر میاورم،
با یک شربت خنک،
و شلوار راحتی،
دستهایی که شسته ام،
و صورتی که خنک است.
چراغها را میشمارم.
چراغهای قرمز و سبز را ،
یک بار دوبار،
چند بار تا رفتن من مانده؟
پسرک گل فروش گلی روی ماشین میگذارد.
باد میآید،
خاکی نرم روی شیشه ها نشسته است ،
مرد راننده،
با بی حوصلگی،
دستمالی چرکین از جیب درمیآورد،
و عرقهایش را خشک میکند،
چشمهایم می سوزد،
راه باز میشود.
 
 
 يه سايت برای اينکه تاريخ مرگتون را بدونين. من در سال ۲۰۶۶ ميميرم. يعنی سن ننه خر پيره!!!
 
 

یادداشتها (6)



26 اردیبهشت 1383

از مسئول باجه صدور کارت پرواز خواهش کردیم که به خاطر ناراحتی زانوی پدرم و ناراحتی قلبی اون در ردیفی به ما جا بده که پدرم بتونه راحتتر باشه، که البته مطمئنآ همچین جایی فقط در کابینهای جلویی بود، وقتی مسئول کارتهای پرواز را به دستمون داد شماره هایش دیدنی بود: 36 ب- خوب دیگه لابد نمیشدو جا نبود و از این حرفها که پسر عموم همون موقع اومد و کارتها رو گرفت و گفت :ببینم میتونم درستش کنم. که دیدیم با چهره خندون برگشت و کارتهامون از ردیف سی وشش پریده بود به ردیف سه، اگه گفتین چرا؟
چون پسر عموم برای مسئول باجه صدور کارت حدودآ پنج سال پیش یه نقشه خونه کشیده بوده و یارو پسر عموم را شناخته و چاکرم و مخلصم رسیدبه ردیف سه!
از قبل میدونستم که یکسری جانباز در هواپیما هستن، بدم نمیومد که باهاشون حرف بزنم (اگه برادرهای جانباز یک کمی اخمهاشون را باز میکردن)، یا لااقل فکر میکردم ازشون تشکر کنم بخاطر اینکه از جان خودشون مایه گذاشتن برای دفاع از وطنشون، به نظر من که خیلی اهمیت داره این موضوع، ولی خب اصلا نمیتونستم فکر کنم که برم جلوی یکشون با اون شلوار برمودام و اون شال آبی  و رژ لب برقی برقی و مثل این فیلمهای خارجی بگم: ممنون ازتون من بهتون افتخار میکنم.
اصلا جا نداشت جان شما! یا لااقل من اینطور فکر میکردم.
خلاصه از لحظه ای که سوار شدم و تا موقعی که صندلیم را پیدا کردم هی دائم در ذهنم باخودم کلنجار میرفتم که بگم یا نگم چه کنم آخر سر؟ هی هم به خودم لعن ونفرین میکردم که کاش اینقدر خجالتی نبودم و میرفتم جلو و باهاشون حرف میزدم، نمیکشتن منو که! فوقش یه جوابی میدادن دیگه! شاید هم خوشحال میشدن، نمیدونم.
صندلی من درست اون جلوی جلو بود و درست بغل دست یه مرد حدودا چهل ساله با ریش نتراشیده و یه بطری آب در دستش و یه انگشتر عقیق توی انگشتش، توی دلم گفتم ببین شانسو حالا بغل دست یکیشون نشستم، و نشستم سر جام و وقتی هم که پدرم اومد که جاشو با من عوض کنه گفتم : من راحتم.
درست از زمانی که نشستم پیش اون آقا و تا زمانی که هوا پیما روی خلیج فارس در حال پرواز بود هی باخودم کلنجار رفتم که بگم یا نگم یا حداقل ازش سئوال کنم شما جانبازین؟
