دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


29 دی 1385

سعی می کنم حواسم را از چیزی که هستم پرت کنم. قرصها و آمپولها معجزه نمی کند. معجزه لابد در من است. انتظاری ندارم. فقط سعی می کنم. انگار چیزی در وجودم گره خورده. خودم را می بینم، اینطور بی حوصله، هیچ گاه نبوده ام. اینقدر بی قرار.
طوری شده ام که تا به حال هیچ وقت نبوده ام. لیدا می گوید:« نبرد زندگی من» .
شاید همین باشد. تحمل درد، مبارزه با درد. یا یک همچین چیزهایی. نمی دانم. درست نمی دانم کجا هستم. کجا باید می بودم که نیستم.
علتش هرچه که می خواهد باشد. علمی باشد یا نباشد. آن چیزی که من درکش می کنم برایم مهم است. ازهرچه می خواهد باشد. برایم تفاوتی ندارد. نه خوشحالم می کند دانستنش و نه ناراحتم می کند.
بی حوصلگی طوفانی است. طوفانی که تو درگردبادش می چرخی. هرازگاهی شاید کسی را هم ببینی. او هم دارد می چرخد. تنها من نیستم. همه ی اینها را می دانم.
اما چیزهایی که من را به تعجب وا می دارد توی این هفته ی سختی که گذشت تحمل نکردن حتی صدای بعضی آدمها بود. تلفنهایشان را جواب نمی دادم. نمی خواستم. لحنشان، حرفهاشان، خنده هاشان، انگار زهر بود، نیش بود. تنم را می لرزانید.
اما بودند کسانی که صدایشان شهد بود، محبتهایشان بی دغدغه بود. عسل بود انگار. چه خوب می توانستم تشخیص بدهم. چه راحت. چقدر بی واسطه.
چشمهایم را می بندم. می خواهم به چیزهایی فکر کنم که این گره را این سنگینی را این سیاهی را از بدنم دور کند. لیدا از دانشگاهش می گوید، از همان گروه سه نفره اشان. همه امان می خندیم. می خندم.
بهارک بلند بلند حرف می زند، چشمهایش را می خواهم. می خواهم نگاهم کند. چقدر دوستش دارم.
کاملیا میان چمدانهایش نشسته است و نمی خواهد برود. می گوید: نمی خواهم بروم. نمی خواهم.
نوشین می خندد، صدای خنده هایش، برق چشمهایش...
پدرم می گوید: روی چشمم هستی. دردت به جانم بابا. چشمهایش را می بوسم.
مامان هر روز با یک پماد جدید می آید، دستگاه ماساژجدید خریده، می آید سراغم، از همه سرسخت تر است.
پیمان دم در اتاق می آید. نگاهم می کند. قربان صدقه ام می رود.آریو روی تخت کنارم دراز می کشد، محکم بغلم می کند. می بوسدم. سربه سرش می گذارم، انرژی اش کیهانی است.
سارا آسمان وریسمان را به هم می بافد. اعتقادی به مریضی من ندارد و می داند که خوب می شوم. می دانم که خوب می شوم. غیر ممکن وجود ندارد. از کارهایش می گوید، تک به تک و با جزئیات.
زمان می خواهد و حوصله اینرا همه می گویند. خودم می دانم. حوصله می خواهد و صبر. انگار بدستش می آورم، برای کی نمی دانم. انگار تنها چیزی را که در این چند سال نداشته ام را دارم به دست می آورم« صبر» «صبر» و « صبر».
اینطور روزها گذشته است. هفته ی سختی بود. گذشت و رفت. دیگر نیست. دیگر نخواهد آمد. دیگر نمی گذارم بیاید. خوب می شوم. اینرا همه می دانند.


یادداشتها (4) n ترک بک (0)



27 دی 1385

امروز رفتم پیش دکتر جمشیدی. این ششمین دکتری است که در این شش ماه برای معالجه درد کمرم می روم. ( حیف که نوشته های نه ماه گذشته پرید وگرنه همه اتان می دانستید از چه مراحلی گذشتم) وقتی داخل شدم و سابقه بیماری را گفتم و عکسها را دستش دادم با تعجب نگاهم کرد. درمانهای دکترهای دیگر را برایش شرح دادم، سرش را تکان داد. فکر کنم نمی خواست کار دیگرهمکارانش را ضایع کند، به نظر پیرمرد مهربانی می رسید. چشمهای سبزی داشت و لبخند کمرنگی که کمتردکتری الان دارد. خوب گوش می داد و جوابهایش قانع کننده بود، تا حدی.
باز استراحت و باز فیزیوتراپی و قرص و اینباردو عدد آمپول اینقدری...
از دکتر سوال کردم فشار عصبی تا چه حد روی این دردها تاثیر دارد؟ گفت : بدون تاثیر نیست، چون ماهیچه های بدن هنگام فشار عصبی دچار انقباضات شدید می شود بنابراین روی بافتهای تحریک پذیر و آسیب دیده ی بدن و یا بافتهای ضعیف اثرات تخریبی دارد. آنها را مورد حمله قرار می دهد و خلاصه یک همچین چیزهایی( آقای دکتر (همکلاسی عزیز) اگر اشتباه گفتم تصحیح کنید).
بعد از ظهر که روی تخت دراز کشیده بودم و از ریلکس بودن ماهیچه ها احساس سبکی می کردم این اس ام اس به دستم رسید:
« شکسپیر: همیشه عمیقترین و رنج آور ترین لحظات زندگی آدم توسط همان کسانی ساخته می شود که شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات را برای آدم ساخته اند.»
کم مانده بود بزنم زیر گریه. خلاصه بدجور دلم می خواهد گریه کنم و همه اش را بیاندازم گردن این کمردرد که معلوم نیست کی می خواهد دست از سر من بردارد.
اما بقول همه ی دوستانی که می خواهند من به چیزی غیر از ستون فقراتم فکر کنم : درست می شودجانم. درست می شود...


