دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


27 مهر 1384

... و احساس خوب تنهایی...نه همیشه هم بد نیست...فقط وقتی نیست می فهمی

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



24 مهر 1384
امروز دوست داشتم شعر می خواندم، دوست داشتم جوری راه بروم که انگار قدمهایم را روی ابرها می گذارم. انگار همیشه همینطور است، راه رفتنم روی ابرها را می گویم، عاشق این هستم که هرلحظه ببینم چه چیزی زیر پایم تکان می خورد یا عوض می شود، شایدهم خالی می شود، از معلق شدن هم خوشم می آید، از اینکه انگار با نخ یک پایم را به یک ستاره گره کرده باشند و من تاب بخورم میان زمین و هوا، درکهکشان، و بخندم، به اندازه تمام خنده های دنیا و شعر بگویم به اندازه تمام اشعار دنیا و اشک بریزم به اندازه تمام اشکهای دنیا .امروز دوست داشتم شعر بخوانم اما چیزهایی پراکنده به خاطرم می آمد، دوست داشتم شعری می خواندم که تا به حال نخوانده بودم.یک شعری که انگار از دل خودم باشد، اصلا انگار خود خود من باشد. چند جلدی کتاب در خانه داشتم اما کتاب شعر نبودند. یک جمله از کتاب مرگ پلنگ سید علی صالحی پیدا کردم که دوست داشتم شما هم بخوانیدش:« من قسم خورده ام که هرگز نمیرم. خودم را درآفتاب و بلوط و آب و پرنده ها جا می گذارم و می روم.« و من الان هستم، باید که الان اینجا باشم، همین لحظه همین حالا، کاری هست در این جهان که فقط من باید انجامش بدهم نه شخص دیگر.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)


23 مهر 1384

چند کلام ازبزرگان:
انسان مانند رودخانه است هرچه عمیق تر باشد آرامتر است.« منتسکیو»
انتقاد، توانایی مردم ناتوان است.« لامارتین»
آن که تواناتر است آسانتر می بخشد.« حضرت علی»


یادداشتها (0) n ترک بک (0)



21 مهر 1384

پلاژ خانمها درجزیره یک محوطه تقریبا بزرگ و زیباست که ساحل خوبی برای شنا کردن داره آبش مثل اشک چشم هم شوره و هم پاک بخصوص صبحها که یه نمه خنک هم هست، می شه حسابی پیاده روی کرد، آب تنی کرد، حمام آفتاب گرفت و از همه اینها جالبتر می شه انواع و اقسام آدمهایی را دید که ممکنه هیچ وقت در زندگیت نبینی. البته تلاش من برای صحبت کردن با دخترهای همسن وسال خودم که سیگار بدست فقط افتاب می گرفتن و بیشتر با دوست پسرهاشون تلفنی حرف می زدن به جایی نرسید ولی از اونجایی که من عاشق آشنا شدن با آدمهای جدید هستم و هیچ سلامی را بی جواب نمی گذارم با دو سه تا خانم چهل پنجاه ساله آشنا شدم که نه تنها صحبت باهاشون خیلی راضی کننده تر از دخترهای جوان بود بلکه روحیه اشون هم خیلی بهتر از اونها بود. نمی دونم والا چرا همه ی همسن و سالهای من و نسلهای جوانتر فقط بلند به هم براق بشن و چشم وابرو بیان، البته نه اینکه همشون اینطور باشن، نه! ولی اکثرشون اینطورین و البته همون بهتر که اینطوری بمونن چون من اصلا حوصله ادمهای گند دماغ و پزی را ندارم، ادم تنها بمونه بهتر از اینه که با ادمهایی در ارتباط باشه که اصلا به گروه خونیش نمی خورن. هرکسی توی عالم خودش هست دیگه اصلا به من چه ربطی داره، لابد از نظر اونها هم من یه جورایی هستم که اونها خوششون نمی اد. بهرحال صحبت با این خانمهای جالب و شاد و خندان روحیه من را به طور کلی دراین چند روز عوض کرد. امیدوارم اگر به سن اونها رسیدم همینطور سرزنده وشاداب وشوخ طبع بمونم و بتونم ازلحظاتم نهایت استفاده را ببرم. سر آخر اینکه انسان تنها آن چیزی را به دست می آورد که خود را درحال ستاندن آن ببیند.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



19 مهر 1384

دل آدم که خوش باشد
حرف مردم
باد هواست.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



18 مهر 1384

همیشه سعی نکن که منطقی باشی.سنت پل گفته است:« خرد جهان به چشم خداوند سفاهتی بیش نیست.» منطقی بودن یعنی اینکه هر روز کراواتی بزنی که به جوراب هایت بیاید. یعنی اینکه فردا همان عقاید امروز را داشته باشی. پس گردش زمین را چه می گویی؟ تا زمانی که باعث زیان دیگری نمی شوی، هرازگاهی عقایدت را عوض کن. بدون پیچیده کردن اوضاع، خود را با تناقضاتی مواجه کن.
این حق توست. مهم نیست که دیگران چطور فکر می کنند. هرکاری هم که بکنی، آنها بالاخره خیالاتی به هم می بافند. لذت شگفتزده کردن خود را کشف کن.
سنت پل گفته است:« خداوند موضوعات احمقانه ای را برای متحیر کردن مردمان خردمند برگزیده است.»


یادداشتها (0) n ترک بک (0)



16 مهر 1384

اندک اندک جمع مستان می رسد

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



امان از موقعی که خیرسرت می خواهی کنار ساحل دراز بکشی و مثلا ارامش کسب کنی و خلاصه به قول خارجیها ریلکسیشن کنی و دوتا خانم میانسال کنار دستت که نه یه هوا اونورتر باشن و تمام اون ساعاتی که تو اونجا خوابیدی را حرف بزنن و غیبت کنن، اونهم نه اروم بلکه بلند بلند و نه تنها در هنگام گرفتن حمام آفتاب که درهنگام شنا کردن هم. لابد می پرسید چرا جایم را عوض نکردم؟ خب دیگر این مدل خانمها را ضربدرصد کنید و در پلاژ پخش... .

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



15 مهر 1384

وقتی نتایجی را که پیش بینی کردی حاصل نشد به روی خودت نیاور. پیش بینی نکن و همه چیز را به خدا بسپار.( سای بابا)

