دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


30 آذر 1384

شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب بلند شب شب سیاه شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا...حالیا مصلحت وقت در ان می بینم - که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم- جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم- یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم- شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب شب شب ...



27 آذر 1384

خب حوصله ام سر رفته دیگه. شما ها حوصله اتون مگه سر نمی ره؟ همینطوری گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم. بس که کتاب خوندم و فیلم دیدم و ورزش کردم حوصله ام سر رفت. کار دیگه ای سراغ ندارین؟ راستی شب یلداتون را چطوری می گذرونین؟ یادش بخیر اون موقعها که هنوز با دوستها دور هم بودیم من همیشه شبهای یلدا کرسی می گذاشتم و بچه ها اگه شده بود نیم ساعت هم خودشون را می رسوندن به کرسی اتاق پونه. دلم برای این روزها تنگ شده؟ شده اره، شایدهم نه! هیچ می دونین 20 روز دیگه عروسی بهترین دوستم هست و من نمی تونم پیشش باشم. چرا؟ خب دیگه...فقط خدا می دونه که چقدر دلم می خواست روی سرش قند بسابم. عجب گیری کردیم توی این مرز گربه ای.



24 آذر 1384
شعری از مجموعه « آبسوارک» از دوست نازنیم « سروناز سیدی»*** « بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه
از بالای سرسره ها
پرتاب شد
و تاب خورد و خورد
تا افتاد
به روی خاکهای پر از درد
و انگورهای درشت باغ بالا
سرکه های بد طمعی شدند
نه شرابهایی کهنه و ناب
و من و تو پیرشدیم
درست در روز تولد
درست در شب آغاز
سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن
راه زیادی است
اگر همیشه سینه خیزرفته باشی
در هوایی گرم و کویری
بدون امید بارش باران.»**** سروناز را چند سال پیش در کلاسهای داستان نویسی کارنامه دیدم. حتی موقع داستان خواندن هم انگار شعر می گفت، صدای دلنشینی دارد و نگاهی دوست داشتنی. ابسوارک مترادف حباب روی آب است. اولین مجموعه ی شعری که به تازگی بیرون داده تا شبهای سرد زمستانیمان را با نگاه پرشورش گرما ببخشد.



17 آذر 1384
...

اشکهایم را برای خودم نگه می دارم
ناله هایم را هم
تو فقط بگو
به من بگو
تا کی باید در این کثافت دست وپا بزنیم.
تو بگو..



16 آذر 1384

سرم درد می کنه. مال هواست. نه ، خیلی درد میکنه، گفتم که، بیرون نری درست می شه. اخبار گوش دادی. نه چی شده....ها؟ گفتن نقض فنی . سرم. نه بابا نقض فنی بوده، چند نفر؟ نه کسی نمرده بوده،تو که گفتی کسی نمرده. اورژانس به موقع رسیده. تو که گفتی به موقع بوده. چند نفر بودن؟ چندنفر بودن؟ چند سالشون بوده؟ گفتم که نقض فنی... سرم درد می کنه می فهمی؟ چشمهام می سوزه! گفتم که مال هواست..اتیش گرفتن، سوختن...چندنفر شناسایی شدن؟ نقض فنی یعنی چی؟ چرا ؟ فقط بگو چرا؟ شهید اعلام شدن؟ شهید ؟ ش ه ی د ؟؟؟
سرم درد می کنه، چشمهام می سوزه..سهل انگاری سهل انگاری، چه لغت جالبی نه نه چه احمقانه است، سهل انگاری.. سهل انگاری... مرگ مرگ مرگ...چند نفر بودن؟ بگو چند سالشون بوده؟ حالا مردن دیگه مگه بقیه نمی میرن. اینهمه هواپیما این جا و اونجا سرنگون می شه..اره می شه، می شه دیگه، خب مردن دیگه،شهید شدن، تو که کسی را نداشتی اون تو داشتی؟ نه نداشتم، اما مرگ، مرگ..سوختن، چی شده باز، ها! خواب بودیم، نه خواب نه سرم درد می کنه یه قرص می دی..ها؟ یه خبر دیگه؟ چیه می ترسی؟ غیر از مرگ مگه..ها؟ یه هنرمند دیگه ..کی بود؟ ها....



