دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


29 اسفند 1385

تیک تاک تیک تاک
می پرهیزم از تکرار واژه های هرساله. هرچند این شیرین ترین کلیشه یی است که هرسال از شنیدنش لذت می بریم.
آرزو دارم
باشی تا باشم در کنارت
لبهایمان پرخنده
شاد و سلامت
جشن نوزایی زمین مبارک.



28 اسفند 1385

یک تکه پارچه ی سبزآورده است با غذای نذری. می گذارد روی میز و رو به مادرم می گوید: شبی هزار و پانصد نفر دعاش می کنن. من فقط از خودش شفای مریضمو خواستم...
**
پارچه را داده تا دور مچ دستم ببندم. یک شیشه آب زعفران آورده که به نیت شفا بخورم. بس که دل پاک است اشک توی چشمهایم جمع می شود.
به عکسهای ام آر ای نگاه می کنم و به پارچه ی سبز. به داروهای روی میز و آ مپول های دوباره و به آب زعفرانی.
به لیست ورزشهای کایروپراکتیک نگاه می کنم و به صدایش گوش می دهم که توی آشپزخانه به مادرم می گوید: شبی هزار و ...
دکتر که گفت عمل با خنده بهش گفتم: دکترجان من به چاقو حساسیت دارم. دکتر خندید و گفت: برو دختر یه کاری می کنم حساسیتت از بین بره. خندیدم و از مطب بیرون آمدم. تقریبا مطمئن بودم که عمل نمی کنم.
حالا نمی دانم آن چیزی که شفاست در دل من است در دستهای دکتر است یا در دعای آن هزار و پانصد نفر... نمی دانم آن چیزی که شفاست، کجای این دنیا منتظر من است.
نمی دانم آنچیزی که شفاست توی آب درمانی است یا انرژی درمانی؟ توی دعاست یا پارچه ی سبز؟ توی اعتقاد من است یا بی اعتقادی من؟
نمی دانم کجاست و نمی دانم کجایم. فقط آنقدری می دانم که لحظه لحظه ی وجودم در پی رسیدن به لحظه ی تحویل سال است...
نوروز در راه...

یادداشتها (8)



27 اسفند 1385
سکه برای عیده
هم زرد و هم سفیده
موقع تحویل اقاجون
نیگا بکن به سکه
خانوم بزرگ نیت بکن
امسال بری به مکه...( غلامرضا روحانی-هفت سین به روایت طهران)
سی دی هفت سین به روایت طهران حاوی ترانه های نوروزی در تهران پیش از این است. بخرید و گوش بدهید و لذت ببرید.
بابا تخم مرغ تازه
خدا وسیله سازه
مرغو ببین چه کرده
همه ش تخم دو زرده
برای دور هفت سین
تو تخم مرغ رنگین
رنگش بکن رنگ به رنگ
بچین تو بشقاب قشنگ... خانمها آقایون
در پی ناکامی بنده در یاد گرفتن تنظیمات این وب سایت عزیز و دوست داشتنی و از اونجایی که من ذوق هنری ام گل کرده و دلم خواسته از این روزها عکس بگیرم یه وبلاگ موقت در بلاگ فا باز نموده ام
به اسم « تنهایی پر هیاهو » از دوستان عزیزی که اینجا می آیند دعوت می شود به اون وبلاگ هم سری بزنند. آدرسش هم هست : www.L4.blogfa.com
نوروز در راه است و بقیه ماجرا...


یادداشتها (2)


26 اسفند 1385

سبزه سبز کردی؟ شیشه ها را تمیز کردی؟کارتها را پست کردی؟ به سارا گفتی برات سمنو بخره؟ سمنوی عمه لیلای تجریش و لاغیر.امسال سفره هفت سینت چه شکلیه؟لیست کتابهایت بالاخره تکمیل شد؟ عیدی خریدی؟ کجا می ری راستی؟ هدفهاتو لیست کردی؟ تونستی ببخشی؟ تونستی دلت را صاف کنی؟ می گن ماهی نخریم که! وای عجب ترافیکی! هوا را می بینی؟ بهار داره می آد دیگه. با رعد و برقهای یک دقیقه ایی اش. بدو دیگه وقت آرایشگاهم دیر شد. موهاتو مرتب کردی؟ ناخنهاتو درست کردی؟ با کفش نیا تازه فرشها را دستمال کشیدم. مگه تو درد نداشتی دختر؟ کارگر گیر نمی آد این روزا.بالاخره تموم شد این زمستون خاکستری. بهار را می بینی؟ می گن بهار تهران قشنگه آره؟ جاتون خالیه. تشکر کردی از اونی که لبخند به لبتهات آورد امسال؟ اعتراض کردی به اونی که عصبانیت کرد؟
ول کن بابا. آریو گیر داده چرا این سین ها هشت تا است نه هفت تا. امسال چه کردی کلا؟ سال دیگه می خوای چه بکنی؟ بازم می خوای غر بزنی؟ نق بزنی؟ بی حوصله باشی؟ ای بابا.
فیلم جدید چی اکران می شه بالاخره؟ چی؟ دوست داری با دوربین راه بیافتی واز ماهی ها عکس بگیری .
هنوزم دیدن فرشهای آویزون شده از پشت بامها به گریه ات می اندازه؟ هنوزم دیدن شلوغی تجریش به گریه ات می اندازه؟
چرا! هم اخبار می خونم، هم حرص می خورم هم دارم دق می کنم.
بهار را دوست دارم و نوروز را درست بخاطر همین یک هفته ایی که بهش مونده.
ای بابا . چرا قطع کردی؟

