|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
27 بهمن 1384
چه سادگی عجیبی داشتم،
19 بهمن 1384
پرسید:« چه کار می کنی؟»
13 بهمن 1384
بهش گفتم : می بینی، زندگی انگار تکرار همین بازی هاست.من حالا دارم می خندم.
10 بهمن 1384
کودک از مادرش پرسید:« چرا گریه می کنی؟»
9 بهمن 1384
گفت: زنها فقط در دو حالته که گریه می کنن. بعدش بهم نگاه کرد و منهم منتظر بقیه حرفش بودم.گفت: تو نمی دونی؟ با خنده گفتم : نه. گفت : یا موقعی که گول خوردن یا موقعی که دارن گول می زنن.
5 بهمن 1384
*تا حالا شده فکر کنید که «خالی »شدید ؟ نه احساس خاصی دارین، نه هدفی دارین، نه خوشحالین، نه ناراحتین،تا حالا شده؟ اصلا از اون چیزهایی که همیشه لذت می بردین دیگه لذت نبرین؟ تا حالا شده همینی که هستین ، خب، هستین دیگه و اصلا حال نداشته باشین درستش کنین. یه جور احساس خالی بودن به ادم دست می ده انگار، من زجر می کشم از این احساسها!آدم نمی دونه این احساسها یکهو از کجا سردر میاره،کی تموم میشه، ولی لعنتی درست موقعی از راه می رسه که فکر میکنی همه چیز عالیه، و این خودش یه نشونه است که عادت نکنی به وابستگی هات و به تکرار، این بهت می گه که همه چیز نسبیه و هیچ چیز مطلق نیست، قبولش سخته، و من برای قبول کردنش خیلی دارم زجر می کشم.
2 بهمن 1384
حواسم در تنم نیست. |
|||||