.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


25 خرداد 1384

تمام نگاه های کور دنیا به ایران است.آنها تنها نگاه می کنند ، نمی بینند.

پونه


23 خرداد 1384

درد به خودت می پیچی، اما بی خیال میشی چون خوشحالی، فکر می کنی که تیم ملی کشورت میره جام جهانی و خوشحالی، فکر می کنی هنرپیشه محبوبت به طور غیره منتظره ای در کشورت هست و خوشحالی ، هی توی دلت خدا خدا می کنی که کاش می تونستی ببینیش یا اینکه حداقل کاش یارو یه تصور خوبی از ایران توی ذهنش بمونه، همه اینها باعث می شه که گلو درد و غیره را فراموش کنی، کارهات داره خوب پیش می ره، طرح هایت، داستانهایت و....
اخبار انتخابات و فیلمهای تبلیغاتی را با تحمل عجیب غریبی تماشا می کنی، اما فکرت آزاده ، نشستی توی آرایشگاه و داری یه مجله مد ورق می زنی که خانم آرایشگر بعد از اینکه موبایلشو خاموش می کنه بلند می گه: توی اهواز بمب منفجر شده.
اولش جدی نمی گیری، سر صبر موهاتو کوتاه می کنی و میای خونه، رادیو فردا، اخبار اروپا، سی ان ان ، همه دارن تصاویری از اهواز را نشون می دن. یه عده کشته شدن، یه عده زخمی شدن، تصاویر ازجلوی چشمت می گذره، تنت مورمور می شه، انگار یه جونوری زیر پوستت داره راه می ره، یه کرخی خاصی زیر لایه ی از مغز سرت احساس می کنی، بهت زده نشسته ای پای تلوزیون، بمبی درتهران منفجر شده، نه یکی نه دوتا، بمبی در قم خنثی شده، بمب ب م ب ب م ب....
سرماخوردی، گلودرد داری، یه لیوان آب که می خواهی بخوری هزار دور از درد به خودت می پیچی، اما بی خیال می شی، چون ناراحتی، قطره های اشکت هست که روی گونه می لغزه، می ره زیرچونه ات و پنهان می شه، فیلم تبلیغاتی نگاه می کنی، اما نمی بینی، می دونی فرق نگاه کردن با دیدن چیه؟
می خواهی بری سر کار، با عجله از میدان هفت تیر رد می شی، انگار کسی دنبالت کرده، آخه بمب ها را جاهای شلوغ می زارن، هفت تیر هم شلوغه ، تمام تنت می لرزه، انگار کسی دنبالت کرده، شاید لحظه ای دیگه از تو فقط یه جفت کفش باقی بمونه و یه تیکه از انگشتت غرق در خون که همه دارن روش سکه می اندازن.
چقدر همه خونسرد از این موضوع حرف می زنن، چند نفر مردن، چند نفر زخمی هستن، چند نفر می ترسن، چند نفر می دوند، کسی دنبالشان کرده، می دوند. چرا اینقدر خونسردی؟ چرا اینقدر خونسردی؟
می دانم در دلت چه فکر می کنی، می دانم.

پونه

سرماخوردی، گلو درد داری، یه لیوان آب که می خواهی بخوری هزار دور از درد به خودت می پیچی، اما بی خیال میشی چون خوشحالی، فکر می کنی که تیم ملی کشورت میره جام جهانی و خوشحالی، فکر می کنی هنرپیشه محبوبت به طور غیره منتظره ای در کشورت هست و خوشحالی ، هی توی دلت خدا خدا می کنی که کاش می تونستی ببینیش یا اینکه حداقل کاش یارو یه تصور خوبی از ایران توی ذهنش بمونه، همه اینها باعث می شه که گلو درد و غیره را فراموش کنی، کارهات داره خوب پیش می ره، طرح هایت، داستانهایت و....
اخبار انتخابات و فیلمهای تبلیغاتی را با تحمل عجیب غریبی تماشا می کنی، اما فکرت آزاده ، نشستی توی آرایشگاه و داری یه مجله مد ورق می زنی که خانم آرایشگر بعد از اینکه موبایلشو خاموش می کنه بلند می گه: توی اهواز بمب منفجر شده.
اولش جدی نمی گیری، سر صبر موهاتو کوتاه می کنی و میای خونه، رادیو فردا، اخبار اروپا، سی ان ان ، همه دارن تصاویری از اهواز را نشون می دن. یه عده کشته شدن، یه عده زخمی شدن، تصاویر ازجلوی چشمت می گذره، تنت مورمور می شه، انگار یه جونوری زیر پوستت داره راه می ره، یه کرخی خاصی زیر لایه ی از مغز سرت احساس می کنی، بهت زده نشسته ای پای تلوزیون، بمبی درتهران منفجر شده، نه یکی نه دوتا، بمبی در قم خنثی شده، بمب ب م ب ب م ب....
سرماخوردی، گلودرد داری، یه لیوان آب که می خواهی بخوری هزار دور از درد به خودت می پیچی، اما بی خیال می شی، چون ناراحتی، قطره های اشکت هست که روی گونه می لغزه، می ره زیرچونه ات و پنهان می شه، فیلم تبلیغاتی نگاه می کنی، اما نمی بینی، می دونی فرق نگاه کردن با دیدن چیه؟
می خواهی بری سر کار، با عجله از میدان هفت تیر رد می شی، انگار کسی دنبالت کرده، آخه بمب ها را جاهای شلوغ می زارن، هفت تیر هم شلوغه ، تمام تنت می لرزه، انگار کسی دنبالت کرده، شاید لحظه ای دیگه از تو فقط یه جفت کفش باقی بمونه و یه تیکه از انگشتت غرق در خون که همه دارن روش سکه می اندازن.
چقدر همه خونسرد از این موضوع حرف می زنن، چند نفر مردن، چند نفر زخمی هستن، چند نفر می ترسن، چند نفر می دوند، کسی دنبالشان کرده، می دوند. چرا اینقدر خونسردی؟ چرا اینقدر خونسردی؟
می دانم در دلت چه فکر می کنی، می دانم.

