دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


19 اسفند 1383

یادمه تا موقعی که بود، من فکر می کردم نمی تونه یه لحظه بدون کمک بقیه به کارهاش برسه، به نظرم شکننده و حساس و شاید لوس می اومد، هرچند که گاهی اوقات برعکسش رانشون میداد، اما خوب بلدبود خودش را برای همه لوس کنه، بعد از دوران خوش دانشگاه روابطمون بیشتر و بیشتر شد ، صحبتهای پای تلفن و قرارهای هفتگی ومیهمانی ها و کافی شاپ رفتنها همگی جزئی از زندگیمون بود که باورمون نمی شد یه روز نباشه! ولی حالا رفته و جاش خالیه، بیشتر از اونیکه فکر می کردم یادش می کنم و دلم براش تنگ می شه، بخصوص وقتی از کنار تابلوی نیاوران - داراباد رد می شم و بخصوص وقتی که اهنگ تاک سیاوش را گوش می دم، حالا رفته اونور دنیا، ازدواج که کرده هیچ، بچه دارهم که شده هیچ ، هم کار می کنه هم داره درس می خونه تازه خواهر و برادرش راهم بعد از چند سالی با خودش برد و اونها هم دارن اونجا پیشش زندگی می کنن. وقتی باهاش حرف زدم باور نمی شد اون موجود لوس شکننده احساساتی مادر شده و به زودی دکتر داروساز!!! دفعه آخری که باهاش حرف زدم ازش پرسیدم : کاملیا حاضری دوباره برگردی ایران زندگی کنی؟ و ثانیه هایی را که طی شد تا جواب بده توی قلبم دعا می کردم که بگه آره آره..اما اون با کمی من و مون و خنده و همون رد گم کردنهای خودش بالاخره گفت : نه ، دیگه بر نمی گردم.
و من مثل بچه های کوچولو که به خواسته اشون نمی رسن، این طرف تلفن بغض کردم و بعد از اینکه سعی کردم با همون روش رد گم کنی خودم خداحافظی کنم ، پقی زدم زیر گریه.



18 اسفند 1383

یک کشف جدید برای سحر خیزی
کاری نداره !فقط کافیه بعد از اینکه پرده های اتاق خوابتون را باز کردید که بشورید دیگه اونها رو آویزون نکنید، برای این کار بهتره چوب پرده ها را هم به بهانه شستن در بیارید و در آخر کار نردبان را هم به برادرتان قرض بدهید، آنوقت است که با طلوع اولین اشعه های خورشید شما هم طلوع می کنید و نه تنها فکر نمی کنید که زود بیدار شدید بلکه فکر می کنید که خیلی وقت هم هست که در رختخواب تشریف دارید برای اینکه بیشتر ماجرا غلیظ بشه بهتره تمام ساعتهای توی اتاق را جمع کنید و ساعت مچی اتان را هم در فاصله ای دور از خودتان قرار بدهید.
**
هیچ عشقی آیا با عشق به خانواده برابری می کنه؟ یعنی همیشه تمامی این انرژی و شور و عشق در اطراف من بود و من از آن بی خبر بودم؟ چقدر سرشارم! چقدر شادم! هرچه برایتان بگویم که چقدر همه ی مثبتهای جهان در من جمع شده است هیچ نگفته ام انگار.
لحظه های انتظار ما در یک شادی وصف ناپذیر می گذرد، در یک همراهی مطبوع، انگار تمامی عشق جهان در چشمهایمان جاری است.



16 اسفند 1383

شمارش معکوس دیدن عزیزانم شروع شده، دقیقا هفته آینده همچین روزی ما در کنار هم هستیم. برای من عید از همین الان شروع شده، از همین دلواپسیهای خوشآیند و خستگی ها و رویا دیدن ها و ...خلاصه اش کنم،من امروز خوشحالم بیشتر از هر روزی در امسال، خیلی حرفها برای نوشتن دارم، به امید خدا خواهم نوشت، خیلی کاردارم این روزها، باید بروم...



14 اسفند 1383
شادی نگاه من و
برق کفشهای نوی تو،
سبزه و سمنو و سیب.
دل بی تاب من و
خنده ی بی صدای تو،
سیرو سرکه و سماق.
می شمارم،
یک، دو، سه، چهار،
چند روز مانده به آواز چلچله ها؟
می شماری،
پنج، شش، هفت
چند رنگ ماهی می خواهی؟ 13/12/83




