|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 اردیبهشت 1384
به عکس خودش در صفحه خاموش تلوزیون نگاه می کرد. تنهایی نشسته بود روی مبل و پاهاشو بغل کرده بود.
29 اردیبهشت 1384
امروز روز خوبیست . باران دیشب هوا را خنک کرده است. بوی یاسهای همسایه توی اتاقم پیچیده. *امروز روز خوبی است، خانه را تمیز کرده ام. ورزش کرده ام. در هفته گذشته کتاب « سپیده دم ایرانی» را خوانده ام.بالاخره بعد از مدتها به دندانپزشکی رفتم ، این هفته هر روزش مادرم را محکم بغل کردم و بهش گفتم که چقدر خوب و مهربان است امروز روز خوبیست، تولد ده سالگی پسربرادرم هست.
27 اردیبهشت 1384
چنان نقشی بر دلم زدی که هرچقدر بیشتر سعی می کنم فراموشت کنم، بیچاره تر از پیش، بیادت می آورم. احساساتم در یک سراشیبی عمیق قل می خورد، له می شود، فرومی ریزد.
24 اردیبهشت 1384
نقل داستان یکی از شادمانی های اولیه ی زندگی بشر بوده و داستان کوتاه جذاب ترین نوع ادبیات است.
1- مجموعه « زندگی یعنی همین» یکی از مجموعه های چاپ شده توسط انتشارات علمی و فرهنگی است که داستانهای آن از بهترین های داستانهای کوتاه بیش از 600 شرکت کننده در اولین مسابقه ی داستان نویسی بر گزیده شده است. اینها را همه گفتم تا بگم داستان « انتظار» من هم جزء یکی از همین داستانها در این مجموعه چاپ شده است. 2- ارتفاعات لواسانات- گرمابدره- تنگه یونزا. هفت ساعت پیاده روی و کوهنوردی در یکی از بکرترین مناطق اطراف تهران، باران و آفتاب و برف و شکوفه های بهاری، دشت پر از گل، دورتادورت همه کوه و مه و آسمان. انگار فقط تو بودی و کوه و خدا. شگفت انگیز و زیبا بودهر چند که آخر کاری به خودم فحش می دادم که چرا رفتم از بس که سردم شده بود و پاهام درد می کرد اما بعد از خوردن یک لیوان چای دبش، همه چیز از یادم رفت. 3- فکر کن رفته باشی یه جایی که فکر می کنی همه دیگه آخر سواد و تحصیلات هستند، نشسته ای پیش یه نفر که دستیار کارگردانه و سنش دوبرابر سن تو است، بعد فکر کن با کمال ناباوری توی دستنوشته های آقای کارگردان ببینی ایشون « دایو»( سکوی پرش برای استخر) را نوشته اند « دایب» و از تو با خونسردی می پرسند : راستی گوجه را چه طوری می نویسن؟ باز دوباره در همین هفته فکر کن رفتی دندانپزشکی و آقای دکتر با کمال اعتماد بنفس اسم مامانت را که « هاجر» است بنویسه « حاجر»!!! تو هم دیگه نتونی طاقت بیاری و بلند بهش گوشزد کنی که باباجان هاجر با « ه» است نه با«ح». 4- یکی ازت می پرسه : چه کار می کنی ؟ تو هم می گی: من داستان کوتاه می نویسم. یارو هم با ژست سرش را تکون می ده و می گه: اوه منظورتون همون رمانه؟ تو باشی جواب یارو را چی می دی؟
20 اردیبهشت 1384
من از نهایت شب حرف می زنم
15 اردیبهشت 1384
« نسل پشت نسل، هستی عجیب و باورنکردنی است. همه چیز شبیه انسان است و انسان به هیچ چیز شباهت ندارد...»
13 اردیبهشت 1384
اشتباه مانند سکسکه است.درست زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
10 اردیبهشت 1384
فکر کن برای عصرونه مهمون داشته باشی، یکسری از مهمونهات هم دفعه اولشونه که میان خونه ات. فکر کن مشغول پذیرایی باشی، در این گیر و دار، فیوز بپره، فکر کن فیوزه را هی درست کنی و هی بپره، توی این فاصله یکهو و بی دلیل یکی از طبقات میز زیر تلوزیونت هم بشکنه. در همین اثنا مهمونها هم بخوان شام بمونن، زنگ می زنی از یه جای جدید شام سفارش بدی شام که می رسه یه غذا کم باشه، تازه غذاش هم مزخرف باشه. فکر کن مهمونها رفتن می خواهی بری خونه مامان جونت ،ساعت دوازده شب باشه و ببینی ماشین پنچره.. اگه جای من بودی نمی رفتی اسفند دود کنی واسه خودت... تازه فرداش هم پسر برادرت بزنه یه بشقابتو بشکونه. آی جاتون خالی خندیدم.
9 اردیبهشت 1384
منو باش که یه عمر فکر کردم داستان شنگول و منگول ایرانیه!!!
7 اردیبهشت 1384
تا به حال به کار داوطلبانه فکر کرده اید؟ جدای از کسانی که وقتشون اجازه نمی ده و یا اونقدر مشغله زندگی دارن که نمی تونن. آیا می دونید از چه طریقی می شه این کارها را انجام داد؟ مثلا فکر کرده اید که هفته ای یک بار بروید سرای سالمندان و برای اونها کتاب بخونید؟ به طور داوطلبانه بروید به یک دبیرستان و بگویید به کسانی که ریاضیشون ضعیفه کمک می کنید؟ آیا خواستید در یک کتاب فروشی به طور داوطلبانه کار کنید فقط برای اینکه حس خودتو را ارضا کرده باشید؟ دوست داشتید در یک مهد کودک آشپزی کنید؟ برای بچه های دبستانی کلاسهای داستان نویسی بگذارید؟
6 اردیبهشت 1384
هر وقت کسی ازمن می پرسید همسایه هات چطور آدمهایی هستند؟ با خنده می گفتم یه پیرزن تنها، واحد روبه رو هست که تازه گوشهاش هم خیلی سنگینه، همه میخندیدن و می گفتن دو تا زن تنها توی یک طبقه، چه سوژه جالبی برای داستان میشه.
3 اردیبهشت 1384
اگر بر حسب اتفاق کسی از من سوال کند که چه موقعی برای گشت و گذار در ایران مناسب است من بی شک ماه اردیبهشت را پیشنهاد می دهم. نگاهی از پنجره خانه اتان به بیرون بیاندازید، صدای گنجشکها را می شنوید؟ سبزی تازه رسته درختها و چمنها و گلهای نوشکفته را می بینید؟ آیا هیچ ماهی به زیبای اردیبهشت هست؟ از نظر من که «ایران»در این ماه بهشت است. |
|||||