پونه

18 خرداد 1384

علم بهتر است یا ثروت؟
فوتبال مهمتر است یا انتخابات؟
نه قم خوبه نه کاشون....لعنت به بدخواهاشون...
موزیک متن: کفتر کاکل به سر های های...

پونه

16 خرداد 1384

به قصد خرید رفتی مرکز تجاری میلاد نور، داری از پله های ورودی می ری بالا که یکهو یه آقای ریشو با پیراهن روی شلوار انداخته شده، بدون اینکه نگاهت به سمتت میاد، فکر می کنی مورد منکراتی داری، که غالب موارد هم داری، سریع خودتو می کشی کنار، یارو یه کاغذ می گیره جلوت، می فهمی بابا بیچاره تبلیغات پخش می کنه، اول یه کمی جا می خوری چون کاغذه خیلی کوچوله، بعد از اینکه روش را می خونی هم تعجب می کنی هم روی سرت شاخ سبز می شه هم تاسف می خوری هم همه احساسهای ضد و نقیض دنیا میاد سراغت.


متن تبلیغ
« 1- مشاوره ازدواج و طلاق و امور خانواده
2- پاسخگویی به مسائل شرعی و استخاره
3- اجرای عقد شرعی ( صیغه) با مدارک ذیل:
دو قطعه عکس و کپی شناسنامه از ذوجین . اصل و کپی طلاقنامه و یا گواهی فوت همسر.»
شماره تلفن هم که نزد بنده می باشد اگر کسی خواست براش ای میل می کنم.

بهتره به شماره ای که روی کاغذ نوشته زنگ بزنم و با مدیر تبلیغاتشون صحبت کنم و بگم هرچیزی جایی داره جانم!
شاید هم هیچ کدام ازاون احساسها نباید به من دست می داد و اصلا هم جای تعجب نداشت.

« یه بار هم که شده از بین بد و بدتر هیچ کدوم را انتخاب نکنیم»

پونه

11 خرداد 1384

«من در انتخابات .... کنم ... چون اعتقاد دارم ن.... ان به هیچ.... ود..... و باید که..... اینهم از آ...»


« ... احساس خوبی ندارم؛ یک جور کهنگی؛ یک جور سبعیت پنهان که به جبران تحقیری تاریخی عرضه اندام می کند؛ یک جنون جمعی! از خشونت می ترسم و نمی خواهم از کسانی که به من آزار رسانده اند، انتقام بگیرم. این را چطور می شود به دیگران حالی کرد؟... من از آینده می ترسم! این ملت حرکت دسته جمعی بلد نیست، متعادل نیست و از حفظ توازن عاجز است؛ ظرافت در رفتار را نمی شناسد و اینها همه بخاطر این است که هیچوقت امکان رقصیدن نداشته است؛ فقط یک مشت رقص روستایی که مربوط به عهد شکار و دوران شبانی ست و معلوم نیست بتوان نام آن را رقص گذاشت. رقص دانش حرکت در عین توازن است!...( سپیده دم ایرانی – امیر حسن چهل تن – نشر نگاه).»


