دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


30 مرداد 1384
هیچ کس چیزی به آدم نمی دهد مگر خود او. و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمی کند مگر خود او.« بازی زندگی» یک بازی انفرادی است. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد. برای خودتا دعا کنید، از دوستان همدل و خوش قلبتان هم بخواهید که برای سعادت شما دعا کنند.اگر خواستید می توانید از جمله تاکیدی زیر استفاده کنید:« دیدگانم دیدگان خداست: بی نظیر و بی همتا. تابان از نور خدا که بر راهم می تابد.به روشنی می بینم که شیری بر سر راهم نیست. تنها فرشتگانند و ناجیان و برکتهای بی پایان.» امیدوارم امروز روز خوبی براتون باشه. سرشار از عشق الهی.



28 مرداد 1384

ما از سال 1368 با هم دوستیم، یک دوستی عمیق که ابتدااز کلاسهای مدرسه شروع شد، درس خواندنهای دونفره و قرارهای توی پارک و عشقهای مشترک. فکر نکنم هیچ وقت یادم برود که دو تایی عاشق یک پسری شده بودیم که در راه خانه به مدرسه دریک مغازه کار می کرد، یادم هست حتی که اسم پسرک « کوروش » بود و من و او با هم در رویاهایمان عاشق یک نفر بودیم. بعد از اتمام دوره راهنمایی بود که عشقهای خرکی از نوع فیلم هندی شروع شد، هرروز قلبمان برای دیدن سایه کسی که از زیر پنجره رد می شد می تپید، بزرگتر که شدیم او شد محرم اسرار من و من شدم خواهر نداشته او.
محله امان از هم دور شد اما این مسافت نتوانست رشته عمیق دوستی را از بین ببرد، چه شبهایی که با هم تا صبح بیدار نماندیم، چه اشکها که برای دل هم نریختیم و چقدر با هم خندیدیم، خندیدیم ، خندیدیم.
دوران دبیرستان اوج حساسیتهای دخترانه و اوج شیطنتها بود، طی کردیم این ساعات طلائی گذر از نوجوانی به جوانی را.
دیپلم که گرفتیم تازه سری توی سرها در آورده بودیم، مدلهای لباسهایمان را با دقت بیشتری انتخاب می کردیم، خط چشم می کشیدیم، پارتی می رفتیم. چه دروغهای شاخداری که برای قرارهای یواشکی به مادرهایمان نگفتیم.
گواهینامه رانندگی را که گرفتم تنها آرزویم سوارکردنش بود و دور ایران زمین چرخیدن، چقدر چرخیدیم ،چقدر خندیدیم ،چقدر کمیته رفتیم، چقدر سرکار گذاشتیم و سرکار گذاشته شدیم.
کم کم موج مهاجرت های خارج از کشور دامن گیر خانواده اش شد واو را هم طبعا با خودش برد، اما جدا شدن کشورها هم چیزی از عشق و علاقه ما را نسبت به هم کم نکرد.
ثانیه ای نبوده است در این هفت سال که ما از همدیگر خبر نداشته باشیم. هنوز هم عاشقیم، هنوز هم دلمان می تپد، هنوز هم همانقدر شیطان و خندان و دیوانه هستیم.
حالا دارد می آید، شانزده سال دوستی و هفت سال غربت، دوسال است که چشمهایش را ندیده ام، آن دو چشم روشن عشق.
حالا دارد می آید، ژورنال لباس عروسش را می آورد تا ما را هم در این قسمت از زندگی اش شریک کند، عکسهای نامزدی اش را می آورد تا ما باورمان شود که ای روزگار، انگاری بزرگ شده ایم!
دوست دارم این آهنگ را با صدای بلند برایش بخوانم کما اینکه این چند روز هروقت این آهنگ را شنیده ام اشک شوق در چشمهایم حلقه زده و تمام تنم در آرزوی لحظه رسیدنش و در آغوش کشیدنش می لرزد.
... مژده بدین دلبر و دلدار اومد
اون لحظه ی قشنگ دیدار اومد
خنده شده تو این روزا کار من
آخه میادش خونمون دلدار من
وقتشه این جداییها سر بیاد
بهارکم دیگه داره از راه میاد...
از در و دیوار خونه دوباره
شادی و عشق رفته از سر میاد...



25 مرداد 1384

ببین واسه من و تو
چه نقشه ها کشیدن
برای آزادیمون
حبس ابد بریدن.



24 مرداد 1384

شروع داستان بر اساس یک نیاز است، از آن دست نیازهایی که زن تنهای امروزی با ان مواجه است، نیاز به آغوش گرمی که حمایت کننده باشد، تکیه گاهی باشد بدون دغدغه، غرور را حفظ کند و به قهقرا نرود. همان چیزی که زن در طول تاریخ بوجود آمدنش از زمان حوا تا کنون بدستش نیاورده و اگر هم مدعی به دست آوردنش بوده چون دروغگوی خنده داری به اعماق تاریخ فرو رفته است.
همان نیازی که در ذهن مالیخولیایی وار زن داستان جرقه زد و خودش از آن شعله آتشی ساخت تا تمام زندگیش را گرم کند و سر آخر تا پوست استخوانش را سوزاند.
..........



