دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


29 مهر 1383

کابوسهای بچه گی ام را فراموش نمی کنم.
نه نه نه !
و صبحها که از خواب بیدار می شدم، نمیدونم چرا همیشه شب قبلش توی جام بارون اومده بود.

یادداشتها (1)



27 مهر 1383
...

یاد آن پچپچه های شبانه،
که دم دمهای صبح،
بیدار باش کلاغها،
خوابش می کرد

یادداشتها (6)



24 مهر 1383

سیم کشیهارو وارسی می کنه، لوله های آب چیکه نکنه، لامپهای سوخته عوض بشه، قفلها وارسی بشن، پرده ها را بده خشک شویی، یکی بیاد اون فرش را ببره و بشوره، یکی بیاد این سقف توالت را درست کنه، یکی بیاد شارژ ساختمون را بده، با همسایه ها سلام و علیک کنه، آنتن تلوزیون را وصل کنه،آب کولر را خالی کنه و روش روکش بکشه، گاز شومینه را تنظیم کنه، بره سراغ آشپزخونه و حسابی دکوراسیون را عوض کنه، یخچال را پر کنه ...
فکر می کنید همه این « یکی » هایی که من نوشتم کار کی می تونه باشه؟ اون کیه که با وجود مخالفت شما و هی غر غر کردنهای شما بی انصاف همیشه کارش درسته؟ اون کیه که پیچش مو را می بینه و شما دل خوشه دیدن مو هستید؟ آره بالام جان این شخص شخیص « مامان» بنده است که نمی دونم چرا هر چی میگه درسته! هر کاری هم که می کنه درسته، هر پیش بینی هم که می کنه درست از آب در میاد، گفتم که مستقل شدن به سبک ایرونی یعنی اینکه بهتره کارهارو بدی دست یه آدم وارد و فقط تماشا کنی همین!
.نمی دونم چرا شماره بازدید کننده ها از صفر دوباره شروع شد! بابا این شمارشگر هم مارو گذاشته سرکار! با همه این تعریفهایی که دارم می کنم شما موزیک متن هم اضافه کنید این آهنگ سیاوش قمیشی را: من برای تو می خونم هنوز از این ور دیوار، هرجای گریه که هستی خاطره هارو نگه دار، تو نمی دونی عزیزم حال روزگارمارو....

یادداشتها (4)



22 مهر 1383

اون کلیدی که روکش قرمز داره مال در ورودیه، اونی که سبزه مال اون قفل گنده است که بابا داده، اون یکی..نه نه اون قرمزه مال در کوچه است اون سبزه مال، اه! ول کن بابا.
مستقل شدن یک دختر مجرد و جدا زندگی کردنش از پدر و مادر چیزی نیست که توی فرهنگ ما اصلا وجود داشته باشه، خیلی عادیه که یه دختر تا موقعی که ازدواج کنه توی خونه پدری بمونه و حتی اگه ازدواج نکرد هم همینطور. این مقوله ( جدا شدن) یه مقوله کاملا غربیه که همونطور که در اینجا زندگی با پدر و مادر خیلی عادی تلقی میشه اونجا هم جدا زندگی کردن از پدر و مادر خیلی عادیه! و همین موضوع هست که باعث واکنشهای متفاوتی از طرف دوستان و اطرافیان میشه. عموم آدمهایی که من می شناسم و شما هم می شناسین بر این باور هستند که تنها زندگی کردن یه دختر 28 ساله مساوی است با هزاران مسئله، اونها فکر می کنن به محض اینکه آدم تنها بشه مهمونیهاست که برگزار بشه و دوست پسرهاست که دم در ردیف بایستند به نوبت و اسم مستقل زندگی کردن مساوی شده با بی بندوباری و غیره. ولی واقعا اینطور نیست. اونهایی که من را از نزدیک می شناسن می دونن که من توی خونه پدری هم تا چه حد آزاد و مستقل زندگی می کردم و اومدن من به اینجا دلایل شخصی خودم را داره که گاهی متاسفانه مجبورم برای آدمهایی غیر منطقی توضیح بدم که چرا اومدم و هدفم چی بوده! بهرحال هرچند که این کار خیلی سخته و اصلا با روحیات ما ایرونیها جور در نمیاد ولی من با هر بدبختی که بود( از نظر روحی و روانی) این کار را انجام دادم، پدر و مادرم کاملا من را حمایت روحی کردن و این موضوع خیلی به من کمک کرد، البته نمی دونم تا کی می تونم اینطوری دوام بیارم ولی تا موقعی که به ذهن و روحم آسیبی نرسیده می مونم ، چون من وابستگی شدیدی به خانواده ام دارم و شاید دلم می خواست خودم را محک بزنم و ببینم تا چه حد می تونم از اونها دور بمونم. دور که چه عرض کنم فاصله خونه من تا خونه پدری ، پیاده فقط 25 دقیقه است..... ادامه دارد.


