|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
31 مرداد 1383
چهل گیسوی طلائی آفتاب
28 مرداد 1383
بیست و هشتم مرداد ماه
21 مرداد 1383
اوه چه احساس جالبیی است بیست و هشت ساله شدن. من اومدم کیش. من کلی شنا کردم و حسابی عرق ریختم. از ابراز لطفتون خیلی ممنونم . تا شنبه اینجام و البته باید بگم که الان در کافی نت نشستم و دارم می نویسم . از دوچرخه سواری و قدم زدن و نشستن لب دریا و غیره خبری نیست چرا که خیلی گرمه و شرجی و اصلا هم اونطور که تبلیغ می کنن جشنواره ای در کار نیست. بهرحال من به تجربه دریافتم که بهترین فصل کیش اومدن از آذر ماه است تا اواسط اردیبهشت. اگه می خواین خوش بگذرونین توی این ماه ها بیاین وگرنه باید همینطور عرق بریزین و به خودتون فحش بدین که چرا اومدین. من در کنار خلیج همیشه فارس ایرانم و دوستش دارم با تمام وجودم. امشب هم که شهاب بارونه و اگه شرجی نباشه می ریم تماشا. و دیگه این که زندگی در رطوبت هم تجربه خوبیه. ممنون از تبریکات تولد و مرسی از همه چیز.
13 مرداد 1383
چند روزی اصفهان بودم. مهمان زاینده رود و نقش جهان، هرچند که هوا بسیار گرم بود و عملا از خانه بیرون آمدن شده بود یک رویا. اما من به دیدن دوست تازه از راه رسیده ای رفته بودم و برای دیدنش احتیاج نبود از خانه خارج شویم- خدا را شکر- بسیار خوش گذشت، شب اول که به یک تقریبا پارتی خارج از شهر دعوت شدیم و شب بعدش هم رفتیم هتل شاه عباس و..بماند که تا 5 صبح بیدار بودیم و مشغول حرف زدن و خندیدن و روز بعدش هم دلمون نمی خواست که بخوابیم و دوباره بیدار میشدیم و مشغول حرف و تعریف و ..البته این برنامه فشرده بخاطر این بود که من سه روز بیشتر اونجا نبودم وگرنه مغز خر که نخورده بودیم به خودمون بی خوابی بدیم. نگین که چقدر بی ذوقم برای دیدن آثار تاریخی اصفهان بخاطر اینکه تقریبا من سالی یک بار به اون شهر می روم. و همه جا را دیدم.البته به یک واقعیت تاریخی در مورد خودم پی بردم و اون اینه که من خیلی بی حواس و تقریبا - خنگم- بگم چرا؟ چون هر سال که می رم اونجا همه اثار را دوره می کنم و تاریخ هر کدومشون را هم می خونم اما سال بعدش دوباره یادم رفته، شما اسم اینو چی میزارین؟ من الان در تهرانم و پنج شنبه تولدم هست. هی ! اگه گفتین چند ساله می شم؟ یه متن خوب دارم که روز تولدم خواهم نوشت.
4 مرداد 1383
یک پنج شنبه گرم تابستانی ساعت دو بعدازظهر، کافه ای در گوشه پایتخت و سه جوان عاشق، هر کسی بر راه خویش، هنرمند شاید، یا نه!
پسر سیگاری آتش می زند و با انگشتایش روی پاکت سیگار ریتم می گیرد، دختر سفید رو کنارش نشسته و بعد از رانندگی طولانی در ترافیک همت کافه گلاسه اش را خورده و با خیال راحت تکیه داده به صندلی و خودش را سپرده به خنکای باد پنکه سقفی. دیگری- دخترسبزه رو- مثل همیشه ناآرام، بلند می شود، می نشیند، چیزی می خواند و سیگاری می کشد، روی طول موج آن دو نیست. دختر سفیدرو: اون آقاهه شبیه خانم بازهای زمان شاهه!!! پسرزیر زیرکی نگاه می کند یا به عینه ، می گوید: این جور شخصیتها برات چه جوریه، ترحم برانگیز؟مکروه؟ خنده داریا... دختر با گوشه روسری اش بازی می کند و بی آنکه نگاهش کند می گوید: دلم می خواد نگاشون کنم و ازخودم یه داستان مسخره بسازم از یه شکست عشقی. پسر می گوید: شکست چقدر برات معنی می ده، احمقانه اس؟ فاجعه اس؟ یا... دختر سبزه رو هنوز ناآرام سرمی گرداند و حواسش نیست، گاه بلند می شود و ازکافه بیرون می رود. سفید رو می گوید: فاجعه درچهارده سالگی و احمقانه در بیست و هفت سالگی. و قاشقش را می گرداند توی لیوان خالی. - کاملا درسته، ولی دربیست و هفت سالگی پیش نمی آد، همان فاجعه چهارده سالگی است که توی بیست و هفت سالگی احمقانه بنظر می رسه. و سیگار دیگه ای آتش می زند و جرعه ای آب یخ می نوشد. - البته! به نظر می رسه، ولی خوب... نمی دونم. دختر می گوید، همچنان سرش پایین است ولی اینبار، به سایه حرکت پنکه سفید روی چوبهای قرمز رنگ میز می نگرد. - سفید رو، هرچیزی می تونه احمقانه باشه، می تونه فاجعه توی هرسنی و هر دورانی. بستگی داره چه جوری نگاش کنی . نه باد پرچم را تکون میده نه پرچمه که توی باد تکون می خوره، نگاه ماست که پرچم را رقصان توی باد نشون می ده. سفید رو فکر می کند چه فاضلانه! بلند می گوید، تا پسر منظورش را دقیقا بیان کند؟. هردو برمی گردند روبه سبزه رو و دعوتش می کنند به بحث، چشمهای سبزه رو سیاه است و برق می زند، مثل همیشه.