20 مرداد 1384

گفتی از رنگین کمان احساسم بگویم! تعجب نکردم از اینکه فهمیدی که این روزها باز دلم هوای عاشقی دارد، گیرنده هایت بی نهایت قوی است، گاهی البته غافل گیرم می کنی. هوای عاشقی زیر این کولرهای آبی گاهی نم می کشد، نم دار است و بوی قدیم می دهد، بوی قدیم می دهد اما رنگین است، هزار رنگ تو در تو دارد، صورتی اش را می بینم و یک جور مه رقیق کم رنگ سفید که مثل هاله ای دورش را گرفته، گاهی هم پس زمینه آبی دارد، راستش را بخواهی همه سیاهی هایش را فراموش کرده ام، نه اینکه خودم را هل داده باشم و یا خودم را مجبور کرده باشم به فراموش کردنش، نه، که معمولا آنچیزی که در یاد عاشقها می ماند تمامش رنگ است و زیبایی و سرخوشی، درست مثل تبلیغات تلوزیونی.
امروز ناخنهایم را لاک سبز زده ام، همین سبز کاهویی رنگی که حالا جای صورتی را گرفته است در تمام شهر، همان کاهویی که حالا وبا امده و گفته اند که نخوریمش، دستهایم را که روی میز روبه رویم قرار می دهم دلم می خواهد از میان سبزی ناخنهایم یک عالمه شکوفه ریز سرخابی بیرون بزند، دوست دارم شکوفه های سرخابی را بردارم و تمام موهایم را با آن تزئین کنم. دوست دارم دوباره لباسهای مامانم را بپوشم که به تنم بزرگ است و باز کفشهایش را پایم کنم که برایم بزرگ است و مثل او راه بروم و مثل او بخندم، دوست دارم مثل کودکیهام باشم . یادش بخیر چه کیفی داشت وقتی سر کمد شلوغ مامان می رفتم و تمام لباسهای رنگیش را تنم می کردم و آرزو داشتم یک روز بزرگ شوم.
بزرگ شده ام و سعی می کنم در تمامی این بی رنگی مطلقی که سایه انداخته است روی سرمان ناخنهایم را سبز کنم . دلم اما صورتی است، صورتی مایل به سرخابی و گاهی بنفش که رنگ آرامش است، اما راستش را بخواهی این آرامش را هل می دهم توی ذهنم، توی ذهنم که می رود تازه یادش می افتم که داشتمش اما فراموشش کرده بودم،آه ! بگذریم از این فلسفه بازیها، بازی عشق را بیشتر دوست دارم، بگذار همه بدانند که عاشقم، فرقی ندارد، زندگی یعنی همین.




18 مرداد 1384

داشتم براش توضیح می دادم، از اهدافی که ادم باید توی زندگیش داشته باشه، از روابط منطقی و پیچیده بین دو جنس، از خود داری ها و ملاحظه کردنها و تصمیم های درست و عاقلانه، داشتم براش داستان سرایی می کردم راجع به تمام چیزهایی که اصلا بهش معتقد نبودم، خیلی جدی شده بودم اینرا خودم هم حس کردم، روزهای زیادی بود که جدی شدنم را تحمل می کردم. گاهی اوقات اصلا یادم می رفت که یک دختر هستم، با چنان جدیتی از کار و منطق و محاسبات زندگی صحبت می کردم که بیشتر شبیه یک سرباز کارکشته به نظرمی آمدم تا یه دختر مجرد بیست و نه ساله؛ حس می کردم شبیه آدم ماشینی شده ام، همینطور داشتم حرف می زدم و حرف می زدم و حرف می زدم که یکهو دستش را جلوی دهانم گرفت و با صدای بلند و البته با شوخ طبعی ذاتیش گفت: تو فقط عاشقی ، به همین سادگی.
تعجب نکردم، تازه فهمیدم که خشک و خالی بودنم هم مایه هایی از عاشق بودن ذاتی ام داره، یادم افتاد که تا به حال روزی را در زندگی ام به یاد ندارم که عاشق نبوده باشم. من بالفطره عاشق عاشق شدن بودم. به همین سادگی.




15 مرداد 1384
من امروز« پانزدهم مرداد هزار و سیصد و هشتاد چهار خورشیدی» بیست و نه ساله شدم. تولدم مبارک.
وقتی جای خنده غم ،می شینه روی لبهام
تشنه نوازشم خسته از خستگی هام
وقتی که دستهای من گرمی دستی می خواد
وقتی یک لحظه خوشی به سراغم نمی اد
تو می تونی غمهامو آب کنی
گونه های خیسم را پاک کنی
تو می تونی دلمو شاد کنی
من و از درد و غم آزاد کنی
....
به تن مرده من تو می تونی جوون بدی
به لبهای خشک من قطره قطره خون بدی




12 مرداد 1384

چه بطالت عجیبی دارد این روزهای تفدیده ی پر تعفن.



