.:
لینک دوستان :.

    .: منوی اصلی :.
       صفحه اصلی
       آرشیو
       درباره من
       وبلاگ انگلیسی
       ایمیل
 












 

 

 


 


30 دی 1384


جوزی در فیلم شمال کشور*، یک زن است. و تنها مشکل او در ان دنیای مردانه همین است. او ، یک ، زن است که تنها می خواهد از بچه هایش مراقبت کند، مانند همه کار کند، پول دربیاورد و تفریح کند. او می خواهد شاهد بزرگ شدن بچه هایش باشد، او در لحظاتی، آغوش گرمی می خواهد که حمایت کننده اش باشد. این نیازها، نیازهای اولیه ی تمامی انسانهاست است که از او به فجیع ترین شکل ممکن دور نگه داشته می شود، او در این تلاش نابرابر، تحقیر می شود، مورد تجاوز قرار می گیرد، طرد می شود، اما هنوز زنده است! همین زندگی سگی.
اما جوزی در این فیلم، تلاشی برای نابود کردن مردان ندارد، از آنها متنفر نیست، خشم خودش را کنترل می کند، در بی کسی و تنهایی گریه می کند، بارها کتک می خورد اما تصمیمش، یک تصمیم عاقلانه و درست است، او « حقش» را از راه قانونی مطالبه می کند، او تنها کسی است که در آن سرزمین یخ زده و خاکستری می ایستد، حقش را فریاد می زند و آن را بدست می آورد. جوزی فریاد می زند با چشمهایش با نگاهش با اشکهایش با خنده هایش او فریاد می زند که می خواهد زندگی کند. او می خواهد با بچه هایش زندگی کند، او دروغ نمی گوید، تهمت نمی زند، خشم فرو خورده اش را با ناله و نفرین و ناسزا گفتن به این و ان خالی نمی کند، او محکم و استوار، می ایستد، و چیزی را مطالبه می کند که نه تنها حق او که حق تمامی کارگران زنی است که همراه او در آن کارخانه کار می کنند . او حق خودش را در گفتن حقیقت جستجو می کند، گفتن حقایقی که همه آنرا کتمان می کنند و همه از اومی خواهند که به زبان نیاوردش. جوزی زنی نیست که تنها بتوانیم آن را در فیلمهای هالیوودی ببینیم، بلکه زن آشنایی است که در درون همه ما هست، او همه جا هست در هر کشور و در درون هر زنی .
« چارلیز ترون» بازیگر نقش جوزی در این فیلم همانند فیلم « هیولا» باز هم خوش درخشیده است. او به جرات یکی از بهترین بازیگران زن هالیوود است و در این فیلم نیزهنر بازیگریش هست که شما را تا لحظه ی آخر پای فیلم می نشاند نه زیبایی ظاهریش و نه هیچ چیز دیگر.
شاید دیدن این فیلم به ما یاد اوری کند که اگرروزی به درد چنین زنهایی دچار شدیم( اتفاقی که ممکن است هر لحظه و هرجایی برای ما زنان بیافتد و دور از انتظار نیست)، نترسیم، خشممان را کنترل کنیم، خودمان را و حق مسلم زندگی کردنمان را بشناسیم و ان را از راه درست و قانونی اش مطالبه کنیم، هرچند به سختی، درست مانند سختی هایی که این زن برای رسیدن به حقش کشید، اما بدستش بیاوریم.

* من اسم فیلم را اینطوری ترجمه کردم اگر ترجمه بهتری به ذهنتان رسید بگویید . بنظرم زیاد درست نم آید.

