|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
31 شهریور 1384
آخه پدرآمرزیده ها! من اگه با دیوار هم اینقدر حرف زده بودم یه گوشه اش صدا می داد، ترک می خورد، حداقل یه مورچه ای چیزی از یه جاییش رد می شد که، نکنه من زیادی پر حرفی می کنم، آخه من که می دونم شما می ایین و می خونین، حداقل یکی یه عطسه بکنه من بفهمه دنیا دست کیه. خسته شدم از بس حرف زدم.آهاییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مردم،کسی نیست اینجا !! گفتم اینجا غار تنهایی من شده ولی دیگه نه اینقدر. راستی، دو خط موازی به هم هرگز نمی رسن نه؟ اما از هم هرگز دور هم نمی شن. اینهم آخرش. Warning: Invalid argument supplied for foreach() in /home/nevis/public_html/archives/1384_06.php on line 48 یادداشتها (0) n ترک بک (0)
29 شهریور 1384
انگشتهای بلندش را از روی صورتم رد کرد و گفت: دعا کن، دعا. همینطور که نگاهش می کردم گفتم: می کنم. خندید، گوشه چشمهایش چین برداشت، هاله آبی دوربدنش پیدا بود، شبیه خودم بود، با موهایی کوتاهتر،خیلی کوتاه. گفت: با ناامیدی؟ ساکت شدم، گفت: دعا اگر با ناامیدی باشد خودش را نقض کرده. باز هیچ نگفتم. گفت : بلند بگو یا الله، کشیده و بلند، مبادا اسم خدا را سرسری وبیهوده بگویی. گفتم، کشیده و بلند، از عمق جانم، گفتم یا الله. گفت : امید وار باش، اگر امید به اجابتش نداشته باشی که دیگر کارت هیچ درهیچ است. باز خندید، انگشتهای بلند و کشیده اش انگار حوضچه ای از نور، از روی صورتم رد شد، گفتم : دعا میکنم، با امید ، امید امید امید... خندید، گفت: نفس بکش ، نفس عمیق. نفس کشیدم، گفتم، اسمش را بلند و کشیده ، خندید، همینطور که چین دامنش را به دنبال خود می کشید گفت: صبورباش دختر، صبور.
28 شهریور 1384
1- دستگیره در را پیچاندم، قدم که به راهروی سفید گذاشتم، بو زیر دماغم زد، هراسان از هجوم متعفنش، پرشالم را بردم جلوی دماغم، پنجره انتهای راهرو را باز گذاشته بودند، بعضی همسایه ها اسفند در راهرو دود کرده بودند بلکه از شدت تعفن بو کاسته شود، پا تند کردم، در ورودی خانه ی همسایه بغلی باز بود. چیزی شکسته و خورد شده جلوی در ریخته شده بود، فکر کردم شاید قفل در باشد یا چراغ سردر، نگاهی سرسری به داخل خانه انداختم، ترس از مرگ، ترسی بیهوده است، ترس از مرده و جنازه بیهوده تراز آن. مامور نیروی انتظامی پشت به در و رو به پنجره بزرگ هال، رو به آفتاب، گشاد ایستاده بود، دستها را پشت کمرش قلاب کرده بود و گویا منتظرنیروها پزشک قانونی بود. بوی جسد متعفن شده، انگار لابه لای دل و دماغ و پوست تنم فرو می رفت. انگار می خواست به موهایم بچسبد، انگارمی خواست تا ابد در مویرگهای تنم فرو برود. یک مامور دیگر، کمی چاق با صورتی سبزه رو و گرد و لپهای گوشتی، در انتهای سالن با یکی از ساکنین بحث می کرد، فاصله مابین ابروهایش را خط اخمی افقی قطع کرده بود، چشمهایش ریزو قهوه ای و مژه هایی کوتاه داشت، من را یاد شخصیتهای کمیک فیلمهای پلیسی می انداخت، کمربندش را سفت زیر شکم برآمده اش بسته بود،معلوم بود از بوی غلیظ جسد چند روز مانده سخت آشفته شده، چهره اش حالت آدمی را داشت که در عین گریه کردن می خواهد عق بزند، همینطور که داشتم نگاهش می کردم و تقریبا به او زل زده بودم، نگاهم کرد، نگاهش را برگرداند، دوباره نگاهم کرد، گویا از این نگاه بی حیا من که بی خود و بی جهت به اودوخته شده بود آشفته شده، بی هوا شروع کرد به صحبت با پسر جوانی که از شوق اتفاق یک قتل در ساختمان سر از پا نمی شناخت.