9 اسفند 1383

می بینید! وبلاگ نویسی هم عین زندگی گاهی نیش است و گاهی نوش،گاهی عشق و گاهی تنفر، گاهی شادی و گاهی غم.
و هرچه به بهار نزدیکتر می شویم، نوش است و عشق است و شادی. اگر دلهایمان را صاف کنیم. بخواهیم تا به ما داده شود. شادی و عشق هم مثل بدست آوردن هر چیز دیگری سختیهایی دارد، پشتکار می خواهد و توکل می طلبد، نه می شود آنرا از کسی انتظار داشت و نه مثل یک معجزه بر سر راه ما قرار می گیرد. هدیه ای است ، باید که بجوییمش تا بیابیمش.
گاهی دلم برای ماه « اسفند» می سوزد، چقدر سریع می گذرد و چقدر همه در انتظار بهار، فراموشش می کنند، چقدر هوا خوب است در این ماه، چقدر مهیای بهار است این ماه و چقدر سرشار از زندگی است، به راستی که بهاراولاد زمستان است.
من آخرین سال تحویلی ی که همه خانواده دور هم جمع بودیم را به یاد ندارم ! یعنی آنقدر کوچک بودم؟ اما مطمئنم که لحظه تحویل سال 1384 را هیچگاه فراموش نخواهم کرد، باز قرار است خانواده پنج نفره ما( که حالا عضوهای جدیدی هم دارد) دور هم سر یک سفره به دعای مادر گوش بدهد، دستهای پدر را ببوسد و از خوشحالی اشک شوق بریزد.
شام شب عید و چهارشنبه سوری وحرف و حرف و حرف بعد از سالها دوری!
بی تابی عجیبی است، تنها 12 روز دیگر مانده تا برادرم را در آغوش بکشم و پسر کوچکش را که تا به حال ندیدمش ببینم.
ولی این تنها دلیل شادی من نیست، دوستان دیگری هم در راهند تا من دلتنگیهایم را در آغوششان رها کنم . بی صبرانه منتظر نگاه کردن به چشمهایشان هستم تا برای سالها عشق و انرژی را از وجودشان برای زندگیم ذخیره کنم.
بهار در راه است،فرشهای شسته شده بر بام خانه ها، برق تمیزی شیشه ها، آسمان آبی تهران، میدان تجریش در همهمه مردم و عید، بوی سمنو، سبزه ، ماهی قرمز ... بهار در راه است، آهنگ مرد سبزه فروش، اشتیاق کودکانه بزرگسالان برای عید، لباسهای نو، مادر بزرگهای شاد.
اگر چیزی در ما هنوز زنده است به عنوان فرهنگ ایرانی، مدیون برپاشدن « نوروز» است، اگر نشانه ای داریم از ایرانی بودنمان، نوروز را هرچه بهتر و باشکوه تر برگزار می کنیم، جزء این چه چیز دیگری باقی مانده؟


یادداشتها (7)



6 اسفند 1383

تلخ شده ام
تلخ
مثل روزگاری که می گذرد
سرد شده ام
سرد
مثل شبهای تنهایی
تکه تکه می شود این روح در به در
میان دیروزهای شیرین
امروزهای تلخ
تازه فهمیده ام
زندگی آن رویای شیرینی نیست که می پنداشتم
4/12/83



4 اسفند 1383
هی سعی کردم از یه کتاب شعر چند خط شعر خوب در بیارم واسه پست امروز، اما وقتی چشمهام افتاد به صفحه تلوزیون و خبر یه فاجعه دیگه را شنیدم بلند گفتم :
خدایا بسه دیگه ! خدایا بسه...
از نوشتن هرچی شعر بود بدم اومد، از دیدن هرچه تصویر، ازخوندن هر چه خبر..فقط توی دلم فریاد زدم خدایا بسه بسه بسه



1 اسفند 1383

سیاوش را دست بسته چو سنگ
فگندند در گردنش پالهنگ
بدشتش کشیدند پرآب روی
پیاده دوان در بپیشش گروی
تن پیل وارش بر ان گرم خاک
فگندند و از کس نکردند باک
یکی تشت بنهاد پیشش گروی
بپیچید چون گوسفندانش روی
برید آن سر شاهوارش زتن
فنگندش چو سرو سهی بر چمن
همه شهر پر زاری وناله گشت
بچشم اندرون آب چون ژاله گشت...
چوآگاهی آمد بکاووس شاه
که شد روزگار سیاوش تباه
بکردار مرغان سرش را زتن
جدا کرد سالارآن انجمن
ابر بی گناهش بخنجر بزار
بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو
چو دّراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بیشه درون برگ گلنارزرد
گرفتند شیون بهر کوهسار
نه فریادرس بود نه خواستار
چو این گفته بشنید کاوس شاه
سرنامدارش نگون شد زگاه
بروجامه بدرید و رخ را بکند
بخاک اندر آمد زتخت بلند
برفتند با مویه ایرانیان
بدان سوگ بسته بزاری میان
همه دیده پر خون و رخساره زرد
زبان سیاوش پراز یاد کرد
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو شاپور و فرهاد و رهام شیر
همه جامه کرده کبود وسیاه
همه خاک بر سر به جای کلاه...
... بخاکی که خون سیاوش بخورد
بابراندآمد درختی زگرد
نگاریده بر برگها چهر او
همی بوی مشک آمد ازمهر او...