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



13 مهر 1384

باد که می وزد هوا بسیار مطلوب میشود، امروز کولر را خاموش کردم و تمام درهای خانه را بازگذاشتم، باد گرم و مرطوبی که می وزید هوای داخل خانه را که سنگین از خنکی باد کولر شده بود به طور کلی عوض کرد. یک گربه با خانواده اش در حیاط کوچک خانه زندگی می کنند، دوتا بچه گربه با مزه و کوچولو هستند که فوق العاده کارهای بامزه انجام می دهند و بسیار ترسو هستند، ازصبح تا عصر هم زیر سایه درخت های حیاط لم داده اند و بازی می کنند یا خوابند، گاهی هم به پنجره بزرگی که من پشتش نشسته ام خیره می شوند و همانطور که من نگاهشان می کنم آنها هم به من خیره می شوند، من البته اینطور فکر می کنم که به من خیره شده اند شاید هم به چیز دیگری نگاه می کنند من نمی دانم. مثل خیلی از مواقع که فکر می کنم نگاه بعضی ها به من است ولی اشتباه می کنم!
تازه فهمیده ام گوش دادن به آهنگهای بدون کلام برای چه مواقعی خوب است، وقتی می خواهی تنهایی پیاده روی کنی بهترین چیزی که می تواند در لذت بردن از پیاده روی ومبارزه با افکار منفی بهت کمک کند زمزمه کردن یکی از همین آهنگهاست. برای این می گویم بدون کلام بخاطر اینکه در این جور مواقع هرکلامی ممکنه است تو را یاد چیزی بیاندازد که باعث بهم ریختن تمرکزت بشود، بهترین جایگزین همان به خاطر اوردن یا سوت زدن یا زمزمه کردن اهنگ بی کلام است و سر همین قضیه شد که من فهمیدم اصلا هیچ آهنگی به خاطرم نمی آید، نه خارجی نه ایرانی نه کلاسیک و نه بند تنبونی!دوست داشتم یک اهنگ کلاسیک از ویوالدی یا باخ درخاطرم می بود اما نبود، شاید در این جور مواقع واکمن به داد ادم برسد ولی خب وظیفه ی حافظه به طور کلی از بین رفته است انگار.
البته تنهایی پیاده روی کردن در جزیره بیشتر شبیه یک رویاست تا واقعیت، فکر کنید تصمیم دارید کنار ساحل پیاده روی کنید و ازآرامشش استفاده کنید ولی بعد از چند دقیقه، تنها چند دقیقه کوتاه یک مزاحم سمج سایه به سایه تعقیبتان کند و اصلا هیچ جوری هم نشود از دستش فرار کرد. متاسفم که باید بگویم کارگران و افراد محلی در اینجا فوق العاده سمج و مزاحم هستند طوری بدنبالت می افتند که از هرچه پیاده روی است پشیمان می شوی، تنها جایی که من می توانم به راحتی و بدون مزاحم هرکاری دلم می خواهد انجام دهم پلاژاختصاصی خانمهاست که صد البته از اسمش پیداست بخاطر چه! البته اقایان بهتر است این پاراگراف را نخوانند چون هیچ وقت بااین مشکلات دست به گریبان نبوده اند، ولی من از فردا یک سلاح سرد! همراه خودم می برم و اگر کسی خواست جدی جدی مزاحمت ایجاد کند آنوقت خدمتش می رسم...البته سوتفاهم نشود منظورم از سلاح سرد یک اسپری پیف پاف است که در کیف بنده خواهد بود برای زدن به چشم وچار مهاجم سمج. ( اینجاست که شاعر می گوید ناز باشی جیگر...!)
راستی این سریال شبهای برره بسیار دیدنی است نه؟ من وقتی کیانوش می خواست برره ای بشود یاد فیل شهر قصه افتادم، فکر می کنم این کار مهران مدیری بسیاربسیار بهتر از بقیه کارهایش هست، بخصوص در استفاده از رنگهای شاد و موزیک محلی خیلی دقیق عمل کرده است، دکور مناسبی هم برای بافت ده به وجود اورده ادم ناخوداگاه دوست دارد برود ده زندگی کند، من که کارش را دوست دارم فقط امیدوارم مثل همیشه به ورطه تکرار و مزخرف گویی نکشد.
پ . ن :ببینید ترا به خدا چقدر حرف زدم منتظر تلفن شیمبالا نشستن هم آدم را به حرافی می اندازها، خانم جان ساعت دوازده شب شد.نکند اشتباه شماره را می گیری؟/؟