تا اینکه مرد بغل دستی گفت : حداقل یه روزنامه یا یه مجله نذاشتن اینجا آدم سر گرم بشه. منهم از خدا خواسته گفتم: قبلا بود یه مجله هایی که البته بیشترش تبلیغ بود، بعد همه جراتم را جمع کردم و ازش پرسیدم: شما جانباز هستین؟
آقاهه که اصلا توی چشم من هم موقع حرف زدن نگاه نمیکرد گفت: خیر، چطور مگه؟
منو میگی، آه از نهادم بر اومد که حالا من چی کار کنم ؟ منهم توضیح دادم که بیشتر کسایی که توی کابین جلو نشستن جانبازن و من از اون انگشتر عقیق شما فکر کردم شماهم جانبازین.( واقعا که!!!)
مرد خندید و گفت:نه این انگشتر را من از کنیا خردیدم و صحبت کشیده شد به مسافرتهایی که رفته بود و اینکه یه روزه اومده بوده به کیش برای اینکه تعریفش را زیاد شنیده بود و ...
منهم بنا بر ترس تاریخی خودم یا بنا بر عادتهای بد بچگی یا بنا بر اون سنتهای مزخرف و غیر قابل قبولی که در ذهنم کرده بودند دائم در ذهنم فکر های پوچ و مسخره و احمقانه میکردم.
«من در ذهنم:نکنه منظوری داره؟ نکنه حالا یه حرکت ناجور بکنه؟ حالا من چی جوابشو بدم؟ نکنه ناراحتی جنسی داشته باشه؟ نکنه یه حرف بدی بزنه اونوقت من چه خاکی بریزم توی سرم ؟ »
دردسرتون ندم تا موقعی که اون مرد نازنین بیچاره داشت حرف میزد من اسیر توهمات وقضاوتهای ارزشی احمقانه خودم بود ، ولی باهاش صحبت میکردم و منهم از مسافرتهایم گفتم و اون از بچه هاش و خانمش . و هرجفتمون از اینکه تهران چه هوای نامطلوبی داره و دیگه کم کم جای زندگی نیست به توافق رسیدیم.
میگفت: من همیشه دوست دارم یکی باشه کنار دستم توی هواپیما که باهاش حرف بزنم تا نفهمم که زمان چطوری میگذره، گفت که دخترش مهماندار هست و خلاصه آخر سر هم دو تا لطیفه برام تعریف کرد که من کلی خندیدم.
آخر سر هم که هواپیما در فرودگاه مهرآباد به زمین نشست به من گفت که :این دوستی یکساعته ما هم به پایان رسید و گفت که امیدواره من در زندگیم موفق باشم و از این جور حرفها..
در تمام این مدت گفت وگوی یک ساعته بنده خدا اصلا توی چشمهای من نگاه هم نکرد..
از موقعی که پیاده شدم تا همین الان که دارم اینهارو براتون تایپ میکنم دائم دارم باخودم فکر میکنم که ما چرا اینطوری شدیم؟ ملاک قضاوتمون برای شناخت یک انسان چیه؟
چرا من دائم راجع به این هموطن فکرهای بد و نامربوط میکردم؟ این فکر ها از کجا سرچشمه میگیره؟ چرا من اینطور با این افکار ناراحت کننده باید درگیر میشدم؟ چرا نمیتونستم بدون هیچ گونه قضاوتی یا ترسی بنشینم و یک ساعت با یک غریبه حرف بزنم بدون هیچ چشم داشتی .ما فقط میخواستیم که چند کلمه ای باهم صحبت کرده باشیم؟همین.
خیلی ناراحتم از اینکه دایره روابطم اینطور بسته و درگیر یک سری افکار پوچ و ناراحت کننده است. از بس که در ذهنم خوانده اند که فکر کن همه انسانهای دنیا بد هستند مگر برخلافش ثابت شود. چرا ؟ چرا باید اینطور خودم را بخاطر یه گفت و گوی یکساعته اینهمه درگیر افکار ناجور و پوچ میکردم؟

