دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


28 آبان 1384
نه دیگر تقصیر خطاهای من نیست،
من بی صورت شده ام.
مانند یک ماهی کور شاید!
یا یک شاهزاده ی طلسم شده!
من بی صورت شده ام،
نه دیگر ،
خبری از واژه های تک تک نیست.
دیگر سر ریز نمی کند .
هیچ! ***1
حال من خوب است.
درست مثل هوای سرد پاییز.
یک روز ابری است و یک روز غبار،
غبارش محلی است وبا یک باد زود درو می شود. ***2
دلش برف می خواهد.
دلش می خواهد برف ببارد و اینجا نباشد،
دلش خیلی چیزهای دیگرمی خواهد،
اما حالش خوب است.
دیگر خطایی نیست تا سرزنشش کنی، اگر اینهم خطا نباشد!
حالش خوبتر هم می شود. ***3
اگر هیچ شوی،
حالت از این هم بهتر خواهد شد.
با زهم بهتر،
معنای تک تک واژه ها چه اهمیت دارد؟
دلم می خواهد بدانی،
معنای واژه ها اهمیت ندارد. ***4
با خنده پرسید:خب شما چه کار می کنید؟
با خنده دردلم گفتم: خوش گذرانی. شما چطور؟
با لبخند بلند گفتم: داستان می نویسم.
با تعجب پرسید: برای بچه ها؟
با تواضع گفتم : نه بزرگها.
گفت: پس معلومات خوبی دارید.
باز هم همان ژست فروتنانه ام را گرفتم و گفتم: نه اینطورها هم نیست.
گفت: اسم کتابتان؟
گفتم:... هنوز هیچ.
و در دلم دوباره شکستم، کاش..!
یکنفرشان که رژ لب قرمز خوش رنگی زده بود و از همان اول من را سخت تحت تاثیر خودش قرار داده بود گفت: کتاب رازداوینچی را خوانده اید؟
گفت : بله
گفت : کتاب ... را خوانده اید؟
گفتم : نه هنوز( و البته قصد خواندش را هم نداشتم)
فکر می کنید یک گفتگوی ساده سر میز شام چه چیزی می توانست غیر از این باشد؟
به فکر رفتم، طرح اولیه داستان جدید همان روز صبح در ذهنم کلید خورده بود، با خوشحالی به صحبتهایشان گوش دادم، چیزی دستگیرم نشد، فکر کردم شام خوشمزه ای است و به رویا پردازیهای خودم ادامه دادم.



22 آبان 1384

شما فکر می کنید چقدر وقت دارید؟



17 آبان 1384

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش اسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. بجامع کوفه درامدم، دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوانست
وانکه را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است
سعدی




15 آبان 1384

مشتت را که وا کردی
پوچ بودن تمامی احساست
توی نگاهم ریخت.
گل یا پوچ؟
...



12 آبان 1384

هی در به در دنبال یه مطلبی یه چیزی می گردی از ته و توی ذهنت تا بنویسی بعد با کمال تاثر می بینی که انگار وبلاگ نویسی هم شده جز وظایف هفتگی که باید انجام بدی و اگر انجامش ندی بد می شه. دوست نداری این حالت را داشته باشی و هی ذهنت هم قلقلک خورده که یه چیزهایی سر هم کنی تا بنویسی بلکه این دل در به درت اروم بگیره اما گاهی اوقات یه سری احساسات و یه سری اتفاقات برات می افته که قدرت نوشتنش را نداری و هی افسوس می خوری که کاش می تونستی حداقل گوشه ای از احساست را بنویسی. فقط به این بسنده می کنی که پیش دوست و آشنا داد بزنی و بگی من نمی تونم بنویسم.



8 آبان 1384

چه خوب است روزهای بی خاطره، چه خوب است شهرهای بی خاطره، کوچه های بی یاد، چه خوب است فصلها از پی هم بی تو می گذرند. چه خوب است نبودنت، سبک است این برگهای پاییزی، دل من اما گاهی به یادی تلخ سنگین می شود، گاهی نگاهم به حسی ناگهانی تر می شود.



5 آبان 1384
...

باید به خاطر داشته باشید، خوبی کردن به کسی که به شما نیکی کرده است کار بزرگی نیست.این عمل مانند داد و ستد است. نیکی کردن به کسی که به شما زیانی رسانده شرافتمندانه تر است.شعار یک خدمتگزار حقیقی بخشیدن است. فقط بخشیدن. حتی اگر در عوض هیچ چیز دریافت نکنید. باید همواره ببخشید...



3 آبان 1384

انتهای جزیره ابتدای راه تهران است، هوای خنک و وسعت دید تا انتهای دماوند. کمر بندهایم را می بندم، زمان به سرعت می گذرد، باک گذشته خالی است، مخزن عشق پر است.