|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
28 بهمن 1383
بر فراز سرم آسمان غبار گرفته تهران، چشمهایم را که می بندم، سرما توی استخوان پایم ذوق ذوق می کند، انگار یک تکه یخ لابه لای انگشتهایم می کشند، چشمهایم را بازمی کنم، اتاقم خاموش است اما پشت در غوغای خبر و آه و حسرت.
25 بهمن 1383
دیشب خواب دیدم دلهاتون گرم به گرمای عشق در این روزهای سرد زمستان، چشمهایتان ، قلبهایتان، دستهایتان...
21 بهمن 1383
خدایا دیروز تهران عروس سفید پوشی شده بود در کنار البرز، چقدر زیبا و ستایش انگیز بود، چقدر سفیدی زیباست.
18 بهمن 1383
فکر نکنید من آدم تنبلی شدم ها! نه به خدا، این وبسایت لعنتی هر روز یه ساز می زنه و من بیچاره یکهفته ای بود که نمی تونستم صفحه پست را باز کنم، دیگه کم کم داشت یوزر و پسووردم را فراموش می کردم، حالا که دارم می نویسم می بینم که تایپ را هم داشتم فراموش می کردم چون هر جمله را باید چند دفعه تایپ کرد.می دونید من جدیدا به ذهن خودم شک کردم برای اینکه خیلی زود همه چیز را فراموش می کنم یا اصلا چیزی توی خاطرم نمی مونه، نمی دونم چرا؟ ننه جان علائم پیری زود رس هست دیگه! حالا هم که از فرط خوشحالی نمی دونم چی چی دارم می نویسم، فقط دلم می خواد بنویسم همین. این چند روز هم که جشن فرخنده انفجار نور و از این حرفهاست دیگه کسی وقت نداره بیاد وبسایت بخونه از بس که داره می ره پارتی و مهمونی و جشن. متاسفم که در وبسایت نویسی هم مثل داستان نویسی مجبور به خود سانسوری شدیم. تا می خواهیم یه حرفی بزنیم باید هزار دور حرف را بپیچونیم تا شاید یک نفر از میان حرفهای درهم و برهممون، اصل حرف ما را بفهمه! البته این خود سانسوری هم چیز جدیدی نیست و مثل یه ویروس به همه سرایت کرده و ما نه تنها در نوشتن بلکه در روابط اجتماعی و شاید خصوصی امان هم به اون دچاریم و این واقعا یک بحرانه!
7 بهمن 1383
من هنوز وقتی به کوه های پوشیده از برف اطراف تهران نگاه می کنم، لبهام به لبخند باز می شه و یه گرمای خاص، درونم می پیچه! می فهمم که دارم زندگی می کنم، هنوز وقتی یه بچه کوچولو را توی کالسکه می بینم که هفت پادشاه راخواب می بینه، لبهام به خنده باز می شه و یه گرمای خاصی در درونم... می فهمم که دارم زندگی می کنم، هنوز ازدیدن بازی پدربزرگها با نوه هاشون لذت می برم، هنوز وقتی یه ماشین عروس را توی خیابان می بینم براشون از ته قلب آرزوی خوشبختی می کنم... لبهام به خنده باز می شه و یه گرمای خاص...می فهمم که...
4 بهمن 1383
دیشب رفتم پیش مامان و بابا و البته چه کار خوبی کردم چون تماشای برف از پنجره بزرگ رو به خیابان آن خانه بسیار لذت بخش تر بود . دیشب برنامه گلدن گلب ازکانال ایتالیا به طور کامل و با زبان انگلیسی بخش شد، من واقعا از دیدن اونهمه آدم با کلاس و خوش قیافه و خوش پوش لذت بردم و با اینکه هنوز خیلی از فیلمها را ندیدم ولی می دونم که خیلی از جوایزی که داده شد به حق بود. جالب اینجاست که آدمهایی که می اومدند و جایزه هاشون را می گرفتند، بدون استثنا ، از مادرانشون تشکر می کردند، اونها از همسرانشون و بچه هاشون تشکر می کردند و اونهایی که مادرانشان را از دست داده بودند با حلقه ای از اشک در چشمانشون جایزه را بالا می گرفتند و می گفتند : مادر این متعلق به تو است. اینکه ما ایرانیها ، غربیها را به بی عاطفگی محکوم کنیم فکرمی کنم کار خیلی کوته بینانه ایست، چرا که اونها فقط نوع محبتهاشون با ما فرق داره و ما ها هر کسی را که مثل خودمون فکر نکنه و عمل نکنه را طرد می کنیم. سالها سعی شده که به ما تزریق کنند که غربیها بی عاطفه هستند، سالهاست به ما می گن که اونها خانواده دوست نیستند، اما من اینطور فکر نمی کنم. هم از اخباری که می شنوم راجع به کمکهایی که به بچه های فقیر و محتاج می کنن و هم از رابطه ای که یکی از اعضای اصلی خانواده با یه امریکایی داره و هم از روی فیلمهاشون که به هر حال قسمتی از واقعیت اجتماع شون را نشون می ده. اونها فقط با ما فرق دارن و درک این مسئله حداقل برای من خیلی طول کشید.
2 بهمن 1383
ما می توانیم غرق در انواع اختراعات و اکتشافات و عجایب بشویم ، می توانیم معدنها را بشکافیم، از دل ذرات و اتمها و مولوکولها هزاران هزار تئوری و مسئله و راه حل پیدا کنیم. می توانیم از کوه ها بالا برویم ، به عمق دریاها راه پیدا کنیم، به فضاو کهکشان و ماه قدم بگذاریم و نام انسان را به عنوان اشرف مخلوقات بر سرلوحه تمام این کارها بزرگ بنویسیم. انسان توانسته است برای انواع بیماریها و بلایا و خطرات راه حل هایی ارائه دهد. برای راحت زندگی کردن مدرن ترین ساختمانها و وسائل رفاهی را بسازد و برای آینده اش اندوخته جمع کند. انسان اشرف مخلوقات است و به خود می بالد. اما من فکر می کنم انسانها همچنان موجوداتی ناتوانند. |
|||||