پونه


27 دی 1384

من بی محابا سلام می گویم.سلام یعنی سراغاز، و هر سراغازی را انتهایی نیز هست.من اما دچار الزایمر احساسی هستم، سلام می گویم بی محابا بدون اینکه به خدانگهدارش اندکی فکر کنم و به خراشهایی که با هر خداحافظ روی صورت احساسم کشیده می شود.همانطور که تولد را مرگ پایان است. همه چیز ابتدا و انتهایی دارد. درجهان مادی ما. من همه ی اینها را می دانم اما عاشق سلام گفتنهای بی پروا هستم. اما شما، اگر انسانهایی منطقی باشید ( که من نیستم) در سلام گفتنهایتان اندکی خست به خرج بدهید. اگر قرار است خسیس باشیم، چه بهتر که در خرج کردن احساساتمان اینطور باشیم، زبان به کام بگیریم و به هر تازه واردی سلام نکنیم.به رنج خداحافظیش نمی ارزد، باور کنید!

پونه

24 دی 1384

یک جبهه هوای سرد و خاکستری نزدیک قلب
بارش برف و باران در حوالی چشم
تا 48 ساعت اینده احتمال وقوع سیل در مناطق یاد شده
حالا حالاها هم آفتابی نمی شوم.

پونه

22 دی 1384

بارش برف به نوبه ی خودش البته خوبه ، خیلی لذت بخش، خیلی زیبا، ولی به شرطی که نخواهی بری کلاس و نتونی. به شرط اینکه بیرون ازخونه کلی کارنداشته باشی و ماشین گیرت نیاد.به شرط اینکه چند تا ادم با مزه پیدا نشن و نخوان برات توی خیابون خود شیرینی بکنن . به شرط اینکه هی مواظب نباشی که مبادا لیز بخوری. بارش برف خیلی خوبه اگه توی خونه نشسته باشی پشت پنجره و به زیباییهاش نگاه کنی،خوبه اگه یه لیوان قهوه دستت باشه و با کسایی باشی که دوستشون داری،خوبه اگه یه عالمه دوست و فامیل دورت باشن و بری توی حیاط برف بازی.
بارش برف خوبه، اما نه شبی که قراره بری خداحافظی ،بری خداحافظی دوستی که داره می ره از این مرز و معلوم هم نیست دیگه کی ممکنه ببینیش. بارش برف خوبه اره خیلی خوبه، اگه دلت خوش باشه، حوصله ات سر جاش باشه، خونه ات گرم باشه، قلبت گرم باشه. برف خوبه خیلی خوب، من دوستش دارم ولی اصلا امشب حوصله اش را ندارم. راستی کسی می دونه برف به عربی چی می شه؟