10 مرداد 1384

دریغ از کلمه ای که بر ذهن نقش ببندد ، دریغ از دستانی که توان نوشتن داشته باشد. هی دل دل کردم این ساعتها را تا بلکه کلمه ای ،شعری شاید یا خاطره ای ،هر چه که گفتنی باشد و من بگویم اینجا بنویسم اما...هیچ. پاک خشکیده است این استعداد نصفه نیمه خدادای ما در زیر گرمای این خورشید مرداد ماهی
راستی می دانستید که تابستان فصل من است و من دختر مرداد ماه؟ چند روز دیگر تا انتهای بیست و هشت سالگی نمانده .



7 مرداد 1384
اخبار دهشتناک، تصاویر هولناک، ، یک فیلم ترسناک، یک کارگردان بی وجدان، ظرفی پر از اضطراب و تشویش. سه دو یک، فرمان به قتل، فرمان به تاریکی . سه دو یک، تصویر، تصویر یک بدن تکه تکه شده، تصویر یک چشم بی فروغ و بی سو. سه دو یک، هم بزنید، این ظرف کثافت را هم بزنید، کسی از بوی گندش نمی هراسد. کات . چه زمانه زیستن است؟ این چه زمانه ایست؟ زیستن در کثافت. بوی خون، بوی خون، بوی کثافت.




5 مرداد 1384
آلهی ادای شکر ترا هیچ زبان نیست و دریای فضل ترا هیچ کران نیست و سر حقیقت تو برهیچکس عیان نیست، هدایت کن بر ما رهی که بهتر از آن نیست.
الهی کدام زبان به ستایش تو رسد؟ کدام خرد صفت تو را برتابد، کدام شکر با نیکویی تو برابر آید؟ کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد؟ جا داره همینجا ازتمامی کسانی که در این روزهای سخت و بحرانی من و خانواده ام را حمایت عاطفی و معنوی کردند تشکر کنم: خاله فرانک عزیزم با آن صدای پر از بغض و گریه بی امانش که فرصت صحبت کردن را از من گرفت. آقای اردلان و خاله روحی دوستهای چندین ساله بابا، دوست خوب و همیشگی ام سیامک ، لیدا و لادن گل، بهارک که طی این چند روز تنهایم نگذاشت، نیلوفر که خنده فراموش شده را به لبانم می اورد، هومن پسر عموی خوب و نازنینم که ثانیه ای ما را رها نکرد، شرمین و لیلا که هردویشان امروز اولین روز مادر شدنشان را جشن می گیرند من از همینجا روز مادر را بهشون تبریک می گم.، نوشین و رامین که با وجود مشغله های زیاد تنهایمان نگذاشتند، بهاره گل گلاب همراه با مادرش که غذاهای خوشمزه برامون در این چند روز درست کردن و مارا از گشنگی نجات دادند، ثریا که قهر چند ساله اش را شکست، خاله ژاله و خاله پروانه و شقایق . ندای نازنین که با وجود گرمای هوا و دوری مسافت بهمون سر زد، خاله سایه عزیز و دوست داشتنی که با دلگرمی ها و دعاهایش امید در دلمان می نشاند، پیام برادر خوب و مهربانم که خودش را به سرعت از امریکا به ایران رساند و انرژی مثبتش مامان و بابا را دلگرم کرد. پرسنل مسئول و مجرب بیمارستان لاله در بخش سی سی یو( خانم پورمهدی، خانم مسگریان، اقای احمدیان و...) و آنژیو که بد اخلاقی های مارا تحمل کردند و بیمارمان را با جان و دل دوست می داشتند، تشکر از آقای چهل تن عزیز استاد داستان نویسی ام و اقای مطهری استاد زبانم، کیمیا و ماندانا از دوستان دور و عزیز که با وجود اینکه تا بحال بابا را ندیده بودند اما جویای حالش شدند، سپاس از همسایه های خوب و مهربانمان، تشکر بی پایان و قدردانی از آقای دکتر افشین غفرانیها که اگر تبحر و مهارت ایشان و حس مسئولیت پذیریشان نبود چه بسا پدرم را از دست می دادم. شکر گذار خداوند مهربان هستم که عمر دوباره به بدن نحیف پدرم برگرداند و برای همیشه مارا مدیون رحمت بی دریغش کرد.
و اگر این ذهن خسته من دوست و یار عزیزی را فراموش کرده است من را ببخشد که این روزها ذهنم سخت آشفته است. زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
چه نغز است و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا