|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
19 اسفند 1383
یادمه تا موقعی که بود، من فکر می کردم نمی تونه یه لحظه بدون کمک بقیه به کارهاش برسه، به نظرم شکننده و حساس و شاید لوس می اومد، هرچند که گاهی اوقات برعکسش رانشون میداد، اما خوب بلدبود خودش را برای همه لوس کنه، بعد از دوران خوش دانشگاه روابطمون بیشتر و بیشتر شد ، صحبتهای پای تلفن و قرارهای هفتگی ومیهمانی ها و کافی شاپ رفتنها همگی جزئی از زندگیمون بود که باورمون نمی شد یه روز نباشه! ولی حالا رفته و جاش خالیه، بیشتر از اونیکه فکر می کردم یادش می کنم و دلم براش تنگ می شه، بخصوص وقتی از کنار تابلوی نیاوران - داراباد رد می شم و بخصوص وقتی که اهنگ تاک سیاوش را گوش می دم، حالا رفته اونور دنیا، ازدواج که کرده هیچ، بچه دارهم که شده هیچ ، هم کار می کنه هم داره درس می خونه تازه خواهر و برادرش راهم بعد از چند سالی با خودش برد و اونها هم دارن اونجا پیشش زندگی می کنن. وقتی باهاش حرف زدم باور نمی شد اون موجود لوس شکننده احساساتی مادر شده و به زودی دکتر داروساز!!! دفعه آخری که باهاش حرف زدم ازش پرسیدم : کاملیا حاضری دوباره برگردی ایران زندگی کنی؟ و ثانیه هایی را که طی شد تا جواب بده توی قلبم دعا می کردم که بگه آره آره..اما اون با کمی من و مون و خنده و همون رد گم کردنهای خودش بالاخره گفت : نه ، دیگه بر نمی گردم.
18 اسفند 1383
یک کشف جدید برای سحر خیزی
16 اسفند 1383
شمارش معکوس دیدن عزیزانم شروع شده، دقیقا هفته آینده همچین روزی ما در کنار هم هستیم. برای من عید از همین الان شروع شده، از همین دلواپسیهای خوشآیند و خستگی ها و رویا دیدن ها و ...خلاصه اش کنم،من امروز خوشحالم بیشتر از هر روزی در امسال، خیلی حرفها برای نوشتن دارم، به امید خدا خواهم نوشت، خیلی کاردارم این روزها، باید بروم...
14 اسفند 1383
شادی نگاه من و
برق کفشهای نوی تو، سبزه و سمنو و سیب. دل بی تاب من و خنده ی بی صدای تو، سیرو سرکه و سماق. می شمارم، یک، دو، سه، چهار، چند روز مانده به آواز چلچله ها؟ می شماری، پنج، شش، هفت چند رنگ ماهی می خواهی؟ 13/12/83
9 اسفند 1383
می بینید! وبلاگ نویسی هم عین زندگی گاهی نیش است و گاهی نوش،گاهی عشق و گاهی تنفر، گاهی شادی و گاهی غم.
6 اسفند 1383
تلخ شده ام
4 اسفند 1383
هی سعی کردم از یه کتاب شعر چند خط شعر خوب در بیارم واسه پست امروز، اما وقتی چشمهام افتاد به صفحه تلوزیون و خبر یه فاجعه دیگه را شنیدم بلند گفتم :
خدایا بسه دیگه ! خدایا بسه... از نوشتن هرچی شعر بود بدم اومد، از دیدن هرچه تصویر، ازخوندن هر چه خبر..فقط توی دلم فریاد زدم خدایا بسه بسه بسه
1 اسفند 1383
سیاوش را دست بسته چو سنگ |
|||||