.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


30 بهمن 1383

می چکد شک بر سر سجاده ها
وای از روزی که افتد پرده ها

پونه


28 بهمن 1383

بر فراز سرم آسمان غبار گرفته تهران، چشمهایم را که می بندم، سرما توی استخوان پایم ذوق ذوق می کند، انگار یک تکه یخ لابه لای انگشتهایم می کشند، چشمهایم را بازمی کنم، اتاقم خاموش است اما پشت در غوغای خبر و آه و حسرت.
«غم»، چنبرک می زند روی کتابخانه، پاهایش را توی شکمش جمع می کند و به من خیره می شود، من کتابم رادر دستم می فشارم ونگاه از کتابخانه می گیرم، چند نفر مرده باشند خوب است؟ چند نفری که زنده هستند چه کم! یاد سهراب می افتم« دل خوش سیری چند؟» زیر چشمی به بالای کتابخانه نگاه می کنم، استخوان پایم تیر می کشد، می فهمم سردم است، پتو را می کشم روی پاهایم، گرم است، یک پتوی گرم.
می فهمم اوضاع بر وفق مراد نیست، یک چیزی یک جایی کم است، یک چیزی در درون من، کم یا زیاد است انگار! می نشینم، نفس می کشم، نفس عمیق.
تا به حال اینقدر مستاصل نبوده ام، غم به رویم می گرید، سرم را بالا می برم و توی چشمهایش نگاه می کنم، نگاهش سرد است، روی چشمهایم را انگار یک تکه یخ می کشند.
چشمهایم را می بندم، برف چه قشنگ بود هفته پیش، چه زشت است امروز. صدای اخبار گو را می شنوم، لعنت بر این صدا، چقدر دوستش ندارم، چند نفر مرده باشند خوب است؟ ازگرما؟ از سرما؟
چیزی در درونم می جوشد، انگار یک مه درخشش چشمهایم را کدر می کند، انگاروزنه سنگینی به قلبم آویزان کرده اند، انگار صد سال است نخوابیده ام..انگار...!
در اتاق را باز می کنم، صدای اخبارگو حالا به وضوح شنیده می شود، چند نفر زنده مانده باشند خوب است؟
برف نمی بارد، آسمان تهران تیره است، درد لابه لای ستاره هایش ذوق ذوق می کند، انگار یک تکه یخ روی صورت ماه می کشند.
28/11/83

پونه

25 بهمن 1383

دیشب خواب دیدم
دستهایت را به من بخشیدی،
از سرانگشتانت،
برگهای سبز می روئید.
دستهایت را
روی گونه هایم گذاشتم،
برگها جوانه زدند روی گوشهایم،
لا به لای موهایم،
روی گودی گردن.
خواب دیدم،
چشمهایت را به من دادی،
به آنها نگاه می کردم،
به تو،
درخششی تابناک از هر مژه ات،
می چکید روی برگهای سبز ذهن،
تنم گرم می شد به نور دیدگانت،
گونه هایم،
دو گلبرگ سرخ،
میان همهمه سبز برگها..

دلهاتون گرم به گرمای عشق در این روزهای سرد زمستان، چشمهایتان ، قلبهایتان، دستهایتان...

پونه

پونه

21 بهمن 1383

خدایا
میشه اینهمه بلور سفید را دید و به یاد تو نیافتاد؟
میشه اینهمه زیبایی و سفیدی را روی تن درختها دید و تو را شکر نگفت؟
خدایا
دلم می خواهد به اندازه تمامی دانه های برفی که این روزها به شهرم هدیه دادی ذکر تو بگویم و بلند بگویم خدایا سپاسگزارم از اینهمه نعمت، بگویم خدایا به من چشمی بده تا لیاقت دیدن اینهمه زیبایی را داشته باشم، خدایا به من ظرفیت داشتن اینهمه نعمت را ارزانی کن. بگویم خدایا در پناه تو هستم و تو
را شبانه روز سپاس می گویم.


گر سر هر موی من گردد زبان
شکر های تو نیاید در بیان

دیروز تهران عروس سفید پوشی شده بود در کنار البرز، چقدر زیبا و ستایش انگیز بود، چقدر سفیدی زیباست.

