دوستان




Designed by: ARDAVIRAF


31 اردیبهشت 1386

« تا آنجا که یادم می آید اولین چیزی که از خواندن یک کتاب داستان عایدم می شد لذت بردن از داستان و فضای داستانی آن کتاب بود.
اولین چیزی هم که اساتید داستان نویسی تا به امروز سر کلاسها یادمان دادند این بوده که از خواندن داستان لذت ببریم و داستانی بنویسیم که هم از نوشتنش لذت ببریم و هم خواننده را در آن لذت شریک کنیم.
خب با این حساب وقتی رمانی را می خرید که عنوان برگزیده ی فلان مسابقه را یدک می کشد خودتان را حسابی آماده می کنید...
می روم سر اصل مطلب:
خط تیره،آیلین. کتاب تلخی است. سیاه است و پر از آدمهای روان پریش.( بگردید و بین داستانهای تازه منتشر شده ببینید چند صدتا داستان می خوانیم به همین سبک وسیاق: زنی با ذهن آشفته، شوهری آشفته، مادری و خواهری و برادری و حیوان خانگی و ...)
راوی با اینکه ذهن آشفته ایی دارد اما داستان را خوب و با دقت تعریف می کند. به قول معروف داستان مرتب و منظم نوشته شده و هیچ کجایش تورا به لحاظ تکنیکی سردرگم نمی کند.اما آیا همه چیز تکنیک است؟ نویسنده دارای شور نویسندگی است این کاملا ازلحظه ای اول شروع داستان مشخص است اما حسی که به خواننده منتقل می کند کاملا با لحن خونسرد راوی متفاوت است.
لحن راوی خونسرد و معمولی است اما ذهن خواننده درگیر و پرآشوب.
این را باید اعتراف کنم که حتی یک تصویر و صحنه در کتاب نیست که دوست داشتنی باشد حتی یک لحظه، دائم تو و راوی درگیر تعریف داستان وشناخت آدمهای دورو بر راوی هستید و راوی چنان با خونسردی کثافتهای دور وبرش را تعریف میکند که آخر سر مو به تن آدم راست می شود.
خب نهایتا چه می شود؟ تنها تصویری که در انتهای کتاب برای من خواننده می ماند یک خانه ی دود گرفته ی تاریک و بد شکل و بدرنگ است با بوی ادرار و کثافت ...حتی طبیعت هم در این داستان بد شکل و ناراحت و آشفته است.
برعکس بعضی داستان نویسان که حتی آشفتگی و پریشانی را با چنان ظرافتی برای خواننده تعریف می کنند که تا مدتها تو دوست داری به آن کتاب به آن جملات به آن ظرایف ، بوها، خانه ها و آدمها فکر کنی( باز هم بگردید و پیدا کنید که پیدا کردنش اصلا سخت نیست اما نادر است). نعمتی که این کتاب به کلی ازآن بی بهره است.
خب نتیجه آن شد که تا مدتها نخواهم رمان ایرانی بخوانم.
فعلا کتاب « جامعه شناسی خودمانی – حسن نراقی » دستم است . کتاب خوبی است و پیشنهاد می کنم دوستانم بخرند و بخوانند.»

یادداشتها (2)



30 اردیبهشت 1386

الو الو امتحان می کنم... صدای منو می شنوید؟
بابا دیوونه شدم از دست این وبلاگ و اینترنت و سرور و همه ی متعلقاتش.
ده روزه دارم حرص می خورم .
بالاخره « داریوش کبیر» عزیز لطف کرد و اینجا را راه انداخت. نمی دونم اگه نبود چه بر سر این وبلاگ نیمه جان می آمد.
از همین جا ازشون تشکر می کنم.

