|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
27 مهر 1384
... و احساس خوب تنهایی...نه همیشه هم بد نیست...فقط وقتی نیست می فهمی
24 مهر 1384
امروز دوست داشتم شعر می خواندم، دوست داشتم جوری راه بروم که انگار قدمهایم را روی ابرها می گذارم. انگار همیشه همینطور است، راه رفتنم روی ابرها را می گویم، عاشق این هستم که هرلحظه ببینم چه چیزی زیر پایم تکان می خورد یا عوض می شود، شایدهم خالی می شود، از معلق شدن هم خوشم می آید، از اینکه انگار با نخ یک پایم را به یک ستاره گره کرده باشند و من تاب بخورم میان زمین و هوا، درکهکشان، و بخندم، به اندازه تمام خنده های دنیا و شعر بگویم به اندازه تمام اشعار دنیا و اشک بریزم به اندازه تمام اشکهای دنیا .امروز دوست داشتم شعر بخوانم اما چیزهایی پراکنده به خاطرم می آمد، دوست داشتم شعری می خواندم که تا به حال نخوانده بودم.یک شعری که انگار از دل خودم باشد، اصلا انگار خود خود من باشد. چند جلدی کتاب در خانه داشتم اما کتاب شعر نبودند. یک جمله از کتاب مرگ پلنگ سید علی صالحی پیدا کردم که دوست داشتم شما هم بخوانیدش:« من قسم خورده ام که هرگز نمیرم. خودم را درآفتاب و بلوط و آب و پرنده ها جا می گذارم و می روم.«
و من الان هستم، باید که الان اینجا باشم، همین لحظه همین حالا، کاری هست در این جهان که فقط من باید انجامش بدهم نه شخص دیگر.
یادداشتها (0) n ترک بک (0)
23 مهر 1384
چند کلام ازبزرگان:
21 مهر 1384
پلاژ خانمها درجزیره یک محوطه تقریبا بزرگ و زیباست که ساحل خوبی برای شنا کردن داره آبش مثل اشک چشم هم شوره و هم پاک بخصوص صبحها که یه نمه خنک هم هست، می شه حسابی پیاده روی کرد، آب تنی کرد، حمام آفتاب گرفت و از همه اینها جالبتر می شه انواع و اقسام آدمهایی را دید که ممکنه هیچ وقت در زندگیت نبینی. البته تلاش من برای صحبت کردن با دخترهای همسن وسال خودم که سیگار بدست فقط افتاب می گرفتن و بیشتر با دوست پسرهاشون تلفنی حرف می زدن به جایی نرسید ولی از اونجایی که من عاشق آشنا شدن با آدمهای جدید هستم و هیچ سلامی را بی جواب نمی گذارم با دو سه تا خانم چهل پنجاه ساله آشنا شدم که نه تنها صحبت باهاشون خیلی راضی کننده تر از دخترهای جوان بود بلکه روحیه اشون هم خیلی بهتر از اونها بود. نمی دونم والا چرا همه ی همسن و سالهای من و نسلهای جوانتر فقط بلند به هم براق بشن و چشم وابرو بیان، البته نه اینکه همشون اینطور باشن، نه! ولی اکثرشون اینطورین و البته همون بهتر که اینطوری بمونن چون من اصلا حوصله ادمهای گند دماغ و پزی را ندارم، ادم تنها بمونه بهتر از اینه که با ادمهایی در ارتباط باشه که اصلا به گروه خونیش نمی خورن. هرکسی توی عالم خودش هست دیگه اصلا به من چه ربطی داره، لابد از نظر اونها هم من یه جورایی هستم که اونها خوششون نمی اد. بهرحال صحبت با این خانمهای جالب و شاد و خندان روحیه من را به طور کلی دراین چند روز عوض کرد. امیدوارم اگر به سن اونها رسیدم همینطور سرزنده وشاداب وشوخ طبع بمونم و بتونم ازلحظاتم نهایت استفاده را ببرم. سر آخر اینکه انسان تنها آن چیزی را به دست می آورد که خود را درحال ستاندن آن ببیند.
19 مهر 1384
دل آدم که خوش باشد
18 مهر 1384
همیشه سعی نکن که منطقی باشی.سنت پل گفته است:« خرد جهان به چشم خداوند سفاهتی بیش نیست.» منطقی بودن یعنی اینکه هر روز کراواتی بزنی که به جوراب هایت بیاید. یعنی اینکه فردا همان عقاید امروز را داشته باشی. پس گردش زمین را چه می گویی؟ تا زمانی که باعث زیان دیگری نمی شوی، هرازگاهی عقایدت را عوض کن. بدون پیچیده کردن اوضاع، خود را با تناقضاتی مواجه کن.
16 مهر 1384
اندک اندک جمع مستان می رسد امان از موقعی که خیرسرت می خواهی کنار ساحل دراز بکشی و مثلا ارامش کسب کنی و خلاصه به قول خارجیها ریلکسیشن کنی و دوتا خانم میانسال کنار دستت که نه یه هوا اونورتر باشن و تمام اون ساعاتی که تو اونجا خوابیدی را حرف بزنن و غیبت کنن، اونهم نه اروم بلکه بلند بلند و نه تنها در هنگام گرفتن حمام آفتاب که درهنگام شنا کردن هم. لابد می پرسید چرا جایم را عوض نکردم؟ خب دیگر این مدل خانمها را ضربدرصد کنید و در پلاژ پخش... .