یادداشتها (8)



23 اسفند 1385

سلام دوستان
من نمی دونم چرا بعضی از نظرات اینجا خود به خود حذف می شه و کم کم دارم از این قضیه عصبانی می شم. ظاهرا یه سری اشکالات ویروسی و اسپم و از این قبیل چیزهاست که باعث می شه بعضی از نظرات اصلا ثبت نشه یا بعضی از دوستان نتونن نظری بنویسند. بهرحال اگه قضیه همینطوری بخواهد پیش بره و اعصاب منو بهم بریزه با اینکه اصلا دوست ندارم آدرسم را عوض کنم ولی شاید مجبور بشم دوباره تغییر آدرس بدم.
خیلی عصبانیم.

یادداشتها (6)



21 اسفند 1385
بالاخره یک جنبشی پیدا شد که من دلم می خواد توش عضو بشم: «جنبش ضد لاغری»

یادداشتها (6)


19 اسفند 1385
در زدم و توی اتاق رفتم. مثل همیشه بالبخند و بلند گفتم: سلام.
سرش پایین بود و داشت با موبایلش ور می رفت . نگاهم نکرد و فقط سرش را تکان داد. پرونده ام را گذاشتم روی میز و دفترچه بیمه ام را باز کردم گذاشتم جلوش.
نشستم.
هنوز داشت با موبایلش ور می رفت. توی دلم گفتم: حتما داره جک می خونه.
همونطور که سرش پایین بود گفت: خب؟
منتظر شدم تا سرش را بالا آورد. حق داشتم اعتراض کنم؟ حق داشتم اخم کنم؟ حق داشتم چی کار کنم؟
گفتم: وضعیتم همانطوریست که بوده.
چیزکی توی پرونده نوشت. سرش را تکان داد و گفت: عجب.
دوباره توضیح دادم.
گفت: فقط ورزش کن.
گفتم: آقای دکتر خوب می شم؟
گفت: درد مثل کوه میاد مثل مو می ره. باید صبر کنی. این قرص و دعواها هم کشکه. فقط ورزش. از درساختمون آمدم پایین. پای راستم گرفته بود مثل چوب. یک ماه و نیم بود داشتم ورزش می کردم و کوچکترین تغییری نکرده بودم. نگاهی به ماشینها انداختم و هول برم داشت که چطوری تا اونور خیابان را بروم.
وقتی درد داری حتی گذشتن از عرض یک خیابان معمولی هم به نظرت هزارکیلومتر می آد.


یادداشتها (1)