پونه

21 دی 1384

و حدیث این قربان چنان بود که ابراهیم با خدای نذر کرده بود« اگر مرا پسری اید او را از بهر خدای قربان کنم.» و پس، ابراهیم را اسماعیل امد و ده ساله گشت و اسحاق امد و پنج ساله گشت. وچون پسران بزرگ گشته بودند خدای ان نذر ابراهیم که کرده بود و از یاد برفته بر او یاد کرد و این فرمان که او را بفرمود که « پسر را قربان کن» به خواب نمود.( و علما اندر این اختلاف کرده اند که ان کدام پسر بود. گروهی گفتند اسحاق بود و همه ی بنی اسرائیل و عجم بر این قولند – از بهر انکه ایشان فرزندان اسحاقند. و گروهی گفته اند – اسماعیل بود. و همه ی عرب بر این قولند- از بهر ان که ایشان را فرزندان اسماعیلند. و اندر خبر از پیغامبر ما هر دو روایت امده است: هم اسحاق هم اسماعیل. و به هر دو، خبرهای درست امده است و ایت های قران دلیل است بر هر دو.)....پس ابراهیم دل بر ان بنهاد که او را بکشد و این نذر وفا کند.. و پسر را گفت که « یا پسر، رسنی برگیر و بیا تا به این کوه بر شویم و هیزم اوریم!»
...پس ابراهیم همچنان به ان کوه بر می شد و پسر از دنباله ی او همی رفت، تا مانده گشتند. و چون برسر کوه رسیدند بنشستند و بیاسودند. پس ابراهیم پسر را گفت که « بیا جان پدر» و سر او بر کنار نهاد و کارد از استین بیرون کرد و گریستن بر او افتاد و می گریست و جمله ی فریشتگان اسمان بر موافقت او می گریستند. پس پسر گفت که « یا پدر چه بوده است تو را و این کارد چیست و این گریستن تو از بهر چیست؟»
و ابراهیم گفت« خواب دیده ام که تو را بباید کشتن»
گفت« بکن ان چه تو را فرموده اند!»
گفت« ای پسرتو به این زخم کارد اندر صبر چون کنی؟»
پس پسر بگریست و گفت که« یا پدر، اگر تو مرا پیش از این اگاه کرده بودی، باری، مادر را وداع کردمی»
و ابراهیم سر پسر برکنار گرفته بود و همی گریست و پسر، همچنان، می گریست و فریشتگان هفت اسمان بر موافقت ایشان به زاری می گریستند...
پس ابراهیم پسر را به روی اندر خوابانید و دل از او برگرفت و او را به حق تسلیم کرد و کارد به زیر گلوی او اندر برد تا ببرد و چون به گلوی او رسید، فرو گردید و تیزی بر بالا امد و کارد بر حلق او همی مالید و هیچ بریده نمی امد...
پس خدای جبرئیل را بفرمود تا کبشی* از بهشت بیاورد – و ان گوسپندی بود سپید و دهان او سیاه و چشمها سیاه و چهار دست و پای او سیاه و سروها بزرگ – وگوش ان گرفته و به کوه برمی امد تا پیش ابراهیم اورد.
...پس ابراهیم دست و پای پسر بگشاد و جبرئیل آن کبش که اورده بود به دست پسر داد تا فدا خود کند. و ان کبش که از دست او بجست و بدوید و از ان کوه فرو امد وبه کوه منا برشد – آن جایگاه که امروز قربان کنند.
...
* قوچ

پونه

19 دی 1384

من امروز همینطوری داشتم می چرخیدم توی دنیای مجازی بعدش صفحه ی خودم را که باز کردم و نگاهی که به ارشیو انداختم دیدم چه جالب من سه ساله که دارم می نویسم، یادمه سال اول تولد وبلاگم را گرفتم و چقدر تحویل گرفتم این وبلاگ بیچاره را. اما از وقتی از پرشین نقل مکان کردم اینجا نه بلدم عکسی بگذارم نه بلدم لینک بدم نه اصلا تولد می گیرم، این دیگه چه وضعی شده نمی دونم، خلاصه اگه امسال یادم موند یه تولد خوب برای این نوشته های پشت شیشه می گیرم که بیچاره دچار افسردگی نشه یکهو!
اینهفته افتادم روی موود فیلم دیدن، شبها تا سه و چهار صبح بیدار می مونم و می نشینم فیلم می بینم، یه ظرف نخودچی و کشمش هم می گذارم جلوم و نمی فهمم اصلا زمان چطوری می گذره. از بین فیلمهایی که دیدم «خاطرات یک گیشا» خیلی تصویری و خوش ساخت بود. فیلم « جنگ دنیاها» با اینکه قصه ی ساده و کلیشه ای داشت اما بسیار هنرمندانه ساخته شده بود.
Dot the I
این فیلم هم که بنظرم انگلیسی بود( منظورم محصول بریتانیا) اون حس تعلیق لازم را به ادم می داد تا ادم تااخر بنشینه و نگاهش کنه.موسیقی فیلم بسیار بسیار زیبا بود.
Finding Neverland
می دونم که خیلی دیر این فیلم را دیدم اما باید بگم که از دیدن بازیهای جانی دپ همیشه لذت می برم و این هم یکی دیگه از اون بازیهای زیباش بود.
Narnia
خب این فلیم با اینکه فانتزی بود ولی من به خاطر یک چیز فقط نگاهش کردم و اون هم حضور اون شیره بود، می دونید چرا؟ خب برای اینکه من متولد ماه شیر هستم و از این حیوان بسیار بسیار خوشم میاد و در این فیلم هم اقا شیره ی عزیز بسیار قدرتمند و زیبا ساخته شده بود یه جورایی احساس شیر بودن به ادم دست می داد انگار:)
اینهم از فیلمهایی که طی این دوهفته دیدم.