«... در ورزش، ما از راه اعمال کردن نهیها یا قواعدی که می بایست دست کم در بخش بزرگی از زمان بازی رعایت شوند تا بتوان آن بازی را انجام داد، برهه تکوین جامعه بشری را تکرار می کنیم. در میان تمام ورزشهایی که قوانین شان در اواخر قرن 19 تدوین گردید و در سطح وسیعی مقبول واقع شد، فوتبال جایگاه ممتازی یافت و بازی محبوب مردم نام گرفت، زیرا این ورزش مبتنی بر سف و سخت ترین نهیها بود، نهی ای که نه فقط از طریق منع تعرض مستقیم بلکه همچنین از طریق حذف دست انسان در بازی بیشترین میزان محدودیت را اعمال کرد...
ورزش اضطرابهای روان رنجورانه را به اضطرابهای واقعی تبدیل می کند و بدین ترتیب امکان مهار آنها را فراهم می آورد. اضطراب اصلی شخص در آن موضعی جای می گیرد که او باید بر آن تسلط یابد و سپس آن اضطراب بنا بر اصول می تواند مهار شود. حتی زمانی که شخص در مسابقه می بازد، از طریق هم هویتی با برنده و کلا بازی اطمینان می یابد که می تواند بر اضطرابهایش غلبه کند...
شکوه فوتبال ناشی از توانایی خاص این ورزش در القاء ابهت تمدن در ما است. فوتبال نیروهای شهوانی وتعرض جویانه را در برابر ما به کار می گیرد، اما به شکلی مهار شده. این بازی هم چنین نیروهای انتزاعی را وارد کارزار می کند که نیروهای شهوانی و تعرض جویانه هم باید در مقابلشان تسلیم شوند و هم اینکه در چارچوب آنها تجلی یابند... فوتبال همچنین واجد واژگانی غنی درباره شهوانیت عضلانی است- واژگانی برای توصیف تغییر جهت ناگهانی، خیز برداشتن و سایر حرکات ورزشی – و نیز گفتمانی درباره مهارت که بسیار به گفتمان رقص شباهت دارد: چرخیدن، دویدن و بالا و پایین پریدن یا چپ و راست رفتن، و از این قبیل. بسیار از عکسهای فوتبالیستها آنها را در حین اجرای حرکتهایی نشان می دهد که فوق العاده به حرکات بازگیران باله شباهت دارد..فوتبال نمونه ایست از اینکه گریز ناپذیر ترین رفتارها و ساخته های فرهنگی ما، آنهایی هستند که به نحوی از انحاء ممانعتهای اجتماعی را با تمایلات بدوی بدنی در هم می آمیزند: نظم و ترتیب را با شهوت، همکاری را با ستیزه جویی.
فوتبال حکم راه فرار یا خلاصی از واقعیت را ندارد، بلکه امکان ورود به عالمی دیگر را فراهم می کند که به اندازه دنیای کار یا روابط شخصی، ماهیتی جدی و گوناگون و توهم زا دارد. به همین سبب،مردم هنگام فوتبال بازی کردن یا هنگام تماشای آن همان قدر وحشت زده و نا امید هستند که در سایر وضعیتها...
به اعتقاد استوکس، دربازی امکان تجربه کردن ضایعه و ناکامی را به شیوه ای برای خویش فراهم می آوریم که سنگینی کامل این لطمه های روحی بر ما وارد نشود...( روانکاوی فرهنگ عامه – بری ریچاردز- حسین پاینده).»

« به نظر من فوتبال عین زندگی است، به خطرهایش نگاه کنید، به سگ دو زدنهایش، به خوشحالیها و ناکامیهایش، هدفدار بودنش، تلاشش، به همدلی و نیازش. به نهی هایش و به جرمهایش. همه اینها دقیقا نماد همان چیزهایی است که ما در زندگی به آن دل بسته ایم و گاهی دل کنده ایم.


پونه

6 خرداد 1384

1-« دوست داشتن احتمالا بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن... – قصه جزیره ناشناخته – ژوزه ساراماگو.»

