|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 مرداد 1384
هیچ کس چیزی به آدم نمی دهد مگر خود او. و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمی کند مگر خود او.« بازی زندگی» یک بازی انفرادی است. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد.
برای خودتا دعا کنید، از دوستان همدل و خوش قلبتان هم بخواهید که برای سعادت شما دعا کنند.اگر خواستید می توانید از جمله تاکیدی زیر استفاده کنید:« دیدگانم دیدگان خداست: بی نظیر و بی همتا. تابان از نور خدا که بر راهم می تابد.به روشنی می بینم که شیری بر سر راهم نیست. تنها فرشتگانند و ناجیان و برکتهای بی پایان.» امیدوارم امروز روز خوبی براتون باشه. سرشار از عشق الهی.
28 مرداد 1384
ما از سال 1368 با هم دوستیم، یک دوستی عمیق که ابتدااز کلاسهای مدرسه شروع شد، درس خواندنهای دونفره و قرارهای توی پارک و عشقهای مشترک. فکر نکنم هیچ وقت یادم برود که دو تایی عاشق یک پسری شده بودیم که در راه خانه به مدرسه دریک مغازه کار می کرد، یادم هست حتی که اسم پسرک « کوروش » بود و من و او با هم در رویاهایمان عاشق یک نفر بودیم. بعد از اتمام دوره راهنمایی بود که عشقهای خرکی از نوع فیلم هندی شروع شد، هرروز قلبمان برای دیدن سایه کسی که از زیر پنجره رد می شد می تپید، بزرگتر که شدیم او شد محرم اسرار من و من شدم خواهر نداشته او.
25 مرداد 1384
ببین واسه من و تو
24 مرداد 1384
شروع داستان بر اساس یک نیاز است، از آن دست نیازهایی که زن تنهای امروزی با ان مواجه است، نیاز به آغوش گرمی که حمایت کننده باشد، تکیه گاهی باشد بدون دغدغه، غرور را حفظ کند و به قهقرا نرود. همان چیزی که زن در طول تاریخ بوجود آمدنش از زمان حوا تا کنون بدستش نیاورده و اگر هم مدعی به دست آوردنش بوده چون دروغگوی خنده داری به اعماق تاریخ فرو رفته است.
20 مرداد 1384
گفتی از رنگین کمان احساسم بگویم! تعجب نکردم از اینکه فهمیدی که این روزها باز دلم هوای عاشقی دارد، گیرنده هایت بی نهایت قوی است، گاهی البته غافل گیرم می کنی. هوای عاشقی زیر این کولرهای آبی گاهی نم می کشد، نم دار است و بوی قدیم می دهد، بوی قدیم می دهد اما رنگین است، هزار رنگ تو در تو دارد، صورتی اش را می بینم و یک جور مه رقیق کم رنگ سفید که مثل هاله ای دورش را گرفته، گاهی هم پس زمینه آبی دارد، راستش را بخواهی همه سیاهی هایش را فراموش کرده ام، نه اینکه خودم را هل داده باشم و یا خودم را مجبور کرده باشم به فراموش کردنش، نه، که معمولا آنچیزی که در یاد عاشقها می ماند تمامش رنگ است و زیبایی و سرخوشی، درست مثل تبلیغات تلوزیونی.
18 مرداد 1384
داشتم براش توضیح می دادم، از اهدافی که ادم باید توی زندگیش داشته باشه، از روابط منطقی و پیچیده بین دو جنس، از خود داری ها و ملاحظه کردنها و تصمیم های درست و عاقلانه، داشتم براش داستان سرایی می کردم راجع به تمام چیزهایی که اصلا بهش معتقد نبودم، خیلی جدی شده بودم اینرا خودم هم حس کردم، روزهای زیادی بود که جدی شدنم را تحمل می کردم. گاهی اوقات اصلا یادم می رفت که یک دختر هستم، با چنان جدیتی از کار و منطق و محاسبات زندگی صحبت می کردم که بیشتر شبیه یک سرباز کارکشته به نظرمی آمدم تا یه دختر مجرد بیست و نه ساله؛ حس می کردم شبیه آدم ماشینی شده ام، همینطور داشتم حرف می زدم و حرف می زدم و حرف می زدم که یکهو دستش را جلوی دهانم گرفت و با صدای بلند و البته با شوخ طبعی ذاتیش گفت: تو فقط عاشقی ، به همین سادگی.
15 مرداد 1384
من امروز« پانزدهم مرداد هزار و سیصد و هشتاد چهار خورشیدی» بیست و نه ساله شدم. تولدم مبارک.
