|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
31 مرداد 1383
چهل گیسوی طلائی آفتاب
28 مرداد 1383
بیست و هشتم مرداد ماه
21 مرداد 1383
اوه چه احساس جالبیی است بیست و هشت ساله شدن. من اومدم کیش. من کلی شنا کردم و حسابی عرق ریختم. از ابراز لطفتون خیلی ممنونم . تا شنبه اینجام و البته باید بگم که الان در کافی نت نشستم و دارم می نویسم . از دوچرخه سواری و قدم زدن و نشستن لب دریا و غیره خبری نیست چرا که خیلی گرمه و شرجی و اصلا هم اونطور که تبلیغ می کنن جشنواره ای در کار نیست. بهرحال من به تجربه دریافتم که بهترین فصل کیش اومدن از آذر ماه است تا اواسط اردیبهشت. اگه می خواین خوش بگذرونین توی این ماه ها بیاین وگرنه باید همینطور عرق بریزین و به خودتون فحش بدین که چرا اومدین. من در کنار خلیج همیشه فارس ایرانم و دوستش دارم با تمام وجودم. امشب هم که شهاب بارونه و اگه شرجی نباشه می ریم تماشا. و دیگه این که زندگی در رطوبت هم تجربه خوبیه. ممنون از تبریکات تولد و مرسی از همه چیز.
13 مرداد 1383
چند روزی اصفهان بودم. مهمان زاینده رود و نقش جهان، هرچند که هوا بسیار گرم بود و عملا از خانه بیرون آمدن شده بود یک رویا. اما من به دیدن دوست تازه از راه رسیده ای رفته بودم و برای دیدنش احتیاج نبود از خانه خارج شویم- خدا را شکر- بسیار خوش گذشت، شب اول که به یک تقریبا پارتی خارج از شهر دعوت شدیم و شب بعدش هم رفتیم هتل شاه عباس و..بماند که تا 5 صبح بیدار بودیم و مشغول حرف زدن و خندیدن و روز بعدش هم دلمون نمی خواست که بخوابیم و دوباره بیدار میشدیم و مشغول حرف و تعریف و ..البته این برنامه فشرده بخاطر این بود که من سه روز بیشتر اونجا نبودم وگرنه مغز خر که نخورده بودیم به خودمون بی خوابی بدیم. نگین که چقدر بی ذوقم برای دیدن آثار تاریخی اصفهان بخاطر اینکه تقریبا من سالی یک بار به اون شهر می روم. و همه جا را دیدم.البته به یک واقعیت تاریخی در مورد خودم پی بردم و اون اینه که من خیلی بی حواس و تقریبا - خنگم- بگم چرا؟ چون هر سال که می رم اونجا همه اثار را دوره می کنم و تاریخ هر کدومشون را هم می خونم اما سال بعدش دوباره یادم رفته، شما اسم اینو چی میزارین؟ من الان در تهرانم و پنج شنبه تولدم هست. هی ! اگه گفتین چند ساله می شم؟ یه متن خوب دارم که روز تولدم خواهم نوشت.
4 مرداد 1383
یک پنج شنبه گرم تابستانی ساعت دو بعدازظهر، کافه ای در گوشه پایتخت و سه جوان عاشق، هر کسی بر راه خویش، هنرمند شاید، یا نه! هر سه سکوت می کنند، به هم نگاهی می اندازند، پسر پاکت سیگارش را برمی دارد و به سبزه رو تعارف می کند، سبزه رو نخ باریک سیگار را ازپاکت بیرون می کشد و هر دو سیگارهایشان را آتش می زنند، پسر می گوید: هر سه به ساعتهاشون نگاهی می اندازند، آفتاب پس می رود پشت حصیرهای پنجره و خطوط زردش نارنجی می شود. سبزه رو دیوان حافظ را بر می دارد، هرسه نیت می کنند، پسر با صدای مردانه اش ، آرام می خواند:
1 مرداد 1383
بدنبال سرنوشت، |
|||||