این افکار از کجا سرچشمه میگیرند؟
 
 عنوان داستان اینهفته من « یک مصاحبه » است که در شماره اینهفته کاپوچینو چاپ شده من را از نظرات و نقدهایتان آگاه کنید.
ممنون

یادداشتها (15)



19 اردیبهشت 1383

فعلا اون قسمت از مغزم که کلمات را درکنار هم قرار ميدادو يه جمله ميساخت و يه چيزهايی، گاهی از توش در ميامد، تعطيله اقا، تعطيل!
يعنی کرکره هارو بکشم و در دکون را ببندم ديگه!؟هان؟؟
اينطور به نظر مياد.
عجب عالمی دارد اين کار نکردن مغز
البته کسی چيزی از دست نميده. خلاص.

یادداشتها (16)



14 اردیبهشت 1383

یه عینک با شیشه های رنگی میزارم روی چشمهام تا برگ درختها پر رنگتر بشه، دوس دارم آسمونم آبی آبی باشه.
روی صفحه مونیتورم از این عکسهای کوه و جنگل و بارون و گل های رنگارنگ میزارم تا حس کنم محیط زندگیم چقدر قشنگه.
یه نوار میخرم که صدای آواز پرنده ها توشه با صدای ملایم رودخونه و صدای دریا، میزارم توی ضبط و میشینم روبروی پنجره. سعی میکنم صدای باقالی فروش را نشنوم وهی فحشش ندم که الهی همه باقالیهاش کپک بزنه و خودش هم بره قاطی اون باقالیها.
روی صفحه موبایلم مینویسم : سلام پونه . تا یکی باشه  که صبحها، با لبخند بهم سلام بکنه.
گاهی هم صدای موسیقی مثل یه پیچک نرم و لطیف دور ذهنم میپیچه و تمام وجودم را سرشار از حسی نگفتنی میکنه،صدای دریا میاد صدای پرنده ها وصدای تازه ای که فقط توی ذهنم میتونم مرورش کنم.
کفشهامو درمیارم و روی تازگی نورسته چمنهای خیس راه میرم و تمام انرژی آسمون و زمین را به بدنم منتقل میکنم.
لبخند میزنم بدون اینکه مواظب باشم که کسی بهم نگه: نخند.
پنجره را روی سرسبزی باغی فرضی باز میکنم و اصلا نگران نیستم که همسایه فضول روبه رو برام حرف دربیاره که: دختره را !
پیش خودم فکر میکنم زیادی هم پرتوقع نیستم به خدا، دلم هوای تازه میخواد و آسمون آبی . شهر فرضی من خیلی چیزهای دیگه ام داره ، هیچ پدری فرزندش را نمیکشه،هیچ هنرمندی اسمش توی لیست ترور نمیاد،هیچ کسی بخاطر یه نوشته یا یه عکس سالها توی زندون نمیمونه.
چشمهامو میبندم و باز میکنم، صدای دریا دور میشه و صدای بوق ماشینهاست که میریزه توی اتاق ، کنار پنجره نشستم و مواظبم که جایی از بدنم پیدا نباشه تا چشم هیز مرد مغازه دار روبه رویی برام حرف در نیاره، چشمهام باز بازه، حالا دخترهای سیاه پوش دارن میرن امتحان بدن، آسمون فصل بهارم فقط یک روز بعد از بارون آبیه و حالا چند هفته ای هست که بارون نیومده.روزنامه را باز میکنم:
لیست کاندیداهای ریاست جمهوری را میخونم و لیستهای دیگه، هنرمندهایی که قراره کشته شوند،دوباره یاوه گوییها ،اخبار افتضاح این روزها،حضور رئیس جمهور محبوب(!) در کنار جوانان، انتشار اخبار محرمانه (شاید)، شهر فرضی دور میشه، احساس میکنم کم کم دارم کشته میشم، برای قتل روح من هیچ قصاصی وجود نداره، هیچ دادگاهی حرفهای منو محکمه پسند نمیدونه، هیچ کس نمیبینه که من زیر فشار این بازی سیاه دارم کم کم کشته میشم،ریه هام پر از اکسیژن مرگه، دفتر تاریخم پر از سر های بریده و جنگهای طولانی و چشمهای درآمده است، موسیقی زندگی ام همه اش داد و فغان و دوری و زاری است، رویای کودکیم همه اش صدای سوت موشکها و صدای ناله مادرهاست، نوجوانیم در زیر نگاه نکبت بار لباس سبزها تحقیر شده، من را میکشند و هیچ قصاصی برای روح مرده من در قانون نیست.
 

یادداشتها (22)



11 اردیبهشت 1383

ميزان نبودن باد تاير
افزايش مصرف سوخت
موسيقی متن: کفتر کاکل به سر های های...

یادداشتها (12)



7 اردیبهشت 1383

 
 
باهم میشه مثل ماه درخشید،
میشه به زمین ستاره بخشید،
با هم میشه تو روزهای ابری،
از گم شدن خورشید نترسید،
با هم میشه آفتابو صدا کرد،
پاک ومعتبر مثل طلا کرد،
باهم میشه سنگ بی صدارو،
با ناز ترانه آشنا کرد.
با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم، نمی افتیم، نمیبازیم،
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم.
بتازه ،
غصه تا میخواد بتازه.
نسازه،
 روزگار با ما نسازه.
شب و روز طعنه دشمن دوباره،
بباره،
 از درو دیوار بباره.
با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم، نمی افتیم، نمیبازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم
باهم میشه مثل ماه درخشید،
میشه به زمین ستاره بخشید،
با هم میشه تو روزهای ابری،
از گم شدن خورشید نترسید،
با هم میشه آفتابو صدا کرد،
پاک ومعتبر مثل طلا کرد،
باهم میشه سنگ بی صدارو،
با ناز ترانه آشنا کرد.
با هم پشت ما کوهه ، نمیترسیم، نمی افتیم، نمیبازیم
این آواز نمیمیره تا وقتی که هم آوازیم...
با هم.
برای عزيزانيکه در کنارم نيستند، شايد ديگر هيچ وقت: بهارک،کامليا،سيامک،فرانک،پيام، و و و ....

