|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
29 دی 1385
سعی می کنم حواسم را از چیزی که هستم پرت کنم. قرصها و آمپولها معجزه نمی کند. معجزه لابد در من است. انتظاری ندارم. فقط سعی می کنم. انگار چیزی در وجودم گره خورده. خودم را می بینم، اینطور بی حوصله، هیچ گاه نبوده ام. اینقدر بی قرار.
27 دی 1385
امروز رفتم پیش دکتر جمشیدی. این ششمین دکتری است که در این شش ماه برای معالجه درد کمرم می روم. ( حیف که نوشته های نه ماه گذشته پرید وگرنه همه اتان می دانستید از چه مراحلی گذشتم) وقتی داخل شدم و سابقه بیماری را گفتم و عکسها را دستش دادم با تعجب نگاهم کرد. درمانهای دکترهای دیگر را برایش شرح دادم، سرش را تکان داد. فکر کنم نمی خواست کار دیگرهمکارانش را ضایع کند، به نظر پیرمرد مهربانی می رسید. چشمهای سبزی داشت و لبخند کمرنگی که کمتردکتری الان دارد. خوب گوش می داد و جوابهایش قانع کننده بود، تا حدی.
24 دی 1385
دوست دارم چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد. حوصله برای کسی نمانده است این روزها. نمی دانم چرا! حالا که اوضاع این وب لاگ سروسامان گرفته هیچ هوای نوشتن ندارم. هیچ.
23 دی 1385
قراره یه سری فعل و انفعالات اینجا رخ بده برای همین نمی تونم پست جدید بنویسم فقط نمی دونم جریان چیه یه بار می ام چک می کنم می بینم یه پست هست و یکی نیست یک بار دیگه می ام چک می کنم می بینم 18 تا کامنت دارم یه بار 10 تا؟؟
20 دی 1385
یک دو سه...امتحان می کنم....
12 دی 1385
ممنون از دعوت آمیرزا. راستی راستی اگه دعوت نمی شدم از حسادت می ترکیدم:): 1- من با اعداد مشکل دارم. منظورم اینه که به قول روانشناسها توی ریاضی دچار «خوانش پریشی» هستم. هنوز جدول ضرب بلد نیستم و همیشه موقع کرایه تاکسی دادن سیصد بار حساب می کنم که چقدر باید بدم چقدر پس بگیرم. 2- تا 11 سالگی یک نفر شبها می اومد توی جای من جیش می کرد. آخر سر نفهمیدم کی بود؟ 3- اولین عکس پرنو( برهنه. عریان. لخت. سکسی) که دیدم در سن سیزده سالگی بود. اونو توی کشوی تخت پسر عموم پیدا کردم. هر روز هم می رفتم نگاش می کردم.با همکاری یکی دیگه از اعضای فامیل. 4- توی 12 سالگی عاشق یکی از پسرهای فامیل شدم. توی 17 سالگی عاشق معلم خصوصیم . توی بیست سالگی عاشق دوست پسرم که سالها طول کشید. اصولا من آدم عاشق پیشه ایی هستم. نمی دونم الان چطوری زنده ام. 5- تنها مردی که در زندگیم کامل و بدون تردید باور دارم و بهش اعتماد دارم « بابامه» آخه من دختر لوس بابام. با عرض شرمندگی هنوز هیچ کسی نتونسته باهاش برابری کنه برای همین نمی تونم پسرها را جدی بگیرم. یعنی اصلا نمی تونم . چطوری بگم؟ خیلی چیزهای دیگه هم هست ها. اما باشه برای بعد. همیشه وقتی یه چیز هیجان انگیزی در راهه که من می خوام راجع بهش چیزی بنویسم این وبلاگ من یکهو نمی دونم از کجا خبر دار می شه و از زیر دستم در می ره. |
|||||