17 اسفند 1385
گاهی فکر می کنم اگر « صد سال تنهایی» مارکز نوشته نمی شد قطعا دنیا یک چیزی کم می داشت. گاهی فکر می کنم چقدر جهان صدسال تنهایی باورپذیر است و انگار در بعضی مراحل ما در همان جهان زندگی می کنیم.
ببیند مردم کشور مارکز چقدر زیبا برایش جشن تولد گرفته اند( به نقل از خبرگزاری کتاب ایران):
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا) به نقل از اي.اف.پي. جشن تولد هشتاد سالگي «گابريل گارسيا ماركز» با صداي هشتاد ضربه‌ي ناقوس در آراكاتاكا (شمال غربي كلمبيا)، محل تولد ماركز، آغاز شد. خيابان‌هاي گرد و خاك گرفته‌ي آراكاتاكا با صدها پروانه‌ي زرد تزئين شده بود، ايده‌اي كه از «صد سال تنهايي» وام گرفته شده است. در تمام طول روز، شخصيت‌هاي اين رمان كه يكي از بزرگترين رمان‌هاي اسپانيائي زبان محسوب مي‌شود، با لباس‌هاي مخصوص در خيابان‌هاي شهر قدم مي‌زدند. روزنامه‌ها، شبكه‌هاي راديويي و تلويزيوني نيز با اختصاص برنامه‌هاي متعدد به اين بزرگترين نويسنده‌ي كلمبيايي اداي دين كردند. راديوي خصوصي «راديو كادنا ناسيونال»، صبح ديروز قسمت‌هايي از «صد سال تنهايي» را به بيست زبان خواند. «صد سال تنهايي» به سي و پنج زبان زنده‌ي دنيا ترجمه شده و بيش از 30 ميليون نسخه در سرتاسر جهان فروخته است. دولت كلمبيا نيز اين سال را «سال گابو» (نامي كه ماركز به آن معروف است) ناميد و اعلام كرد به اين مناسبت تصميم دارد خانه‌اي كه ماركز در آن كودكي‌اش را گذرانده، بازسازي كند. رئيس جمهور كلمبيا نيز به نوبه‌ي خود پيام تبريكي براي ماركز فرستاد و از او به خاطر همه‌ي آن چيزهايي كه براي كشورش به ارمغان آورده تشكر كرد. او در اين پيغام نوشته:«جناب از شما به خاطر عشق‌تان براي كلمبيا متشكرم، به خاطر تعهدتان براي احقاق دموكراسي حقيقي، به خاطر مبارزه‌ي بي‌پايان‌تان براي احقاق حقوق انسان‌ها و به خاطر كارتان در مقام يك روزنامه‌نگار و ثبت حقايق كشور ما متشكرم.» ماركز در حال حاضر در مكزيك زندگي مي‌كند و به خاطر كسالت احوالش نتوانسته در مراسم هشتاد سالگي‌اش در كلمبيا شركت كند.

یادداشتها (6)


16 اسفند 1385

- ...
- آره . من تمام صفحات روزنامه ی همشهری رامی خونم حتی تمام صحفه ی نیازمندیهاشو.آخه آدم نباید از اخبار روز دور بمونه...
- ...


یادداشتها (4)



11 اسفند 1385
چرا بعضی ها خودشون را شبیه « فاحشه ها » آرایش می کنند؟ ( بخوانید درست می کنند)
1) چون بعضی ها هستن که خودشون را شبیه « پانکی ها» درست می کنند.
2) چون « مد» ه .
3) کسی خودشو اینطوری درست نمی کنه و من اشتباه می کنم.
4) حسودیت می شه؟
5) استغفرلله فرمایشاتی می فرمایین ها. جوونهای ما همه درس خوان نماز خوان کتاب خوان ...
6) در راستای نزدیک شدن به آخر الزمان بعضی ها پیش قدم شدن تا تاریخشو جلو بندازن. آخه خدابیامرزشاباجی خانم فکر می کرد اینها نشونه ی اخرزمونه.
7) دمکرات باش خانم جان هرکی هرکار می کنه به خودش ربط داره.
8) تا تقاضا هست عرضه هم هست شاید هم عرضه هست که تقاضا بوجود اومده.
9) آخی جوونن دل دارن.
10) چون فاحشه ان خب.
11) کار کار انگلیسی هاست.
12) هیچ کدام
13) آیینه آیینه
14) به تو چه. سرپیازی. ته پیازی...


یادداشتها (9)