15 آذر 1384

باز هم هوا بوی سرب می دهد
باز آسمان بدون ابر خاکستریست
باز نفسهایمان تنگ شده
چشمهامان می سوزد
باز این هوای لعنتی
باز باید بگوییم
مدارس تعطیل
ماشینها را بیرون نیاورید
باز باید بشنویم
الودگی هوای تهران از مرز هشدار گذشت
باز نفس تنگی
باز دلشوره ی تو
نفس تنگ است، نفس تنگ است.
نظر لطف خدا شاید شامل حالمان شود تا کمی باد بوزد کمی باران بیاید و گرنه زیر این دود چنبره زده ی خاکستری، نفسهایمان خواهد برید.



14 آذر 1384

اگر می توانستم اینجا عکس احساسم را بکشم، همان صورتک خندان یاهو را می کشیدم که دندانهایش پیداست، بعد یک خانه کوچک چوبی می کشیدم، با سقف شیروانی اش، که دود از دودکشش رفته به هوا و جایی در اسمان ابی میان ابرها گم شده. یک عالم گل می کشیدم، گلهای پنج پر، با گلبرگهای رنگی، با ساقه های نازک و برگهای ریز، بعد یک جاده ی سنگی می کشیدم، که از لابه لای سنگهایش علفهای هرز در آمده است. پشت پنجره های خانه چند گلدان شمعدانی می گذاشتم . اگر می توانستم احساسم را نقاشی کنم عکس خدا را می کشیدم ، مثل نور ،مثل ابر ،مثل برگهای سبز درخت، مثل گلبرگهای گل، مثل پرواز پرنده.
بعد خودم را می کشیدم، چشم چشم دو ابرو، دماغ و دهن یه گردو.. دوست دارم بوم نقاشی شده ی احساسم کودکانه باشد، ابی باشد، پاک باشد، دوست دارم ساده باشد، رها باشد، فقط اگر می توانستم آنرا بکشم...!




13 آذر 1384

همیشه همین قدمهای نخستین رفتن است،
که راز آن آخرین منزل رسیدن را رقم می زند.



7 آذر 1384
دوست دارم بنویسم صدای شرشر آب
دوست دارم بنویسم صدای خش خش برگ
بعد رها بشوم در نرمی یک تکه ابر
دوست دارم باد بیاید
صدای نرم چشمهای آبی مادر
دوست دارم باد بیاید
باز دوباره پدرم، با قدمهای محکم
دوست دارم بنویسم صدای خنده ،صدای دوست
صدای هرچه از اوست
دوست دارم بنویسم صدای خدا
صدای ترنم پرنده در پیچش باد
دوست دارم بنویسم خودم
صدایم در پشت این شیشه ها
دوست دارم بنویسم تو
تو پشت این شیشه های پٌر نوشته ی من
دوست دارم بنویسم عشق صدای خنده ی تو
صدای هق هق من
دوست دارم بنویسم هنوز...



3 آذر 1384

«وارثان حسرت، خسته و ناگزیر در بستر خون رنگ گناه گرده آمده اند، یکدیگر را می آزارند، می کشند، دوست می دارند و به قدر مجال خود در فراسوی کلمات، آبی بودن خود را تصویر می کنند.»
بعد از خواندن کتابهای « بادبادک باز- خالد حسینی» و « راز داوینچی- براون» و « قلعه مالویل – روبر مرل» کار اشتباهی بود که بلافاصله شروع به خواندن یک رمان ایرانی کردم .« آبی تر از گناه – محمد حسینی» یک رمان 123 صفحه ای است که باوجود اینکه طرح پیش بردن داستان تقریبا جذاب است و نثر ساده و خوبی دارد اما از همان صفحات 50 تا 60 تو را خسته می کند و تو بخاطر ان احساس مسئولیت فردی ات در مقابل خواندن داستانهای ایرانی است که انرا گوشه ی کتابخانه ات نمی گذاری . وقتی کتاب را بستم فکر کردم یک چیزی کم است، باور کنید، چیزی در رمانهای نسل جدید ایرانی کم است و من هنوز نتوانستم بفهمم چی؟ چیزی که اساتید داستان نویسی هم به ان اشاره می کنند اما مستقیم به سراغش نمی روند و شاید منتظرند تا نویسندگان جوان خودشان انرا کسب کنند. ابی تر از گناه چیز تازه ای برای ارائه کردن نداشت، از صفحه شصت به بعد خودش را لو می داد و دیالوگهایش گاهی اوقات به شدت توی ذوق می زد. نقطه قوت این رمان نثر یکدستش بود هرچند که با وجود این نثر هم نمی توانستم به راحتی انرا بخوانم.
موضوع انتقام و دیالوگهای یک ذهن به اصطلاح مجنون خوب ارائه شده بود اما به راحتی جمع نشده بود.
من امیدوارم که شاهد کارهای زیباتر و قوی تری از اقای حسینی در اینده باشم.