یادداشتها (2)



10 اردیبهشت 1386

لیست امروز صبح شامل:
دمپایی- کتاب- عکس بچگی های من و پیمان و پیام- عروسکم- لباس خواب- شیرینی- ظرف یک بار مصرف- کمپوت آناناس- مسواک- حوله- دفترچه خاطرات- خودکار- شارژرموبایل- دفترچه بیمه - شناسنامه و...
لیست بعد ازظهر:
حمام - آرایشگاه - چک کردن ای میل ها - تلفن کردن به بچه ها و ...
***
نمی دانم جمله ای را که در بالا تیتر کرده ام در کدام کتاب خوانده ام فکر می کنم کار سید علی صالحی باشد هرچه فکر می کنم ادامه اش یادم نمی آید... امروز عجیب دلم می خواست فقط آهنگهای قدیمی گوگوش را گوش بدهم. بیشتر کویرش را ...
خب این راه طولانی و خسته کننده تا 24 ساعت دیگه تموم می شه. دیگه غر نمی زنم. و سعی می کنم دیگه راجع به دکترها بد و بیراه نگم. البته هیچ قولی نمی دم.
حالا می دانم:
دکتر می گوید:
تا سه که بشماری...
تا سه که بشمارم، پلکهایم سنگین می شود...
درست همین لحظه است که دلم می خواهد چیزی بگویم.
اتاق عمل سفید است
سفید دستمالی شده ایی که هیچ حسی ندارد.
سرد و سفید
فکر می کنم بهشت چه رنگی دارد؟
سفید است؟ صورتی است؟
و یاد سونای بخار می افتم، و زنی که داشت چیزی شبیه یک ترانه ی قدیمی زمزمه می کرد...
***
ساکم را بسته ام و این اخرین جملاتی است که این هفته توی وبلاگم می نویسم.
تا هفته ی آینده
حلالم کن به یک لبخند...

یادداشتها (4)



9 اردیبهشت 1386
طرح ارتقا امنیت اجتماعی یعنی:
شهری که عشق ندارد. جوان ندارد. شور ندارد.
خیابانهای خلوت، پاساژهای خالی ،مانتوهای سیاه...
طرح ارتقا امنیت اجتماعی این روزها یعنی حکوت نظامی. اضطراب.
امنیت یعنی باز هم بگوییم: هر سال همین موقع هاست که گیر می دهند چرا اینقدر متعجبی؟ باز برای هم عکسهای این روزها را ای میل بزنیم و باز هم توی وبلاگهایم غر بزنیم.جک بسازیم و اس ام اس بزنیم.
امینت اجتماعی یعنی هنوز توی خیابان تحقیر بشوی. متلکهای پایین تنه ایی بشنوی و حتی از یک پسر بچه ی 15 ساله بترسی.
ارتقای امنیت اجتماعی یعنی کپی های متعدد « بیجه» که برابر اصل است.
یعنی مغازه های پلمپ شده. روسری های بد رنگ. صورتهای بی حال.
ارتقای امنیت اجتماعی یعنی استرس همگانی که در شهر موج می زند.
امنیت اجتماعی یعنی تاریخ زیر آب. چالوس در خطر. بچه های بی سر. معلمهای سرگردان. زندان و اخطار و توبیخ.
امنیت اجتماعی یعنی پاک کردن هزار باره ی صورت مسئله.
یعنی باز « یا روسری یا تو سری».
یعنی توی روزنامه ها هم هیچ چیز ننویسید. صدایتان را ببرید. خفه شوید.
ارتقای امنیت اجتماعی یعنی همه این چیزها را با چشمهایت ببینی. با مردم حرف بزنی. توی پاساژهای خالی راه بروی و توی روزنامه این تیترها را بخوانی*:
« نه جو پلیسی است و نه بگیر و ببند»
« ظاهرا جامعه پاک شده است»
« ناهنجاری اوج بگیرد برخورد پلیس تشدید می شود»
« معرفی 13 مرد ترمز کننده مقابل زنان به دادسرا»
وقتی بعد از یک روز کامل بیرون بودن و دیدن تمام این چیزها این تیترها را در روزنامه خواندم فکر کردم پس من شاید اشتباه دیدم اینهمه نیروی انتظامی کلاه کج را روبه روی در پاساژمیلادنور. شاید اشتباه دیدم بعضی مغازه های پلمپ شده را شاید اشتباه می کنم من اصلا. اشتباه دیدم دوباره مانتوهای فقط مشکی که مغازه دار با استرس داشت می گفت تا 20 اردیبهشت رنگهای متنوعمان می رسد. شاید اشتباه کردم وقتی زن همراهم سیگارش را توی کافی شاپ روشن کرد صاحب کافی شاپ با کلی معذرت خواهی و التماس خواهش کرد که همان موقع سیگارش راخاموش کند.
شاید اشتباه شنیدم که مغازه دارها هی به هم تلفن می زدند و می گفتند اگر پشت ویترینت این باشد و آن مغازه پلمپ است.
من اشتباه می کنم. من اشتباه دیدم امروز شهر زیبای بهاری امان را بدون روح بدون جوان بدون عشق. * تیترها تمام از روزنامه ی اعتماد ملی تاریخ 8 /2/86