10 اسفند 1385
چند تا سوال از دوستانم داشتم:
1- چهارشنبه سوری امسال چه تاریخی است؟
2- آیا کسی هست که مثل من قبلا عمل جراحی دیسک کمر( مهره های L4,L5) را انجام داده باشد و دوباره دچار مشکل شده باشد؟
3- آیا کسی از درمانهای جدید ستون فقرات در دنیا باخبر است؟ اگر بله کجا و ادرس سایت و اطلاعات را به من بدهد لطفا. *** روی تخت دراز کشیده ام. توی این چند ماهی که روی تخت تقریبا روزی بیش از هفت هشت ساعت ( بغیر از ساعات خواب) دراز می کشم، خیلی چیزها برایم تغییر کرده. سرسختی می کنم با خودم و با این درد. سرسختی می کنم با تمام انرژی ام که گاهی به حدی تحلیل می رود که توان شنیدن صدای پرنده ها را هم ندارد. نمی توانم هر روز از جایم بلند بشوم و بگویم وای چه روز خوبی وای چقدر امروز قشنگ است . خیلی از روزها هستند که قشنگ نیستند. چرا خودم را گول بزنم؟ نیستند و من قبول می کنم که آن روز با تمام انرژِی ام به کاری بپردازم که دوست دارم.
می نویسم و می نویسم و می نویسم. این تنها کاری است که خیلی دوست دارم و خدا را شکر که اگر مجبور باشی تمام روز را روی تخت دراز بکشی می توانی باز بنویسی و بنویسی و بنویسی.
کم حوصله شده ام. بیشتر از 10 دقیقه نمی توانم بایستم و راه بروم. کلاسهایم را به زور مسکن ها قوی می روم. کلاسهایم این هفته تمام می شوند و این بیشتر کم حوصله ام می کند. سرو کله زدن با استاد و بچه های کلاس سرحالم می آورد. گوش دادن به داستانهایشان برایم لذت بخش است. نقد کردنشان، به قول معروف پنه هاشان را زدن. خنده هاشان. حرفهاشان. همه اشان این هفته تمام می شود و من می مانم با تمام ذوقم برای عید که نزدیک است و من نمی توانم مثل هرسال بروم خرید، اتاق تکانی داشته باشم. حوصله ندارم ایده ی جدیدی برای سفره ی هفت سین بدهم. حوصله دارم اما کم . خیلی کم.
لنگ لنگان رفته ام شهر کتاب و یک سری کارت برای دوستان آنور آبها گرفته ام. حالا گذاشته ام جلوی رویم و نمی دانم آدرسهایشان را کجا یادداشت کرده ام. (خدا خیرتان بدهد اگر این متن را می خوانید برایم آدرسهایتان را ای میل کنید) البته تا یادم نرفته بگویم، این لنگیدن هم خوب باعث جلب توجه می شود.من نمی دانستم. اینهم از آن تجربه هاست .
رفته ام لغت نامه ی دهخدا را گرفته ام. امروز خریدم. گذاشتمش توی کتاب خانه و هی نگاهش می کنم. رویشان دست می کشم. عجب ذهنی داشته این مرد، عجب کار سترگی کرده . توی دلم بهش حسرت می خورم .بعد فکر می کنم شاید اگر هی نگاهش کنم و هی روی تخت دراز بکشم دهخدا بشوم یکهویی...
کتاب خریدم، تا دلتان بخواهد:« تنهایی پرهیاهو»،« عقاید یک دلقک»،« مترجم دردها» ،« با گارد باز»، « کلاغ آخر از همه می رسد».
الان تنهایی پرهیاهو و عقاید یک دلقک را هم زمان می خوانم.جفتش عالی است.
حسابی دارم خودم را برای عید مجهز می کنم، این عید اگر اشتباه نکنم بعد از هفت سال ما تهران می مانیم. برای همین خودم را تجهیز کردم به کتابها، یک میز چوبی دادم ساخته اند برای مواقعی که نمی توانم بنشینم و مجبورم دراز بکشم روی تخت. میزی که بتوانم رویش لب تابم را بگذارم وکارهایم را انجام بدهم و داستانهایم را تایپ کنم، یک چهارپایه چوبی که صفحه ی روییش شیب داراست.
خلاصه، نمی شود گذاشت کم حوصلگی و درد تمام روزت را دست بگیرند و بتازند. ولی ناامیدی گاهی در این جور مواقع اجتناب ناپذیر می شود. اگر کسی را در اطرافتان دارید که می دانید بخاطر درد طولانی مدت بی حوصله و نق نقو شده( می گویم صرفا بخاطر مریضی اش چون بعضی ها ذاتا نق نقو هستن) چند روزی بهشان امیدواری ندهید لطفا. مطمئن باشید آنها خودشان به موقع سرحال می آیند.
باور کنید در این جور مواقع حرف زدن راجع به اینکه فلانی از تو هم بدتر بود و اینجور شد واونجور شد کار را بدتر می کند، لطفا سکوت کنید. چون در این حالت اگر مخاطبتان آدمی شبیه من باشد مطمئن باشید که به حرفهایتان گوش نمی دهد و درذهنش آهنگ مثلا «خوشگلا باید برقصن» را می خواند.

یادداشتها (6)


6 اسفند 1385

اگر می شد برای لاشه ی بی جان « هنر» جایی یافت برای دفن، سیاه می پوشیدم و خون می گریستم بر مزارش.
به هر طرف که می نگرم، تکه تکه می شود این خیال باطل من برای رهایی ، رشد، بالندگی.
***

و امید چنان نیست
که پا بر سر یآس توان نهاد...


یادداشتها (7)