دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


29 آبان 1383

بیست و چهارساعتی بی وقفه بارون اومد،اینو برای عزیزاییی می نویسم که از اونور آب دارن وبلاگمو میخونن. بیست و چهارساعت بی وقفه، و سرما بالاخره از راه رسید.حالا دیگه مجبور شدم تمام شوفاژهای خونه را روشن کنم، شلوار بلند و بلوز گرم بپوشم و کم کم به فکر تعمیر گاز شومینه و روشن کردنش بیافتم. بعد از یه احساس یا یه هیجان خاص نمی دونم چرا دچار یک بی اعتنایی بد و ناراحت کننده می شم، الان هم از اون موقعهاست. بی اعتنایی بد تر از بی احساسیه، شاید هم از نظر من اینطوره، شاید هم من زیادی دارم به احساسات خودم توجه می کنم و این بیش از اندازه توجه داشتن ممکنه که دیوونه ام کنه، شاید هم نباید سخت بگیرم. شاید هم اصلا هیچی.ای بابا!امروز اینطور که به نظر میاد باز هم آسمون هوس باریدن داره. من هم بعد از اینکه نوشتم یه قهوه می زنم توی رگ و پیاده می رم سمت خونه مون( خانه پدری) چون امروز جمعه است و طبق معمول چلو کباب داریم وهمه خانواده دور هم جمع هستیم. جای عزیزانم خالی است خیلی.

یادداشتها (8)



27 آبان 1383

دارم دوستش می دارم کم کم. به صورتش که نگاه می کنم چشمهای قهوه ای دارد با موژه های بی حالت، موهای سیاه و پوست سبزه. اما من دارم کم کم دوستش می دارم. از این که می گویم کم کم نگران نشوید.اوضاع طوریست که نمیشود کسی را یکهو دوست داشت. باید کم کم باشد، ،شاید حتی حرکتش حلزونی تر از آنچیزی که فکر می کنید است، اما نقطه شروع دوست داشته شدنش در دلم از همین چند روز پیش شروع شد، میدانم دوستان قدیمی ام دارند باز سرشان را تکان می دهند و شاید دست ببرند به سمت تلفن یا نامه ای بنویسند به من که ای پونهههههههههههههه! اما می دانند که من یکروز هم نمی توانم بی آنکه کسی را دوست نداشته باشم بمانم و بنویسم وبخندم و ...اما کم کم،حالا اوضاع طوریست که باید حتی کم کم حرف بزنی با دقت نگاه کنی با شک قبول کنی و اصلا واصلا اطمینان نکنی و لی می دانید موضوع چیست؟ اینکه نباید اصل قضیه را فراموش کنید. و آن چیست؟ همان چیزی که گاهی فراموشش می کنیم. اگر نمیدانید پس بهتر است که ندانید. اما من کم کم دارم می فهمم. ودوستش می دارم ، وقتی نگاهش میکنم...

یادداشتها (9)



