|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 بهمن 1383
می چکد شک بر سر سجاده ها
28 بهمن 1383
بر فراز سرم آسمان غبار گرفته تهران، چشمهایم را که می بندم، سرما توی استخوان پایم ذوق ذوق می کند، انگار یک تکه یخ لابه لای انگشتهایم می کشند، چشمهایم را بازمی کنم، اتاقم خاموش است اما پشت در غوغای خبر و آه و حسرت.
25 بهمن 1383
دیشب خواب دیدم
دستهایت را به من بخشیدی، از سرانگشتانت، برگهای سبز می روئید. دستهایت را روی گونه هایم گذاشتم، برگها جوانه زدند روی گوشهایم، لا به لای موهایم، روی گودی گردن. خواب دیدم، چشمهایت را به من دادی، به آنها نگاه می کردم، به تو، درخششی تابناک از هر مژه ات، می چکید روی برگهای سبز ذهن، تنم گرم می شد به نور دیدگانت، گونه هایم، دو گلبرگ سرخ، میان همهمه سبز برگها.. دلهاتون گرم به گرمای عشق در این روزهای سرد زمستان، چشمهایتان ، قلبهایتان، دستهایتان... Warning: Invalid argument supplied for foreach() in /home/nevis/public_html/archives/1383_11.php on line 48
21 بهمن 1383
خدایا
میشه اینهمه بلور سفید را دید و به یاد تو نیافتاد؟ میشه اینهمه زیبایی و سفیدی را روی تن درختها دید و تو را شکر نگفت؟ خدایا دلم می خواهد به اندازه تمامی دانه های برفی که این روزها به شهرم هدیه دادی ذکر تو بگویم و بلند بگویم خدایا سپاسگزارم از اینهمه نعمت، بگویم خدایا به من چشمی بده تا لیاقت دیدن اینهمه زیبایی را داشته باشم، خدایا به من ظرفیت داشتن اینهمه نعمت را ارزانی کن. بگویم خدایا در پناه تو هستم و تو را شبانه روز سپاس می گویم. گر سر هر موی من گردد زبان شکر های تو نیاید در بیان دیروز تهران عروس سفید پوشی شده بود در کنار البرز، چقدر زیبا و ستایش انگیز بود، چقدر سفیدی زیباست.
18 بهمن 1383
فکر نکنید من آدم تنبلی شدم ها! نه به خدا، این وبسایت لعنتی هر روز یه ساز می زنه و من بیچاره یکهفته ای بود که نمی تونستم صفحه پست را باز کنم، دیگه کم کم داشت یوزر و پسووردم را فراموش می کردم، حالا که دارم می نویسم می بینم که تایپ را هم داشتم فراموش می کردم چون هر جمله را باید چند دفعه تایپ کرد.می دونید من جدیدا به ذهن خودم شک کردم برای اینکه خیلی زود همه چیز را فراموش می کنم یا اصلا چیزی توی خاطرم نمی مونه، نمی دونم چرا؟ ننه جان علائم پیری زود رس هست دیگه! حالا هم که از فرط خوشحالی نمی دونم چی چی دارم می نویسم، فقط دلم می خواد بنویسم همین. این چند روز هم که جشن فرخنده انفجار نور و از این حرفهاست دیگه کسی وقت نداره بیاد وبسایت بخونه از بس که داره می ره پارتی و مهمونی و جشن. متاسفم که در وبسایت نویسی هم مثل داستان نویسی مجبور به خود سانسوری شدیم. تا می خواهیم یه حرفی بزنیم باید هزار دور حرف را بپیچونیم تا شاید یک نفر از میان حرفهای درهم و برهممون، اصل حرف ما را بفهمه! البته این خود سانسوری هم چیز جدیدی نیست و مثل یه ویروس به همه سرایت کرده و ما نه تنها در نوشتن بلکه در روابط اجتماعی و شاید خصوصی امان هم به اون دچاریم و این واقعا یک بحرانه!
