|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
28 آبان 1384
نه دیگر تقصیر خطاهای من نیست،
من بی صورت شده ام. مانند یک ماهی کور شاید! یا یک شاهزاده ی طلسم شده! من بی صورت شده ام، نه دیگر ، خبری از واژه های تک تک نیست. دیگر سر ریز نمی کند . هیچ! ***1 حال من خوب است. درست مثل هوای سرد پاییز. یک روز ابری است و یک روز غبار، غبارش محلی است وبا یک باد زود درو می شود. ***2 دلش برف می خواهد. دلش می خواهد برف ببارد و اینجا نباشد، دلش خیلی چیزهای دیگرمی خواهد، اما حالش خوب است. دیگر خطایی نیست تا سرزنشش کنی، اگر اینهم خطا نباشد! حالش خوبتر هم می شود. ***3 اگر هیچ شوی، حالت از این هم بهتر خواهد شد. با زهم بهتر، معنای تک تک واژه ها چه اهمیت دارد؟ دلم می خواهد بدانی، معنای واژه ها اهمیت ندارد. ***4 با خنده پرسید:خب شما چه کار می کنید؟ با خنده دردلم گفتم: خوش گذرانی. شما چطور؟ با لبخند بلند گفتم: داستان می نویسم. با تعجب پرسید: برای بچه ها؟ با تواضع گفتم : نه بزرگها. گفت: پس معلومات خوبی دارید. باز هم همان ژست فروتنانه ام را گرفتم و گفتم: نه اینطورها هم نیست. گفت: اسم کتابتان؟ گفتم:... هنوز هیچ. و در دلم دوباره شکستم، کاش..! یکنفرشان که رژ لب قرمز خوش رنگی زده بود و از همان اول من را سخت تحت تاثیر خودش قرار داده بود گفت: کتاب رازداوینچی را خوانده اید؟ گفت : بله گفت : کتاب ... را خوانده اید؟ گفتم : نه هنوز( و البته قصد خواندش را هم نداشتم) فکر می کنید یک گفتگوی ساده سر میز شام چه چیزی می توانست غیر از این باشد؟ به فکر رفتم، طرح اولیه داستان جدید همان روز صبح در ذهنم کلید خورده بود، با خوشحالی به صحبتهایشان گوش دادم، چیزی دستگیرم نشد، فکر کردم شام خوشمزه ای است و به رویا پردازیهای خودم ادامه دادم.
22 آبان 1384
شما فکر می کنید چقدر وقت دارید؟
17 آبان 1384
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش اسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. بجامع کوفه درامدم، دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
15 آبان 1384
مشتت را که وا کردی
12 آبان 1384
هی در به در دنبال یه مطلبی یه چیزی می گردی از ته و توی ذهنت تا بنویسی بعد با کمال تاثر می بینی که انگار وبلاگ نویسی هم شده جز وظایف هفتگی که باید انجام بدی و اگر انجامش ندی بد می شه. دوست نداری این حالت را داشته باشی و هی ذهنت هم قلقلک خورده که یه چیزهایی سر هم کنی تا بنویسی بلکه این دل در به درت اروم بگیره اما گاهی اوقات یه سری احساسات و یه سری اتفاقات برات می افته که قدرت نوشتنش را نداری و هی افسوس می خوری که کاش می تونستی حداقل گوشه ای از احساست را بنویسی. فقط به این بسنده می کنی که پیش دوست و آشنا داد بزنی و بگی من نمی تونم بنویسم.
8 آبان 1384
چه خوب است روزهای بی خاطره، چه خوب است شهرهای بی خاطره، کوچه های بی یاد، چه خوب است فصلها از پی هم بی تو می گذرند. چه خوب است نبودنت، سبک است این برگهای پاییزی، دل من اما گاهی به یادی تلخ سنگین می شود، گاهی نگاهم به حسی ناگهانی تر می شود.
5 آبان 1384
باید به خاطر داشته باشید، خوبی کردن به کسی که به شما نیکی کرده است کار بزرگی نیست.این عمل مانند داد و ستد است. نیکی کردن به کسی که به شما زیانی رسانده شرافتمندانه تر است.شعار یک خدمتگزار حقیقی بخشیدن است. فقط بخشیدن. حتی اگر در عوض هیچ چیز دریافت نکنید. باید همواره ببخشید...
3 آبان 1384
انتهای جزیره ابتدای راه تهران است، هوای خنک و وسعت دید تا انتهای دماوند. کمر بندهایم را می بندم، زمان به سرعت می گذرد، باک گذشته خالی است، مخزن عشق پر است. |
|||||