22 آبان 1383
یه اتفاقی داره می افته، دقیقا نمی دونم چی. یه اتفاقی که داره در درونم بوجود میاد و رشد می کنه، یه جور تمایل به سکوت، سکوت و سکوت. اما هر چی هست، یه آرامش و یه خوشحالی بی سببی را بوجود می آره که تا به حال تجربه اش نکرده بودم نمیشه گفت نگران کننده است، فقط می شه گفت دارم اونطور که دلم می خواد زندگی می کنم با یک کمی فراز و نشیب، یه کمی چاشنی تجربه های تازه و کشف خیلی از چیزهایی که تا به حال نمی دونستم.اوایل که اومده بودم اینجا بیشتر دلم می خواست شبها برگردم پیش مامان و بابا، اما حالا برعکس شده، باورتون نمیشه که گاهی دلم برای اینجا تنگ هم میشه، خودم هم وقتی برای اولین بار این احساس را تجربه کردم کلی خنده ام گرفت، الحق که زندگی بازی جالبیه،خیلی از کارهایی که ما انجام می دیم و فکر می کنیم که نمی تونیم غیر از اون باشیم صرفا یه عادته که نه خیلی راحت اما بالاخره میشه عوضش کرد،
من نمی فهمم چرا خدا « سوسک» را آفرید تا اینطور مایه عذاب بشه، پریشب همین که اومدم توی اتاق مطالعه ام( این جا دوتا اتاق داره، من توی یکی از اونها میز کامپیوتر و میز تحریرم را گذاشتم، دوتا پوستر از فروغ و هدایت هم به دیوار زدم و منتظرم تا کتابخونه ام آماده بشه، این اتاق یه در داره که توی حیاط خلوت باز میشه، اسمش را گذاشتم اتاق مطالعه)تا خیر سرم یه کمی کار انجام بدم، یه سوسک خپل پیر از لای در اومد تو و چشمتون روز بد نبینه که باید قیافه من را می دید که چطور بایگون به دست دو زانو روی صندلی نشسته بودم و راه این موجود بدبخت را سد کرده بودم و بالاخره کشتمش؛ البته بدون دخالت دست. وباز هم چشمتون روز بد نبینه که فردای همون روز این اتاق مطالعه بیشتر به اتاق جراحی تبدیل شد چرا که از بالا تا پایینش را با ماده ضد عفونی کننده « افروز» شستم . حالا که در خونه را باز می کنی بیشتر بوی بیمارستان میاد تا هرچیز دیگه ای، چون باید همه چیز استریل باشه جانم... جدای از اینها نمی دونم چرا یه چند وقتیه که خیلی زود خسته می شم، از نظر جسمی البته، تا می خوام یه کاری را شروع کنم فقط ساعت اول هست که انرژی دارم بعدش یکهو تمام انرژیم تموم می شه، البته اگه این کار بیرون از خونه باشه بیشتر، فکر کنم مال هواست یا ترافیک بی از اندازه تهران. شاید هم کم خونم، نکنه همه این چیزهایی که دارم تعریف می کنم نشانه افسردگی باشه؟ فکرش را بکنید، آدم پیش خودش فکر کنه چقدر خوشحال و با آرامش داره زندگی می کنه و نگو افسرده است، خیلی دیگه خنده داره، بهرحال من که نیستم.
یه چند تایی کتاب خوب خوندم در این مدت که دوست دارم معرفیشون کنم اولیش یه کتاب راجع به زندگی حسن صباح است که واقعا جالبه، اگر از اوضاع و زمانه این روزگار دلتون گرفته لطفا این کتاب را بخونید، اونوقت می بینید که این تاریخ داره هی تکرار می شه هی تکرار میشه. کتاب بعدی یه مجموعه داستان هست از چخوف به اسم « اتاق شماره 6» واقعا این مرد در ادبیات جهان نمونه است. کتاب بعدی یه کتاب هست به اسم « افسانه های لری» که خیلی شیرین و جذاب و به زبان خیلی ساده راجع به داستانهایی است که سالیان سال درمیان لرهای بختیاری نقل می شده ، البته من چون به فرهنگ عامیانه بسیار اهمییت می دم( و خودم هم بختیاری هستم) این کتاب را دوست داشتم ولی بهرحال خوندش خالی از لطف نیست. « آزاد چون پرنده» گزیده اشعار جان لنون و پل مک کارتنی هست که اگه آدم موزیک را هم همراهش کنه که دیگه....
« چهار اثراز فلورانس اسکاول شین» را البته من سه چهار سالی هست که خریدم، ولی نخونده بودمش، من به این چیزهایی که در این کتاب گفته اعتقاد دارم، البته چیز عجیب غریبی هم نگفته ولی بدنیست آدم هر چند وقت یه بار از این کتابها بخونه تا بتونه ادامه بده ، وگرنه... این روز جمعه ای چقدر پر چونه شدم ننه! برم که یه چایی بزنم توی رگ و بشینم به زبان خوندن که فردا کلاس دارم( اوه روزه خواری در روز روشن) البته فکر نکنید که من روز جمعه را اینطور سپری می کنمها، از 4 به بعد فقط تفریح، جوون شما اصلا راه نداره جمعه بداز ظهر آدم بشینه و مثلا چخوف بخونه، یا اپرا گوش بده یا به مسائل ماورالطبیعه فکر کنه،لااقل من یکی که نمی تونم. به هر حال امیدوارم که خوش باشید و ایام به کامتون.