یادداشتها (22)



4 اردیبهشت 1383

یه بعد ازظهر بهاری، شاید مسخره ترین کار نشستن توی خونه و زل زدن به صفحات کتاب باشه، به آسمون که نگاه میکنم یکدست آبیه تر و تازه است با نقطه های سفید ابرهای سرگردان، درختها همه جوان و سبز و یکدست ، و پرنده ها... از اینجاست که بنظرم نشستن توی خونه و زل زدن به صفحات کتاب مسخره میاد، یا اینکه بی حوصله باشی و حتی پرده هارو بکشی، یا ترس از آینده و حماقت کارهای گذشته بی قرارت بکنه، هرچی باشه دارم میجنگم با همه چیزی که هیچ چیز نیست جزء تکرار همین بخش کوتاه از زندگی که همه میگذرونند، یا خوب میگذرونند یا بد نمیدونم ولی انگار میگذره، چیزی که نگرانم میکنه دلبستگی و وابستگی به دوارن کوتاه بیست تا بیست و پنج سالگی است که چه شیرین گذشت. چیزی که نگرانم میکنه همین بیهودگیهای روزمره است که انگار هی بهم میگه همه دارن نگات میکنن تا یه کاری بکنی. یه کار فوق العاده، چرا چون داری پیر میشی؟ نه ! کجای دنیا بیست و هفت سالگی سن پیریه یا بیست و هشت ؟ نه نگات میکنن که چی؟ که چه کنی؟ ازم میپرسن روزها چه میکنی؟گاهی میگن چرا مینویسی؟ میپرسن چرا سر کار نمیری؟ چرا شوهر نمیکنی؟ چرا خواستگار قبول نمیکنی؟ چرا نمیری خارج از کشور؟ چرا...
قبول ندارم، طرز نگاه مردم به زندگی من اصلا به بقیه چه..میخوام دیوانه وار بنویسم، تا اخر عمرم .اصلا میخوام بشینم پای این کامپیوتر لعنتی و بنویسم، انگار میخوام هرچی توی مغزم هست را خالی کنم ولی باز پر میشه، مثل چی؟ مثل سطل آشغال که هرشب خالیش میکنی و باز پر میشه؟ یا مثل؟؟ مثل چی؟ اصلا به  کسی چه؟مگه همه دارن نون منو میدن؟ میخوام بنویسم ولم کنین. تا صبح ، تا قیامت، تا فردا .
میخوام اصلا بیرون نرم، از رنگ و بو ومد و آرایش و مانتوی تنگ و شال این مدلی و کفش اون مدلی و اون و این حالم بهم میخوره. از صف سینما بدم میاد، از تئاترهای روشنفکری هیچی نمیفهمم، از کلاسهای زبان حوصله ام سر میره، از اینکه دانشجوهارو میبینمو خودم دانشجو نیستم حسودیم میشه، اصلا من حسودم چی میگین؟ من حسودیم میشه که چرا مثل بیست ویک سالگی بیعار نیستم و دنیا به کونم نیست، حسودیم میشه به چی؟ به چیزهای تخمی تخمی که اگه بگم به خودم میخندم.
میخوام بنویسم دیوانه وار و تا صبح، شاید بفهمم چی میخوام چمه اصلا؟ چرا اینطوری شد؟ باید طور دیگه ای میشد یعنی؟ اصلا میخوام بنویسم ببینم فضولم کیه؟ میخوام بنویسم ببینم میتونم بنویسم؟ میخوام بنویسم تا روزی که دیگه نتونم بنویسم ای بابا.
معنی این حرفها چیه؟ نکنه پاک زدم یه سیم آخر ؟ نه شاید تازه سر سیم اول موندم. حوصله ام سر رفته خوب. نمیتونم بیحوصله باشم؟ باید بخندم؟ باید؟؟؟؟
دیگه هیچ چیزی معنی اولیه خودش را نداره، دیگه هیچ حرفی انگار اهمیت نداره و هیچ راهی تا به آخر نمیرسه و هیچ کسی نیست که توی این راههای به اصطلاح پرپیچ و خم به ما بگه یا علی؟
یعنی کسی باید باشه؟ نه بنظر من که بودن کسی زیاد لازم نیس. شاید هم هست . نکنه تمام این نوشته ها یکهو پاک بشه...نوشته های بهاری...دیوانگی یک شب بهاری..دیوان نوشته ؟ دیوانگی نوشتن؟ مجنون نوشت؟ کاش من میتونستم یه کاری برای خودم بکنم. بگم چی دلم میخواد؟
یه جای آروم- انگار پیر شدم- نه رنگ میخوام نه مد نه آهنگ جدید نه رژلب فلان رنگی نه خبر عروسی فلانی نه خبر حاملگی اون یکی نه جنگ عراق نه زندانی سیاسی نه تریبون فمینیستی نه روزنامه شرق نه حکم اعدام – هیچ خبری – یه جای آروم با آسمون ابی و هوای تازه، یه جایی که بتونم فیلم هم ببینم کتاب هم بخونم از پس کارهای خودم هم بربیام و بنویسم..میخوام بنویسم تا آخر عمر، دوست دارم دیگه حرف نزنم، زیاد حرف نزنم نه اینکه دیگه حرف نزنم، دوست دارم کسی هم نباشه که زیاد حرف بزنه، حوصله یه مشت حرف خاله زنکی ندارم، یکی از سیسمونی اش بگه یکی از مادر شوهرش یکی از دوست پسرش، دوست دارم موسیقی خوب گوش بدم، حرفهای خوب بشنوم، دوست دارم یه کار خوب داشته باشم و تنها زندگی کنم، یه گوشه از خاک خدا .
روزها که میگذره میگم خوب شد امروز هم گذشت ، گاهی اوقات فقط میشینم یه گوشه تا روزها بگذره، حالا هم با این روزهای بلند و بی برنامگی...
** ديوانه نويسی نوعی از نوشتن است،برای مواقعی که  فقط ميخواهی بنويسی، همين.**
خبرنامه خوشحالی به روز شد با يک خبر در مورد رفسنجانی و پسرانش.

