|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
23 تیر 1383
بابا یکی نیست به من بگه نونت نبود ابت نبود دات کام شدنت چی بود دیگه این وسط. خلاصه که یه چند روزی هست که می خوام بنویسم و بلد نیستم. اونقدر اعصابم خراب شد که داشتم کم کم بی خیال می شدم. اما خدا را شکر به خیر گذشت. من برگشتم به قول معروف با برنامه های کاملا جدید. شاید چند روزی برم مسافرت. توی این مدتی که غیبت کردم چند تایی کتاب خوندم که معرفی خواهم کرد. فعلا اونقدر ذوق زذه هستم که نمی دونم چی چی بنویسم. خیلی دلم سوخت که برای 18 تیر ماه هیچ پستی نداشتم ولی حالا اشکالی نداره. یه شعری انتخاب کرده بودم از شاملو که حالا می بینم یه کمی ناراحت کننده و تلخه برای اولین شروع. این غیبت را بزارین به حساب تنبلی من که این روزها بد جوری گرفتارش شدم. خلاصه! با اینکه هر کاری که به فکرم می رسه می کنم ولی دچار یک نخوت عجیبی شدم که نگو!
11 تیر 1383
دوستان عزيزم من مشغول اسباب کشی از پرشين بلاگ هستم. فقط نمی دونم چرا همه چيز به هم خورده. تمام لينکهام پريده . اشکالی نداره خونه نو که رفتم يه مهمونی خوب می گيرم. به زودی آدرس جديدم را براتون می نويسم. تا بعد.
8 تیر 1383
سوز سردي ميآمد، شاخهي پهن نخلها تکان ميخورد، پرندهها يکباره خوانده بودند و بعد سکوت، انگار که شهر را خاک مرده پاشيده باشند. قباد با موتور سيکلت سياه رنگش با کلاه و دستکش، چهار شانه و پت و پهن با موهاي مجعد خرمايي، ميدان را دور زد... ادامه داستانم را در اين شماره کاپوچينو بخوانيد. سوز سردي ميآمد، شاخهي پهن نخلها تکان ميخورد، پرندهها يکباره خوانده بودند و بعد سکوت، انگار که شهر را خاک مرده پاشيده باشند. قباد با موتور سيکلت سياه رنگش با کلاه و دستکش، چهار شانه و پت و پهن با موهاي مجعد خرمايي، ميدان را دور زد... ادامه داستانم را در اين شماره کاپوچينو بخوانيد.
3 تیر 1383
من فعلا مست می عشقم، هوشيار نخواهم شد. |
|||||