یادداشتها (5)



15 مهر 1383
بهار سال 1380:
- من: مامان چطوره من مستقل بشم؟
- مامان: چشم غره ** بهار سال 1381:
- من: من میخوام خونه جدا بگیرم، چطوره؟
-بابا: خونه مجردی؟ متعاقبا چشم غره..
** بهار سال 1382
-من: دیگه امسال می رم
-مامان و بابا: بد فکری نیست
** بهار سال 1383:
- من توی دلم:دیگه امسال برم دیگه!تنهایییی!
- مامان و بابا توی دلشون: این دختره چرا دیگه نمیگه می خواد بره
***
پاییز سال 1383
من دیگه دارم می رم به خدا امروز رفتم و خونه ام را تمیز کردم و لباسهام و میز تحریم را بردم.
مامان و بابا در حال همکاری با لبخند!
**** تا به حال شده یکی شما را دعا کنه و شما از لحن دعای طرف زندگی نامه اتون زیر و رو بشه؟ همین الان یه نفری که من یه کاری براش کرده بودم زنگ زد و اونقدر خالصانه و از صمیم قلب برام دعا کرد که من یه حال عجیبی شدم.
خلاصه من هم دیگه دارم از خونه مامان و بابا می رم، می خوام تنهایی زندگی کردن را تجربه کنم ، شما هم برام دعا کنید.

یادداشتها (8)


11 مهر 1383
« جادویی است ناشناخته،
که می پیچد در دل کویر.
گیسویی نمناک بر تنی عریان.
همچویک زن،
زاینده و خاموش،
زاینده رود را می گویم،
آیینه تاریخ.»
پونه ابدالی
29 / مرداد/ 1383


یادداشتها (6)


9 مهر 1383

دیشب بعد از اینکه یه صد صفحه ای کتاب خوندم و حسابی چشم وچار خودم را درآورد، و بعد از خوردن اندکی شام و صرف اندکی وقت پای تلوزیون اینور و انور آبها، درحالی که فکرم میان پدیده هخا گرفتی در جامعه و فیلمهای هالیوودی و مباحث کتاب و هیکل مانکنهای ایتالیایی دور میزد فکر کردم که هیچ چیزی بهتر از یک خواب راحت تاصبح نیست و از اونجایی که اگه چشمهام میدید بازم میخواستم که ادامه کتاب را بخونم، خودم را مجبور کردم که زودتر ازوقت معمول بخوابم یعنی ساعت 11:30 .
ولی همچین که اتاق را تاریک کردم و لحاف عزیزم را که باز در زمستان هویت اصلی خودش را پیدا کرده بود زدم کنارو تا اومدم سرم را روی نازنین بالشت طبی ام بگذارم، شنیدم که یکهو، جماعتی با ماشینهای مدل بالا و متوسط در حال کشاندن عروس درست روبه روی پنجره اتاق من متوقف شدند، آنهم چه توقف شیرینی انگار که حضرت هخا بجای باند فرودگاه خیابان اصلی روبه روی پنجره اتاق من را برای فرود عزیزش انتخاب کرده و مردم هم به همین دلیل دست از پا نشناخته و همه اعم از زن و مرد و بچه به خیابان هجوم آورده و مشغول عملیات شنیع دست زدن و آواز خواندن و از همه شنیع تر خوشحالی کردن هستند، خب قیافه ام خیلی دیدنی بود نه؟
اما بر خلاف تصور شما من اصلا عصبانی نشدم و سرم را از پنجره بیرون نکردم و داد نزدم که ای بی دین و ایمان ها هنوز روز موعود نرسیده چطور گذشته خود را فراموش کرده اید؟
من اصلا عصبانی نشدم بلکه با لذت یا شاید کمی حس فضولی یا هرچه که اسمش را بگذارید، پرده را با احتیاط کنار زده و مشغول دیدن خوشحالی مردمی شدم که علی رغم وضع و شمایلشان که همگی دارای محاسن و خانمها دارای چادر بودند، مشغول کف زدن وسوت زدن شده بودند و اصلا هیچ خیالی نمی کردند که این موقع شب اصلا زمان مناسبی برای امتحان کردن بوقهای ماشینشان و دزدگیرها، ایضا ، نمی باشد.
ولی خوب چه می شود کرد ، خواب شیرین از چشمهای خسته بنده رخت بسته بود، و تازه بعد از چندی نوای خوش گروه آرین که بی شباهت به آواز بچه های مهد کودک نیست سرتاسر خیابان را مملو از شادی بچه گانه ای کرد که الحق و لانصاف به موقع و شیرین بود.
چه کار می توانستم بکنم با هموطنانی که تمام شادی و انرژی شان را می خواستند در دقایق پایانی شب عروسی عزیزی ، تخلیه کنند؟
من ناراحت نشدم، چرا که یادم آمد شبهای محرم و عذا داری ما محکوم به شنیدن آوازها گوشخراشی هستیم که دوست نداریم ، مجبوریم تا دیر وقت بیدار بمانیم تا این اصوات تمام شود و هیچ گاه هم اعتراضی نکردیم، چرامن باید برای شنیدن صدای کف زدن و خنده و خوشحالی همسایه روبه رو اوقاتم را تلخ می کردم، چرا عادت به شنیدن صدای شادی دیگران را ندارم؟
ترجیح دادم به جای غر زدن و دادزدن و فحش دادن ، هرچند که باید امروز صبح زود از خواب بیدار میشدم و هزار تا کار داشتم، بنشینم و آخرین دقایق بازی فوتبال نمیدونم کجا را کنار پدرم تماشا کنم و منتظر بمانم که هیجان این جماعت کاهش پیدا کند و یا تمام شود. تعجب بیشتر من از دیدن این جماعت بیشتر بخاطر تیپ هایشان بود که ما تعبیر به مومن یا مومن با تشدید( منظورم مومن از نوع حزب لله هی است) می کنیم ، اگر من یک روز روبه روی خانه ی یکی از همین مومنین و مومنات در نیمه های شب به شادی و پایکوبی بپردازم آیا رفتار آنها با من همینطور خواهد بود؟
آیا واقعا در رفتارهای اجتماعی امان عدالت را رعایت می کنیم؟