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



12 مهر 1384

محدودیت جغرافیایی جزیره یک حس خاصی به آدم می دهد، یک جور بی تفاوتی شاید یا آرامش.
چیزی که به وضوح می توان در رفتار مردمانش دید. البته خاصیت مردمی که کنار ساحل زندگی می کنند اینچنین است، دریا ناخوداگاه تو را به خلسه می برد، موجهای لبالب و کف آلود که با صخره ها برخورد می کنند و افق ناپیدایی که قلبت را تا ناکجا به دنبال خودش می کشد.
دیشب رفتیم بولینگ، من تا به حال بازی نکرده بودم اما زیاد هم کاری نداشت بازی کردنش، خیلی کیف داشت و سرگرم کننده بود، فقط من نمی دانم چرا ما خانمها اینقدر معمولی توپ را بدستمان می گرفتیم و پرتاپ میکردیم ولی آقایون اینقدر عقب و جلو می رفتن و ژست می گرفتن و خلاصه دریک خلسه ای گرفتار می شدن که انگار مهمترین کاردنیا را انجام می دهند، آخرسرهم می دانید چه شد؟ نفر اول در گروه ما یک خانم شد که خیلی ریلکس توپها را قل می داد طرف اون استوانه ها! نه ژستی هم میگرفت و نه از خودش حرکات اکروباتیک ارائه می داد.
یک راهکار برای جلوگیر از نفوذ افکار منفی به سوی شما: یک کش پول را دور مچ دستتان ببندید و هروقت فکر منفی به سراغتان آمد اول سعی کنید که یک فکر مثبت را جایگزینش کنید اما اگر نتوانستید آن کش را به عقب کشیده و بعد روی اعصاب دستتان محکم ول کنید!! بعد ازچند ساعت می فهمید که بهتر است قید هرچه فکر منفی در زندگیتان هست را بزنید چون ضربه ای که کش روی اعصاب دستتان وارد می کند به مراتب دردناکتر است از افکار منفی. البته یک راه دیگر هم وجود دارد و آن تغییر موقعیت فیزیکی بدن است، یعنی اگر مشغول راه رفتن هستید و فکری شما را ناراحت کرد بایستید، یا اگر ایستاده اید مشغول راه رفتن شوید، همین شد که من دیروز نتوانستم یک چرت بزنم دیگر، از بس موقعیت خودم را هی عوض کردم که خواب از سرم پرید، به امتحانش می ارزد.


یادداشتها (0) n ترک بک (0)



10 مهر 1384

رقص بی قرار ماهی ها ، خنکای کیف آور آب، پرواز مرغان دریایی، آنقدر می ایستی و تماشایشان می کنی تا افتاب پوست تنت را زیر انوار طلایی رنگش می سوزاند، قلبت که به تپش افتاد راه می افتی و به جام لبالب ساحل نگاهی می کنی که هرآن لبریز می کند و اصلا نمی توانی فکر کنی که این آرامشش می تواند یک روز جان هزاران هزار نفر را بگیرد. بچه ها کنار ساحل جیغ می زنند و بازی می کنند وقلعه هایشان با هرجهش موج کوتاه آب مدفون می شود. روی شنها که می نشینی تنها چیزی که به خاطرت می آید صدای خنده هایت است، حالا لبخند می زنی، ، یک دسته ماهی ریز نقره ای می آیند روی آب و باز ناپدید می شوند...
کتاب راز داوینچی را کسی خوانده؟ اگر اطلاعاتی که می دهد درست باشد که باز زندگی نامه آدم زیرورو می شود.بغیر از آن می توان از تبحر نویسنده برای خلق یک فضای وهم آلود و نحوه بیان داستان و فلاش بک ها و نحوه ورود شخصیتها به داستان مشق گرفت، خواندنش را به حرفه ای ها و غیر حرفه ای ها توصیه می کنم هرچند هنوز تماش نکردم.
ممنونم از تمام دوستهایم که در این روزهای جالب گذشته من را با حرفها و تذکراتشان یاری دادند و گاهی چیزهایی را به یادم آوردند که ازیادم رفته بود.من فعلا در جزیره هستم، رو به روی ساحل زیبای خلیج فارس.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



