گاهی اوقات فکر می کنم چه اشکالی داره اگه روی تخت دراز بکشم و به روياهای دست نيافتنی فکر کنم، گاهی فکر می کنم چه اشکالی داره افکار خنده دار يا احمقانه يا الکی يا خرکی.
همينهاست که فرصتی بوجود ميآره برای شروع دوباره.
هر از گاهی با ايستيم، درخلوت خودمون، فارغ از دغدغه ها و اهدافِ بلند پروازانه و ژستهای اجتماعی بی خود و بی جهت فکر های بکر دست نيافتنی بکنيم و الکی به ترکهای ديوار- که حالا همه دارن- بخنديم.
مثل من که حالا می خوام همه افکار جدی ام را بگذارم يه جاييی و بروم دراز بکشم روی تخت، به اون عنکبوت روی سقف نگاه کنم و تا دلم می خواد مثل چهارده سالگی هام رويا ببافم و شعر بگم و بخندم.
یادداشتها (26)
گفت:بهونه تراشی کردی.
گفتم: من خسته شدم.
گفت: بايد حرفت را مرد و مردونه ميزدی.
يادم رفت بگم من مرد نيستم.
گفت: تو حق داری واسه زندگی خودت تصميم بگيری.
هيچی نگفتم.
گفت:اخلاقت عوض شده.
گفتم:به خودت نگاه کن، غير قابل تحمل شدی.
گفت: انتظار داشتم توی اين شرايط درکم ميکردی.
لج کردم و گفتم: آره من درک نکردم.
نگفتم چقدر درک کردم ، نگفتم زير بار همين درک کردن روزمره گيها و بی منطق بودنت حالا خسته ام، نگفتم نگفتم نگفتم.
گفت:پارسال من می خواستم راه زندگيم را انتخاب کنم تو نذاشتی.
...
گفت: حالا امسال حرفهای پارسال را تحويل خودم ميدی؟
نگفتم چيزی از اين دوستی ديگه نمونده و من ميخوام تتمه همين خوبی هايش را در دلم نگه دارم که اينقدر هرزه نره ،نگفتم بودن با تو يعنی گذشتن از خيلی چيزها،صبوری کردن، تحمل کردن.
گفت: سرت جای ديگه ای گرمه لابد!
گفتم : خودت ميدونی...
پوزخند زد.
گفتم: حتما نبايد يکی را جايگزين ديگری کرد.
گفت: يادت باشه منو تو چه شرايطی تنها گذاشتی.
هيچی نگفتم. هيچی.
کاش بيشتر از اينکه در بقيه به دنبال عيب و ايرادی بگرديم، در درون خودمون به جستجو بنشينيم و در يابيم که چه هستيم و که هستيم.
یادداشتها (20)
رها کردن،
هم معنيِ نااُميدی نيست!
رها کردن،
در قبول آن چه هست رُخ می دهد!
شناختن اين که حقيقت
دگرگون ميشود يا نه،
دومين قدم است
در جاده ی رها کردن..
* کتاب فرشته ای در کنار توست ترجمه ندازنديه از انتشارات دارينوش
یادداشتها (13)
ميگمها! چقدر ما پديده های تاريخی عجيب غريب ميبينيم توی اين چند سال.

بی بی سی
امروز ۱۹ خرداد ۱۳۸۳ خورشيدی است و سياره زهره بعد از ۱۲۲ سال بين زمين و خورشيد قرار ميگيرد و سايه اش روی خورشيد ميافتد.
*زهره، سياره ای است در منظومه شمسی. مدار آن بين عطارد و زمين است. و فاصله متوسط آن از خورشيد ۱۰۸/۲۷ کيلومتر و سال نجومی آن ۲۲۵ روز است... اين اختر در زبان فارسی نام های از قبيل ناهيد و بيدخت دارد. زهره مانند ديگر سيارات و حتی برخی از ثوابت مورد پرستش صابئين نيز بوده است. منجمان احکامی، اين ستاره را کوکب زنان و امردان و مخنثان و اهل زينت و تجمل ولهو و شادی و طرب و عشق وظرافت و سوگند و دروغ نام داده اند.
