|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
29 مهر 1383
کابوسهای بچه گی ام را فراموش نمی کنم.
27 مهر 1383
یاد آن پچپچه های شبانه،
24 مهر 1383
سیم کشیهارو وارسی می کنه، لوله های آب چیکه نکنه، لامپهای سوخته عوض بشه، قفلها وارسی بشن، پرده ها را بده خشک شویی، یکی بیاد اون فرش را ببره و بشوره، یکی بیاد این سقف توالت را درست کنه، یکی بیاد شارژ ساختمون را بده، با همسایه ها سلام و علیک کنه، آنتن تلوزیون را وصل کنه،آب کولر را خالی کنه و روش روکش بکشه، گاز شومینه را تنظیم کنه، بره سراغ آشپزخونه و حسابی دکوراسیون را عوض کنه، یخچال را پر کنه ...
22 مهر 1383
اون کلیدی که روکش قرمز داره مال در ورودیه، اونی که سبزه مال اون قفل گنده است که بابا داده، اون یکی..نه نه اون قرمزه مال در کوچه است اون سبزه مال، اه! ول کن بابا.
15 مهر 1383
بهار سال 1380:
- من: مامان چطوره من مستقل بشم؟ - مامان: چشم غره ** بهار سال 1381: - من: من میخوام خونه جدا بگیرم، چطوره؟ -بابا: خونه مجردی؟ متعاقبا چشم غره.. ** بهار سال 1382 -من: دیگه امسال می رم -مامان و بابا: بد فکری نیست ** بهار سال 1383: - من توی دلم:دیگه امسال برم دیگه!تنهایییی! - مامان و بابا توی دلشون: این دختره چرا دیگه نمیگه می خواد بره *** پاییز سال 1383 من دیگه دارم می رم به خدا امروز رفتم و خونه ام را تمیز کردم و لباسهام و میز تحریم را بردم. مامان و بابا در حال همکاری با لبخند! **** تا به حال شده یکی شما را دعا کنه و شما از لحن دعای طرف زندگی نامه اتون زیر و رو بشه؟ همین الان یه نفری که من یه کاری براش کرده بودم زنگ زد و اونقدر خالصانه و از صمیم قلب برام دعا کرد که من یه حال عجیبی شدم. خلاصه من هم دیگه دارم از خونه مامان و بابا می رم، می خوام تنهایی زندگی کردن را تجربه کنم ، شما هم برام دعا کنید. یادداشتها (8)
11 مهر 1383
« جادویی است ناشناخته،
که می پیچد در دل کویر. گیسویی نمناک بر تنی عریان. همچویک زن، زاینده و خاموش، زاینده رود را می گویم، آیینه تاریخ.» پونه ابدالی 29 / مرداد/ 1383 یادداشتها (6)
9 مهر 1383
دیشب بعد از اینکه یه صد صفحه ای کتاب خوندم و حسابی چشم وچار خودم را درآورد، و بعد از خوردن اندکی شام و صرف اندکی وقت پای تلوزیون اینور و انور آبها، درحالی که فکرم میان پدیده هخا گرفتی در جامعه و فیلمهای هالیوودی و مباحث کتاب و هیکل مانکنهای ایتالیایی دور میزد فکر کردم که هیچ چیزی بهتر از یک خواب راحت تاصبح نیست و از اونجایی که اگه چشمهام میدید بازم میخواستم که ادامه کتاب را بخونم، خودم را مجبور کردم که زودتر ازوقت معمول بخوابم یعنی ساعت 11:30 .
7 مهر 1383
- می بخشید می تونم با کفش بیام تو؟
4 مهر 1383
الهی
2 مهر 1383
مزرعه پدری
جنگ برای تو ساخته می شود، نه با اسطوره های همیشه لبخند به لب، که ترس در درونشان جایی ندارد، بلکه با آدمهایی که واقعی اند، می ترسند، عاشقند، گریه می کنند، سیگار می کشند، می کشند، داد می کشند، بی پناهند، ساده اند، می میرند، به همان سادگیی که زندگی کرده اند. نفرت از جنگ را می توانی با گریه های گاه و بی گاه و نگاه های هراسان محمود ببینی. عشق به زندگی را تو با خنده های محمود درک می کنی انگار دوست داری خودت روسری را از دور گردن سودابه باز کنی ، خودت نگاهش کنی... تو در این فیلم ستاره ای نداری که با ریشهای اصلاح شده و لبخند همیشگی اش بی باکانه روی مین برود و کشته شود، تو آدمهایی داری که زیاد می شناسیشان، آنها را دیده ای، آنها مثل تو از جنگ متنفرند، آنها میانه راه مانده اند، چرا هیچ کسی نیست تا بهشان راه را نشان دهد؟ آنها دوست دارند یقه خدا را بگیرند و بگویند: لعنتی! چرا باید بکشم تا زنده بمونم؟ چرا؟ آنها از جنس تو هستند شاید برای همین است که بعد از اعتراف ساده آن رزمنده که می گوید: خدایا منو ببخش، این من بودم که گلدونهای شمعدونی بابا را می شکوندم می انداختم گردن گلنار... به هق هق می افتی، گریه می کنی، می لرزی... تو مزرعه پدری ات را دوست داری، چه فرقی می کند اهل کجایی، عرب یا ترک، همه ایرانی هستند. مزرعه پدری استعاره زیباییست برای سرزمینی که خاکش طلاست، درختهایش سوخته، به زنانش تجاوز شده ، آب چشمه اش خشکیده،جوانهایش سرکشند و دیگر نمی خواهند با گذشته زندگی کنند. مزرعه پدری استعاره ای زیباست برای نام « ایران» ، کشوری که بخاطرش می جنگی، می میری. سرزمینی که هرچه درآن می کاری ، برداشت می کنی، کافیست تا نامحرم را از خانه ات بیرون کنی. و حالا که بعد از اینهمه سال بیرونشان کرده ای، مانده ای میانه راه: خدایا ! مروتت را شکر. چرا هیچ کسی نیست تا راه را به ما نشون بده... مزرعه پدری همینهاست با صحنه های فوق العاده اش که به رغم کش دار بودنشان تو را میخ کوب می کند، مزرعه پدری همینهاست با موسیقی روان و ساده اش که اشک را از چشمهایت جاری میکند. مزرعه پدری همینهاست باتمام سانسورهایی که شده است. با تمام خشونتی که درونش هست و با تمام عشقش. آقای ملاقلی پور دست مریزاد. یادداشتها (6)
1 مهر 1383
?How many lives do we live
?How many times do we die .They say we all lose 21 grams at the exact moment of our death Everyone ?And how much fits into 21 grams ?how much is lost ?When do we lose 21 grams ?How much goes with them ?How much is gained .twenty-one grams The weight of stack of five nickels The weight of a humminbird A chocolate bar ?How much did 21 grams weights .............. This film tells the complex interconnected story how the lives of a former drug addict and mother, Cristina (Watts), a terminally ill mathematics professor, Paul (Penn), and a spiritual ex-convict, Jack (Del Toro) intersect both tragically and redemptively following a car accident. Starring:Benicio Del Toro,Sean penn,Naomi watts.... Directed by:Alejandro gonzalez inarritu. ****************************** دیشب که این فیلم را دیدم بدون اقرار می تونم بگم که تا صبح نخوابیدم،یه تاثیر عجیب و غریب روی من داشت . بهتون پیشنهاد می کنم که اگه اهل دیدن فیلمهای خوب هستید این یکی را از دست ندهید.بازی شان پن مثل همیشه بی نقص و خاصه .برای پر کردن شبهای طولانی پاییزی یکی از بهترین کارها از نظر من دیدن فیلمهای خوب و مطرح دنیاست. فقط نمی دونم چرا همه چیز چبکی شده:). یادداشتها (1) |
|||||