وقتی جای خنده غم ،می شینه روی لبهام تشنه نوازشم خسته از خستگی هام وقتی که دستهای من گرمی دستی می خواد وقتی یک لحظه خوشی به سراغم نمی اد تو می تونی غمهامو آب کنی گونه های خیسم را پاک کنی تو می تونی دلمو شاد کنی من و از درد و غم آزاد کنی .... به تن مرده من تو می تونی جوون بدی به لبهای خشک من قطره قطره خون بدی
12 مرداد 1384
چه بطالت عجیبی دارد این روزهای تفدیده ی پر تعفن.
10 مرداد 1384
دریغ از کلمه ای که بر ذهن نقش ببندد ، دریغ از دستانی که توان نوشتن داشته باشد. هی دل دل کردم این ساعتها را تا بلکه کلمه ای ،شعری شاید یا خاطره ای ،هر چه که گفتنی باشد و من بگویم اینجا بنویسم اما...هیچ. پاک خشکیده است این استعداد نصفه نیمه خدادای ما در زیر گرمای این خورشید مرداد ماهی
7 مرداد 1384
اخبار دهشتناک، تصاویر هولناک، ، یک فیلم ترسناک، یک کارگردان بی وجدان، ظرفی پر از اضطراب و تشویش. سه دو یک، فرمان به قتل، فرمان به تاریکی . سه دو یک، تصویر، تصویر یک بدن تکه تکه شده، تصویر یک چشم بی فروغ و بی سو. سه دو یک، هم بزنید، این ظرف کثافت را هم بزنید، کسی از بوی گندش نمی هراسد. کات .
چه زمانه زیستن است؟ این چه زمانه ایست؟ زیستن در کثافت. بوی خون، بوی خون، بوی کثافت.
5 مرداد 1384
آلهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو برهیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.
الهی کدام زبان به ستایش تو رسد؟ کدام خرد صفت تو را برتابد، کدام شکر با نیکویی تو برابر آید؟ کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد؟ جا داره همینجا ازتمامی کسانی که در این روزهای سخت و بحرانی من و خانواده ام را حمایت عاطفی و معنوی کردند تشکر کنم: خاله فرانک عزیزم با آن صدای پر از بغض و گریه بی امانش که فرصت صحبت کردن را از من گرفت. آقای اردلان و خاله روحی دوستهای چندین ساله بابا، دوست خوب و همیشگی ام سیامک ، لیدا و لادن گل، بهارک که طی این چند روز تنهایم نگذاشت، نیلوفر که خنده فراموش شده را به لبانم می اورد، هومن پسر عموی خوب و نازنینم که ثانیه ای ما را رها نکرد، شرمین و لیلا که هردویشان امروز اولین روز مادر شدنشان را جشن می گیرند من از همینجا روز مادر را بهشون تبریک می گم.، نوشین و رامین که با وجود مشغله های زیاد تنهایمان نگذاشتند، بهاره گل گلاب همراه با مادرش که غذاهای خوشمزه برامون در این چند روز درست کردن و مارا از گشنگی نجات دادند، ثریا که قهر چند ساله اش را شکست، خاله ژاله و خاله پروانه و شقایق . ندای نازنین که با وجود گرمای هوا و دوری مسافت بهمون سر زد، خاله سایه عزیز و دوست داشتنی که با دلگرمی ها و دعاهایش امید در دلمان می نشاند، پیام برادر خوب و مهربانم که خودش را به سرعت از امریکا به ایران رساند و انرژی مثبتش مامان و بابا را دلگرم کرد. پرسنل مسئول و مجرب بیمارستان لاله در بخش سی سی یو( خانم پورمهدی، خانم مسگریان، اقای احمدیان و...) و آنژیو که بد اخلاقی های مارا تحمل کردند و بیمارمان را با جان و دل دوست می داشتند، تشکر از آقای چهل تن عزیز استاد داستان نویسی ام و اقای مطهری استاد زبانم، کیمیا و ماندانا از دوستان دور و عزیز که با وجود اینکه تا بحال بابا را ندیده بودند اما جویای حالش شدند، سپاس از همسایه های خوب و مهربانمان، تشکر بی پایان و قدردانی از آقای دکتر افشین غفرانیها که اگر تبحر و مهارت ایشان و حس مسئولیت پذیریشان نبود چه بسا پدرم را از دست می دادم. شکر گذار خداوند مهربان هستم که عمر دوباره به بدن نحیف پدرم برگرداند و برای همیشه مارا مدیون رحمت بی دریغش کرد. و اگر این ذهن خسته من دوست و یار عزیزی را فراموش کرده است من را ببخشد که این روزها ذهنم سخت آشفته است. زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا چه نغز است و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا |
|||||