|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
29 دی 1385
سعی می کنم حواسم را از چیزی که هستم پرت کنم. قرصها و آمپولها معجزه نمی کند. معجزه لابد در من است. انتظاری ندارم. فقط سعی می کنم. انگار چیزی در وجودم گره خورده. خودم را می بینم، اینطور بی حوصله، هیچ گاه نبوده ام. اینقدر بی قرار.
27 دی 1385
امروز رفتم پیش دکتر جمشیدی. این ششمین دکتری است که در این شش ماه برای معالجه درد کمرم می روم. ( حیف که نوشته های نه ماه گذشته پرید وگرنه همه اتان می دانستید از چه مراحلی گذشتم) وقتی داخل شدم و سابقه بیماری را گفتم و عکسها را دستش دادم با تعجب نگاهم کرد. درمانهای دکترهای دیگر را برایش شرح دادم، سرش را تکان داد. فکر کنم نمی خواست کار دیگرهمکارانش را ضایع کند، به نظر پیرمرد مهربانی می رسید. چشمهای سبزی داشت و لبخند کمرنگی که کمتردکتری الان دارد. خوب گوش می داد و جوابهایش قانع کننده بود، تا حدی.
24 دی 1385
دوست دارم چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد. حوصله برای کسی نمانده است این روزها. نمی دانم چرا! حالا که اوضاع این وب لاگ سروسامان گرفته هیچ هوای نوشتن ندارم. هیچ.
23 دی 1385
قراره یه سری فعل و انفعالات اینجا رخ بده برای همین نمی تونم پست جدید بنویسم فقط نمی دونم جریان چیه یه بار می ام چک می کنم می بینم یه پست هست و یکی نیست یک بار دیگه می ام چک می کنم می بینم 18 تا کامنت دارم یه بار 10 تا؟؟
20 دی 1385
یک دو سه...امتحان می کنم....
12 دی 1385
ممنون از دعوت آمیرزا. راستی راستی اگه دعوت نمی شدم از حسادت می ترکیدم:):
1- من با اعداد مشکل دارم. منظورم اینه که به قول روانشناسها توی ریاضی دچار «خوانش پریشی» هستم. هنوز جدول ضرب بلد نیستم و همیشه موقع کرایه تاکسی دادن سیصد بار حساب می کنم که چقدر باید بدم چقدر پس بگیرم.
2- تا 11 سالگی یک نفر شبها می اومد توی جای من جیش می کرد. آخر سر نفهمیدم کی بود؟
3- اولین عکس پرنو( برهنه. عریان. لخت. سکسی) که دیدم در سن سیزده سالگی بود. اونو توی کشوی تخت پسر عموم پیدا کردم. هر روز هم می رفتم نگاش می کردم.با همکاری یکی دیگه از اعضای فامیل.
4- توی 12 سالگی عاشق یکی از پسرهای فامیل شدم. توی 17 سالگی عاشق معلم خصوصیم . توی بیست سالگی عاشق دوست پسرم که سالها طول کشید. اصولا من آدم عاشق پیشه ایی هستم. نمی دونم الان چطوری زنده ام.
5- تنها مردی که در زندگیم کامل و بدون تردید باور دارم و بهش اعتماد دارم « بابامه» آخه من دختر لوس بابام. با عرض شرمندگی هنوز هیچ کسی نتونسته باهاش برابری کنه برای همین نمی تونم پسرها را جدی بگیرم. یعنی اصلا نمی تونم . چطوری بگم؟
خیلی چیزهای دیگه هم هست ها. اما باشه برای بعد.
من هم بنا بر سنت چند تا از دوستهامو دعوت می کنم هرچند که اکثرشون دعوت شده بودن: جنسیت گمشده. ماسک.میان برهای سی ثانیه ایی.بدون چتر و ... یادداشتها (0) n ترک بک (0)
همیشه وقتی یه چیز هیجان انگیزی در راهه که من می خوام راجع بهش چیزی بنویسم این وبلاگ من یکهو نمی دونم از کجا خبر دار می شه و از زیر دستم در می ره.
بعداز اینکه دعوت نامه آمیرزا را برای بازی شب یلدا دیدم راستش را بخواهید خیلی خوشحال شدم، اما خب این وب سایت بد جوری بیچاره بهم ریخته بود و به قول آقای انزان پور بهش حمله شده بود. همینطور که داشتم برای مطالبی که قراره بنویسم نقشه می کشیدم آقای انزان پور تماس گرفتند و گفتند:« تمام نوشته های 9 ماه گذشته پرید و ما هیچ بک آپی ازشون نداریم...» خب اصل مسئله این بود که دیگه نمی شه نوشته ها را برگرداند و این اتفاقی است که افتاده منهم گفتم:« خب دیگه کاریست که شده» در حقیقت هم اتفاقی بود که افتاده بود دیگه. وقتی نمی شه کاریش کرد خب نمی شه دیگه. می خواست نپره. آقای انزان پور خیلی نگران بودند و خلاصه کلی راجع به اینکه حالا چی کار کنیم صحبت کردیم قرار شده اون نوشته هایی را که من توی کامپیوترم نگه داشتم را براشون بفرستم تا یه جوری بعضی هاشون را برگردانیم . حالا تا ببینیم چه می شود. اینهم یک اتفاق وبلاگی است دیگه. توی آرشیو می نویسم :« نه ماهی که گم شد» نظرتان چیست؟ اتفاقا به نظر من اینطوری جالب تر است. یادم رفت به آقای انزان پور بگویم:« برادر من جانت سلامت باشه اینهمه نگرانی چرا؟» بهرحال دنیای مجازیست دیگر. کاریش نمی شود کرد. حالا این پست را می فرستم. بازی شب یلدا هم در پست بعدی. یادداشتها (0) n ترک بک (0) |
|||||