پونه

18 بهمن 1383

فکر نکنید من آدم تنبلی شدم ها! نه به خدا، این وبسایت لعنتی هر روز یه ساز می زنه و من بیچاره یکهفته ای بود که نمی تونستم صفحه پست را باز کنم، دیگه کم کم داشت یوزر و پسووردم را فراموش می کردم، حالا که دارم می نویسم می بینم که تایپ را هم داشتم فراموش می کردم چون هر جمله را باید چند دفعه تایپ کرد.می دونید من جدیدا به ذهن خودم شک کردم برای اینکه خیلی زود همه چیز را فراموش می کنم یا اصلا چیزی توی خاطرم نمی مونه، نمی دونم چرا؟ ننه جان علائم پیری زود رس هست دیگه! حالا هم که از فرط خوشحالی نمی دونم چی چی دارم می نویسم، فقط دلم می خواد بنویسم همین. این چند روز هم که جشن فرخنده انفجار نور و از این حرفهاست دیگه کسی وقت نداره بیاد وبسایت بخونه از بس که داره می ره پارتی و مهمونی و جشن. متاسفم که در وبسایت نویسی هم مثل داستان نویسی مجبور به خود سانسوری شدیم. تا می خواهیم یه حرفی بزنیم باید هزار دور حرف را بپیچونیم تا شاید یک نفر از میان حرفهای درهم و برهممون، اصل حرف ما را بفهمه! البته این خود سانسوری هم چیز جدیدی نیست و مثل یه ویروس به همه سرایت کرده و ما نه تنها در نوشتن بلکه در روابط اجتماعی و شاید خصوصی امان هم به اون دچاریم و این واقعا یک بحرانه!


وقتی از دریچه کوچک پنجره به کوچه نگاه می کنم
همه چیز رنگ سفید دارد
زیر بارش برف
رد پای کوچک یک زاغ
یا شاید قدمهای تند یک کودک
از میان اینهمه سفیدی پیداست
وقتی از دریچه پنجره
به بارش سفید و ساکت برف نگاه می کنم
جهانم همه یک بوم می شود
سفید
در انتظار دستان یک نقاش
فرشته ای
لبخندی
گلدانی پر از گلهای رنگارنگ
وقتی رقص آرام برف را بر تن خشک درختان می بینم
جهانم همه ملودی می شود
در انتظار اجرای یک سمفونی
به آسمان نگاه می کنم
و جهانم
صفحه کاغذ سفیدی می شود
در انتظار قلم یک شاعر
تا نقش ببندد این روزگار سرد
بر دل گرم یک دوست
در انتظار کلام من.

پونه

7 بهمن 1383

من هنوز وقتی به کوه های پوشیده از برف اطراف تهران نگاه می کنم، لبهام به لبخند باز می شه و یه گرمای خاص، درونم می پیچه! می فهمم که دارم زندگی می کنم، هنوز وقتی یه بچه کوچولو را توی کالسکه می بینم که هفت پادشاه راخواب می بینه، لبهام به خنده باز می شه و یه گرمای خاصی در درونم... می فهمم که دارم زندگی می کنم، هنوز ازدیدن بازی پدربزرگها با نوه هاشون لذت می برم، هنوز وقتی یه ماشین عروس را توی خیابان می بینم براشون از ته قلب آرزوی خوشبختی می کنم... لبهام به خنده باز می شه و یه گرمای خاص...می فهمم که...
تعجب می کنم گاهی وقتی با عشق به کوهها نگاه می کنم و با شوق می گم:« ببینید چه کوه هایی داریم!» بعضی ها یه جوری منو نگاه می کنن که انگار تا به حال به یه همچین موضوعی فکر هم نکردن، یه جور با تمسخر بهم می خندن، من دارم با دیدن کوه ها زندگی می کنم و اونها زندگی کردن منو به تمسخر می گیرن.
زندگی کردن توی این احوال برای همه امون مشکل شده، گرفتار روزمره گی ها شدیم و زیر این همه دیدن و دم نزدن ها داریم خرد می شیم، ولی اگه همین دلخوشی های کوچک نبود می تونستیم نفس بکشیم؟
دلخوشی ها کم نیست، باید اونها را بیشتر به خاطر بسپاریم چون خوشی ها زود کمرنگ می شه و این غمها است که سمج می چسبه به ذهنمون.
من با بوییدن گلهای نرگس انگار عطر خدا را می بویم، گاهی می رم توی گل فروشی تا فقط نرگسها را بو کنم.
من با دیدن دونه های ریز ریز برف هنوز به وجد می آم، لبخند می زنم، پشت پنجره بالا و پایین می پرم و خدا را شکر می کنم.
من هنوز به وجد می آم، خوشحال می شم، می خندم، هیچ ابایی هم ندارم ، چرا داشته باشم؟ چرا بعضی ها اینهمه چیزهای کوچک زندگی را نمی بینند؟ چرا همش غر می زنن؟ چرا اصرار دارن که خودشون را ناراحت و معذب و عصبی جلوه بدن، باور کنید، دلخوشیها کم نیست...

