|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
31 شهریور 1383
چند روز پیش که آریو(پسر برادرم) را توی بغلم محکم گرفته بودم، و اون طبق معمول داشت مخ منو می خورد با داستانهای عجیب و غریبش، یک لحظه چشمهامو بستم و به فکر اون بچه هایی افتادم که تازه راز قتلشون اونهم نه به طورواضح که خیلی محدود و با کندی، فاش شده و همه را در یک بهت عجیب و غریب گذاشته.
البته عجیب و غریب که نه، چرا که در جامعه از هم گسیخته امروز ما، هممون هر لحظه و هر ثانیه اش منتظر یه جنایت هولناک هستیم که از فرط دستمالی شدن، موضوع به نظرمون عادی میاد، چه دیدن دخترهای فراری و خودفروش در خیابانها و چه شنیدن اخبار مصیبت بار سیاسی امون و چه شنیدن جنایتهای اینچنینی، بچه هامون را بغل می کنیم و فکر می کنیم که مرگ چیز بدی نیست، اما برای همسایه! خیلی راحت از کنار معتادها و خیابان خوابها رد می شیم وپیش خودمون فکر میکنیم که چه می توانیم بکنیم، اخبار هولناک قتل وخودسوزی و خودکشی را در روزنامه ها می خونیم و با رضایت خاطر به خانواده امون که دور و برمون سالم نشستن نگاه می اندازیم و می ریم سراغ جدول روزنامه. خبر نداریم در پشت خوندن همین اخبار و تنفس همین هوای آلوده دور و برمون هست که ما هم کم کم داریم از پا در می آییم. سعی می کنیم با نوشتن شعر و داستان و نقد یه جوری اززیر این فشار لعنتی خودمون را بیرون بکشیم و سعی می کنیم باور نکنیم که زیر چه بختک سیاهی گیر کردیم. حق هم داریم، می خواهیم زندگی کنیم، می خواهیم ما هم مثل بقیه انسانها « زنده » باشیم. یک بار به دنیا می آییم و می خواهیم از این فرصت به دست آمده استفاده کنیم. بهر حال این اتفاقی است که افتاده، شما فکر کنید که بقیه مظنونین هم دستگیر بشوند و تعداد قتلها از 26 نفر در عرض دوسال به 100 نفر برسد، نه داد من و شما به جایی خواهد رسید و نه بچه های بیگناه آن خانواده ها دیگر برخواهند گشت، این قاتلان بالفطره هم در ملاعام به دار مجازات آویخته بشوند و نیروی انتظامی هم چندین و چند مرتبه دیگر ازشما و بقیه شهروندان معذرت خواهی کند وقول بدهد که بیشتر مواظب است. مواظب است .....سانسور از ترس جان.
29 شهریور 1383
26 شهریور 1383
باد پاییزی
22 شهریور 1383
پدر من گاهی اوقات آواز می خونه، غالبا بی قافیه و بی هیچ ترتیبی ولی نمی دونید شنیدن صداش چقدر خوشحالم می کنه، بخصوص وقتی که می دونه من ناراحتم یا غمگین، بیشتر و بیشتر می خونه، شعرهاشم خودش می گه، بیشترش هم مثل همه و سرو ته نداره، اما منو خوشحال می کنه، کلی ازدستش می خندم، و خندیدن آغازیه برای شاد بودن در همون لحظه و لحظه های بعدش. من شادبودنم را در زندگی مدیون خیلی چیزهای به ظاهر کوچکی هستم که دور و برم می گذره، مثل پیغامهای بهارک روی پیغام گیر تلفن که داره فحشم میده که چرا نیستم، اس ام اس های ندا که وقتی خیلی دلش برام تنگ میشه می فرسته، نقاشی های آریو که همیشه عمه اش را خندان و با لپهای گلی کشیده، شنیدن صدای هومن – پسر عموم – از پشت تلفن که با همه مشغله ای که داره بهم زنگ می زنه، شنیدن صدای خنده بهاره که باز داره یکی از اون خوابهای عجیبش را تعریف می کنه، دیدن لیدا، آن لاین بودن کاملیا، صدای جیغ و ویغ نوه تازه به دنیا اومده، چشمهای آبی مادرم، غر غر های نیلوفرو .... من با همین چیزهای به ظاهر کوچک زنده ام، اما این چیزها کوچک نیستند، در هر کدامشان دریایی از عشق و شادی موج می زنه که بهش محتاجم زندگی شاید با همین چیزهاست که معنی می گیره. یواش یواش صدای پای پاییز را می شه شنید هی نگو پاییز غمگینه، زرده، خاکستریه، بیا پاییز امسال را یه جور دیگه ببینیم. یادداشتها (7)
19 شهریور 1383
