|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
28 آبان 1384
نه دیگر تقصیر خطاهای من نیست، ***1 ***2 ***3 ***4
22 آبان 1384
شما فکر می کنید چقدر وقت دارید؟
17 آبان 1384
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش اسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. بجامع کوفه درامدم، دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت، سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
15 آبان 1384
مشتت را که وا کردی
12 آبان 1384
هی در به در دنبال یه مطلبی یه چیزی می گردی از ته و توی ذهنت تا بنویسی بعد با کمال تاثر می بینی که انگار وبلاگ نویسی هم شده جز وظایف هفتگی که باید انجام بدی و اگر انجامش ندی بد می شه. دوست نداری این حالت را داشته باشی و هی ذهنت هم قلقلک خورده که یه چیزهایی سر هم کنی تا بنویسی بلکه این دل در به درت اروم بگیره اما گاهی اوقات یه سری احساسات و یه سری اتفاقات برات می افته که قدرت نوشتنش را نداری و هی افسوس می خوری که کاش می تونستی حداقل گوشه ای از احساست را بنویسی. فقط به این بسنده می کنی که پیش دوست و آشنا داد بزنی و بگی من نمی تونم بنویسم.
8 آبان 1384
چه خوب است روزهای بی خاطره، چه خوب است شهرهای بی خاطره، کوچه های بی یاد، چه خوب است فصلها از پی هم بی تو می گذرند. چه خوب است نبودنت، سبک است این برگهای پاییزی، دل من اما گاهی به یادی تلخ سنگین می شود، گاهی نگاهم به حسی ناگهانی تر می شود.
5 آبان 1384
باید به خاطر داشته باشید، خوبی کردن به کسی که به شما نیکی کرده است کار بزرگی نیست.این عمل مانند داد و ستد است. نیکی کردن به کسی که به شما زیانی رسانده شرافتمندانه تر است.شعار یک خدمتگزار حقیقی بخشیدن است. فقط بخشیدن. حتی اگر در عوض هیچ چیز دریافت نکنید. باید همواره ببخشید...
3 آبان 1384
انتهای جزیره ابتدای راه تهران است، هوای خنک و وسعت دید تا انتهای دماوند. کمر بندهایم را می بندم، زمان به سرعت می گذرد، باک گذشته خالی است، مخزن عشق پر است. |
|||||