15 مهر 1384
وقتی نتایجی را که پیش بینی کردی حاصل نشد به روی خودت نیاور. پیش بینی نکن و همه چیز را به خدا بسپار.( سای بابا)
13 مهر 1384
باد که می وزد هوا بسیار مطلوب میشود، امروز کولر را خاموش کردم و تمام درهای خانه را بازگذاشتم، باد گرم و مرطوبی که می وزید هوای داخل خانه را که سنگین از خنکی باد کولر شده بود به طور کلی عوض کرد. یک گربه با خانواده اش در حیاط کوچک خانه زندگی می کنند، دوتا بچه گربه با مزه و کوچولو هستند که فوق العاده کارهای بامزه انجام می دهند و بسیار ترسو هستند، ازصبح تا عصر هم زیر سایه درخت های حیاط لم داده اند و بازی می کنند یا خوابند، گاهی هم به پنجره بزرگی که من پشتش نشسته ام خیره می شوند و همانطور که من نگاهشان می کنم آنها هم به من خیره می شوند، من البته اینطور فکر می کنم که به من خیره شده اند شاید هم به چیز دیگری نگاه می کنند من نمی دانم. مثل خیلی از مواقع که فکر می کنم نگاه بعضی ها به من است ولی اشتباه می کنم!
12 مهر 1384
محدودیت جغرافیایی جزیره یک حس خاصی به آدم می دهد، یک جور بی تفاوتی شاید یا آرامش.
10 مهر 1384
رقص بی قرار ماهی ها ، خنکای کیف آور آب، پرواز مرغان دریایی، آنقدر می ایستی و تماشایشان می کنی تا افتاب پوست تنت را زیر انوار طلایی رنگش می سوزاند، قلبت که به تپش افتاد راه می افتی و به جام لبالب ساحل نگاهی می کنی که هرآن لبریز می کند و اصلا نمی توانی فکر کنی که این آرامشش می تواند یک روز جان هزاران هزار نفر را بگیرد. بچه ها کنار ساحل جیغ می زنند و بازی می کنند وقلعه هایشان با هرجهش موج کوتاه آب مدفون می شود. روی شنها که می نشینی تنها چیزی که به خاطرت می آید صدای خنده هایت است، حالا لبخند می زنی، ، یک دسته ماهی ریز نقره ای می آیند روی آب و باز ناپدید می شوند...
7 مهر 1384
بیچاره ماهی ها، از موقعی که نفتکش بار خودش را در دریا خالی کرد دیگر یک روز خوش هم به چشم ندیدند، به جزء بوی تعفن و سیاهی، به جزء هرز رفتن روزهایشان در میان مایع لزج و چسبنده ای که امکان حرکتشان را محدود می کرد چیزی برایشان نمانده بود، دیگر حتی نمی توانستند به روزهای خوش خوشک قدیم هم نیم نگاهی بیاندازند، بیچاره ماهی ها، سرگردان و گاهی خسته هی دور خودشان می چرخیدند تا روزی که مرگ، همان چیزی که از اول آبششهایشان را پر کرده بود به سراغشان بیاید، همین بود، نه راه در رویی داشتند و نه نور خورشیدی که از آن روزنه سرد عبوس بهش بنگرند، واقعیت زندگیشان همین بود. واقعیت همین بود. برایم کامنت نگذارید که اگر امید داشتند سرچشمه برکه ای را که اندک اندک به سویشان راه می گشود می دیدند. اصلا هیچ چیزی برایم ننویسید.
5 مهر 1384
همیشه دونستن حقیقت جالب نیست، بعضی آدمها ظرفیتش را ندارن، گاهی بهتره در همون رویاهای خودشون سالها بمونن، ایرادی هم نداره. اما اگه بخواهی و بدونی، بدون در نظر گرفتن ظرفیتت، اونوقته که کنار اومدن باهاش مشکل می شه، کار قهرمان داستان منهم به یه همچین جاهایی رسیده و اگه فکر کنیم همش مثل یه قصه ای بود که اتفاق افتاد حالا موقعی است که باید قسمتهای قشنگ ماجرا شروع بشه، یک اتفاق نادر، یک ملاقات غیر منتظره، یک پیشامد خوب، شاید قهرمانی که فکر می کرده قهرمانه بتونه دلش را به این چیزها خوش کنه و دوباره رویا بافی هایش را شروع کنه، چه می شه کرد، داستان را نویسنده نوشته و هرچه از ذهن اون تراوش کنه اتفاق می افته، نویسنده ای که تازه اول کاره و امروز فکر کرد جلوی ضرر را از هرکجا بگیره منفعته.
4 مهر 1384
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
2 مهر 1384
سلام، سال نو مبارک، حالا چه فرقی دارد که این سال جدید سال جدید تحصیلی باشه یا برای من تازه شروع سال، فکر کنید که از امسال قرار است از دوم مهر سال جدید شروع شود، از برگریزان، از فصل پاییز که هنوز آفتابش تند است، اگر امروز را روز اول سال دل و احساستون قرار بدهید چه کار میخواهید
1 مهر 1384
بیشتر از هر زمان دیگری به دعاها و انرژی های مثبت شما احتیاج دارم. پای احساسم لنگ، چشم احساسم کور.چشمم کور، دندم نرم. |
|||||