دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


27 بهمن 1384

چه سادگی عجیبی داشتم،
وقتی می گفتی دوستم داری.
حالا سالها از ان روزها می گذرد.
مثل هر خاطره یی
تو هم به حافظه ی بلند مدت من سپرده شدی.
چه سادگی عجیبی دارم هنوز،
وقتی این روزها را خاطره سازی می کنم و باور دارم،
هنوز،
باور دارم همان جمله ی ساده و زیبا و کوتاه را:
« دوستت دارم».
چه سادگی عجیبی دارند ادمهایی که این جمله را باور می کنند، در عمق وجودشان، بی هیچ تردیدی.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



19 بهمن 1384

پرسید:« چه کار می کنی؟»
گفتم:« خاطره سازی»
با تعجب گفت:« یعنی چی؟»
گفتم:« افتاب داغ است و باد، خنک. می توانی توی اب بروی ، بستنی بخوری ، برای اینکه مورمورت نشود گاهی یک لیوان چای می چسبد.»
با کمی احتیاط پرسید:« اصل حالت که خوب است؟ ها! »
با خنده گفتم:« عاشق نیستم، احساسم مثل امواج دریا مدام جلو می اید و پس می نشیند. قلبم به سردی اب دریاست، باید به دریا سپردش.»
گفت:« خب دیگر بگو»
گفتم:« بگذریم از این بی حوصلگی. بوی باروت را می شنوی؟»
سکوت کرد، سنگین. تلخ.
گفتم:« انگار تمامی نسلهای این سرزمین باید صدای آژیر خطر را بشناسند.»
گفت:« می فهمم.»
گفتم:« مشکل همینجاست، همه می فهمیم و به روی خودمان نمی اوریم.»
گفت:« بگذریم»
می ترسیدم اما گذشتم، به راحتی گذشتن ازیک خیابان خلوت.
گفتم:« سوغات چه می خواهی؟»
گفت:«کف دستی آب دریا و قطعه ای از نور خورشید...»
گفتم:« تا خاطره سازی هایم را با آن مطهر کنم.»
هوا تاریک شده بود که صحبتهایمان با خدانگهداری ته کشید. درختهای حیاط در تاریکی چقدر بزرگ و سیاهند. صدای جیرجیرکها می آید. بچه ها از ذوق تعطیلی چند روزه توی کوچه غوغا کرده اند. دل دل می کنم که امشب را چطور سر کنم. خاطره سازی کنم یا خاطره نویسی؟

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



13 بهمن 1384

بهش گفتم : می بینی، زندگی انگار تکرار همین بازی هاست.من حالا دارم می خندم.
با لبخند گفت: حالا که می خندی می گویم، زندگی نه تکرار است نه بازی.
گفتم: پس چیست؟
هیچ نگفت. نگاهش را رو به دریا برگرداند. گفتم: دلم برایت تنگ می شود. گفت: حالا که داری می خندی، خوشحالم که می روی.گفتم: پس نگاهم کن، بگذار تا سیراب شوم. گفت: لباس گرم برداشته ای؟ گفتم: نگاهم نمی کنی؟
سرش را تکان داد. دلم لرزید.
چمدانم را برداشته ام، حالا به مهر آباد می روم.آهسته شنیدم که زیر لب میگفت: زندگی نه تکرار است نه بازی.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



10 بهمن 1384

کودک از مادرش پرسید:« چرا گریه می کنی؟»
مادر پاسخ داد:« چون یک مادرم.»
کودک گفت:« نمی فهمم.»
مادرش او را درآغوش کشید و گفت :« هرگز نخواهی فهمید...»
کودک از پدرش پرسید که چرا مادربی هیچ دلیلی گریه می کند و تنها جوابی که پدرش داشت این بود که همه ی مادرها همین طور هستند. کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:« خدایا! چرا مادرها به این راحتی گریه می کنند؟»
خدا گفت:« پسرم! من باید مادران را موجوداتی خاص خلق می کردم. من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بار سنگین این زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند. من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را حتی هنگامی که نزدیکانشان رهایشان کرده اند، داشته باشند، توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری بی هیچ شکایتی.من به آنها عشق به فرزندانشان را دادم، حتی هنگامی که این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند. و البته اشک را نیزبه آنها دادم که منحصربه آنهاست، برای زمانیکه به آن نیاز دارند.»
از مجموعه ی هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس


یادداشتها (0) n ترک بک (0)



9 بهمن 1384

گفت: زنها فقط در دو حالته که گریه می کنن. بعدش بهم نگاه کرد و منهم منتظر بقیه حرفش بودم.گفت: تو نمی دونی؟ با خنده گفتم : نه. گفت : یا موقعی که گول خوردن یا موقعی که دارن گول می زنن.
گفتم : وا این چه حرفیه! یعنی موقعی که ادم دلش برای یکی تنگ می شه و داره گریه می کنه داره گول می زنه کسی را... یعنی اگه ادم داره فیلم ناراحت کننده می بینه و گریه اش می گیره داره گول می زنه کسی را..اگه عزیزت را از دست بدی و گریه کنی کی را داری گول می زنی..
خوب می دونید که اقایون از موضع خودشون پایین نمی ان، من هم اصلا اهل جر و بحث نیستم. بی خیالش شدم چون به نظرم این حرف حرف احمقانه ای است، ارزش بحث کردن نداشت. یه تفکر مرد سالارانه ی ضد زن، هیچ عجیب نیست اگه کسی که این حرف را زده اصلا توی ایران بزرگ نشده باشه، این یه چیز ذاتیه.ارزش بحث هم نداشت. نظر شما چیه؟

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



5 بهمن 1384

*تا حالا شده فکر کنید که «خالی »شدید ؟ نه احساس خاصی دارین، نه هدفی دارین، نه خوشحالین، نه ناراحتین،تا حالا شده؟ اصلا از اون چیزهایی که همیشه لذت می بردین دیگه لذت نبرین؟ تا حالا شده همینی که هستین ، خب، هستین دیگه و اصلا حال نداشته باشین درستش کنین. یه جور احساس خالی بودن به ادم دست می ده انگار، من زجر می کشم از این احساسها!آدم نمی دونه این احساسها یکهو از کجا سردر میاره،کی تموم میشه، ولی لعنتی درست موقعی از راه می رسه که فکر میکنی همه چیز عالیه، و این خودش یه نشونه است که عادت نکنی به وابستگی هات و به تکرار، این بهت می گه که همه چیز نسبیه و هیچ چیز مطلق نیست، قبولش سخته، و من برای قبول کردنش خیلی دارم زجر می کشم.
* راستی امروز تولد سه سالگی وبلاگم هست. تولدش مبارک باشه.
* اگه یه جعبه مداد رنگی داشته باشی منو چه رنگی می کشی؟ چرا؟

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



2 بهمن 1384

حواسم در تنم نیست.
زمان من،
تخیلی فرسوده و ناباب است.
از هزل های خون بار
از جدی های سراسر کسالت
از تحقیر اسطوره،
از تهدید شناسنامه،
بیمناکم.
به شیوه های عقلانی جنایت
از تسلط شک،
از همه رخدادهای نو آور خیانت،
از یخ بستگی های چشم های عاشق،
بیمناکم.
ما حتی توصیف ساده یی از جهان
نیستیم.
ما به خردهای قاتل،
به امید نجات،
دل بسته ایم.
ازآبشارهای جهل
به خانه ام
خون می ریزد
و من از قوس قزح رنگ های مسموم
که آسمان خانه و وطنم را
به هم پیوند می دهد
بیمناکم.
جواب رستاخیز زخم های فراموش شده را
از کدام وجدان اسیر می شنویم؟
حواسم در تنم واقعی نیست.
زمان من،
تخیلی فرسوده و ناباب است.


یادداشتها (0) n ترک بک (0)