|
.: منوی اصلی :.
|
|||||
|
|
|||||
|
30 بهمن 1385
مستی سلامت می کند
29 بهمن 1385
ساده می گویم ماسک برای امروز نوشته: و ما دوستشان.. نه هراسیم از آن .. عشق می پایدمان..
27 بهمن 1385
* نقل از روزنامه ی سلامت: « ترس را در شکم و معده نیز می توان حس کرد و لی می گویند جایگاه عشق، قلب است. لجبازی نکنید. عکس قلب و تیری را که به سمت آن پرتاب شده است همگان دیده اند. در عهد باستان ارسطو معتقد بود قلب جایگاه تمامی احساسات است، هرچند که کلود گالین – پزشک یونانی قرن 2 م – جگر را مرکز همه چیز می دانست اما با این حال قرن هاست که بشر با قلبش هم حس می کند و هم تصمیم می گیرد.
25 بهمن 1385
وقتی پست « سپندار مذگان » را با وسواس و دلهره نوشتم نمی دانستم با چه عکس العمل هایی روبه رو می شوم. هر نظری را می توانم قبول کنم موافق و مخالف که البته از روز اول هم گفتم که این یک ایده است و پیشنهاد اما نظرهای خنثی یا کسانی که می گویند نمی دانم و چه فرقی می کندوحالا که چه؟ راستش را بخواهید نمی توانم. یک حسی در وجودم بود برای نوشتن این پست. نه قصد ثابت کردن چیزی را دارم ونه مثل مرده پرستهای صد سال پیش می خواهم چیزی را به کسی القا کنم. نه! کسانی که من رامی شناسند می دانند اصلا اهل این صحبتها نیستم. شکی بود در خود روز29 بهمن که با توضیحات « هومان» برطرف شد. این گوی و این میدان. فقط احساس من را بخوانید. همین: وقتی من یا تو، شاهنامه می خوانیم یا حافظ یا مولانا، وقتی فکر می کنیم چه جالب که زبان هفتصد هشتصد سال پیش را می توانیم بخوانیم به این زیبایی و می فهمیمش ساده و روان، چه احساسی پیدا می کنیم؟ چه فرقی است بین منی که این اشعار را می خوانم با یک انگلیسی زبانی که دارد ترجمه اش را می خواند؟ آیا اوهم این حس زیبا و دلنشین را درک می کند؟ آیا من وقتی شکسپیر را می خوانم می توانم همان حسی را نسبت به نوشته هایش داشته باشم که یک انگلیسی؟ آیا می توانم آن احساس غروری را که یک آلمانی از خواندن اشعار گوته بهش دست می دهد را بفهمم یا از دیدن آثار داووینچی همانقدر مدهوش بشوم که یک فلورانسی؟ *توضیحات روز 29 بهمن در پست قبلی است. برای کسانی که تازه واردند.
20 بهمن 1385
سلام. چند سالي ست حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بینیم.. . از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
18 بهمن 1385
گفت : چطوری؟
14 بهمن 1385
1- دیدین ما وب لاگ نویسها حرف کم می آریم از در و دیوار می نویسیم؟ خب البته هستن کسایی که نمی نویسن. ولی اگه ادم بخواد پر حرفی کنه و حرف وبلاگی نداشته باشه اونوقت تکلیف چیه؟
12 بهمن 1385
در حاشیه استراحت و دیدن مکرر کانال پرمحتوای پی ام سی همان پرشین موزیک کانال خودمون من متوجه یک مطلب جالب شدم .
11 بهمن 1385
من این مطلب را دیشب نوشته بودم امروز صبح اومدم دیدم نیست. چه خبره اینجا من نمی دونم. عجبا! ... دوباره نوشتم. بالاخره یا اینا از رو می روند یا من. البته به قول استادم ابزار در اختیار ما است نه ما در اختیار ابزار.
7 بهمن 1385
توي دستهايم بود انگار. موم شده بود سفت ميان مشتهايم. |
|||||