بهارک صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست منه، می تونم بگم که زیباترین خاطرات زندگیمو باهاش داشتم، وقتی قرار شد که ازایران بره، انگار پشتم خالی شد، اون رفت، حالا پنج سالی هست که دور از وطن زندگی می کنه،اما ذره ای از ارتباط روحی و احساسی ما کم نشد،وقتی که اول تابستون گفت که با یه نفر آشنا شده، من به حساب همون دوران الکی خوشی جوانی توی دلم ماجرا را زیاد جدی نگرفتم، انگار باورم نمیشد که اون بهارک بیست ودو ساله شیطون و پر انرژی حالا تبدیل شده به یه دختر بیست وهشت ساله که می خواد تصمیمهای جدی برای زندگیش بگیره، هرچند که هم سن هستیم واین تغییرات شامل حال من هم میشد، اما دلم نمی خواست قبول کنم که اونهم بزرگ شده، توی ذهنم بهارک همون دختری بود با چشمهای سبز روشن و انرژی و عشقی که انگار از سراسر سلولهای بدنش به بقیه منتقل می شد،دختری که می تونست همه را شیفته خنده هاش و جذابیتش کنه، انگار دلم نمی خواست که حرفهای مسخره و صد من یه غازمون تموم بشه، بی رودربایستی بگم نمی خواستم جدی باشه، منطقی باشه، می خواستم بهارک خودم باشه، همونی که همیشه بود، با تمام احساسهای رنگارنگ و شیطنتنهای بی وقفه و صدای خنده هاش و اون چشمهای عزیزش. ولی همیشه که در روی یه پاشنه نمی چرخه، اگه قرار بود همونطور بمونیم که نمی شد! می شد؟
همین چند وقت پیش بود که مادرش از استرالیا اومد و یه سری به من زد، صدای خنده هاشون عین همه ، نمی تونستم یه دقیقه به چشمهاش نگاه کنم چون می دونستم که اشکهام سرازیر میشه، مادرش بهم گفت وقتی که اومدم دم در خونه اتون به خودم گفتم بهارک چه کفشهایی که توی این راه خونه شما کهنه نکرده! گفت بهارک گفته که حسابی نگاهت کنم و حسابی بغلت کنم. گفت اینهم فیلم بله برون بهارک. از شما چه پنهون، حتما شماها هم چنین احساسی را در مورد دوستهای صمیمی اتون داشتین، پیش خودتون فکر می کنید که اگه طرف ازدواج کنه ازشما دور می شه، که البته احساس غلطی هم نیست، وقتی که فهمیدم بهارک تصمیم جدی گرفته که با افشین ازدواج کنه شاید یکی دوهفته ای گیج می خوردم یا یه جور احساس بد یا خوب، نمی دونم، فقط خدا خدا می کردم که طرف بدونه که چه فرشته ای گیرش اومده، اینو نزارین به حساب اینکه من دوست صمیمیش هستم، باور کنید، وقتی داشت پای تلفن خیلی منطقی وجدی از خودش و احساساتش تعریف می کرد و از برنامه زندگیش می گفت من که همینطور چهارچنگولی مونده بودم، عادت نداشتم به اینهمه جدی بودن به اینکه بالاخره بابا « بزرگ شدیم» پونه خانم قبول کن اینو. دیشب که فیلم بله برونش را دیدم، بی وقفه گریه کردم، از دیدن لرزیدن دستهاش و دودو زدن چشمهاش مثل همیشه که هول می شد و هیجان زده ، از دیدن حلقه ای که رفت توی دست چپش و دنیا مارو از هم جدا کرد. شاید این حرف درستی نباشه، میدونم خودش هم داره خط به خط این نوشته را می خونه و گریه می کنه، ولی باید یه سری چیزهارو علی رغم سخت بودنشون قبول کرد و این هم یکی از همون چیزهاست. در مورد نوشته ای که سراسر احساسیه زیاد سختگیری نکنید مطمئنم که پراز اشتباهات دستوریه ولی همینطور که توی ذهنم اومد بی وقفه وبدون سانسور نوشتم و برای شما نوشتمش، یه چیزی روی قلبم سنگینی می کرد که حالا با نوشتن این مطالب سبک شده. این شعرم تقدیم به خواهرمهاجرم، بهارک: شمعدانها را که می خری با خودم می گویم تو هم عروسِ آیینه و آب شدی و من، کنار این چمدان خالی، چه بی حواس نشسته ام. صدایت را به باد بسپار، تا یادگار قرارهایمان کنارآن درخت، باقی بماند تا ابد. صورتت را به آیینه، و نگاه سبزت را به آسمان. بگذار یادت، همان جادوی گندمی صورتت باشد و نجوای روزهای تابستانیمان، خنده های ریز شبانه. به آن یار تازه وارد، که دل ربود از دریایی ترین دلت، بگو، مهرت، دعای مادربزرگ باشد و عطر چای خانه پدری. بگو، خنده هایش را، تا ابد، با نگاهت قسمت کند. بگو، شیشه ای از خاک وطن را، بر طاقچه دلش ، بگذارد به یادگار، تا نفسش ، بوی یاسهای باران خورده بدهد. بگو ، مهرت، عطش دیدنش باشد تا به آخر. وقت عبورت، از زیر قران و صدای صلوات، من، تنهایی را ، میان سفیدی دیوارهای اتاق ، قسمت می کنم با دلم. یادداشتها (8)
