|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
30 بهمن 1385
مستی سلامت می کند
29 بهمن 1385
ساده می گویم
تو ساده می شنوی بارها و بارها است این کلیشه ایی ترین کلام دنیا را شنیده ایی: « دوستت دارم» همین قدر ساده و سبز و خیس درست عین باران عین بهار عین خود خود دوست داشتن. همینقدر که بگویی: «دوستت دارم» به چشمهایت در آیینه به کفشهایت به گنجشکهای پر صدای باغچه به لبخند زیبای همراهت به زندگی به هرروزه ی روزمره گی هایت کافی است. تنها همین « دوستت دارم». *** ماسک برای امروز نوشته: پندار دوستمان دارند.. و ما دوستشان.. نه هراسیم از آن .. عشق می پایدمان.. یادداشتها (11) n ترک بک (0)
27 بهمن 1385
* نقل از روزنامه ی سلامت:
« ترس را در شکم و معده نیز می توان حس کرد و لی می گویند جایگاه عشق، قلب است. لجبازی نکنید. عکس قلب و تیری را که به سمت آن پرتاب شده است همگان دیده اند. در عهد باستان ارسطو معتقد بود قلب جایگاه تمامی احساسات است، هرچند که کلود گالین – پزشک یونانی قرن 2 م – جگر را مرکز همه چیز می دانست اما با این حال قرن هاست که بشر با قلبش هم حس می کند و هم تصمیم می گیرد.
در نیمه دوم قرن13 م قلب به طور رسمی جایگاه عشق خوانده شد در تمامی تصاویر مذهبی، قلب مکان مقدس عشق خداوندی معرفی شد. در قرن 18 م گرچه علم قلب شناسی در حال بال و پر گرفتن بود و لی جایگاه عشق متزلزل نشد تا آنکه در قرن 20 م ، انسان عشق را احساسی تولید وکنترل شده از سوی مغز دانست. انسان قرن بیستمی عشق را بی اهمیت و نتیجه گذرای فعل و انفعالات شیمیایی دربدن جلوه داد... تحقیقات اخیر نشان داده است که عشق نتیجه واکنش متقابل مغز و(مراکز مربوط به غرایز، احساسات و منطق) قلب است. جالب است بدانید که قلب نقش مستقل در عاشق شدن بازی می کند. گاهی عشق اصلا نتیجه یک تصمیم عاقلانه و منطقی نیست. در واقع مغز در این میان نقش اندکی ایفا می کند. ده ها هزار نرون، اطلاعات درونی بدن را به مغز مخبره می کنند و در نهایت مرکز مربوط به غرایز با بررسی این اطلاعات و اطلاعات هورمونی، دستور بروز عکس العمل فیزیکی اتوماتیک مانند ترس، خشم ، شادی ... را صادر می کنند. هنگامی که عاشق می شوید، مغز فرمان می دهد تاضربان قلب تند، پوست سرخ و تنفس عمیقتر شود. به لطف تکنیک های مدرن عکس برداری از مغز، هم اکنون می دانیم که مرکز احساسات در مغز کجاست و به این منطقه در اصطلاح " مغز احساسی" می گویند. به طور خلاصه وقتی فردی را می بینید که به دلتان می نشیند، بخش مربوط به غرایز در مغز فعال می شود و از بخش مربوط به احساسات می خواهد نظرش را در باره فرد رویت شده بگوید. بخش احساسات در تمامی خاطرات ذخیره شده در مغز موقعیت های مربوط به این فرد و این حس را مورد بررسی قرار می دهد و نتیجه را چه خوب و چه بد بازگو می کند. بخش منطقی مغز نیز موقعیت و داده ها را با توجه به معیارهای خود می سنجد وممکن و یا غیر ممکن بودن ایجاد یک رابطه عاشقانه را به کمک هورمون های مختلف مخابره می کند...» یادداشتها (6) n ترک بک (0)
25 بهمن 1385
وقتی پست « سپندار مذگان » را با وسواس و دلهره نوشتم نمی دانستم با چه عکس العمل هایی روبه رو می شوم. هر نظری را می توانم قبول کنم موافق و مخالف که البته از روز اول هم گفتم که این یک ایده است و پیشنهاد اما نظرهای خنثی یا کسانی که می گویند نمی دانم و چه فرقی می کندوحالا که چه؟ راستش را بخواهید نمی توانم. یک حسی در وجودم بود برای نوشتن این پست. نه قصد ثابت کردن چیزی را دارم ونه مثل مرده پرستهای صد سال پیش می خواهم چیزی را به کسی القا کنم. نه! کسانی که من رامی شناسند می دانند اصلا اهل این صحبتها نیستم. شکی بود در خود روز29 بهمن که با توضیحات « هومان» برطرف شد. این گوی و این میدان. فقط احساس من را بخوانید. همین:
وقتی من یا تو، شاهنامه می خوانیم یا حافظ یا مولانا، وقتی فکر می کنیم چه جالب که زبان هفتصد هشتصد سال پیش را می توانیم بخوانیم به این زیبایی و می فهمیمش ساده و روان، چه احساسی پیدا می کنیم؟ چه فرقی است بین منی که این اشعار را می خوانم با یک انگلیسی زبانی که دارد ترجمه اش را می خواند؟ آیا اوهم این حس زیبا و دلنشین را درک می کند؟ آیا من وقتی شکسپیر را می خوانم می توانم همان حسی را نسبت به نوشته هایش داشته باشم که یک انگلیسی؟ آیا می توانم آن احساس غروری را که یک آلمانی از خواندن اشعار گوته بهش دست می دهد را بفهمم یا از دیدن آثار داووینچی همانقدر مدهوش بشوم که یک فلورانسی؟
آیا فرقی نیست بین احساس من و آن توریست خارجی که کنار ستون بیست و پنج قرن پیش تخت جمشید ایستاده است؟ حس را می گویم. تو فکر می کنی پادشاهانی یک روزی از کنار این ستون گذشته اند، شاید بهش تکیه داده اند، پشت آن ایستاده اند و به کسی چشم دوخته اند... این فکری است که فقط تو می کنی. تویی که زیر سایه ی این ستون، آن شعر، آن یادگاری بزرگ شده ایی. این خون در رگهایت هست وقتی کنار سفره ی هفت سین می نشینی، به سین هایش نگاه می کنی، کنجکاو می شوی ، می روی و می خوانی و می فهمی که این سین ها نه برای تو و الان ویکصد سال و دویست وسی صد که از هزاران هزار سال پیش معنی داشته، چیزی داشته، پیامی، حسی، درکی... تو می فهمیشان با پوست و خون رگهایت اینطور که تو می فهمی مهمان کنجکاو فرنگی ات که از همه چیز می خواهد سر در بیاورد چیزی نمی فهمد. البت می فهمد، حس نمی کند. می گیری چه می گویم؟ از زیر درختهای خیابان پهلوی چقدر رد شده ایی؟ این درختها چه برای تو دارد که تابستان و زمستان دوستشان داری؟ حسی دارد حتما. می دانی مال توست. انگار توی رگهای تو ریشه دوانیده. وقتی می خواهند یک برگ ازشان کم کنند انگار چیزی از دلت کم می شود. می دانی این حس را حتما آن کسی که هر روز از زیر برج پیزا رد می شود نسبت به برجش دارد و کسانی که از کنار اهرام ثلاثه رد می شوند و یا کسی که از پنجره ی اتاقش می تواند برج ایفل را ببیند. این حس های آشنا را داریم با آنها سالهاست بزرگ شده ایم. بماند که خیلی مواقع می خواهند که این حس را از ما بگیرند با قطع کردن و عوض کردن نام ها و به تاراج بردن و کم کم و ذره ذره نابودش کردن. اما فکرش را که می کنم و ته دلم از تمام این تاراجها که می لرزد شاید بتوانم دلم را خوش کنم به همین اندک چیزهایی که باقی مانده. شاید زنده کردن بعضی چیزهای قدیمی، فقط تسکین دل خودمان باشد، مثل همین روزهای در پیش. همین پستهای روز عشق و تغییر روزش به روز باستانی خودمان. شاید اگر فکر کنیم که نه یکصد سال و دویست سال بلکه هزاران هزار سال پیش در چنین روزی آدمهایی بودند که مثل ما عین عین خود ما دوست داشتن و دوست داشته می شدند و بخاطر همین حس زیبای آفرینش به یکدیگر شادباش می گفتند و هدیه می دادند و می گرفتند و وقتی فکر کنیم که آن آدمها، همینجا بودند در این همین خاک همین ریشه همین جا درست جایی که ما ایستاده ایم، همان حسی را پیدا کنیم که از ایستادن کنار پاسارگاد و بوسه بر سنگهایش زدن. نمی توانیم با جهانی شدن دنیا و تغییر همه چیز مبارزه کنیم. نه نمی توانیم. لزومی هم ندارد، زندگی در جامعه ی مدرن این پس زدنها را برنمی تابد اما، می توانیم حسی را در وجود خودمان داشته باشیم که فقط مال ما باشد. چقدر زیباست، فقط مال خودمان. یک خودخواهی شیرین و دوست داشتنی. 29 بهمن برای کسانی که قبولش کردند. پستهای خوب بنویسند، از عشق اززیباییش یا اندوهش از خاطراتش از چیزی که درکش کردند و اسمش را گذاشتند دوست داشتن. مهربانی. عشق. یا هرچیزی که الان به فکر نمی آید. هنوز هم می گویم. 29 بهمن «روز سپند»* جانشینی شایسته برای امروز که روز والنتاین است. روزی که ما میفهمیمش اما شاید حسش نکنیم. *توضیحات روز 29 بهمن در پست قبلی است. برای کسانی که تازه واردند. ممنون از دوستان خوبم که به پست 20 بهمن لینک دادند: جنسیت گمشده، آمیرزا، زیتون، مونا، داریوش کبیر و کسانی که هنوز نمی دانم. و استارت اول را هم وبلاگ : بیاجلوتر زد. یادداشتها (11) n ترک بک (0)
20 بهمن 1385
سلام.