7 مهر 1384

بیچاره ماهی ها، از موقعی که نفتکش بار خودش را در دریا خالی کرد دیگر یک روز خوش هم به چشم ندیدند، به جزء بوی تعفن و سیاهی، به جزء هرز رفتن روزهایشان در میان مایع لزج و چسبنده ای که امکان حرکتشان را محدود می کرد چیزی برایشان نمانده بود، دیگر حتی نمی توانستند به روزهای خوش خوشک قدیم هم نیم نگاهی بیاندازند، بیچاره ماهی ها، سرگردان و گاهی خسته هی دور خودشان می چرخیدند تا روزی که مرگ، همان چیزی که از اول آبششهایشان را پر کرده بود به سراغشان بیاید، همین بود، نه راه در رویی داشتند و نه نور خورشیدی که از آن روزنه سرد عبوس بهش بنگرند، واقعیت زندگیشان همین بود. واقعیت همین بود. برایم کامنت نگذارید که اگر امید داشتند سرچشمه برکه ای را که اندک اندک به سویشان راه می گشود می دیدند. اصلا هیچ چیزی برایم ننویسید.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



5 مهر 1384

همیشه دونستن حقیقت جالب نیست، بعضی آدمها ظرفیتش را ندارن، گاهی بهتره در همون رویاهای خودشون سالها بمونن، ایرادی هم نداره. اما اگه بخواهی و بدونی، بدون در نظر گرفتن ظرفیتت، اونوقته که کنار اومدن باهاش مشکل می شه، کار قهرمان داستان منهم به یه همچین جاهایی رسیده و اگه فکر کنیم همش مثل یه قصه ای بود که اتفاق افتاد حالا موقعی است که باید قسمتهای قشنگ ماجرا شروع بشه، یک اتفاق نادر، یک ملاقات غیر منتظره، یک پیشامد خوب، شاید قهرمانی که فکر می کرده قهرمانه بتونه دلش را به این چیزها خوش کنه و دوباره رویا بافی هایش را شروع کنه، چه می شه کرد، داستان را نویسنده نوشته و هرچه از ذهن اون تراوش کنه اتفاق می افته، نویسنده ای که تازه اول کاره و امروز فکر کرد جلوی ضرر را از هرکجا بگیره منفعته.
بهتون بگم قبل از اینکه از خدای خودتون درخواستی بکنید که از ته دلتون هست راجع بهش حسابی فکر کنید ببینید تحمل دیدنش را دارید چون همیشه خوب نیست، درد داره، گاهی مثل یک حفره سیاه عمیق جلوی رویتون باز می شه و باز شما برای اینکه نبینیدش مجبورید چشمهاتون را ببندید. سعی نکنید خودتون را ملامت کنید یا سرزنش، این اتفاقها باید بیافته تا یه جایی که موهای سرتون مثل دندونهاتون سفید بشه.


یادداشتها (0) n ترک بک (0)



4 مهر 1384

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت
حافظ

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



2 مهر 1384

سلام، سال نو مبارک، حالا چه فرقی دارد که این سال جدید سال جدید تحصیلی باشه یا برای من تازه شروع سال، فکر کنید که از امسال قرار است از دوم مهر سال جدید شروع شود، از برگریزان، از فصل پاییز که هنوز آفتابش تند است، اگر امروز را روز اول سال دل و احساستون قرار بدهید چه کار میخواهید
با آن بکنید؟
به آسمان نگاه کردم، خورشید از همان جای قبلی می تابید، پرنده ها همانطور می خواندند که یکماه پیش، به خودم گفتم چه مرگت شده؟ پنجره را باز کردم دیدم مدرسه ها بازشده وبچه ها شاد وخندان به مدرسه می روند، باز به خودم گفتم داری دیر میکنی ها! پس فردا نگی باز مدرسه ام دیر شد حالا چی کار کنم؟ رخت و کلاهم را برداشتم، باد داشت همه چیز را با خود می برد، دستها را روی زانوهایم گذاشتم، گفتم خدایا امیدم را ناامید نکن، دویدم، چند روزی را از دست داده بودم، گفتم بایستید، من باید به شما برسم، دویدم، می دانید آخر سر به خودم چه گفتم: گفتم کون لق دنیا!!!!!!!

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



1 مهر 1384

بیشتر از هر زمان دیگری به دعاها و انرژی های مثبت شما احتیاج دارم. پای احساسم لنگ، چشم احساسم کور.چشمم کور، دندم نرم.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)