طالعش گر زهره باشد در طرب ميل کلی دارد و عشق و طلب
* کتاب ميناگر عشق- کريم زمانی- ص ۸۹۸
خوب پس مجوز لهو و لعب امروز صادر شد:) يه روزه بابا حلاله!
یادداشتها (18)
هرچه انديشی، پذيرای فناست
آنکه در انديشه نايد، آن خداست
یادداشتها (9)
زلزله آمده است . من زنده هستم. مادر و پدرم، برادر و زن برادر و بچه اشان.
ما زنده هستيم.
زلزله آمده است،
نگاهم به لوستر سقف مانده،
شب را ميان چهار چوب در ميخوابم،
چراغ قوه و روپوش و شمع و کبريت کنار دستم ميگذارم،
زلزله آمده،
من ديشب ياد بچگی هايم افتادم،
بچگی هايی که در جنگ گذشت،
ياد راديو و چراغ قوه و رختخوابهای تلنبار شده، ياد شب بيداريهای بدون رويا و بدون لالايی.
زلزله امده است ،
من زنده ام،
ولی ،
کسی آنطرف تر،
در سبزترين نقطه ای که ميشناسم،
دستهايش به آسمان مانده بی روح.
او مرده است.
فکر من، وجود من، تاريخ من، فرهنگ من
اينطور با فرهنگ مرگ درآميخته ،
اينطور با مرگ،
با حادثه ای ،
که مرگ است،
و طبيعی ميناميمش.
یادداشتها (6)
اهورامزدا شادمانی را آفريد
اهورامزدا شادمانی را
برای مردمان آفريد.
پس باور بياوريد
هر حکومتی که شادمانی را
از مردم بگيرد
شکست خواهد خورد
برانداخته خواهدشد.
اهورامزدا
امنيت و آزادی را آفريد
اهورامزدا
امنيت و آزادی را برای مردم آفريد.
پس باور بياوريد
هر حکومتی که به اندوه مردمانش بيفزايد
شکست خواهد خورد
برانداخته خواهشد شد.
اهورامزدا
عشق و عدالت را آفريد
اهورامزدا
عشق و عدالت را برای مردم آفريد.
پس باور بياوريد
هر حکومتی که اين حقيقت را
از مردمان بگيرد
پندارش بی اعتماد
گفتارش بی اعتماد
و کردارش بی اعتماد خواهد شد.
من
کورش هخامنش چنين گفته ام.
* منم کوروش شهريار روشنايی ها- سيد علی صالحی- ص ۶۳ و ۶۴
یادداشتها (10)
امروز روز آزاد سازی خرمشهر است، روزی که ميتونه تا حد يه جشن ملی عزيز و گرامی باشه، فراموش نکنيم آن عزيزانی که برای ميهنشان جنگيدند، و ما خرمشهر را از آنان و از خودمان بخاطر رنجهايی که کشيديم داريم.
من هيچ وقت اين صدا را فراموش نخواهم کرد:
شنوندگان عزيز توجه فرماييد
خرمشهر آزادشد...
یادداشتها (8)
شنیدید که میگن مستمع صاحب سخن را بر سر شوق – ذوق- آورد؟
بابا بی انصافها به قول کیوان یه پیغامی چیزی جون مادرتون بزارین ببینیم این چهار تا کلمه را کسی میخونه یا نه؟
شکواییه
به خودت اجازه میدی هر وقت خواستی داد بزنی هر وقت نخواستی نزنی،
این اجازه را هم به کسی نمیدی که اگه احیانا کسی عصبانی شد بتونه داد بزنه.