نسیم خنکی که از پنجره ها به داخل می وزید، بیشتر حالت تهوع را تشدید می کرد، بوی راکد و مانده جسد را پخش میکرد درسرتاسر سالن . دوستم که از انتظار برای رسیدن آسانسور و از بوی مرده بی تاب شده بود، دستم راکشید به سمت راه پله ها ، از پله ها که پایین می رفتیم، همانطور با شتابی که از او بعید بود ،ناگهان چرخید به سمت من که از درد معده ناگهانی دلم را سفت چسبیده بودم و گفت:« بوی زندگی از این متعفن تره، ما بهش عادت کردیم.» بعد پله ها را سر خورد و از من فاصله گرفت. 2- وقتی ناراحت و افسرده و ناامید از زندگی هستید چه چیزی شما را آرام می کند؟ نوشتن؟ شعر خواندن؟ راه رفتن؟ کار کردن؟ دعا کردن؟یوگا؟ قرص خوردن؟ می خوردن؟ خوش گذرونی زورکی؟ مسافرت تنهایی؟ چه چیزی امید زندگی را به شما برمی گرداند؟ اگر اوضاع آنطور که شما پیش بینی می کردید نشد آیا همه زندگیتان می شود آه و ناله و گریه و شکایت از زمانه؟ چطور می شود با شوک های زندگی مقابله کرد؟ ( منظورم چیزی غیر از مرگ عزیزه) اگر نامردی ببینید؟ اگر از دوست رودست بخورید؟ چه چیزی شما را سرپا نگه می دارد؟ می شود فراموش کرد؟ می شود راجع بهش فکر نکرد؟ اگر خیلی برایتان اهمیت داشت چه؟ می توانید فراموش کنید؟ آیا فراموشی محض وجود دارد؟ .... 3- چطور انسانهایی می توانند به راحتی زبان و دهان و کلامشان را به ناسزا آلوده کنند؟ چقدر راحت می شود شخصیت افراد را در میان دشنام هایشان شناخت، درمیان کلماتی که به کار می برند تا به خیال خودشان تو را تحقیر کنند، چقدر حقیرند این آدمها، چقدر روح آدمها می تواند حقیر و کوچک باشد، آنها به خیال خودشان تو را تحقیر می کنند، به تو تهمت می زنند، دروغ می بافند، خراب می کنند، گریه می کنند...آیا خدا را فراموش کرده اند؟ آیا خدا را فراموش کرده اند؟ خدایی که همین نزدیکی است، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.... آیا می دانند قانون عمل وعکس العمل چیست؟ حتی اگر به خدا هم اعتقاد نداشته باشند؟ قانون طبیعت را می شناسند؟ قضاوت نمی کنم، حرفهایم را پس می گیرم، خدای من همین حوالی است، از رگ گردن به من نزدیکتر، هرکجا که نگاه کنم رو به سوی اوست، هر گاه بخوانمش ، اجابت می کند، کافی ست بگویم یا خدا، ببخش اگر دل بنده ای را شکستم،خدایا من را ببخش. 4- و برای روز تعطیل:« و زخمهای من همه از عشق است.... فروغ» یادداشتها (0) n ترک بک (0)
27 شهریور 1384
باد آمد و همه ی رویا ها را باخود برد فصل پاییز نزدیک است. فصل پاییز هوا خنک می شود. در فصل پاییز برگهای درختان زرد می شوند. من فصل پاییز را دوست دارم. من در فصل پاییز به یاد روزهای اول دانشگاه می افتم. من فصل پاییز را دوست دارم. چون در فصل پاییز عاشقی را آموختم. امسال پاییز با سالهای دیگر خیلی فرق می کند. چرا؟ چون من می گویم.