|
دوستان
خوابگرد
هفتان یوسف علیخانی میرزا پیکوفسکی قصه های عامه پسند زیتون خلوت لیلا تنهایی پر هیاهو عباس معروفی سیناپس هایتان چطورن؟ ماسک آورا آوات و هیوا انگار نه انگار خیلی دور خیلی نزدیک منیرو روانی پور تب 40 درجه داریوش کبیر رد پای خیس باران داروگ گمشده در بزرگراه خورشید خانم افرا و پاییز کتابلاگ امید معماریان ژولین سیفعلی مراد سیامشق های یک مالی غلاف تمام فلزی نوشته های پشت شیشه لانگ شات آفتاب برگردان شب نویس نوشته های پشت شیشه در بلاگفا اتاق هشت کلید میرزاقلمدون عرض حال پرستو آزادی ابد نوشته های پشت شیشه- دومی آلیس در شگفتزار میانبر های سی ثانیه ای نشانه ها هزار و یک روز جای برای هیچ کس پیمان ابدالی سارا فقیه نصیری کابوس های فرا مدرن اطلسی های خیس امیر حسن چهل تن صادق هدایت Powered by BlogRolling Designed by: ARDAVIRAF |
آرشیو
تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 آذر 1383 آبان 1383 مهر 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 تیر 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 فروردین 1383 اسفند 1382 بهمن 1382 دی 1382 آذر 1382 آبان 1382 مهر 1382 شهریور 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 اسفند 1381 بهمن 1381
|
||||
|
31 اردیبهشت 1386
« تا آنجا که یادم می آید اولین چیزی که از خواندن یک کتاب داستان عایدم می شد لذت بردن از داستان و فضای داستانی آن کتاب بود.
30 اردیبهشت 1386
الو الو امتحان می کنم... صدای منو می شنوید؟
10 اردیبهشت 1386
لیست امروز صبح شامل:
9 اردیبهشت 1386
طرح ارتقا امنیت اجتماعی یعنی:
شهری که عشق ندارد. جوان ندارد. شور ندارد. خیابانهای خلوت، پاساژهای خالی ،مانتوهای سیاه... طرح ارتقا امنیت اجتماعی این روزها یعنی حکوت نظامی. اضطراب. امنیت یعنی باز هم بگوییم: هر سال همین موقع هاست که گیر می دهند چرا اینقدر متعجبی؟ باز برای هم عکسهای این روزها را ای میل بزنیم و باز هم توی وبلاگهایم غر بزنیم.جک بسازیم و اس ام اس بزنیم. امینت اجتماعی یعنی هنوز توی خیابان تحقیر بشوی. متلکهای پایین تنه ایی بشنوی و حتی از یک پسر بچه ی 15 ساله بترسی. ارتقای امنیت اجتماعی یعنی کپی های متعدد « بیجه» که برابر اصل است. یعنی مغازه های پلمپ شده. روسری های بد رنگ. صورتهای بی حال. ارتقای امنیت اجتماعی یعنی استرس همگانی که در شهر موج می زند. امنیت اجتماعی یعنی تاریخ زیر آب. چالوس در خطر. بچه های بی سر. معلمهای سرگردان. زندان و اخطار و توبیخ. امنیت اجتماعی یعنی پاک کردن هزار باره ی صورت مسئله. یعنی باز « یا روسری یا تو سری». یعنی توی روزنامه ها هم هیچ چیز ننویسید. صدایتان را ببرید. خفه شوید. ارتقای امنیت اجتماعی یعنی همه این چیزها را با چشمهایت ببینی. با مردم حرف بزنی. توی پاساژهای خالی راه بروی و توی روزنامه این تیترها را بخوانی*: « نه جو پلیسی است و نه بگیر و ببند» « ظاهرا جامعه پاک شده است» « ناهنجاری اوج بگیرد برخورد پلیس تشدید می شود» « معرفی 13 مرد ترمز کننده مقابل زنان به دادسرا» وقتی بعد از یک روز کامل بیرون بودن و دیدن تمام این چیزها این تیترها را در روزنامه خواندم فکر کردم پس من شاید اشتباه دیدم اینهمه نیروی انتظامی کلاه کج را روبه روی در پاساژمیلادنور. شاید اشتباه دیدم بعضی مغازه های پلمپ شده را شاید اشتباه می کنم من اصلا. اشتباه دیدم دوباره مانتوهای فقط مشکی که مغازه دار با استرس داشت می گفت تا 20 اردیبهشت رنگهای متنوعمان می رسد. شاید اشتباه کردم وقتی زن همراهم سیگارش را توی کافی شاپ روشن کرد صاحب کافی شاپ با کلی معذرت خواهی و التماس خواهش کرد که همان موقع سیگارش راخاموش کند. شاید اشتباه شنیدم که مغازه دارها هی به هم تلفن می زدند و می گفتند اگر پشت ویترینت این باشد و آن مغازه پلمپ است. من اشتباه می کنم. من اشتباه دیدم امروز شهر زیبای بهاری امان را بدون روح بدون جوان بدون عشق. * تیترها تمام از روزنامه ی اعتماد ملی تاریخ 8 /2/86 یادداشتها (6)
8 اردیبهشت 1386
امشب خیلی خسته ام. هفته ی پیش یک لیست بلند بالا از دوستهایی که دلم می خواست ببینمشون گذاشته بودم جلوم و هر روز به یکی سر زدم. امروز هم همه با هم خارج از شهر بودیم. خب حالا که فکر می کنم می بینم تقریبا همه را دیدم. بچه ها اسم گردهمایی امروز را گذاشته بودند «خداحافظی پونه با درد» یا به قول خارجی ها good bye party.
لیست چیزهایی که می خوام با خودم ببرم بیمارستان را نوشتم. اول از همه یک عکس دسته جمعی از دوستهام. اگه بتونم لباسی غیر از لباس خود بیمارستان را بپوشم قطعا یک لباس صورتی رنگ انتخاب می کنم نمی دونم چرا هرچند وقت یکبار ناخوداگاه یک رنگ خاصی فقط استفاده می کنم حالا گیر دادم به صورتی... به همه زنگ زدم. با همه روبوسی کردم. کاش نوشین بود تا به بابا و مامان دلگرمی بده. کاش لیدا بود برای آرامش نگاهش. کاش بهارک بود بخاطر بهارک بودنش. امشب خسته ام وگرنه دلم می خواست خیلی چیزها بنویسم. هر کاری هم کردم نتونستم بیانیه ی جدید کانون نویسندگان را بخونم، کسی یه فیلتر شکن فیل افکن سراغ نداره؟ هنوز وقت دارم... یادداشتها (2)
5 اردیبهشت 1386
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...
4 اردیبهشت 1386
امروز دلم می خواست از خیلی چیزها بنویسم. از احترام به حقوق همدیگر بگیر تا وضع خیابانهای تهران که بیشتر به حکومت نظامی شباهت دارد تا یک شهر عادی. از فیلمهایی که دیدم بگیر تا برنامه ی شب شیشه یی. دلم می خواست از خیلی چیزها بنویسم خیلی. |
|||||