پونه

4 بهمن 1383

دیشب رفتم پیش مامان و بابا و البته چه کار خوبی کردم چون تماشای برف از پنجره بزرگ رو به خیابان آن خانه بسیار لذت بخش تر بود . دیشب برنامه گلدن گلب ازکانال ایتالیا به طور کامل و با زبان انگلیسی بخش شد، من واقعا از دیدن اونهمه آدم با کلاس و خوش قیافه و خوش پوش لذت بردم و با اینکه هنوز خیلی از فیلمها را ندیدم ولی می دونم که خیلی از جوایزی که داده شد به حق بود. جالب اینجاست که آدمهایی که می اومدند و جایزه هاشون را می گرفتند، بدون استثنا ، از مادرانشون تشکر می کردند، اونها از همسرانشون و بچه هاشون تشکر می کردند و اونهایی که مادرانشان را از دست داده بودند با حلقه ای از اشک در چشمانشون جایزه را بالا می گرفتند و می گفتند : مادر این متعلق به تو است. اینکه ما ایرانیها ، غربیها را به بی عاطفگی محکوم کنیم فکرمی کنم کار خیلی کوته بینانه ایست، چرا که اونها فقط نوع محبتهاشون با ما فرق داره و ما ها هر کسی را که مثل خودمون فکر نکنه و عمل نکنه را طرد می کنیم. سالها سعی شده که به ما تزریق کنند که غربیها بی عاطفه هستند، سالهاست به ما می گن که اونها خانواده دوست نیستند، اما من اینطور فکر نمی کنم. هم از اخباری که می شنوم راجع به کمکهایی که به بچه های فقیر و محتاج می کنن و هم از رابطه ای که یکی از اعضای اصلی خانواده با یه امریکایی داره و هم از روی فیلمهاشون که به هر حال قسمتی از واقعیت اجتماع شون را نشون می ده. اونها فقط با ما فرق دارن و درک این مسئله حداقل برای من خیلی طول کشید.
از این حرفها که بگذریم، دیشب برف قشنگی تهران را سفید پوش کرد، امروز با آریو رفتیم و یه آدم برفی ساختیم، البته باید بگم که من ساختم چون اریو تقریبا نمی تونه روی یه کار بیشتر از یک دقیقه متمرکز بشه و ترجیح می داد که همش خودش را روی برفها ولو کنه. ادم برفی من مو داشت، موهاشو از برگیها کاج درست کردم، موهاش سبز بود،چشمهاش مشکی، یه لب چوبی داشت پهن و خندون،. خلاصه بعد که برگشتم توی خونه ، دیدم مامان یه آشی بار گذاشته و خسته اتون نکنم خودتون می توانید حدس بزنید که چقدر چسبید. اینهم از دیشب و امروز من.

پونه

2 بهمن 1383

ما می توانیم غرق در انواع اختراعات و اکتشافات و عجایب بشویم ، می توانیم معدنها را بشکافیم، از دل ذرات و اتمها و مولوکولها هزاران هزار تئوری و مسئله و راه حل پیدا کنیم. می توانیم از کوه ها بالا برویم ، به عمق دریاها راه پیدا کنیم، به فضاو کهکشان و ماه قدم بگذاریم و نام انسان را به عنوان اشرف مخلوقات بر سرلوحه تمام این کارها بزرگ بنویسیم. انسان توانسته است برای انواع بیماریها و بلایا و خطرات راه حل هایی ارائه دهد. برای راحت زندگی کردن مدرن ترین ساختمانها و وسائل رفاهی را بسازد و برای آینده اش اندوخته جمع کند. انسان اشرف مخلوقات است و به خود می بالد. اما من فکر می کنم انسانها همچنان موجوداتی ناتوانند.
آنها نتوانستند برای دلی که شکسته می شود، اشکی که فرو می ریزد، و دوستی که داغ دیده است هیچ معجونی بیابند تا بتوانند ثانیه ای از ناراحتیش را بکاهند.
کاش هیچ کدام از این اختراعات و اکتشافات و علوم نبودند اما می توانستم تنها لحظه ای ، ثانیه ای شاید، از غم عزیزترین دوستم بکاهم. کاش!

پونه