اون اجازه را داری که هر وقت گشنه ات شد و شام آماده نبود زمین و زمان را به گه بکشی اما اگه تو گشنه ات نبود و بقیه گشنه اشون بود اونوقت چی میشه؟
اجازه داری هر وقت خواستی بخوابی( البته این اجازه را همه دارن) –همه باید اون موقع بخوابن- و هر وقت نخواستی بخوابی – هیچ کسی هم نخوابه دیگه- چه معنی داره اصلا.
هر وقت حوصله کسی را نداری هیچ کسی هم نباید حوصله اون شخص را داشته باشه و اگه مهمون نخواستی هم هیچ کسی توی خونه نباید مهمون دعوت کنه – نه؟ عید سال 73 یادته؟
هر وقت امر کنی ما بچه هات باید گوش به فرمان بایستیم و اگر خدایی نکرده حوصله نداشتیم یا کار مهمی داشتیم یا گرفتار بودیم به این موضوع متهم میشیم که هیچ کاری واسه تو انجام ندادیم یا اینکه به درد هیچ کاری نمیخوریم.
می تونی هر وقت خواستی نظرت را راجع به ساعت به خونه اومدن من تغییر بدی، یه شب میتونم 12 بیام یه شب اگه بشه 10:30 وای به روزگارم نه؟
راجع به آرایش کردن چی؟ من 28 سالمه به نظرت حق دارم یک کمی رژلبم را پر رنگتر کنم؟
حق چیه نه؟ ارباب خونه تویی، نه؟ این حق را به خودت میدی که هر چی دلت بخواهی بگی و هر کاری دلت بخواهد انجام بدی.
اگه حوصله داشتی ظرفهای خودت را جمع میکنی و میشوری در اون موقع قانون خونه ات میشه این که همه باید ظرفهایی را که کثیف میکنن بشورن، ولی اگه دوست نداشتی قانون تغییر میکنه ، نه ؟
اگه خودت از دست بچه های کوچیک توی خونه عصبانی بشی حق داری داد بزنی و فحش بدی ولی اگه ما عصبانی شدیم و اون موقع تو عصبانی نبودی، هیچ کسی حقی نداره، نه؟
از نظرت تمام زنهای فامیل چشم و هم چشمی میکنن و حسودن و اگه شوهرها هم کاری میکنن حتما تقصیر زنهاست دیگه ؟ نه؟ چقدر راجع به این موضوع باهم جر و بحث کردیم.
بابا جان من آدمم به خدا
من عصبانی میشم و مثل نود درصد آدمهای دیگه داد میزنم،
من عاشق میشم و مثل خیلی های دیگه هوای عاشقی دارم،
میدونی اصلا گاهی اوقات توی دلم بهت فحش میدم، وقتی داری حکم صادر میکنی.
من خجالت میکشم که توی یه جمع ، یا مهمونی یا سینما یا هر چی مجبورم از ساعت 10به بعد هی ساعتم را نگاه کنم که مبادا دیر برسم و تو قلبت بگیره و یه هفته اخم و تخم کنی .
من ناراحتم از اینکه اینطور داری با من مثل بچه ها رفتار میکنی می فهمی اینو؟
من دوستت دارم،
وقتی به موهای سفیدت نگاه میکنم و نگاه مهربانت،
وقتی به راه رفتنت نگاه میکنم که هر روز کندتر و کندتر میشه،
وقتی در آغوشت میکشم تا بهت خسته نباشید بگم،
وقتی فقط و فقط میخوام نگات کنم که عکست توی خاطرم بمونه،
من دوستت دارم به خدا،
و نمیخوام یه مو از سرت کم بشه،
نمیخوام کوچکترین بی احترامی به تو بشه،
سعی کردم همیشه موافق میلت باشم – ازترس و اجبار-
ولی من آدمم به خدا،
عقیده خودم را دارم،
دوستهای خودم را معاشرت خودم را ،
من بیست و هشت سالمه میفهمی؟
من آدمم میخوام واسه خودم گاهی اوقات تنها باشم.
تصمیم بگیرم بدون اینکه ازت سئوال کنم.
می خوام یه روز بدون اجازه گرفتن از کسی زندگی کنم.
یادداشتها (11)