پونه

17 دی 1384

سکوت لپ پر می زند میان دیوارهای اتاق،
درست وقتی که در را می گشایی،
و چراغهای خاموش را روشن می کنی.
درست وقتی که یک لیوان چایی می خواهی، یک لیوان چای که خودت درست نکرده باشی.
سکوت لپ پر می زند،
درست وقتی که چشمهای خسته ات را از روی کتاب بلند می کنی و می بینی پاسی از نیمه شب گذشته. تنهای چراغ روی میزروشن است و خانه در تاریکی است.
تنهایی بالهای سنگینش را گشوده است میان این شبهای سیاه.
در همین لحظه هایی که نزدیک توست،
دوستشان داری و بیزارت می کنند.
و تکرار زندگی،
تکرار مکررات است.

پونه

16 دی 1384

بهارک امروز عروس می شود
عروس می شود
ع ر و س م ی ش و د
و من کنار این چمدان خالی
چه بی حواس نشسته ام.

پونه

14 دی 1384

....غم دنیا رو بی خیال
غصه ی فردا رو بی خیال
بزن بالا نوش جونت
امشبه رو بابا بی خیال..
کلاس ملاس و بی خیال
لیسانس میسانس و بی خیال
بیا وسط قرش بده
ما آس و پاسیم
بی خیال.
»خب دیگه گاهی پیش میاد از بین یه عالمه اهنگهای مبتذل لس آنجلسی یکیش به دلت بچسبه، و البته جز انگهای خوش ساخت باش.نمی شه گاهی اوقات اینطوری بشیم یعنی؟» پس بابا امشبه رو بی خیال.

پونه

12 دی 1384

... پس خدای بفرمود تا جان به تن آدم اندر شد. اول ، به سروی فروشد. و هرکجا برسید، آن اندام زنده همی گشت، جفت جفت.
و بی جان، هیچ چیز نباشد.پس خدای جان را به آدم جفت گردانید.و چون جان با او جفت گشت، آن گاه مردم گشت، و چون جان با اوجفت نبود، هیچ کار را به کار نیامد- همچنان که چون مردم بمیرد،هیج کار را به کار نیاید.
پس، اول، جان به سرآدم اندر شد.و چشم را بیافرید تا عبرت ها ببیند و آن جفت است. و گوشش را بیافرید تا علم وحکمت بشنود و آن جفت آفرید. وبینی را بیافرید تا بویها بشنود و هم جفت آفرید. و دندان را بیافرید تا به ان طعام ها بخاید و ان هم جفت افرید . و شکم را بیافرید تا طعام ها اندر آن کنند و ان هم جفت افرید، با پشت، یکجا. و دستش را بیافرید تا به ان عمل ها کند و ان هم جفت افرید. و پایش را بیافرید تا به ان بیاید و برود و هم جفت افرید. و عورت هاش بیافرید تا با ا ن بول و غایط کند و ان هم جفت افرید.
پس، این اندام ها که یاد کردیم، به این گونه بیافرید و آن گاه، به تن تو اندر، یکی پادشاه آفرید – نهانی- و این اندام ها همه به فرمان و فرمانبردار او کرد، تا این اندام ها هیچ کار نتوانند کردن بی فرمان او. و آن پادشاه دل توست- که دل تو یکی ست و باو هیچ هنباز نیست و هیچ همتا نیست.
و مر این دل تو را نیزیکی ترجمان است که هرچه این دل تو خواهد و بیندیشد، این ترجمان بگوید و اشکار کند. و این ترجمان این زبان توست...کتاب ترجمه تفسیر طبری – جعفرمدرس صادقی

پونه

5 دی 1384

تازه برف هم اومد و رنگی بود اسمان امروز که فراموش کرده بودم . و کوهایی که پشت به پشت هم داده همه سفید. سفید از سفیدی برف. راستی اقای محترم، لطفا از ذهن من بیرون بروید من کار دارم جانم!