وقتی از دریچه کوچک پنجره به کوچه نگاه می کنم همه چیز رنگ سفید دارد زیر بارش برف رد پای کوچک یک زاغ یا شاید قدمهای تند یک کودک از میان اینهمه سفیدی پیداست وقتی از دریچه پنجره به بارش سفید و ساکت برف نگاه می کنم جهانم همه یک بوم می شود سفید در انتظار دستان یک نقاش فرشته ای لبخندی گلدانی پر از گلهای رنگارنگ وقتی رقص آرام برف را بر تن خشک درختان می بینم جهانم همه ملودی می شود در انتظار اجرای یک سمفونی به آسمان نگاه می کنم و جهانم صفحه کاغذ سفیدی می شود در انتظار قلم یک شاعر تا نقش ببندد این روزگار سرد بر دل گرم یک دوست در انتظار کلام من.
7 بهمن 1383
من هنوز وقتی به کوه های پوشیده از برف اطراف تهران نگاه می کنم، لبهام به لبخند باز می شه و یه گرمای خاص، درونم می پیچه! می فهمم که دارم زندگی می کنم، هنوز وقتی یه بچه کوچولو را توی کالسکه می بینم که هفت پادشاه راخواب می بینه، لبهام به خنده باز می شه و یه گرمای خاصی در درونم... می فهمم که دارم زندگی می کنم، هنوز ازدیدن بازی پدربزرگها با نوه هاشون لذت می برم، هنوز وقتی یه ماشین عروس را توی خیابان می بینم براشون از ته قلب آرزوی خوشبختی می کنم... لبهام به خنده باز می شه و یه گرمای خاص...می فهمم که...
4 بهمن 1383
دیشب رفتم پیش مامان و بابا و البته چه کار خوبی کردم چون تماشای برف از پنجره بزرگ رو به خیابان آن خانه بسیار لذت بخش تر بود . دیشب برنامه گلدن گلب ازکانال ایتالیا به طور کامل و با زبان انگلیسی بخش شد، من واقعا از دیدن اونهمه آدم با کلاس و خوش قیافه و خوش پوش لذت بردم و با اینکه هنوز خیلی از فیلمها را ندیدم ولی می دونم که خیلی از جوایزی که داده شد به حق بود. جالب اینجاست که آدمهایی که می اومدند و جایزه هاشون را می گرفتند، بدون استثنا ، از مادرانشون تشکر می کردند، اونها از همسرانشون و بچه هاشون تشکر می کردند و اونهایی که مادرانشان را از دست داده بودند با حلقه ای از اشک در چشمانشون جایزه را بالا می گرفتند و می گفتند : مادر این متعلق به تو است. اینکه ما ایرانیها ، غربیها را به بی عاطفگی محکوم کنیم فکرمی کنم کار خیلی کوته بینانه ایست، چرا که اونها فقط نوع محبتهاشون با ما فرق داره و ما ها هر کسی را که مثل خودمون فکر نکنه و عمل نکنه را طرد می کنیم. سالها سعی شده که به ما تزریق کنند که غربیها بی عاطفه هستند، سالهاست به ما می گن که اونها خانواده دوست نیستند، اما من اینطور فکر نمی کنم. هم از اخباری که می شنوم راجع به کمکهایی که به بچه های فقیر و محتاج می کنن و هم از رابطه ای که یکی از اعضای اصلی خانواده با یه امریکایی داره و هم از روی فیلمهاشون که به هر حال قسمتی از واقعیت اجتماع شون را نشون می ده. اونها فقط با ما فرق دارن و درک این مسئله حداقل برای من خیلی طول کشید.
2 بهمن 1383
ما می توانیم غرق در انواع اختراعات و اکتشافات و عجایب بشویم ، می توانیم معدنها را بشکافیم، از دل ذرات و اتمها و مولوکولها هزاران هزار تئوری و مسئله و راه حل پیدا کنیم. می توانیم از کوه ها بالا برویم ، به عمق دریاها راه پیدا کنیم، به فضاو کهکشان و ماه قدم بگذاریم و نام انسان را به عنوان اشرف مخلوقات بر سرلوحه تمام این کارها بزرگ بنویسیم. انسان توانسته است برای انواع بیماریها و بلایا و خطرات راه حل هایی ارائه دهد. برای راحت زندگی کردن مدرن ترین ساختمانها و وسائل رفاهی را بسازد و برای آینده اش اندوخته جمع کند. انسان اشرف مخلوقات است و به خود می بالد. اما من فکر می کنم انسانها همچنان موجوداتی ناتوانند. |
|||||