دیروز ایمیل زیر به دستم رسید.ایده و حرف کامل منطقی و زیباست. بچه های وبلاگستان می تونن با تحقیق بیشتر این مناسبت را جا بندازن. زود شروع کنیم. وقت کمه: چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بینیم.. . از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!" اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد بلکه بسیار پیشتر از آن چنین روزی وجود داشته.، ! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند. اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند! براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد. شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن به 29 بهمن روز سپندارمذگان ایرانیان باستان منتقل کنیم. امسال روز 29 بهمن روز عشق ما باشه. روز سپند روز سپندارمذگان. دوستان وب نوشتی . دست بجنبانید. من تا الان فقط توی وب لاگ «بیا جلوتر» در این مورد مطلب خوندم.کسایی دیگری هم هستن؟ یادداشتها (38) n ترک بک (0)
18 بهمن 1385
گفت : چطوری؟
14 بهمن 1385
1- دیدین ما وب لاگ نویسها حرف کم می آریم از در و دیوار می نویسیم؟ خب البته هستن کسایی که نمی نویسن. ولی اگه ادم بخواد پر حرفی کنه و حرف وبلاگی نداشته باشه اونوقت تکلیف چیه؟
12 بهمن 1385
در حاشیه استراحت و دیدن مکرر کانال پرمحتوای پی ام سی همان پرشین موزیک کانال خودمون من متوجه یک مطلب جالب شدم .
11 بهمن 1385
من این مطلب را دیشب نوشته بودم امروز صبح اومدم دیدم نیست. چه خبره اینجا من نمی دونم. عجبا!
»روی پشت بام می ایستادیم. حیاط خانه ی قدیمی پر بود از هیاهوی مردانی که نفس نفس زنان دیگهای بزرگ چلو وخورش را این طرف و آنطرف می بردند. صدای صلوات بود و بوی اسفند و گلاب و صدای سنج... طبل می زدند... ضرباهنگش ر دوست داشتیم، ته ته دلمان انگار کسی چیزی می کوبید، دلمان به لرزه می افتاد... شربتهای نذری را روی هوا می قاپیدیم، زیر نگاه تب دار و عرق کرده ی پسرهای توی دسته نگاهمان را می دزدیدیم، پشت در قایم می شدیم. ریز می خندیدیم... علمدارها به همی رسیدند، علمها را خم می کردند،« سلام » می دادند، عرق از سرو صورتشان می ریخت. تمام هیاهو بود . عطش بود. نگاه بود. چیزی بود که حالا نیست. چیزهایی بود که اصلا دیگر نیست... هرچند کلیشه ایی اما « انگار هیچ چیزی دیگر مزه ی آن روزها را نمی دهد...» ... دوباره نوشتم. بالاخره یا اینا از رو می روند یا من. البته به قول استادم ابزار در اختیار ما است نه ما در اختیار ابزار. وب سایت هم یه ابزاره. کامپیوتر هم همینطور... نمی ذارم اذیتم کنیدددددددددددددددددددد یادداشتها (2) n ترک بک (0)
7 بهمن 1385
توي دستهايم بود انگار. موم شده بود سفت ميان مشتهايم. |
|||||