یادداشتها (4)



7 مهر 1383
...

- می بخشید می تونم با کفش بیام تو؟
- بله بله خواهش می کنم همینجا کفشهاتون را در بیارین!


یادداشتها (1)



4 مهر 1383

الهی
در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مکانی،نه کس بتو ماند و نه بکسی مانی، پیداست که درمیان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.
آلهی روزگاری ترا می جستم خود را می یافتم،اکنون خود را میجویم و ترا می یابم.
الهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سرحقیقت توبر هیچکس عیان نیست، هدایت کن برما رهی که بهتر از آن نیست.
الهی یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، برهمه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفایی، ازشرک مبرایی، اصل هردوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانروایی، معزز بتاج کبریایی، بتو رسد ملک خدایی... بذات لایزال خود و به صفات با کمال خود بعزت و جلال خود و بعظمت و جمال خود که مارا صفای خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به.
الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و براین جانها جز الطاف و مرحمت مدارو بر این کشت ها جز باران رحمت مبار..
آمین.
**
خواجه عبدالله انصاری در اردیبهشت سال 385 خورشیدی در کهندژهرات زاده شد. وی به سبب هوش بسیار و سختگیریهای پدر و مادرش در آموزش توانست در نه سالگی از محضر استادانی چون قاضی ابو منصور ازدی و جارودی املای حدیث کند و در چهارده سالگی بدان مایه رسید که بر منبر رفته و مجلس میگفت، در همین سن او بیش از هفتاد هزار و به روایتی صد هزار بیت تازی از شعرای متقدم و متاخر عرب از حفظ داشت.
وی از جوانی درشمار بزرگترین محدثان و مفسران روزگار خویش بود. وی درسه نوبت قران را تفسیر نمود و همچنین پایه گذار سبکی در نثر فارسی شد که بعدها به وسیله شاعرانی چون سعدی شیرازی به کمال رسید.
به نظر من یکی از مهمترین وجوه ادبیات ایران اینه که شما می تونید نوشته 900 سال پیش را همین الان بخونین و لذت ببرین. بهتره در بیشتر دانستن و بهتر دانستن این ارثیه به جای مانده بیشتر بکوشیم و با عشق بیشتری کار کنیم.
راستی شنیدید که میگن مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد؟ من احساس می کنم دیگه ذوق ندارم ها!! بابا یه حرفی بزنید بی انصافا . منم بدم نمیاد نظر شماها را بخونم. .:(