17 شهریور 1383
یه قهوه می خوری و نصف داستان سیاوش را در شاهنامه می خونی، گرسیوز بدجور حرصت داده، سعی می کنی فرنگیس را بازسازی کنی در ذهنت: ببالا زسرو سهی برترست – زمشک سیه برسرش افسرست- هنرها و دانش زاندازه بیش- خرد را پرستار دارد بپیش- هرچقدر فکر می کنی به جایی نمی رسی، افراسیاب را بی خیال میشوی و شاهنامه را کناری می گذاری و
یه چرخی می زنی دور اتاقها، می ری پشت پنجره و به درختهای خونه همسایه نگاه می کنی و گاه به زنی که از پشت پنجره خانه روبه رو رد میشود و تو فکر میکنی که چرا هیچ وقت ندیدیش،احساس می کنی سوژه های یک عالمه داستان کوتاه توی خیابان ریخته و تو نمی توانی ازشان استفاده کنی، همین زنی که هیچ وقت ندیدیش، یا عموسوتی( نگهبان کوچه) یا همان پسری که پارسال خودش را از ساختمان خوابگاه انداخت پایین؟ فکر می کنی همگی جمع می شوند و به تو می خندند. باد پاییزی می آید وتو پنجره را باز می کنی و موهایت را می سپاری به دست باد، « آه پاییز!» این جمله ایست که با خودت می گویی،خیره می شوی به آسمان و از شنیدن صدای اون پرنده ای که اسمش را نمی دانی سرمست می شوی. فکر می کنی با تو حرف می زند، شاید لبخندی هم بزنی، باد باز می وزد ، پنجره را می بندی و از پشت پنجره به خدا می خندی، پرنده باز می خواند، صدایش از درز پنجره می ریزد داخل اتاق و تو بوسه ای برای خدا می فرستی. خیره می شوی به آسمان و باز عشق رسیدن به پاییز سرمستت می کند، بر می گردی و دفتر خاطراتت را باز می کنی و می نویسی : احمق! البته گاهی پیش می آید که آدم خودش را احمق حساب کند، یافکر کند که احمقترین آدمهای دنیاست، و تو الان همین احساس را داری. بنابراین کار دیگری نمی توانی بکنی جزء اینکه به خودت گیر بدهی و تمام حماقتهایت را ردیف کنی کنار هم و به خودت و عالم و آدم فحش بدهی و چون نمی شود که بلند بلند به خودت فحش بدهی پس می نویسیش بزرگ بزرگ توی دفتر خاطراتت. از این کارت هم نتیجه ای نمی گیری، البته اگر به نتیجه گرفتن از هر کاری اعتقاد داشته باشی. هی ول می گردی و هیچ چیزی نیست که سرگرمت کند، نه اینترنت، نه سیاوش، نه فیلم جدیدی که گرفتی تا ببینی، از اون مواقعی است که هیچ چیزی حوصله ات را سرجایش نمی آورد، برای همین اولین کسی که زنگ می زند و پیشنهاد پیاده روی می دهد بر روی چشم قبول می کنی و از خونه می زنی به چاک. گاهی اوقات اینطوریه دیگه، یه روز و یه زندگی عادی، همش همین. یادداشتها (2)
15 شهریور 1383
برای فهمیدن ارزش ده سال: از زوج های تازه طلاق گرفته بپرس.
13 شهریور 1383
با من ازدواج می کنی؟
11 شهریور 1383
« مقدمه همه خاطراتم
لالایی مادر بزرگ است و زینب خاتون با گیسهای بلندش، لی لی عصرهای تابستان. بلوغ را می گذارم، پشت سه نقطه ی پایانی پاراگراف و نقطه سر خط، دوباره شروع. نگاه جوانم می تراود از گوشه چشم، بر پرده منقوش زندگی، و قلم مویی که بر دستانم هست، شوق زندگی را، می کشم بر دیواره هایش، و عشق، رنگ جاودانه زنده بودن.» پونه ابدالی 27 مرداد 1383 یادداشتها (3)
7 شهریور 1383
به میهمانیی گفته می شود که در آن میهمانان با لباسهای غیر عادی و نقاب- طوری که صورت کاملا پوشیده و غیر قابل شناسایی باشد- شرکت می کنند. تاریخچه این میهمانی به زمان قرون وسطی بر می گردد که در آن زمان مراسم عروسی و جشنهای پیروزی(جنگ) را بسیار باشکوه و مزین برگزارمی کردند. |
|||||