|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
19 اسفند 1383
یادمه تا موقعی که بود، من فکر می کردم نمی تونه یه لحظه بدون کمک بقیه به کارهاش برسه، به نظرم شکننده و حساس و شاید لوس می اومد، هرچند که گاهی اوقات برعکسش رانشون میداد، اما خوب بلدبود خودش را برای همه لوس کنه، بعد از دوران خوش دانشگاه روابطمون بیشتر و بیشتر شد ، صحبتهای پای تلفن و قرارهای هفتگی ومیهمانی ها و کافی شاپ رفتنها همگی جزئی از زندگیمون بود که باورمون نمی شد یه روز نباشه! ولی حالا رفته و جاش خالیه، بیشتر از اونیکه فکر می کردم یادش می کنم و دلم براش تنگ می شه، بخصوص وقتی از کنار تابلوی نیاوران - داراباد رد می شم و بخصوص وقتی که اهنگ تاک سیاوش را گوش می دم، حالا رفته اونور دنیا، ازدواج که کرده هیچ، بچه دارهم که شده هیچ ، هم کار می کنه هم داره درس می خونه تازه خواهر و برادرش راهم بعد از چند سالی با خودش برد و اونها هم دارن اونجا پیشش زندگی می کنن. وقتی باهاش حرف زدم باور نمی شد اون موجود لوس شکننده احساساتی مادر شده و به زودی دکتر داروساز!!! دفعه آخری که باهاش حرف زدم ازش پرسیدم : کاملیا حاضری دوباره برگردی ایران زندگی کنی؟ و ثانیه هایی را که طی شد تا جواب بده توی قلبم دعا می کردم که بگه آره آره..اما اون با کمی من و مون و خنده و همون رد گم کردنهای خودش بالاخره گفت : نه ، دیگه بر نمی گردم.
18 اسفند 1383
یک کشف جدید برای سحر خیزی
16 اسفند 1383
شمارش معکوس دیدن عزیزانم شروع شده، دقیقا هفته آینده همچین روزی ما در کنار هم هستیم. برای من عید از همین الان شروع شده، از همین دلواپسیهای خوشآیند و خستگی ها و رویا دیدن ها و ...خلاصه اش کنم،من امروز خوشحالم بیشتر از هر روزی در امسال، خیلی حرفها برای نوشتن دارم، به امید خدا خواهم نوشت، خیلی کاردارم این روزها، باید بروم...
14 اسفند 1383
شادی نگاه من و 13/12/83
9 اسفند 1383
می بینید! وبلاگ نویسی هم عین زندگی گاهی نیش است و گاهی نوش،گاهی عشق و گاهی تنفر، گاهی شادی و گاهی غم.
6 اسفند 1383
تلخ شده ام
4 اسفند 1383
هی سعی کردم از یه کتاب شعر چند خط شعر خوب در بیارم واسه پست امروز، اما وقتی چشمهام افتاد به صفحه تلوزیون و خبر یه فاجعه دیگه را شنیدم بلند گفتم : بسه دیگه ! خدایا بسه...
1 اسفند 1383
سیاوش را دست بسته چو سنگ |
|||||