یادداشتها (4)



2 مهر 1383
مزرعه پدری
جنگ برای تو ساخته می شود، نه با اسطوره های همیشه لبخند به لب، که ترس در درونشان جایی ندارد، بلکه با آدمهایی که واقعی اند، می ترسند، عاشقند، گریه می کنند، سیگار می کشند، می کشند، داد می کشند، بی پناهند، ساده اند، می میرند، به همان سادگیی که زندگی کرده اند.
نفرت از جنگ را می توانی با گریه های گاه و بی گاه و نگاه های هراسان محمود ببینی. عشق به زندگی را تو با خنده های محمود درک می کنی انگار دوست داری خودت روسری را از دور گردن سودابه باز کنی ، خودت نگاهش کنی...
تو در این فیلم ستاره ای نداری که با ریشهای اصلاح شده و لبخند همیشگی اش بی باکانه روی مین برود و کشته شود، تو آدمهایی داری که زیاد می شناسیشان، آنها را دیده ای، آنها مثل تو از جنگ متنفرند، آنها میانه راه مانده اند، چرا هیچ کسی نیست تا بهشان راه را نشان دهد؟ آنها دوست دارند یقه خدا را بگیرند و بگویند: لعنتی! چرا باید بکشم تا زنده بمونم؟ چرا؟
آنها از جنس تو هستند شاید برای همین است که بعد از اعتراف ساده آن رزمنده که می گوید: خدایا منو ببخش، این من بودم که گلدونهای شمعدونی بابا را می شکوندم می انداختم گردن گلنار... به هق هق می افتی، گریه می کنی، می لرزی...
تو مزرعه پدری ات را دوست داری، چه فرقی می کند اهل کجایی، عرب یا ترک، همه ایرانی هستند.
مزرعه پدری استعاره زیباییست برای سرزمینی که خاکش طلاست، درختهایش سوخته، به زنانش تجاوز شده ، آب چشمه اش خشکیده،جوانهایش سرکشند و دیگر نمی خواهند با گذشته زندگی کنند. مزرعه پدری استعاره ای زیباست برای نام « ایران» ، کشوری که بخاطرش می جنگی، می میری.
سرزمینی که هرچه درآن می کاری ، برداشت می کنی، کافیست تا نامحرم را از خانه ات بیرون کنی.
و حالا که بعد از اینهمه سال بیرونشان کرده ای، مانده ای میانه راه:
خدایا ! مروتت را شکر. چرا هیچ کسی نیست تا راه را به ما نشون بده... مزرعه پدری همینهاست با صحنه های فوق العاده اش که به رغم کش دار بودنشان تو را میخ کوب می کند، مزرعه پدری همینهاست با موسیقی روان و ساده اش که اشک را از چشمهایت جاری میکند. مزرعه پدری همینهاست باتمام سانسورهایی که شده است. با تمام خشونتی که درونش هست و با تمام عشقش.
آقای ملاقلی پور دست مریزاد.


یادداشتها (6)


1 مهر 1383
?How many lives do we live
?How many times do we die
.They say we all lose 21 grams at the exact moment of our death
Everyone
?And how much fits into 21 grams
?how much is lost
?When do we lose 21 grams
?How much goes with them
?How much is gained
.twenty-one grams
The weight of stack of five nickels
The weight of a humminbird
A chocolate bar
?How much did 21 grams weights
..............
This film tells the complex interconnected story how the lives of a former drug addict and mother, Cristina (Watts), a terminally ill mathematics professor, Paul (Penn), and a spiritual ex-convict, Jack (Del Toro) intersect both tragically and redemptively following a car accident. Starring:Benicio Del Toro,Sean penn,Naomi watts....
Directed by:Alejandro gonzalez inarritu.
******************************
دیشب که این فیلم را دیدم بدون اقرار می تونم بگم که تا صبح نخوابیدم،یه تاثیر عجیب و غریب روی من داشت . بهتون پیشنهاد می کنم که اگه اهل دیدن فیلمهای خوب هستید این یکی را از دست ندهید.بازی شان پن مثل همیشه بی نقص و خاصه .برای پر کردن شبهای طولانی پاییزی یکی از بهترین کارها از نظر من دیدن فیلمهای خوب و مطرح دنیاست.
فقط نمی دونم چرا همه چیز چبکی شده:).

یادداشتها (1)