دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


30 اردیبهشت 1384

به عکس خودش در صفحه خاموش تلوزیون نگاه می کرد. تنهایی نشسته بود روی مبل و پاهاشو بغل کرده بود.



29 اردیبهشت 1384

امروز روز خوبیست . باران دیشب هوا را خنک کرده است. بوی یاسهای همسایه توی اتاقم پیچیده. *امروز روز خوبی است، خانه را تمیز کرده ام. ورزش کرده ام. در هفته گذشته کتاب « سپیده دم ایرانی» را خوانده ام.بالاخره بعد از مدتها به دندانپزشکی رفتم ، این هفته هر روزش مادرم را محکم بغل کردم و بهش گفتم که چقدر خوب و مهربان است امروز روز خوبیست، تولد ده سالگی پسربرادرم هست.
امشب قرار است یک پیرزن چاق با موهای فرفری کوتاه بشوم که فراموشی دارد ، دندان مصنوعی اش را در یک لیوان گذاشته و به مهمانی بالماسکه رفته.



27 اردیبهشت 1384

چنان نقشی بر دلم زدی که هرچقدر بیشتر سعی می کنم فراموشت کنم، بیچاره تر از پیش، بیادت می آورم. احساساتم در یک سراشیبی عمیق قل می خورد، له می شود، فرومی ریزد.
سعی در بد جلوه دادن حالات خودم ندارم، اما ذره ذره این دل خراب من، سرشار از عطر وجود تو است.
دوستت دارم.
25/4/84




24 اردیبهشت 1384
نقل داستان یکی از شادمانی های اولیه ی زندگی بشر بوده و داستان کوتاه جذاب ترین نوع ادبیات است.
1-
مجموعه « زندگی یعنی همین» یکی از مجموعه های چاپ شده توسط انتشارات علمی و فرهنگی است که داستانهای آن از بهترین های داستانهای کوتاه بیش از 600 شرکت کننده در اولین مسابقه ی داستان نویسی بر
گزیده شده است. اینها را همه گفتم تا بگم داستان « انتظار» من هم جزء یکی از همین داستانها در این مجموعه چاپ شده است. 2- ارتفاعات لواسانات- گرمابدره- تنگه یونزا. هفت ساعت پیاده روی و کوهنوردی در یکی از بکرترین مناطق اطراف تهران، باران و آفتاب و برف و شکوفه های بهاری، دشت پر از گل، دورتادورت همه کوه و مه و آسمان. انگار فقط تو بودی و کوه و خدا. شگفت انگیز و زیبا بودهر چند که آخر کاری به خودم فحش می دادم که چرا رفتم از بس که سردم شده بود و پاهام درد می کرد اما بعد از خوردن یک لیوان چای دبش، همه چیز از یادم رفت. 3- فکر کن رفته باشی یه جایی که فکر می کنی همه دیگه آخر سواد و تحصیلات هستند، نشسته ای پیش یه نفر که دستیار کارگردانه و سنش دوبرابر سن تو است، بعد فکر کن با کمال ناباوری توی دستنوشته های آقای کارگردان ببینی ایشون « دایو»( سکوی پرش برای استخر) را نوشته اند « دایب» و از تو با خونسردی می پرسند : راستی گوجه را چه طوری می نویسن؟
باز دوباره در همین هفته فکر کن رفتی دندانپزشکی و آقای دکتر با کمال اعتماد بنفس اسم مامانت را که « هاجر» است بنویسه « حاجر»!!! تو هم دیگه نتونی طاقت بیاری و بلند بهش گوشزد کنی که باباجان هاجر با « ه» است نه با«ح».

4- یکی ازت می پرسه : چه کار می کنی ؟ تو هم می گی: من داستان کوتاه می نویسم. یارو هم با ژست سرش را تکون می ده و می گه: اوه منظورتون همون رمانه؟
تو باشی جواب یارو را چی می دی؟




20 اردیبهشت 1384

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان
چراغی بیار
و یک دریچه که ازآن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.




15 اردیبهشت 1384

« نسل پشت نسل، هستی عجیب و باورنکردنی است. همه چیز شبیه انسان است و انسان به هیچ چیز شباهت ندارد...»
عضو جدید خانواده ما با سه کیلو وزن و 50 سانتی متر قد در یک روز خنک بهاری ساعت هشت و ده دقیقه صبح با به کره خاکی گذاشت. چشمهای پدرش بهت زده از وجود تازه وارد و نگاه مادرش خیس از اشک محبت. کاش دختر عمویم بود تا از نزدیک شوق و هراس برادرش را می دید و او را با نگاه مهربان خودش تسلی می داد.



13 اردیبهشت 1384

اشتباه مانند سکسکه است.درست زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.