یادداشتها (6)


8 اردیبهشت 1386
امشب خیلی خسته ام. هفته ی پیش یک لیست بلند بالا از دوستهایی که دلم می خواست ببینمشون گذاشته بودم جلوم و هر روز به یکی سر زدم. امروز هم همه با هم خارج از شهر بودیم. خب حالا که فکر می کنم می بینم تقریبا همه را دیدم. بچه ها اسم گردهمایی امروز را گذاشته بودند «خداحافظی پونه با درد» یا به قول خارجی ها good bye party.
لیست چیزهایی که می خوام با خودم ببرم بیمارستان را نوشتم. اول از همه یک عکس دسته جمعی از دوستهام. اگه بتونم لباسی غیر از لباس خود بیمارستان را بپوشم قطعا یک لباس صورتی رنگ انتخاب می کنم نمی دونم چرا هرچند وقت یکبار ناخوداگاه یک رنگ خاصی فقط استفاده می کنم حالا گیر دادم به صورتی...
به همه زنگ زدم. با همه روبوسی کردم.
کاش نوشین بود تا به بابا و مامان دلگرمی بده. کاش لیدا بود برای آرامش نگاهش. کاش بهارک بود بخاطر بهارک بودنش.
امشب خسته ام وگرنه دلم می خواست خیلی چیزها بنویسم. هر کاری هم کردم نتونستم بیانیه ی جدید کانون نویسندگان را بخونم، کسی یه فیلتر شکن فیل افکن سراغ نداره؟ هنوز وقت دارم...

یادداشتها (2)


5 اردیبهشت 1386

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم...

یادداشتها (3)



4 اردیبهشت 1386

امروز دلم می خواست از خیلی چیزها بنویسم. از احترام به حقوق همدیگر بگیر تا وضع خیابانهای تهران که بیشتر به حکومت نظامی شباهت دارد تا یک شهر عادی. از فیلمهایی که دیدم بگیر تا برنامه ی شب شیشه یی. دلم می خواست از خیلی چیزها بنویسم خیلی.
منیرو روانی پور راست می گفت که زندگی ما در اینجا بیشتر شبیه به داستانهای سورئال است تا واقعیت. حالا حکایت این روزهای ماست.
روزی که خبر دستگیری « یعقوب یادعلی» را در یکی از سایتهای خبری خواندم همانطور خشکم زد. وا رفتم و بی اختیار زدم توی صورتم.
راستش را بخواهید تا دلتان بخواهد توی هفته هایی که گذشت خبرهای زیادی خواندم که همینطور خشکم زد، وا رفتم و زدم توی صورتم.
اینکه نویسنده ایی بخاطر داستانهایش زندانی بشود بیشتر به طرح یک داستان شباهت دارد تا واقعیت.
اینکه کسی نیست تا جوابگو باشد اینکه هیچ کس نمی تواند بفهمد چرا ؟ شاکی خصوصی که بوده؟ نشر کدام اکاذیب ؟ و حالا چرا بعد از اینهمه سال؟ بعد از اینهمه سال که این کتابها چاپ شده است و هنوز هم می فروشد؟
نکند همه ی ما شده ایم سوژه ی یک داستان بلند و ناتمام؟
« یعقوب یادعلی» تو بخاطر داستانهایت محاکمه می شوی.
این را بکنیم سرفصل داستانی که خودمان - همین خودمان های ساده- شخصیتهای اصلی و فرعی اش هستیم و تا ابد بگذاریم بگذرد ...

یادداشتها (6)