|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 آذر 1384
شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب بلند شب شب سیاه شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا...حالیا مصلحت وقت در ان می بینم - که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم- جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم- یعنی از خلق جهان پاکدلی بگزینم- شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب یلدا شب شب شب ...
27 آذر 1384
خب حوصله ام سر رفته دیگه. شما ها حوصله اتون مگه سر نمی ره؟ همینطوری گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم. بس که کتاب خوندم و فیلم دیدم و ورزش کردم حوصله ام سر رفت. کار دیگه ای سراغ ندارین؟ راستی شب یلداتون را چطوری می گذرونین؟ یادش بخیر اون موقعها که هنوز با دوستها دور هم بودیم من همیشه شبهای یلدا کرسی می گذاشتم و بچه ها اگه شده بود نیم ساعت هم خودشون را می رسوندن به کرسی اتاق پونه. دلم برای این روزها تنگ شده؟ شده اره، شایدهم نه! هیچ می دونین 20 روز دیگه عروسی بهترین دوستم هست و من نمی تونم پیشش باشم. چرا؟ خب دیگه...فقط خدا می دونه که چقدر دلم می خواست روی سرش قند بسابم. عجب گیری کردیم توی این مرز گربه ای.
24 آذر 1384
شعری از مجموعه « آبسوارک» از دوست نازنیم « سروناز سیدی»***
« بازی بیهوده ای بود عشق
که کودکانه از بالای سرسره ها پرتاب شد و تاب خورد و خورد تا افتاد به روی خاکهای پر از درد و انگورهای درشت باغ بالا سرکه های بد طمعی شدند نه شرابهایی کهنه و ناب و من و تو پیرشدیم درست در روز تولد درست در شب آغاز سی و پنج – نه حتی بیست و پنج سال پیمودن راه زیادی است اگر همیشه سینه خیزرفته باشی در هوایی گرم و کویری بدون امید بارش باران.»**** سروناز را چند سال پیش در کلاسهای داستان نویسی کارنامه دیدم. حتی موقع داستان خواندن هم انگار شعر می گفت، صدای دلنشینی دارد و نگاهی دوست داشتنی. ابسوارک مترادف حباب روی آب است. اولین مجموعه ی شعری که به تازگی بیرون داده تا شبهای سرد زمستانیمان را با نگاه پرشورش گرما ببخشد.
17 آذر 1384
اشکهایم را برای خودم نگه می دارم
16 آذر 1384
سرم درد می کنه. مال هواست. نه ، خیلی درد میکنه، گفتم که، بیرون نری درست می شه. اخبار گوش دادی. نه چی شده....ها؟ گفتن نقض فنی . سرم. نه بابا نقض فنی بوده، چند نفر؟ نه کسی نمرده بوده،تو که گفتی کسی نمرده. اورژانس به موقع رسیده. تو که گفتی به موقع بوده. چند نفر بودن؟ چندنفر بودن؟ چند سالشون بوده؟ گفتم که نقض فنی... سرم درد می کنه می فهمی؟ چشمهام می سوزه! گفتم که مال هواست..اتیش گرفتن، سوختن...چندنفر شناسایی شدن؟ نقض فنی یعنی چی؟ چرا ؟ فقط بگو چرا؟ شهید اعلام شدن؟ شهید ؟ ش ه ی د ؟؟؟
15 آذر 1384
باز هم هوا بوی سرب می دهد
14 آذر 1384
اگر می توانستم اینجا عکس احساسم را بکشم، همان صورتک خندان یاهو را می کشیدم که دندانهایش پیداست، بعد یک خانه کوچک چوبی می کشیدم، با سقف شیروانی اش، که دود از دودکشش رفته به هوا و جایی در اسمان ابی میان ابرها گم شده. یک عالم گل می کشیدم، گلهای پنج پر، با گلبرگهای رنگی، با ساقه های نازک و برگهای ریز، بعد یک جاده ی سنگی می کشیدم، که از لابه لای سنگهایش علفهای هرز در آمده است. پشت پنجره های خانه چند گلدان شمعدانی می گذاشتم . اگر می توانستم احساسم را نقاشی کنم عکس خدا را می کشیدم ، مثل نور ،مثل ابر ،مثل برگهای سبز درخت، مثل گلبرگهای گل، مثل پرواز پرنده.
13 آذر 1384
همیشه همین قدمهای نخستین رفتن است،
7 آذر 1384
دوست دارم بنویسم صدای شرشر آب
دوست دارم بنویسم صدای خش خش برگ بعد رها بشوم در نرمی یک تکه ابر دوست دارم باد بیاید صدای نرم چشمهای آبی مادر دوست دارم باد بیاید باز دوباره پدرم، با قدمهای محکم دوست دارم بنویسم صدای خنده ،صدای دوست صدای هرچه از اوست دوست دارم بنویسم صدای خدا صدای ترنم پرنده در پیچش باد دوست دارم بنویسم خودم صدایم در پشت این شیشه ها دوست دارم بنویسم تو تو پشت این شیشه های پٌر نوشته ی من دوست دارم بنویسم عشق صدای خنده ی تو صدای هق هق من دوست دارم بنویسم هنوز...
3 آذر 1384
«وارثان حسرت، خسته و ناگزیر در بستر خون رنگ گناه گرده آمده اند، یکدیگر را می آزارند، می کشند، دوست می دارند و به قدر مجال خود در فراسوی کلمات، آبی بودن خود را تصویر می کنند.» |
|||||