یادداشتها (19)



2 اردیبهشت 1383

پرواز شماره..اوناهاش همونی که روسریه.. سلام..عجب بارونی میاد؟...قربونت برم عزیزم... مامان ... بگیر اینو ببین...یه چایی بزارین...بیا آریو این مال تو...اندازه ات هست پیمان جان؟...وای نیگاش کن چقدر تپله..الهی فداش بشم ... نمیدونی چقدر بانمکه... نه بابا بهره اشون سه درصد...از پنج صبح میرفتن تا.... مالیات؟... دو تا ساندویچ میشد...وای پونه نمیدونی چه شمعهایی داشت ا...پیام خوب بود؟.... هفت ساعت توی فرانکفورت... این مال منه؟...ای بابا چرا اینهمه ...گرونیی واییی...ولی بچه اشون هزار ماشالله... نه این مال تو نیس...بیا سارا جان برای ترک پا...اون یکی نه نه اون زرده... نه بابا ما نمیتونیم ...یه قرص خواب بده...تلفنهارو قطع...
صدای خنده، ریخت و پاش مامان، عکسهای زکریا، نفس گرم بابا، اسباب بازیهای آریو...
چراغهایی که دوباره روشن شد و سر وصدا و همه اون چیزهایی که یه مدتی نبود ولی..
حالا پیام تنهاست، خونه اش خالیه، و زکریا دائم دنبال مامان میگرده، حالا بغض مغرور پیام پای تلفن، و دستهایی که تنها مانده است...
صبح بلند شدم رفتم در اتاق مامان را باز کردم و آهسته از لای در نگاش کردم، دیدم یکی از لباسهای زکریا را گرفته بغلش و خوابیده..
پیام زنگ زد، گفت زکریا از دیروز نه هیچی خورده نه خوابیده نه توی مهدکودک مونده، گفت توی ماشین که میشینه همش همون جایی را نگاه میکنه که مامان مینشسته.. میگفت ....
و من و مامان و بابا که هر سه بغض کردیم..و دوباره تکرار همون جمله قدیمی که « زندگی همینه دیگه» لابد و لعنت!
 

یادداشتها (11)