یادداشتها (7)


17 آبان 1383

پیرمرد پیچ خیابان را لنگ لنگان پیچید و داخل کوچه شد، پیرزن به ساعتش نگاه کرد و کنار پنجره آمد، پیرمرد سینه اش را انباشته از باد خنک پاییزی کرد، خورشید زیر لکه ابری پنهان مانده بود، گنجشکها کنار هم روی سیم برق کز کرده بودند. پیرمرد کلید را درقفل در چرخاند، آهسته و لرزان دررا به داخل فشار داد، بعد لحظه ای ایستاد،پیرزن کنار پنجره ایستاده و پرده در دستهایش مشت شده بود، مرد به بالا نگاه کرد، به پنجره خانه روبه رو، نگاه آبی زن به خنده ای شکفته شد، پیرمرد کلاه از سر برداشت و به نشانه ی سلام سری تکان داد، بخار نفسهای زن روی شیشه نشست، قطره شد، چکید.
پرده توری رها شد روی لبهای بسته پیرزن، پیرمرد نفسش را رها کرد و داخل خانه اش شد. زن نشست واز پشت پرده به انتهای کوچه خیره ماند، دختر و پسر جوانی روی برگهای پاییزی قدم می زدند و صدای خنده هایشان سکوت ظهر خنک کوچه را می شکست.
پونه ابدالی- 17 آبان 1383


یادداشتها (3)



14 آبان 1383

دیگه تنها بودن سخت نیست.
نه سخته و نه تلخ، یه جور گفتگوی درونی با خودت را به وجود می آری و انگار دوست داری ساعتها بشینی کنار پنجره و به آسمون نگاه کنی. نه دیگه تنهایی سخت نیست، جزئی از زندگی تمام ما انسانهاست که یا قبولش می کنیم و باهاش کنار می اییم یا اینکه هی به تعویق می اندازیمش. خلاصه هر چه که هست مثل نفس و مرگ و آفتاب، تنهایی هم هست، با ما زاده می شه، به ما دل می بنده، باهامون قهر می کنه، ازش فرار می کنیم، بهش می خندیم، دست یه نفر دیگه را می گیریم و اذیتش می کنیم، اما هست، خیلی هم زیباست، وقتی که هست و تو بخواهی که ازش استفاده کنی، می بینی که چه خالصانه در کنارت هست و تمام وجودش را به تو می بخشه. رقیب نداری، اینش خوبه.
من تا حالا فکر می کردم، یه نفر باید برای آدم عزیز باشه که آدم بهش بگه « عزیزم» ولی تازگیها فهمیدم این لغت هم بر اثر استفاده مفرط ، شده یه لغت بی معنی که فقط سر زبونها هست، مثل نقل و نبات هم ازش استفاده می کنیم و مثل خیلی چیزهای دیگه ای که بیخودی ازش استفاده کردیم، زیبایی و تقدسش را از بین برده ایم. مثل عاشق بودن ، دوست داشتن، عزیز بودن، همه این چیزهایی که یه زمانی درگوشی و یواشکی و با حض به همدیگه می گفتیم، حالا برای جلو افتادن کار خودمون و سوء استفاده از طرف مقابل هی دری وری می گیم و قربون صدقه هم می ریم.
زیاد جالب نیست دیگه! هست؟

یادداشتها (3)



12 آبان 1383

داستان کوتاه انتظار را که از کارهای جدید من هست می تونید در این آدرس بخونید :www.sokhan.com/cstories.asp?id=32083
من هنوز یاد نگرفتم اینجا لینک بدم و از این حرفها. منتظر نقدهاتون هستم . شمشیرهاتونو از رو ببندین.

یادداشتها (3)



9 آبان 1383

هی میرسم کنار دانستگی،
اما باز ندانسته ،
عاشقم!

یادداشتها (5)