2-« چه چیزی باعث میشود تاشما ازشنیدن یک ترانه واقعا لذت ببرید؟ شعر؟ مفهوم؟ قدرت آهنگساز؟ توانایی خواننده ؟ و یا خیلی چیزهای دیگر که من نمی دانم؟
من یک شنونده کاملا عادی هستم، از موسیقی سررشته خاصی ندارم و هرجور آهنگی را گوش می دهم و البته بعضی از آنها را بیشتر از یک بار.
متاسفانه وقتی اسمی از خوانندگان پاپ عامه پسند می آید خیلی از ما موضع می گیریم و اصلا حاضر نیستیم به ترانه آن خواننده یک بار گوش بدهیم، اما خوشبختانه من چنین حساسیتی را ندارم و در میان ترانه های بسیار بدی که در این روزها می شنوم یک ترانه شنیدم که شاید بیشتر از ده بار آنرا گوش دادم و لذت بردم و شنیدنش را به بقیه توصیه کردم و آن ترانه از خانم – جنیفر لوپز*- بود.
لازم نیست من در باره شهرت این شخص حرف خاصی بزنم. این ترانه یک شعر بسیار ساده و عاشقانه دارد که شاید اگر توسط یک خواننده معمولی خوانده می شد خیلی از ماها به آن گوش نمی دادیم، اما اجرای جنیفر لوپز در این آهنگ بسیار ماندگار و تاثیر گذار است. تاثیر گذاریش هم از آن جهت که او کاملا می داند که چطور اززیر و بم صدایش در اجرا استفاده کند و بر روی هرکدام از کلماتش بار احساسی بخصوصی منتقل می کند و بسیار توانمند و با تسلط آنرا تا به آخر پیش می برد به طوری که شما فراموش می کنید که مضمون این آهنگ بسیار تکراری و معمولی است و تنها محسور صدای خواننده می شوید. شنیدن این آهنگ را به شنونده هایی مثل خودم که ادعایی ندارند و از موسیقی پاپ لذت می برند توصیه می کنم.»
* Can’t Believe
3- « من به بحثهای روانشناسی بسیار علاقه مندم و از هرفرصتی برای خواندن مباحث اینچنینی استفاده می کنم، یکی از منابع بسیار ساده ای که در این زمینه پیدا کردم مجله روانشناسی جامعه است که به رغم کاستی هایی که از نظر من دارد اما مطالب خواندنی زیادی هم دارد که خواندنش خالی از لطف نیست. می خواهم چند سطری از یکی از مقاله هایش را اینجا بنویسم:
توصیه هایی جهت افزایش اعتماد به نفس:
1- عباراتی از این قبیل که « هرچه دیگران می توانند خوب انجام دهند، من هم باید بتوانم!» را هرگز شعار خودتان قرار ندهید. توجه داشته باشید که همه نمی توانند در یک زمینه خاص به یک اندازه بدرخشند.
2- از جاه طلبی بیش از حد پرهیز کنید زیرا به شما و آینده اتان آسیب خواهند رساند. هرچه در زندگی جاه طلب تر باشید، رسیدن به حد انتظارو آنچه که از خودتان توقع دارید، برایتان مشکل تر خواهد بود.
3- خود را از نیاز به اظهار عقیده دیگران خلاص کنید. هرگز برخلاف برداشت ها و عقاید خودتان عمل نکنید. فقط درآن صورت استکه واقعا خود را آزاد و مطمئن به خود احساس خواهید کرد.
4- از دستاوردهای خود در یک زمینه مشخص خوشحال و راضی باشید و به دور از هر نوع شک وشبهه به آنها افتخار کنید. برا ورد شخصی خودتان از دستاوردهایتان برای آگاهی وبرداشت شما از ارزش خودتان خیلی بیشتر ازنظر و عقیده دیگران اهمیت دارد.....»

4- « دارم فکر می کنم که چقدر دلم می خواد می تونستم فیلم نقد کنم، گاهی اوقات می تونم یه چیزهایی درباره فیلمهایی که می بینم بنویسم اما اونها بیشتر نظرات شخصی است تا نقد. نقد کردن یک کار تخصصی و ویژه است که البته نمونه هایش در این مملکت بسیار کم یا در خطر انقراض است.
بهرحال دو تا فیلم در این هفته ای که گذشت دیدم که واقعا دیدنشان را به همه دوستانم توصیه می کنم شاید هم تا به حال دیده باشید و شایدهم نه اما خیلی دلم می خواست می توانستم درباره اشان بنویسم. که نتوانستم.
Hotel Rwanda- Directed by : Terry George. and The Interpreter – Directed by: Sydney Pollack
فیلم هتل رواندا در واقع یک داستان واقعی است در مورد جنگهای قبیله ای و سیاست کاریهایی که در کشورهای آفریقایی اعمال می شود و واقعا فیلم تکان دهنده و ناراحت کننده ایست. فیلم بعدی( که فکر کنم ترجمه آن مترجم باشد) با بازیهای خوب نیکل کیدمن و شان پن اصلا جایی برای حرف زدن من باقی نمی گذارد.»


پونه

5 خرداد 1384

مسافر سوم امسال دیشب از راه رسید. با یک دنیا بوی بچه گی و قطره اشکی در گوشه چشم. از راه رسید و جمعهای خانوادگی و شب نشینیها و دید و بازدیدها به یمن حضورش دوباره احیا شد.
باز دوباره با هم خاطره سازی می کنیم این روزها را.

پونه