|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
31 شهریور 1383
چند روز پیش که آریو(پسر برادرم) را توی بغلم محکم گرفته بودم، و اون طبق معمول داشت مخ منو می خورد با داستانهای عجیب و غریبش، یک لحظه چشمهامو بستم و به فکر اون بچه هایی افتادم که تازه راز قتلشون اونهم نه به طورواضح که خیلی محدود و با کندی، فاش شده و همه را در یک بهت عجیب و غریب گذاشته. مواظب است .....سانسور از ترس جان.
29 شهریور 1383
26 شهریور 1383
باد پاییزی
22 شهریور 1383
19 شهریور 1383
بهارک صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست منه، می تونم بگم که زیباترین خاطرات زندگیمو باهاش داشتم، وقتی قرار شد که ازایران بره، انگار پشتم خالی شد، اون رفت، حالا پنج سالی هست که دور از وطن زندگی می کنه،اما ذره ای از ارتباط روحی و احساسی ما کم نشد،وقتی که اول تابستون گفت که با یه نفر آشنا شده، من به حساب همون دوران الکی خوشی جوانی توی دلم ماجرا را زیاد جدی نگرفتم، انگار باورم نمیشد که اون بهارک بیست ودو ساله شیطون و پر انرژی حالا تبدیل شده به یه دختر بیست وهشت ساله که می خواد تصمیمهای جدی برای زندگیش بگیره، هرچند که هم سن هستیم واین تغییرات شامل حال من هم میشد، اما دلم نمی خواست قبول کنم که اونهم بزرگ شده، توی ذهنم بهارک همون دختری بود با چشمهای سبز روشن و انرژی و عشقی که انگار از سراسر سلولهای بدنش به بقیه منتقل می شد،دختری که می تونست همه را شیفته خنده هاش و جذابیتش کنه، انگار دلم نمی خواست که حرفهای مسخره و صد من یه غازمون تموم بشه، بی رودربایستی بگم نمی خواستم جدی باشه، منطقی باشه، می خواستم بهارک خودم باشه، همونی که همیشه بود، با تمام احساسهای رنگارنگ و شیطنتنهای بی وقفه و صدای خنده هاش و اون چشمهای عزیزش. ولی همیشه که در روی یه پاشنه نمی چرخه، اگه قرار بود همونطور بمونیم که نمی شد! می شد؟ صدایت را به باد بسپار،
17 شهریور 1383
یه قهوه می خوری و نصف داستان سیاوش را در شاهنامه می خونی، گرسیوز بدجور حرصت داده، سعی می کنی فرنگیس را بازسازی کنی در ذهنت: ببالا زسرو سهی برترست – زمشک سیه برسرش افسرست- هنرها و دانش زاندازه بیش- خرد را پرستار دارد بپیش- هرچقدر فکر می کنی به جایی نمی رسی، افراسیاب را بی خیال میشوی و شاهنامه را کناری می گذاری و خیره می شوی به آسمان و باز عشق رسیدن به پاییز سرمستت می کند، بر می گردی و دفتر خاطراتت را باز می کنی و می نویسی : احمق! البته گاهی پیش می آید که آدم خودش را احمق حساب کند، یافکر کند که احمقترین آدمهای دنیاست، و تو الان همین احساس را داری. بنابراین کار دیگری نمی توانی بکنی جزء اینکه به خودت گیر بدهی و تمام حماقتهایت را ردیف کنی کنار هم و به خودت و عالم و آدم فحش بدهی و چون نمی شود که بلند بلند به خودت فحش بدهی پس می نویسیش بزرگ بزرگ توی دفتر خاطراتت. از این کارت هم نتیجه ای نمی گیری، البته اگر به نتیجه گرفتن از هر کاری اعتقاد داشته باشی. هی ول می گردی و هیچ چیزی نیست که سرگرمت کند، نه اینترنت، نه سیاوش، نه فیلم جدیدی که گرفتی تا ببینی، از اون مواقعی است که هیچ چیزی حوصله ات را سرجایش نمی آورد، برای همین اولین کسی که زنگ می زند و پیشنهاد پیاده روی می دهد بر روی چشم قبول می کنی و از خونه می زنی به چاک.
15 شهریور 1383
برای فهمیدن ارزش ده سال: از زوج های تازه طلاق گرفته بپرس.
13 شهریور 1383
با من ازدواج می کنی؟
11 شهریور 1383
« مقدمه همه خاطراتم پونه ابدالی
7 شهریور 1383
به میهمانیی گفته می شود که در آن میهمانان با لباسهای غیر عادی و نقاب- طوری که صورت کاملا پوشیده و غیر قابل شناسایی باشد- شرکت می کنند. تاریخچه این میهمانی به زمان قرون وسطی بر می گردد که در آن زمان مراسم عروسی و جشنهای پیروزی(جنگ) را بسیار باشکوه و مزین برگزارمی کردند. |
|||||