|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
31 فروردین 1384
« - وای نگاش کن ، چقدر عوض شدی. حوض خانه پدری، عشقهای بچه گی، بازیهای شبانه، غضب پدر، پسرهای سر کوچه، خیابانهای خلوت و دلنشین محله قدیمی، راه رفتنها، جیم شدنها، دید زدنها...
28 فروردین 1384
لحظه هایی هست که می بازی.، در زندگی همیشه لحظه هایی هست که مزه باختن را می چشی، گاهی اوقات برای رسیدن به هدفت، آنقدر باید ببازی تا بیاموزی که اینها نه باخت که تجربه ای است برای ...
25 فروردین 1384
هوای احساس آبی است،
23 فروردین 1384
وقتی رسید به ابتدای کوچه، صورتش را با دستهایش پوشاند. خودش بود، سبزی نگاهش را از لابه لای انگشتانش شناختم، نفسش بوی بهار و سبزه تازه رسیده می داد، عطر خاک باران خورده شاید!.
21 فروردین 1384
در کنارت نشسته ام،
18 فروردین 1384
اگر تو گریه نکرده باشی، نمی توانی چشمهای زیبایی داشته باشی.( سوفیا لورن)
16 فروردین 1384
سلام و عیدتون با تاخیر مبارک. من تازه از سفر رسیدم و بسیار ناراحتم از اینکه باید دوباره در تهران زندگی کنم. خیلی دلم می خواست در طول سفر اینجا چیزی بنویسم اما متاسفانه آدرس پست را بلد نبودم و حوصله و وقتش را هم نداشتم که بگردم تا پیدا کنم. بهرحال رسیدم به تهران، تهران دود زده و ترافیک و تکرار مکرراتش. هیچ حوصله ندارم. شرح ماجرا باشه برای بعد. |
|||||