10 اردیبهشت 1384

فکر کن برای عصرونه مهمون داشته باشی، یکسری از مهمونهات هم دفعه اولشونه که میان خونه ات. فکر کن مشغول پذیرایی باشی، در این گیر و دار، فیوز بپره، فکر کن فیوزه را هی درست کنی و هی بپره، توی این فاصله یکهو و بی دلیل یکی از طبقات میز زیر تلوزیونت هم بشکنه. در همین اثنا مهمونها هم بخوان شام بمونن، زنگ می زنی از یه جای جدید شام سفارش بدی شام که می رسه یه غذا کم باشه، تازه غذاش هم مزخرف باشه. فکر کن مهمونها رفتن می خواهی بری خونه مامان جونت ،ساعت دوازده شب باشه و ببینی ماشین پنچره.. اگه جای من بودی نمی رفتی اسفند دود کنی واسه خودت... تازه فرداش هم پسر برادرت بزنه یه بشقابتو بشکونه. آی جاتون خالی خندیدم.



9 اردیبهشت 1384

منو باش که یه عمر فکر کردم داستان شنگول و منگول ایرانیه!!!



7 اردیبهشت 1384

تا به حال به کار داوطلبانه فکر کرده اید؟ جدای از کسانی که وقتشون اجازه نمی ده و یا اونقدر مشغله زندگی دارن که نمی تونن. آیا می دونید از چه طریقی می شه این کارها را انجام داد؟ مثلا فکر کرده اید که هفته ای یک بار بروید سرای سالمندان و برای اونها کتاب بخونید؟ به طور داوطلبانه بروید به یک دبیرستان و بگویید به کسانی که ریاضیشون ضعیفه کمک می کنید؟ آیا خواستید در یک کتاب فروشی به طور داوطلبانه کار کنید فقط برای اینکه حس خودتو را ارضا کرده باشید؟ دوست داشتید در یک مهد کودک آشپزی کنید؟ برای بچه های دبستانی کلاسهای داستان نویسی بگذارید؟
اگر کسی از این کارها کرده میشه بیاد و به من بگه؟




6 اردیبهشت 1384

هر وقت کسی ازمن می پرسید همسایه هات چطور آدمهایی هستند؟ با خنده می گفتم یه پیرزن تنها، واحد روبه رو هست که تازه گوشهاش هم خیلی سنگینه، همه میخندیدن و می گفتن دو تا زن تنها توی یک طبقه، چه سوژه جالبی برای داستان میشه.
این پیرزن تنها را قبل از اینکه زمین گیر بشه گهگداری توی رفت و آمدها دیده بودم ، اما می دونستم چند وقتی هست که زمین گیر شده و یه پرستار جوان هم هر روز صبح تا عصر می آمد و ازش مراقبت می کرد، موقعهایی که صدای جیغ جیغ پرستار را می شنیدم که داره باهاش دعوا میکنه، اونقدر عصبانی می شدم که دلم می خواست می تونستم برم و یکی محکم بزنم توی دهن پرستاره، گاهی اوقات هم فکر می کردم پرستاره حق داره شاید پیرزنه یه کاری کرده. بعضی شبها هم پیرزن همسایه ، جلوی تلوزیون خوابش می برد و صدای تلوزیون تا صبح نمی گذاشت من خوابم ببره، اما دلم نمی اومد چیزی بهش بگم یا شکایتی بکنم، دیگه احتیاجی نبود موزیک گوش بدم و تلوزیون ببینم، چون صدا اونقدر بلند بود که همه اینها را جبران می کرد.
می دونستم دو تا دختر داره که شاید هر ده روز یه بار بهش سر می زدن، اما از وقتی که این رفت و آمدها زیاد شد، شستم خبردار شد که پیرزن همسایه حال و روز مساعدی نداره، هر روز دخترها می امدن و می رفتن، آدمهای دیگه ای هم می آمدند که من حدث می زدم شاید دکتر باشن.
چند روز پیش تعداد آدمهایی که به خونه اومدن از حد تصور گذشت و من وقتی داشتم پرده توری پنجره ام را آویزون می کردم دیدم یه آمبولانس دم در نگه داشت و پیرزن همسایه را با خودش برد.
من این پیرزن را اصلا نمی شناختم، شاید هم یک یا دوبار باهاش سلام و علیک داشتم، اما اونروز وقتی دیدم که پیرزن را روی تخت خواباندن و بردن دلم اونقدر گرفت که نگو!
براش دعا می کنم که زودتر خوب بشه یا بیشتر از این سختی نکشه. هرچند که هیچ ارتباطی بین ما نبود اما خالی بودن واحد بغلی بد جور داره منو اذیت می کنه.


یادداشتها (5)



3 اردیبهشت 1384

اگر بر حسب اتفاق کسی از من سوال کند که چه موقعی برای گشت و گذار در ایران مناسب است من بی شک ماه اردیبهشت را پیشنهاد می دهم. نگاهی از پنجره خانه اتان به بیرون بیاندازید، صدای گنجشکها را می شنوید؟ سبزی تازه رسته درختها و چمنها و گلهای نوشکفته را می بینید؟ آیا هیچ ماهی به زیبای اردیبهشت هست؟ از نظر من که «ایران»در این ماه بهشت است.
اگر قصد مسافرت دارید بخصوص شیراز و اصفهان در این فصل و در این ماه بخصوص مملو از عطر گلهای بهاری است.من عاشق فصل بهار و ماه اردیبهشتش هستم. شما چطور؟

یادداشتها (8)