پونه

2 دی 1384

والا قضیه از اونجایی شروع شد که پسر برادر 12 ساله ما هوس کردن که امسال یه درخت کریسمس داشته باشن، اونهم نه به خاطر تولد حضرت مسیح، بلکه به خاطر هدایای زیر درخت کریسمس. و از اونجایی که پسر برادر بنده تک نوه هست و متولد ماه اردیبهشت و هرکسی که یه اردیبهشت ماهی در خانواده اش داشته باشد می داند که اینی که من گفتم یعنی چه ! ما با یک نوار صوتی وقفه ناپذیر و بدون کمترین رحم و مروتی مواجه شدیم که طی 48 ساعت گذشته دائم می گفت: من درخت کریسمس می خوام. من درخت کریسمس می خوام. و خب مگر گوشهای ما و البته اعصابمان تا چه حد توان مقابله با همچین پدیده ای را دارد؟ نتیجه این شد که درخت خریداری شده و درخانه عمه جان جاسازی شده است، و خب ما هم برای اینکه از این امکانات کریسمسی استفاده بهینه برده باشیم طی مذاکراتی فکر کردیم که یه چند نفری دور هم حداقل جمع بشویم تا اعصاب از دست رفته امان را ترمیم کنیم، و خب می دانید نتیجه چه شد؟ به هر کسی که زنگ زدیم و دعوتی از روی بی میلی کردیم دعوت ما را پذیرفت و برنامه فرداشب ما را از یک شب کریسمس ساده ی چهار نفره به یه مهمانی چندین و چند نفره تبدیل کرد...جدای از شوخی، هموطنان مسیحی عزیز سالروز تولد حضرت مسیح را تبریک می گویم. کریسمس مبارکککککککککک

پونه

1 دی 1384

یعنی چی که تا حال نداری و دوست داری غر ( قر) بزنی هی همه می گن نه نه چرا ناشکری می کنی. اصلا چه ربطی داره؟ خب ادم گاهی اوقات دلش می خواد همچینی بی حال باشه، بیفته روی مبل و برنامه به خانه برمی گردیم ببینه مثلا و هی هم نوشابه با چیپس بخوره و هی فکرکنه داره چاق می شه و هی فکر کنه این چیه که داره نگاه می کنه ولی هیچ کاری هم برای بهبود اوضاعش انجام نده! خب اصلا چه اشکالی داره مگه؟ ادم ممکنه هی دلش بخواد بگه حوصله اش سر رفته هی بگه دلش یه چیزی می خواد که نمی دونه چیه. معمولا دل ادمها اینطوریه دیگه. همیشه یه چیزهایی می خواد که نمی دونه چیه دیگه. اصلا یعنی اگه کسی اینطوری باشه و بعدش حال نداشته باشه که مثل هیشه بگه و بخنده و هی خمیازه بکشه یعنی داره ناشکری میکنه؟ نه والا به خدا اینطوری نیست. خب ادمه دیگه.
راستی چرا امسال سرد نمی شه؟ چرا برف که سهله بارون نمی اد؟ چرا من تا یه کمی لای پنجره را باز می گذارم به فاصله چند ساعت بعدش یه سوسک مرده زیر پنجره ام می بینم؟ اصلا من چرا چند وقته اینقدر غذا می خورم و دارم چاق می شم؟ اصلا دلم می خواد غر بزنم به هیچ کسی هم مربوطی نیست.

پونه