.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


31 فروردین 1384

« - وای نگاش کن ، چقدر عوض شدی.
- نه بابا همون پخی بودم که قبلا بودم.
- نه خره دماغتو عمل کردی، لاغر کردی، موهات کو؟
- تو ولی هیچ فرق نکردی یه کم لاغر شدی...»


در یک شهر بودیم، چطور بود که دل به دیدن هم ندادیم را نمی دانم. چهارده سال طول کشید تا دفتر سرنوشت ورق خورد و روز دیدار ما سر رسید. تو شانزده ساله بودی و من پانزده ساله، تو در لباس عروس رفتی و من درمانتوی سرمه ای رنگ مدرسه ماندم. چهارده سال طول کشید. نه اینکه بی خبر بمانم نه! گاه گداری از این و از آن، خبر مادر شدنت، خبر خانه عوض کردنت، حتی لاغر شدنت مو رنگ کردنت...
همه یادگاریهای بچه گی هایمان را لحظه به لحظه دوره کردیم، در آغوشت که کشیدم بغض سالها تلخی و کابوس دیدنهای شبانه و انتظار در بغلت خالی شد.

حوض خانه پدری، عشقهای بچه گی، بازیهای شبانه، غضب پدر، پسرهای سر کوچه، خیابانهای خلوت و دلنشین محله قدیمی، راه رفتنها، جیم شدنها، دید زدنها...

پونه n یادداشتها (3)


28 فروردین 1384

لحظه هایی هست که می بازی.، در زندگی همیشه لحظه هایی هست که مزه باختن را می چشی، گاهی اوقات برای رسیدن به هدفت، آنقدر باید ببازی تا بیاموزی که اینها نه باخت که تجربه ای است برای ...
تصویر تلخ و تاریک جهان معاصر به خوبی در فیلم جدید « کلینت ایستوود» مشاهده می شود، نور پردازی های معرکه ی فیلم به کمک این موضوع شتافته و ما در نود درصد فیلم انسانهایی را می بینیم که یک نیمه صورتشان در تاریکی است، فیلم « عزیز میلیون دلاری»* فیلمی تلخ و سیاه است که در لحظات پایانیش برای دقایقی راه نفست را می بندد.
موسیقی فیلم نه مثل خیلی از فیلمهای هالیوودی تنها برای به شوق آوردن بیننده بلکه تنها آنجایی پخش می شود که باید شود. تک نوازی گیتار در صفحه خالی زندگی مردمان تنها.
کلینت ایستوود با ظرافت تنگناهای تنهایی انسانها را بر ملا می کند، آنرا را عریان می کند و در مقابلت (با بازی های خوب و استثنایی مورگان فری من و هیلاری سوانک) به اجرا می گذارد.
در این دنیا که همه اجزائ مادی و معنویش به سرعت از هم دور می شوند، گاهی می شود در خانه های تاریک و نمور، در ورزشگاهای چند ده هزار نفری و در راهروی بیمارستان، لبخندی را یافت، که نشانه ای است برای تداوم زندگی، نشانه ای است برای آنچه که بشریت روز به روز دارد از آن دور می شود.
به جرات می توانم بگویم که این فیلم شایسته گرفتن جوایزی بود که به آن اهدا شد.
*Million dollar baby

پونه

25 فروردین 1384

هوای احساس آبی است،
رنگ آسمان کدر است.
چشمهای مادر آبی است،
جوانه درختها سبز است.
هوای تهران سربی است،
رنگ روسریها صورتی است.
هوای روابط ابری است،
رنگ شرم، سرخ نیست.
اندیشه ها بی رنگند،
کاغذها بی خط.
قلمها بی جوهر،
هوا، هوای نفس کشیدن نیست.

پونه

23 فروردین 1384

وقتی رسید به ابتدای کوچه، صورتش را با دستهایش پوشاند. خودش بود، سبزی نگاهش را از لابه لای انگشتانش شناختم، نفسش بوی بهار و سبزه تازه رسیده می داد، عطر خاک باران خورده شاید!.
صورتش را با دستهایش پوشانده بود، دستهایش لاغر بود، انتهای خنده اش از کناره کف دستها بیرون زده بود، شناختمش، خودش بود.
در ابتدای کوچه ایستاده بود، با کوله پشتی مشکی و مانتوی بلند سورمه ای، شناختمش، همان مقنعه ژرژت مشکی سرش بود، همانی که تا انتهای آرنجش می رسید.
صبح شد. بیدار باش گنجشکها.

پونه

21 فروردین 1384

در کنارت نشسته ام،
هیاهوی چشمهایت به سکونی عمیق بدل شده است.
نگاهت که می کنم،
موهای سفیدت از زیر روسری پیداست.
اندک اندک روییده اند،
در طی اینهمه سال دوستی.
باز برایت می گویم،
باز برایم می گویی،
وقتی حرف می زنی،
برق همان شیطنت هفده سالگیت ،
در نگاهت می درخشد.
من به شوق می آیم.
می شویم همان دختربچه های قدیم، زیر درختی که باز اسمش را نمی دانم.

پونه

18 فروردین 1384

...

اگر تو گریه نکرده باشی، نمی توانی چشمهای زیبایی داشته باشی.( سوفیا لورن)
****
آیا به نظر شما «سالی که نکوست از بهارش پیداست»؟ اگر اینطوریه، امسال چطوری براتون رقم می خوره؟ آیا هر کدام از ما تنها با پشتکار می توانیم به هدفمان برسیم یا چیز دیگری هم لازم است؟ چقدر بها به سرنوشت و تقدیر و اجبار می دهید؟

پونه

16 فروردین 1384

سلام و عیدتون با تاخیر مبارک. من تازه از سفر رسیدم و بسیار ناراحتم از اینکه باید دوباره در تهران زندگی کنم. خیلی دلم می خواست در طول سفر اینجا چیزی بنویسم اما متاسفانه آدرس پست را بلد نبودم و حوصله و وقتش را هم نداشتم که بگردم تا پیدا کنم. بهرحال رسیدم به تهران، تهران دود زده و ترافیک و تکرار مکرراتش. هیچ حوصله ندارم. شرح ماجرا باشه برای بعد.

پونه