اما هنوز جای دیگریست و هنوز ناآرام انگار. پسر دستی میان پیوستگی ابرویش می کشد و تکیه می دهد، دود سیگار بالای سر میانه او و باد پنکه، پرپر می شود: - یعنی اگه ما به اون پرچم که داره می رقصه نگاه نکنیم چه فرقی می کنه رقصیدنش. اصلا مهم نیست ، مثل اینکه نمی رقصه. وقتی ما نیستیم دنیا هم نیست. چون دنیا در ذهن ما معنی پیدا کرده. حالا تو شکست عشقی را بذار جاش یا هرچیز دیگه ای. - موافقم. و البته حرفی نمی تونم بزنم، دنیا با بودن ما شکل می گیره و بدون ما هیچه؟ یه جور اندیشه خیامی ، درسته؟ - آره اول زندگیمون را می سازه بعد نابودش می کنه. هردو سکوت می کنند، لحظه ای به هم نگاه می کنند و بعد به جایی هرکدام. به جایی نه دور و نه نزدیک، لیوانی آب می خورند. سبزه رو هنوز توی بحث نیست. سفید رو می گوید، آرام: - چون عاقبت کارجهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش پسر کونه سیگار را درجاسیگاری له میکند: - آره. فلسفه اپیکوری. مرگ به ما مربوط نیست. چون تاوقتی هستیم مرگ نیست و وقتی مرگ میاد دیگه نیستیم پس چرا باید در موردش فکر کنیم؟ دختر شانه هایش را بالا می اندازد و لیوانی آب سفارش می دهد، مردی بلندقد و چهار شانه داخل کافه شده و پشت سر آنها می نشیند. دختر می گوید: - واقعا! ولی هر لحظه که فکرش را می کنم می بینم هست، انگار که ریه های ما پرازاکسیژن مرگه*. ولی من مرگ را با همه ترسناک بودنش قبول کردم. ازش نمی گریزم و سعی می کنم « زندگی» را زنده باشم وزندگی کنم. - ولی شاملو میگه من مرگ را زیسته ام، بازم می شه خط اول حرف توریه های ما... سبزه رو آرام می گیرد روی صندلی، نفسی تازه می کند و آب اناناس سفارش می دهد: - به مرگ رسیدین و من هم از مرگ شروع می کنم. تازگی ها همش فکر می کنم با اینکه با چنگ و دندون به زندگی چسبیدم دنبال چیزهایی می دوم که از دست دادم ولی با این حال هر روز هر ساعت مرگ را تجربه می کنم. نفسی تازه می کند و می گوید: - فکر می کنم زندگی یعنی دل بستن و دل کندن. گذاشتن و رفتن. و این عین مرگه. هر روز مرگ را تجربه کردن اما با این حال هنوزهم می شه عاشق شد و دل بست و شکست خورد، با همان حماقت شانزده سالگی. هر سه سکوت می کنند، به هم نگاهی می اندازند، پسر پاکت سیگارش را برمی دارد و به سبزه رو تعارف می کند، سبزه رو نخ باریک سیگار را ازپاکت بیرون می کشد و هر دو سیگارهایشان را آتش می زنند، پسر می گوید: - فکر می کنم نباید دنبال چیزی گشت که از دست دادیم. ما دنبال چیزهای جدیدی هستیم که این بار اونا را از دست بدیم. همه این ها رسوب آن خمیره را در ذهن بزرگتر می کند. سفید رو بی معطلی می گوید: - دنبال چیزی نمی گردم که از دست داده ام، خودم را عفو کرده ام و بدنبال همان تجربه های جدیدی هستم که تو می گی، همان چیزهایی که یه روزی فکر خواهیم کرد که ازدست داده ایم. سبزه رو پک محکمی به سیگارش می زند: - به دنبال چیزی که از دست دادم نیستم به دنبال جبران زمان تلف شده ام اینکه باید سگ دو بزنم چون زمانی که باید ازش استفاده می کردم با حماقت کامل از دست دادم. 10 سال درجاپس باید حالا تقاص پس بدم. این زندگیه. قبولش دارم. براش می جنگم. هرصبح زنده می شم و هر شب می میرم. پسر دستهایش را روی میز گذاشت و خم شدو گفت: - سبزه رو، ده سال را درجا نزدی، هر چی می نویسی، هرچی زندگی می کنی، همه ازاون ده ساله. سالها زندگی آدمومی سازه چه شکست باشه چه پیروزی.آدم با خاطره هاش شخصیتشو می سازه. هر سه به ساعتهاشون نگاهی می اندازند، آفتاب پس می رود پشت حصیرهای پنجره و خطوط زردش نارنجی می شود. سبزه رو دیوان حافظ را بر می دارد، هرسه نیت می کنند، پسر با صدای مردانه اش ، آرام می خواند: خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هردرش که بخوانند بی خبر نرود ... دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کارزپیشت بدین هنر نرود .... ثلاثه غساله چهارم تیرماه هزارو سیصد و هشتاد و سه یادداشتها (14)
1 مرداد 1383
بدنبال سرنوشت، |
|||||