یادداشتها (7) n ترک بک (0)



24 دی 1385

دوست دارم چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد. حوصله برای کسی نمانده است این روزها. نمی دانم چرا! حالا که اوضاع این وب لاگ سروسامان گرفته هیچ هوای نوشتن ندارم. هیچ.
بماند برای بعد.

یادداشتها (3) n ترک بک (0)



23 دی 1385
...

قراره یه سری فعل و انفعالات اینجا رخ بده برای همین نمی تونم پست جدید بنویسم فقط نمی دونم جریان چیه یه بار می ام چک می کنم می بینم یه پست هست و یکی نیست یک بار دیگه می ام چک می کنم می بینم 18 تا کامنت دارم یه بار 10 تا؟؟
خلاصه اوضاع قمر در عقربه . همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگر.

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



20 دی 1385

یک دو سه...امتحان می کنم....

یادداشتها (0) n ترک بک (0)



12 دی 1385
ممنون از دعوت آمیرزا. راستی راستی اگه دعوت نمی شدم از حسادت می ترکیدم:): 1- من با اعداد مشکل دارم. منظورم اینه که به قول روانشناسها توی ریاضی دچار «خوانش پریشی» هستم. هنوز جدول ضرب بلد نیستم و همیشه موقع کرایه تاکسی دادن سیصد بار حساب می کنم که چقدر باید بدم چقدر پس بگیرم. 2- تا 11 سالگی یک نفر شبها می اومد توی جای من جیش می کرد. آخر سر نفهمیدم کی بود؟ 3- اولین عکس پرنو( برهنه. عریان. لخت. سکسی) که دیدم در سن سیزده سالگی بود. اونو توی کشوی تخت پسر عموم پیدا کردم. هر روز هم می رفتم نگاش می کردم.با همکاری یکی دیگه از اعضای فامیل. 4- توی 12 سالگی عاشق یکی از پسرهای فامیل شدم. توی 17 سالگی عاشق معلم خصوصیم . توی بیست سالگی عاشق دوست پسرم که سالها طول کشید. اصولا من آدم عاشق پیشه ایی هستم. نمی دونم الان چطوری زنده ام. 5- تنها مردی که در زندگیم کامل و بدون تردید باور دارم و بهش اعتماد دارم « بابامه» آخه من دختر لوس بابام. با عرض شرمندگی هنوز هیچ کسی نتونسته باهاش برابری کنه برای همین نمی تونم پسرها را جدی بگیرم. یعنی اصلا نمی تونم . چطوری بگم؟ خیلی چیزهای دیگه هم هست ها. اما باشه برای بعد.
من هم بنا بر سنت چند تا از دوستهامو دعوت می کنم هرچند که اکثرشون دعوت شده بودن: جنسیت گمشده. ماسک.میان برهای سی ثانیه ایی.بدون چتر و ...

یادداشتها (0) n ترک بک (0)


همیشه وقتی یه چیز هیجان انگیزی در راهه که من می خوام راجع بهش چیزی بنویسم این وبلاگ من یکهو نمی دونم از کجا خبر دار می شه و از زیر دستم در می ره.
بعداز اینکه دعوت نامه آمیرزا را برای بازی شب یلدا دیدم راستش را بخواهید خیلی خوشحال شدم، اما خب این وب سایت بد جوری بیچاره بهم ریخته بود و به قول آقای انزان پور بهش حمله شده بود.
همینطور که داشتم برای مطالبی که قراره بنویسم نقشه می کشیدم آقای انزان پور تماس گرفتند و گفتند:« تمام نوشته های 9 ماه گذشته پرید و ما هیچ بک آپی ازشون نداریم...»
خب اصل مسئله این بود که دیگه نمی شه نوشته ها را برگرداند و این اتفاقی است که افتاده منهم گفتم:« خب دیگه کاریست که شده» در حقیقت هم اتفاقی بود که افتاده بود دیگه. وقتی نمی شه کاریش کرد خب نمی شه دیگه. می خواست نپره.
آقای انزان پور خیلی نگران بودند و خلاصه کلی راجع به اینکه حالا چی کار کنیم صحبت کردیم قرار شده اون نوشته هایی را که من توی کامپیوترم نگه داشتم را براشون بفرستم تا یه جوری بعضی هاشون را برگردانیم . حالا تا ببینیم چه می شود. اینهم یک اتفاق وبلاگی است دیگه. توی آرشیو می نویسم :« نه ماهی که گم شد» نظرتان چیست؟ اتفاقا به نظر من اینطوری جالب تر است.
یادم رفت به آقای انزان پور بگویم:« برادر من جانت سلامت باشه اینهمه نگرانی چرا؟»
بهرحال دنیای مجازیست دیگر. کاریش نمی شود کرد. حالا این پست را می فرستم. بازی شب یلدا هم در پست بعدی.


یادداشتها (0) n ترک بک (0)