|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
31 فروردین 1384
« - وای نگاش کن ، چقدر عوض شدی.
- نه بابا همون پخی بودم که قبلا بودم. - نه خره دماغتو عمل کردی، لاغر کردی، موهات کو؟ - تو ولی هیچ فرق نکردی یه کم لاغر شدی...» در یک شهر بودیم، چطور بود که دل به دیدن هم ندادیم را نمی دانم. چهارده سال طول کشید تا دفتر سرنوشت ورق خورد و روز دیدار ما سر رسید. تو شانزده ساله بودی و من پانزده ساله، تو در لباس عروس رفتی و من درمانتوی سرمه ای رنگ مدرسه ماندم. چهارده سال طول کشید. نه اینکه بی خبر بمانم نه! گاه گداری از این و از آن، خبر مادر شدنت، خبر خانه عوض کردنت، حتی لاغر شدنت مو رنگ کردنت... همه یادگاریهای بچه گی هایمان را لحظه به لحظه دوره کردیم، در آغوشت که کشیدم بغض سالها تلخی و کابوس دیدنهای شبانه و انتظار در بغلت خالی شد. حوض خانه پدری، عشقهای بچه گی، بازیهای شبانه، غضب پدر، پسرهای سر کوچه، خیابانهای خلوت و دلنشین محله قدیمی، راه رفتنها، جیم شدنها، دید زدنها... یادداشتها (3)
28 فروردین 1384
لحظه هایی هست که می بازی.، در زندگی همیشه لحظه هایی هست که مزه باختن را می چشی، گاهی اوقات برای رسیدن به هدفت، آنقدر باید ببازی تا بیاموزی که اینها نه باخت که تجربه ای است برای ...
25 فروردین 1384
هوای احساس آبی است،
23 فروردین 1384
وقتی رسید به ابتدای کوچه، صورتش را با دستهایش پوشاند. خودش بود، سبزی نگاهش را از لابه لای انگشتانش شناختم، نفسش بوی بهار و سبزه تازه رسیده می داد، عطر خاک باران خورده شاید!.
21 فروردین 1384
در کنارت نشسته ام،
18 فروردین 1384
اگر تو گریه نکرده باشی، نمی توانی چشمهای زیبایی داشته باشی.( سوفیا لورن)
16 فروردین 1384
سلام و عیدتون با تاخیر مبارک. من تازه از سفر رسیدم و بسیار ناراحتم از اینکه باید دوباره در تهران زندگی کنم. خیلی دلم می خواست در طول سفر اینجا چیزی بنویسم اما متاسفانه آدرس پست را بلد نبودم و حوصله و وقتش را هم نداشتم که بگردم تا پیدا کنم. بهرحال رسیدم به تهران، تهران دود زده و ترافیک و تکرار مکرراتش. هیچ حوصله ندارم. شرح ماجرا باشه برای بعد. |
|||||