در فصل پاییز بعضی از حیوانات مهاجرت می کنند بعضی ها نمی کنند. در فصل پاییز بچه ها به مدرسه می روند، من خوشحالم که دیگر به مدرسه نمی روم. فصل پاییز فصل خوبی است، آلودگی هوا دارد، ترافیک دارد. فصل پاییز روزها کوتاه و شبها بلند است تازه قرار است شبهای برره هم شروع شود و سریالهای آبگوشتی هم نشان داده شود تا سطح فکر من و شما رابه اندازه همان نخودهای آبگوشت بلکم کمتر کند. فصل پاییز اصلا بدی ندارد، کی گفته فصل پاییز بد است؟ کی گفته وقتی هوا ابری می شود دل آدم می گیرد؟ من که اصلا اینطور نیستم وقتی پاییز می شود دوست دارم برقصم و توی کوچه بدوم و هی جیغ بکشم. فصل پاییز اتفاقا خیلی هم خوب است، نمی دانم چرا خیلی خوب است اما خوب است دیگر مگر قرار است همه چیز را من بدانم. من فقط می دانم که نمی توانم از فصل پاییز بیزار باشم. فقط می دانم...من اصلا هیچ چیز نمی دانم/
25 شهریور 1384
خدای بزرگ مسافر عزیز من را به سلامت به مقصد برسان. خدای بزرگ دل بی تاب من ر ا آرامش ده، خدایا، توکل می کنم به تو در تمام مراحل زندگیم، این ماه و این سال را به خیر و خوشی به پایان برسان.
24 شهریور 1384
عجیب است، من صدای تو را می شنوم، صدایت هرچقدر دور دور دور که باشد، هرچقدر آرام آرام آرام که باشد، می شنوم. به گوش دل می شنوم و تنم دوباره از یادت به لرزه می افتد، صدایت را می شنوم، صدای آرام گریستنهایت را ، در خود فرورفتنهایت را، نیایشهایت را.
دل به لرزه افتاده بود از نیازت دستهایم چه بی تاب بود در تسلایت چشمهایم،آه چشمهایم، باز دریاچه اشک بود، از خواستنت، دوباره خواستنت. چند روزی است اما دیگر صدایم نمی زنی، انعکاس صدایت در دلم می پیچد، اما، تو نیستی. این خیال باطل من است، برای دوباره شنیدنت...و شاید خاصیت عشق همین باشد. یادداشتها (0) n ترک بک (0)
21 شهریور 1384
حاصل ماه شهریور دو تار موی سفید بود و چند کیلویی کاهش وزن... خدا این ده روز اخر را به خیر بگذراند انشالله. از همینجا می خواستم تولد کاملیای عزیزم را بهش تبریک بگم امیدوارم سالهای خوش و خوبی را درپیش داشته باشه. خلاصه اینکه مسافر کوچولوی منهم اخر هفته از پیشم می ره، با یک بسته لباس عروس آماده و یک حلقه تمام برلیان بسیار بسیار زیبا، البته خوشبختی ادمها نه به این چیزهای گرانقیمت که به تعهد و درایت و عشقشون به زندگی و توکلشون به خدا ست، برای این مسافر که مسافر خانه بخت هم هست آرزوی خوشبختی دارم. از نیلوفر هم میخوام که لطفا یک پیغامی چیزی برای من بفرسته من هرچقدر سعی می کنم که پیداش کنم موفق نمی شم. نه می تونم تلفنش را بگیرم و مثل اینکه اف لاینهای منهم براش نمی ره، اخه این چه تکنولوژیه مزخرفی است که ما گرفتارش شدیم. نیلوفر خانم یه پیغامی برای من بفرست لطفا.
18 شهریور 1384
افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
12 شهریور 1384
4 شهریور 1384
یه چند روزی مرخصی...حالم خوب نیست.
3 شهریور 1384
خورشید را حاجب تویی، امید را واجب تویی |
|||||