4 آبان 1383
خونه من طبقه اوله، توی سالنش یه پنجره بزرگ داره مشرف به یه نیمچه حیاط و در ورودی، آسمون ازش پیداست، درختهای کوچه هم، اگه نمی تونستم آسمون را ببینم قطعا اینجا دوام نمی اوردم، یه چند تایی کوسن گذاشتم روی زمین کنار پنجره و ظهرها می شینم و ناهارم را اونجا می خورم، آفتاب تا وسطهای سالن میاد، منهم که در زمستان برخلاف تابستان عشق آفتابم، خلاصه کیفی می کنم که نگو، تازه ! برای خودم ناهار و شام درست و حسابی درست می کنم، نمی دونم همه چه اصراری دارن که بگن تنهایی بده و فقط اولش خوبه و حالا می بینی که چقدراینطور میشی و اونطور میشی، اصولا همه کارهای زندگی همینطوریه، تا تو میاییی بایه چیزی کیف کنی و حال کنی همه بهت نیشخند میزنن که اولشه و حالا می بینی و از این مزخرفات، همه انگار دوست دارن همه چیز را بد جلوه بدن، من که واقعا نمیدونم چرا؟ تا از چیزی که زیاد عرف جامعه و خانواده ات نیست لذت می بری هی با حرفهایی قلمبه و سلمه(؟) سعی می کنن یه جورایی حالت را بگیرن ، ای بابا اگه دلشون به این چیزها خوشه بزار بگیرن، من که حالم با این چیزها گرفته نمی شه.
یکی از خوبی هایی که تنها زندگی کردن داره اینه که تو دائم مجبورنیستی حرف بزنی، من اینودوست دارم، از اینکه زیاد مجبور نباشم حرف بزنم، اینطوری وقت فکرکردن و شاید با خود حرف زدن را پیدا می کنم، بیشتر به کارهام دقیق می شم، بیشتر وقت صرف چیزهایی که دوست دارم می کنم.
حالا صبر کنید از بقیه خوبی هاش هم بگم، اینکه می تونی روزی صد و بیست تا لیوان ( اگه داشته باشی) کثیف کنی و بزاری مثلا زیر تخت یا مبل یا توی دستشویی، تازه می تونی جورابهاتو گلوله کنی و پرت کنی یه گوشه تا یکهفته هم کسی بهت نگه خرت به چند!
می تونی انگشت توی دماغت کنی بدون اینکه کسی ببینه، آخ یه کیفی داره !
هر نوع موزیکی با هر ولوم صدایی که دوست داری گوش بدی. از همه بهتر می تونی یه 24 ساعت تلوزیون را روشن نکنی، این از همه مهمتره.
ولی، صبحانه خوردن به تنهایی بیشتر به خوردن زهر مار شبیه، و خندیدن، اونهم همینطور، تنهاییش نمی چسبه. و البته به صفت ناجور فضولی هم دچار می شی گاهی اوقات که همسایه ها دقیقا دارن پشت در آپارتمان تو صحبت میکنن...خب دیگه ! حالا یه سئوال اساسی ازتون دارم که بالاغیرتآ، جان عمه هاتون بهم جواب بدین وگرنه دیگه من عصبانی می شم ها:
- تا چه حد در برخورد با آدمهای جدید سعی می کنید « خودتون» باشید؟ ایا همش سعی در نقش بازی کردن و خوب جلوه دادن خودتون دارین یا نه همینی که هست؟ آیا سعی میکنید با اطلاعاتی که بیشتر از طرف مقابل دارین اونو جذب خودتون کنید یا با شوخ طبعی یا با عشوه یا با طرز آرایش یا لباس پوشیدن یا به رخ کشیدن مال و اموال و هنر و تحصیلات و خانواده و غیره؟ تا چه حد اهمیت داره براتون که طرف مقابل شما را به خاطر خودتون قبول داشته باشه؟
مخلص کلام: آیا « خودتون» هستید یا نه؟


یادداشتها (10)


1 آبان 1383

با شک و تردید دارم می نویسم، دلم می خواست بنویسم که زیاد خوب نیستم، می خواستم دلایلش را هم بنویسم، اما دلم نخواست، یعنی خواستها! اما نشد، اینجا که به قول کیوان ماتم کده که نیست، یه سری آدم میان می خونن دلشون وا بشه، نه اینکه بدتر من هی غر بزنم و بعضی ها نگران بشن، ناراحتیم از همین ناراحتیهای روزمره است، از همینهایی که هممون داریم، ای بابا! فقط دلم خواست بنویسم، دلم می خواد بنویسم، نوشتن منو آروم می کنه، باعث میشه که بعدش یه نفس راحت بکشم و بگم آخیش! تموم شد، انگار وقتی می نویسم ، تموم میشه، خیلی مواقع اینطوریم، وقتی که ناراحت و غمگین هستم سعی می کنم بنویسم، یا با یه دوست خوب و عزیز دردودل کنم، بعدش همه چیز آروم میشه، نه زیاد ولی خیلی! حالا هم همینطوریم، همینطوری. دلم می خواد بنویسم شاید آروم بشم، برم یه موزیک گوش بدم، شاید هم توی دفتر خاطراتم یه چیزایی بنویسم، شاید هم زنگ بزنم به یه بابایی که این موقع بیداره باهاش حرف بزنم، همینطوری فقط.

یادداشتها (3)